بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_73
- من فرار کردم ، ازشون ترسیدم ، سه نفر بودن..
من هنوز وقت نکرده بودم چک کنم دوربینارو
دندونام و به هم سابیدم
خب
چیزی نگفت .
میترسید
میترسید بگه و پس بزنمش؟
+ با توام!
بازم هیچی نگفت
این چیزی نگفتنش خیلی روی اعصابم بود
داشت عصبیم میکرد
نفس عمیقی کشیدم
دست روی صورتم کشیدم
- فقط کتکم. زدن ، میخواستن ببرن منو که باباتون اوم ..
فوش ناموسی زیر لب دادم
اعصابم خورد شده بود
میخواستن ببرن؟
کی انقدر دشمن بود؟
کی؟!
+ خب دیگه نترس!
نگاهی به چمدونش کردم
اخمام رفت توی هم
+ ازم اجازه گرفتی؟
- اجازه باید میگرفتم ؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشسم... 🫂🔥
#pArT_74
رفتم جلو
رو به روش وایسادم
با اخم نگاهش کردم
+ نباید میگرفتی؟
چیزی نگفت
این بیشتر عصبیم کرد
دستشو گرفتم
+ نباید به شوهرت خبر بدی؟! اجازه بگیری؟
لب برچید
ناخداگاه این کار و کرد
لب زد
- روزی که عقد کردیم بهم گفتی فقط سربارتم!
تک تک حرفای اون روز یادم بود
اینکه چجوری بهش
که با گریه بله گفته بود
سر بارم بود تا یه مدتی ولی حالا؟
تکیلفم یا خودم مشخص نبود
+ نیستی!
- چی؟
پچ زدم
+ سر بار نیستی!
اینو گفتم و فاصله گرفتم ازش
- چمدون و برگردون ، بی من قلم پات و خورد میکنم اگه جایی بخوای بری.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
من هر بار تو خودم میرم
این پسره سند میزاره منو میاره بیرون
قربونش بشم 🤍
-
سیوش کن "sieluni rauhaa" یعنی آرامش روحم
سیوش کن "Ma Rose" یعنی گل رُزِ من
سیوش کن "Okara efu" یعنی نیمه تو
سیوش کن "occhi perlati" یعنی چشم مروارید من
سیوش کن "Hugin" یعنی زندگی بخش
سیوش کن "setinom" یعنی تکیه گاه زندگیت
سیوش کن "Mi paz" یعنی آرامش ابدی
سیوش کن "Metanoia" یعنی معجزه من
سیوش کن "Mi morfina" یعنی مُورفین من
سیوش کن "Mein seele" یعنی نفس من💜
-
مولانا نمیگه دوست دارم به جاش میگه:
گر تو گرفتارم کنی،
من با گرفتاری خوشم!
داروی دردم گر تویی
در اوج بیماری خوشم❤️🩹...
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_75
#یاس
- چمدون و برگردون ، بی من قلم پات و خورد میکنم اگه جایی بخوای بری.
لب گزیدم
بدون اون؟
نباید جایی میرفتم ؟
چرا؟
+ چرا بدون شما جایی نرم؟من میخوام برم خونه مامانم اینا تا شب تنها نباشم.
یه قدم مونده رو پر کرد
لب زد
- نمیزارم برم ، میمونم پیشت!
تپش قلبم تند شده بود
سر تکون دادم
یکم خودم و عقب کشیدم
+ پس به پسرعموم بگم نیاد..
چند ثانیه چیزی نگفت
بعد مچدستم و گرفت
محکم فشار داد
- به کی زنگ زدی بیاد دنبالت؟
بغض کرده گفتم
+ خب تو خونه میترسیدم
عربده کشید
- من شماره ندارم؟
فقط یادمه یه بار زنگ زده بودم چجوری رفتار کرده بود
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_76
- ترسیدم زنگ بزنم پیش اون دختره باشی.
+ بیخود کردی
دندون به هم سابید
دستمو گرفت
+ نگفتم بار بعد تکرار بشه کارات یه کار میکنم بفهمی شوهر داری؟
شوهر؟
اب دهنمو قورت دادم
صدای آیفون اومد
زنگ خونه رو میزدن..
میدونستم کیه
همونی که گفت تیم ساعت دیگه جلو در خونه او
ولم کرد
سمت آیفون رفت .
جواب داد
+ بله؟
با اخمای تو هم ، کنارش وایسادم
دکمه در و زد
+ بفرمایید بالا!
در پذیرایی رو باز کرد
برگشت سمتم
نمیدونم چی دید که اخماش بیشتر رفت توی هم
دو سه قدم اومد نزدیکم
منو گرفت کشید سمت خودش
موهام و برد زیر شالم .
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db