5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خود افتخار کن
افتخارت چیه؟
تو سال ۱۴۰۵
نماز میخونی
روزه میگیری
کربلا میری
قرآن میخونی
حدیث میخونی
روضه گوش میدی
هنوزم وقتی از جات بلند
میشی یا علی میگی :))))))
⇨@FZ1389
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه اومد ولی.. : ))💔
⇨@FZ1389
284.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاگرد نا خلف مدرسه جاهلانم . .🚶🏻
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا و مامان قرار و م
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
بابا اسمم را در مدرسهای نزدیک خانه مینویسد، مدرسه اخلاص.
از اول مهر که برگها زرد شدند و روی زمین را فرش کردند، هر روز صبح، روبروی آیینهی روی طاقچه میایستادم و موهای خیسم را شانه میکردم؛ گاهی این وری و گاهی آنوری! به لباسهایی که تمیز نگاهشان میداشتم، عطر میزدم، کیف کوچکِ آبیام را میانداختم روی دوشم، با مامان خداحافظی میکردم و راهی میشدم. مامان یادم داده بود که وقتی از خانه بیرون میروم، بسمالله بگویم و صلوات بفرستم. میگفت اینطوری خدا و امامها کمکت میکنند...
روزهای مدرسه، زود میگذرند. سالِ اول و حالا سال دوم... حالا میتوانم نوشتههای روی کاغذها را درست و سریع بخوانم.
حوالی آذر، عصر یکی از روزهای ماه رمضان، دور هم جمع شده بودیم، بابابزرگ شده بود محور جمع و با آن صدای آسمانیاش برایمان قصه میگفت؛ قصههای واقعی! میگفت اجداد ما صدسال قبل، نذر کردهاند که هر سال، شب بیست و یکم ماه رمضان، احیاء بگیرند و اطعام کنند و حالا این سنت حسنه، سینهبهسینه و نسل به نسل به ما رسیده. بابابزرگ که حرف میزد کنار دستش نشسته بودم و معنی بعضی کلمهها را از او میپرسیدم، مثلاً معنی حسنه و سنت و این چیزها را. کلاس دوم که بودم، بیست و یکم ماه رمضان، آن سال افتاده بود توی دامان جمعه. پنجشنبه که از مدرسه برگشتیم، آرامآرام آماده شدیم و با برادرانم رفتیم به خانه پدربزرگ، وسط سرمای نیمه آذر، خانه پدربزرگ گرمِ گرم بود، از آن گرماهایی که تا زیرِ پوست آدمی زاد میدود و دلش غنج میرود. خیلی از فامیل هم آمده بودند. کنار بزرگترها سفرهها را توی هال و اتاقها پهن کردیم. توی بشقابها پنیر و خرما گذاشتیم. نان و آب هم آماده کردیم و منتظر اللهاکبرِ اذان ماندیم. اذان را که گفتند چای داغ افطار، توی خانه پدربزرگ دستبهدست میشد. آن قدر شلوغ بود که تا میهمانها را رفع و رجوع کنیم نیم ساعتی از اذان گذشت و ما تازه لقمهای به دهان رساندیم. آخرِ این مراسمِ صدساله هم ظرفها را جمع کردیم و قطاری فرستادیم شان آشپزخانه و دور هم نشستیم تا به قول پدربزرگ سهم روحمان را هم ادا کنیم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:نهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
بزرگترها دعاهای مختلفی میخواندند؛ از افتتاح و مجیر و جوشن کبیر گرفته تا توسل و زیارت عاشورا... یادم هست بعد از افطار، کز کرده بودم کنار بابا، بابا داشت ترغیبم میکرد که دعای مجیر را من بخوانم؛ جلوی بزرگترها. میگفت دعای آسانی است. حتی وعدهام داد که اگر دعا را بخوانم، جایزهام میدهد. لحظاتی مکث کردم. مردد بودم که بخوانم یا نخوانم. هم خجالت داشت گونه هام را سرخ میکرد و هم دلم رفته بود پی آن جایزه. اولینبار بود که میخواستم جلوی فامیل و اهل محل، دعا بخوانم. سرم را تا آن جا که میشد پایین انداختم. چیزی نگفتم. بابا دوباره به یاریام آمد: «منم کمکت میکنم.»
یکی از مردهای فامیل که کنار بابا نشسته بود هم انگاری بخواهد بیشتر هُلم بدهد درآمد که بخوان و جایزه را از بابات بگیر دیگر! دل را زدم به دریا و خواندم؛ سُبْحَانَكَ يَا قَاضِی تَعَالَيْتَ يَا رَاضِی أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ
چند بندی از دعا را خواندم نفس کم میآوردم، نمیدانم از خجالتی بود که لای نفس هام پیچیده بود یا دعا نفسگیر بود؛ اما من سوار بر قالی سلیمان شده بودم و میراندم و میخواندم. آفرین گفتنهای جمع، توی طنین دعا گم شد. یادم نیست جایزه بابا چه بود؛ اما مجیر را یادم هست...
امتحانات سوم ابتدایی را که تمام کردم، انگار خستگی نه ماه تحصیلی هم از تنم رفت و فکری شدم که حالا با تعطیلات گرم و سوزان تابستان چه کنم؟ با برادرم، مهدی، که اندازهی سه دور گشتن زمین دور خورشید، از من بزرگتر است و همیشه دستِ همراهیاش روی شانهام هست، مشورت کردم. پیشنهاد کرد که اگر مایل باشی با بابا که توی مشورت دادن رو دست ندارد حرف بزنیم و برویم یک رشته ورزشی را حرفهای یاد بگیریم. گل از گلم شکفت و انگار توی دست و پاهایم احساس قدرت بیشتری کردم. با بابا صحبت کردیم. صاف و پوست کنده پرسید دوست دارید چه رشتهای بروید؟ شانه بالا انداختیم که فرقی نمیکند واقعاً هم فرقی نمیکرد چون نه ما آنقدرها اطلاعات عریض و طویلی دربارهی لیست بلند بالای رشتههای ورزشی داشتیم و نه اگر هم داشتیم استعدادمان را شناخته بودیم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:دهم