♡♡♡
ای پناه هر دل خسته حسین...❤️🩹
صلی الله علیک یا اباعبدالله
صلی الله علیک یا اباعبدالله
صلی الله علیک یا اباعبدالله
⇨@FZ1389
♡♡♡
من زنده ام به عشق تو یا صاحب الزمان 💚
السلام علیک یا بقیه الله
⇨@FZ1389
🌸 🌸 1404/7/7
🍂 🌸 🍂 🌸
🍂 🍂
🌸امــروز 7/7 مهر اسـت
🍂روزی خاص در دل پاییزِ مهرآفرین
🌸دوستان مهربانم دعا میکنم
🍂بهترین اتفاقها در زندگیتان رخ دهد
🌸و دلتان همیشه سرشار از شادی و امید باشد.
🍂امروز و همیشه روزگارتان به زیبایی بهار
🌸و به آرامش نسیم پاییزی امروزتان عالی
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_شصت_و_دوم توئم ی چن تا عکس بده... برای این موقعیت چند تا عکس از همون پسره که س
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصت_و_سوم
خندیدیم و نشستیم سر میز...
در حال خوردن...
بيسکوئيته از این بزرگا بود ده تایی توش داشت...ما هم نصف نصف!...البته سهم بیشترشو داد من خوردم...مثل همیشه...
_امروز چخبر؟
هیچ!سلامتی!
سرش تکون داد...
وااای امیییر!
_چیه؟
یه کاری کردممم...خندیدم...
_از خنده های شیطانی تو معلومه دسته گل به آب دادی...!
اونم چه جورش...
_خب چیکار کردی!
بابا!...محمد خواب بود...قیچی بردم توی ریشو موهاش...
چشماش درشت شد...
_وای،چرا؟
صبر کن! آب هم ریختم روی گردنش...از خواب پرید!
وااای قیافشو ندیدی امیر! داشتم می مردم از خنده!
یکم خندید و گفت:
_امیر محمد چیکار کرد؟
افتاد دنبالم...خوردم زمین...
لبامو جمع کردم...
ببین!...زانوم زخم شد...
زانوم بهش نشون دادم...
یه نگاه کرد و پوکر گفت:...
_خب برا چی اینکارو کردی؟
میخواستم یکم بخندم...
_مردم آزاری مگه تو؟
تو منو اذیت می کنی چی؟
_منه بینوا کی اذیتت کردم؟؟؟
پوکر شدم...توکه خیلی مظلومی!
حالا ولش! اون پسره چی؟ خوب شد؟
_مثل اینکه فردا میخوان مرخصش کنن...بهتر شده نگران نباش...
نفس راحتی کشیدم...
_رفتی ملاقاتش؟
آره!
_چی گفتی؟
هیچی فقط سلام کردم...
_سلاماتم که صدا نداره!...تشکری چیزی هم نکردی؟
نه نتونستم!...خجالت کشیدم...
_همف!چی بگم!
امیر خواهرش دیدی؟
_آره!
خواهرش همکلاسیه منه!
_عه!...خب چیه مگه؟
میگم...برم بهش بگم از طرف من از داداشش تشکر کنه!
_همین؟
بده؟
_نه خوبه!...ولی از خودش هم تشکر می کردی بد نبودا !
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصت_و_چهارم
میگم نمیتونم!
_باشه! تو همون به خواهرش بگی کلیه!
یکم مکث کردم...
امیر!
_دیگه چیه؟ نکنه یه خرابکاری دیگه؟
نههه!
_هیسسس!آروم!همه خوابن!
باشه حالا!...میگم...ریحانه اگه همه چیزو میدونه،نره به بقیه بچه های کلاسمون بگه!
_ریحانه کیه؟
ای بابا!خواهر دوستت دیگه!
_آهان،خب؟
یعنی چی خب؟...امیییر!
پوکر شدم...
_باور کن مغزم خیلی خسته است...فاطمه!
باشه برو بخواب!
بلند شد...
_نگران نباش! اون خانوادهای که من میشناسم! اهل خبر چینی نیستن!
محمدم همینو گفت!
_راست میگه خب!امیرمحمد، اونارو بیشتر از من میشناسه!
سرم تکون دادم...
دستمو گرفت...
بیا بریم بخوابیم!
منم خسته شده بودم...و خوابم میومد...
بلند شدم و رفتیم بالا...
امیر خسته خمیازه کشید...
_شب بخیر...
شب بخیر...
رفت توی اتاقش...
منم رفتم توی اتاقم...
به ساعت نگاه کردم...
۳:۳۰
خودمو پرت کردم روی تخت...
وااای باز فردا میخواستم برم مدرسه...
چشمام گرم شد...
...
یکی به در می کوبید...
_فاطمه! فاطمههه! پاشو!
پاشو دیر شد مدرست...
مامان
اومد تو...
_فاطمههه!بیدارییی؟دیر شدااا!
من میرم پایین تو هم سریع بیا صبحونه بخور...
رفت پایین...
به زورو بلا بلند شدم...
یه نگاه به ساعت کردم...
۶:۰۰
واقعا موندم از این کارای مامان...
تا مدرسه ی من فقط ده دقیقه راهه...
لباس پوشیدم...کیفو کتابم برداشتم...رفتم پایین...
محمدو امیرو مامان سرمیز بودن...
نشستم روی صندلی...
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصت_و_پنجم
امیر گفت:
_سَلاااامممم!به روی تشستت....
سلام!
_مورچه هم صداتو نمیشنوه چه برسه به ما...بلند سلام کن!
عههه...خیلی خوابم میاد امیر...
امروز کی منو می رسونه؟
محمد گفت:...
_من می رسونمت ...
سرم تکون دادم و با خواب آلودگی شروع به خوردن کردم...
ساعت شد ۶:۳۰ و من بازم در حال خوردن بودم اونم تنها...
_فاطمه خوردی؟دیرشد!
الان تموم میشه!
_من میرم پایین ماشینو روشن کنم،تو هم زود بیا!
خاب!
_امیر محمد!
_بله!؟
_من خودم برم؟ یا با هم میریم؟
_نه بیا باهم بریم!...برا چی یه ماشین دیگه هم باخودمون بیاریم؟
_باشه!
امیرو محمد رفتن بیرون...
منم صبحونم تموم کردم...اما نمیشد جمع کنم...کیفم برداشتم و رفتم بیرون...
محمدو امیر سوار ماشین بودن...در جلورو باز کردم دیدم امیر نشسته!
پوکر شدم
جا خواستیم جانشین نخواستیم...
امیر یه دقیقه با تعجب منو نگاه کرد بعد با خنده گفت:
_برو عقب بشین! زود باش دیرمون شد!
منم پوکر رفتم عقب نشستم...
_حالا ناراحت نشو!بعد از ظهر میخوایم بریم یه جایی!
کجا؟
_اومدم دنبالت بهت میگم!
عه!پس محمد نمیاد؟
_نه من امروز کارم زیاده! امیرحسین میاد!
باوش...
تا اونجا حرفی نزدم...
فقط محمدو امیر بودن که درباره ی کاراشون صحبت می کردن...البته فقط کار توی شرکت...خارج از ماموریت...
کار محمدو امیر خیلی حساس بود...از اونجایی که امیر یه مامور اطلاعاتی بود...محمدم درجه دار بود...باید مراقب همه چیز باشن...
دم مدرسه یه سوپر مارکت بود...
محمد زد بغل که امیر رفت مغازه...
دست پر اومد...
نشست تو ماشین...خوراکی هارو داد دستم...
مرسی!
_خواهش می کنم...بخور از گشنگی نمیری!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_شصت_و_ششم
بی مزه!
خندید...
در ماشینو باز کردم...
_خداحافظ!
_خدانگهدار!
صدامو بچگونه کردم...
بای،بای،
رفتم بیرون...
دیدم چند تا چشم هم زمان دارن منو نگاه می کنن...
بدون اینکه بهشون اهمیت بدم رفتم داخل...
چشمام چرخید سمت بچه های خودمون که روی سَکّو نشسته بودن...
با دیدنش دوباره اعصابم بهم ریخت...
زری!همونی که مثلا رفیق فابم بود ...
سرم سریع چرخوندم...تا منو نبینن...
کلا دیگه نمیخوام باهاشون باشم
ولی...حالا چیکار کنم؟...
میخواستم برم یه جا تنها بشینم که چشمم خورد به ریحانه...
کنار شیر آبخوری روی سَکو تنها نشسته بود...
تغییر مسیر دادم سمت ریحانه...
ریحانه؟
سرش آورد بالا...
با لبخند گفت:
_سلام!خوبی؟
سلام مرسی...
_بشین!فعلا یه ربعی مونده تا زنگ!
نشستم کنارش...
_از اونروز انگار حالت بهتر شده!
آره خوبم!_دیگه که ندیدیش؟
نه اصلا!...حتی پیامم ندادم!
دلم میخواست براش تعریف کنم! از ماجرای علی تا داداشش...
رومو کردم سمتش...
ریحانه!...این دختره زری هست!
_منظورت عابدیه؟
آره!
_خب!...
این چند وقت که حالم بد بود بخاطر همین بود!...این زری که مثلا رفیقم بود بهم گفت بیا یه جا قرار بزاریم من ر//لم بهتون نشون بدم...منم رفتم دیدم ر//ل اون همون ر//ل منه!
که دیگه حالم بدجور بد بود...
توی خیابون یکم راه رفتم دیدم هوا تاریک شده...از یه کوچه اومدم رد شم که یکی جلومو گرفت...
دوست ر//لم بود، توی کافیشاپ سر خیابونمون هم کار می کرد...
با دوستاش دورمو گرفتن تا منو ببرن که داداشت اومد و نزاشت...