وقتی مینویسم احساس بهتری دارم. وقتی یک رشته از موهام توی صورتم میاد و اتاقم خیلی مرتب نیست، وقتی لباسم کمی چروکه و تخت نامرتب، وقتی زندگی واقعیه و تظاهر نمیکنم. وقتی که میتونم چیزی رو احساس کنم و وقتهایی که دستخطم کمی کج و معوجه. وقتی کانورسهام خیلی تمیز نیست، وقتی ریملم کمی ریخته، وقتی یکی از ناخنهام لب پر شده. نمیدونم. فکر کنم دارم تمارض به زندگی میکنم.
هرشب رأس هفت و ده دقیقهی غروب یادت نره دوستت دارم رو بگذار، قول میدم که حتی با کلار بسته شده به گردنم باهات برقصم.
به امید آنکه دشت قاصدک میان سینهات هرگز آتش نگیرد، نیلوفرهای روی ترقوهات در باتلاق فرو نروند و پروانههای رنگینبال چشمانت به خون ننشینند. امید که بالهای سپیدت نشکنند و اکلیل سرانگشتانت همهجا را برقآگین کند و آخرین فرشتهی زانوزده در محراب تو، چیزی برای نجوا داشته باشد.
دُموعْ .
- باورم نمیشه دوباره میبینمتون. + بغل. - عکسامو برام بفرست. + میتونی بعدا از چنلم برداری! - چای
امروز چهارمین پنجمیه که باهم لازانیا نمیخوریم.
به اون روزهای چند سال پیش هرگز نخندیدم. به این روزها هم چند سال بعد، هرگز نخواهم خندید. از گفتن این جمله اجتناب کنید.