eitaa logo
دیوانِ لعیا.
1.3هزار دنبال‌کننده
384 عکس
78 ویدیو
18 فایل
'به نام خدا' من لعیام و اینجا دیوانِ لعیاست. این‌بار، من در کنار تو می‌خونم، یاد می‌گیرم و می‌نویسم. مهمانِ خانه‌ی در مسیر افتاده‌ام میشی؟
مشاهده در ایتا
دانلود
لقمه‌ی آماده در دهان گذاشتن راحت‌تر از درست کردنشه‌. مردن راحت‌تر از زندگی کردنه[ شاید] خواندن راحت‌تر از نوشتنه. این چند وقت کم نوشتم. آنقدر کم که وقتی شروع به نوشتن می‌کنم، از اونچه باقی گذاشتم چنان شاکی می‌شوم که بدون بازخوانی‌اش از بین می‌برمش. امروز، همچین قصدی ندارم. هرچه بنویسم همان هست. می‌خواهم چندروزی این کارو کنم تا از اینطور خجالتی نوشتن رها شوم. چرا گفتم خجالتی؟ چون این‌هایی که می‌نویسم برایم دلنشین نیست. زشت است و بد ریخت. من را روبه‌رو می‌‌کند با اینکه نویسنده‌ی خاصی نیستم. نه، اصلا نویسنده نیستم؛ درحالی که من همیشه ادعا می‌کردم نویسنده‌م و آرزو دارم نویسنده باشم. و خوب که نگاه می‌کنم چه ادعایِ بیخودی، چه آرزوی مُحالی[ واقعا که محال نیست، اما در این لحظه که بسیار دور است، اینطور به نظر می‌رسد که رسیدن به این خواسته نشدنی‌ست. ].
دیوانِ لعیا.
لقمه‌ی آماده در دهان گذاشتن راحت‌تر از درست کردنشه‌. مردن راحت‌تر از زندگی کردنه[ شاید] خواندن راحت
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار‌ که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که می‌نویسم، می‌ترسم. پشیمان می‌شوم. پاک می‌کنم تا محتاطانه‌تر کلماتم را انتخاب کنم. سخت است. نوشتن الان و با داشتن این درد‌های فرسایشی سخت است. قبلا که می‌نوشتم -خوب می‌نوشتم- از سر زخم‌های خون‌آلود بود، نه این کبودی‌های زرد رنگ. آن وقت‌ها با اشک ‌می‌نوشتم، الان فقط دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم. با نوشته‌هایم گریه می‌کردم، حالا حتی دلم نمی‌خواد ریختشان‌ را ببینم. این هست تفاوت آنچه بودم و آنچه شدم. غمِ او را دوست داشتم. ناشکری می‌کنم که از دست رفت و کمی آسوده خاطر شدم، اما حقیقت همین است. درد کنونیم‌ فقط نیاز دارد به یک لگد زیر پایه‌ی میز. به یک سیلی در گوش فرمانده. به یک دوباره تراشیدن سر. به یک رفتن و بازنگشتن، همان آرزویی که سال پیش کردم. دردِ این روزهایم، نوشتن نمی‌طلبد. بی‌سلیقه‌ است و بد قیافه‌. حالم را بهم می‌زند. انگار‌ که انگشتی در گلویم می‌رود و تا می‌خواهم بالا بیاورم فکم را می‌بندد‌. همین‌قدر کثافت است. همین‌قدر می‌گندد و بویش سر آدم را درد می‌آورد. همین‌قدر نخواستنی‌ست. آه که ببین چطور این نوشته را خراب کرد. عجب خرابکاریست‌ دردِ این روزهایت. عجب زشت است.
أنا عبدٌ مِن عبيدِ محمّد.
دیوانِ لعیا.
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار‌ که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که م
این موقع شب نوشتن چطور هست؟ اینکه در این حالت هستم. اعترافی بی‌شرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم‌ رفیقانه برخورد کردم. رفیقانه، یعنی همانطور که وقتی کسی از بدترین افکار، اعمال و احساساتش صحبت می‌کرد، خوب گوش می‌کردم و لبخند می‌زدم. و او هی بیشتر می‌گفت و می‌گفت تا اینکه لبریز شود و آخر سر نفسی راحت می‌کشید بی‌اینکه نیاز به نوشیدن یک لیوان آب داشته باشد. امشب با خودم اینگونه بودم. دروغ‌های باورپذیر نگفتم، به راحتی حقیقت را گفتم. از بروز احساسم خجالت نکشیدم، اخم‌ کردم و نشان دادم خوشم نیامده است. تظاهر نکردم که متوجه نبودم، بودم، نخواستم کاری کنم. بله، کمی با خودم خودمانی شدم، راحت‌شدم، رفیق شدم. امشب شب خوبی بود و هست حتی با اینکه همچنان در جایی از این وجودم احساسِ ملتهبی در جریان است. امشب خسته نیستم اما زود به جایِ خوابم می‌روم. صدای این کولر لعنتی را دوست دارم. صبح، گربه‌ها با ناخون کشیدن به پنجره بیدارم می‌کنند. ای کاش برای همیشه اینطور می‌ماندم.
دیوانِ لعیا.
دوست داشتم با تمام وجودم عزیزم هنوزم تورو دوست دارم
دیوانِ لعیا.
این موقع شب نوشتن چطور هست؟ اینکه در این حالت هستم. اعترافی بی‌شرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم‌ ر
باز چندروزی را با خود گذراندم. کار درستی نکردم. با خودم بودن به تازگی سخت شده است. انگار که خودم را نمی‌شناسم. دلشوره‌هایم را مالِ خودم نمی‌دانم. دوستانم غریبه‌هایی هستند که بیش‌ از حد به من اهمیت می‌دهند. لباس‌ها را بر تنِ این آدم، که می‌گویند من هستم، زیبا نمی‌بینم. آخ که همه‌چیز... همه‌چیز خیلی ناآشنا به نظر می‌آید. دغدغه‌هایم، علاقه‌هایم، خانواده‌م، دوستانم، خانه‌م، آرزوهایم، ترس‌هایم و تمام آنچه می‌توان تصور کرد... . اوه، البته هست چیزی که هنوز که هنوزه می‌توانم با اطمینان، شوق و لبخند ازش صحبت کنم. کتاب‌هایی که خوانده‌م، داستان‌هایی که نوشته‌م، فیلم‌هایی که دیده‌م و نظری که در مورد آنها دارم. تمامش همین است. تمامِ کسی که می‌توانم معرفی کنم همین چهارقلم را شامل می‌شود که اگر خجالت نکشم و احساس نکنم عقلم کم است، بله، دوست دارم اینگونه معرفی شوم. در لحظه‌ای که به یاد می‌آورم این گونه بودن را بلدم، دیگه نگرانی‌هایم، لباس‌های کمدم و آدما‌های زندگی‌م برایم سختی‌ای ایجاد نمی‌کنند. می‌توانم بدون اینکه خواب ببینم، زندگی کنم. حالا دارم به این فکر می‌کنم اگر روزی بود که فقط آنها بودند و این‌ها نبودند... چطور می‌شد؟ می‌دانی... دلم ارتباطات نو می‌خواهد. دوستی‌های تازه، هم‌صحبتی با کسانی که فرصت زیادی به آنها ندادم. دلم چنین چیزهایی را می‌خواهد. هرآنچه از قدیم بوده را دیگر نمی‌پسندم. می‌خواهم تازه باشد هرچه می‌بینم. می‌ترسم بی‌تعهد شوم، ولی اشکالی ندارد‌. این هم تازه‌ است. می‌خواهم یک کار نو انجام دهم. مثلا امروز را... خوب صحبت کنم.
‹ اگر رنجی می‌کشی، واسه قشنگ بودنته. ›
‹ فیلم | کتاب | آهنگ موردعلاقه‌ت، یه رازه. ›
توی روز جهانی کتاب خوندن پاشو کتابی که یه هفته‌ست ادامه‌ش رو نخوندی رو بخون.