eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.2هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
یا حجة‌ابن‌الحسن عجل علي ظهورك ((: ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا و مامان قرار و م
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا اسمم را در مدرسه‌ای نزدیک خانه می‌نویسد، مدرسه اخلاص. از اول مهر که برگ‌ها زرد شدند و روی زمین را فرش کردند، هر روز صبح، روبروی آیینه‌ی روی طاقچه می‌ایستادم و موهای خیسم را شانه می‌کردم؛ گاهی این وری و گاهی آنوری! به لباس‌هایی که تمیز نگاهشان می‌داشتم، عطر می‌زدم، کیف کوچکِ آبی‌ام را می‌انداختم روی دوشم، با مامان خداحافظی می‌کردم و راهی می‌شدم. مامان یادم داده بود که وقتی از خانه بیرون می‌روم، بسم‌الله بگویم و صلوات بفرستم. می‌گفت این‌طوری خدا و امام‌ها کمکت می‌کنند... روزهای مدرسه، زود می‌گذرند. سالِ اول و حالا سال دوم... حالا می‌توانم نوشته‌های روی کاغذها را درست و سریع بخوانم. حوالی آذر، عصر یکی از روزهای ماه رمضان، دور هم جمع شده بودیم، بابابزرگ شده بود محور جمع و با آن صدای آسمانی‌اش برایمان قصه می‌گفت؛ قصه‌های واقعی! می‌گفت اجداد ما صدسال قبل، نذر کرده‌اند که هر سال، شب بیست و یکم ماه رمضان، احیاء بگیرند و اطعام کنند و حالا این سنت حسنه، سینه‌به‌سینه و نسل به نسل به ما رسیده. بابابزرگ که حرف می‌زد کنار دستش نشسته بودم و معنی بعضی کلمه‌ها را از او می‌پرسیدم، مثلاً معنی حسنه و سنت و این چیزها را. کلاس دوم که بودم، بیست و یکم ماه رمضان، آن سال افتاده بود توی دامان جمعه. پنج‌شنبه که از مدرسه برگشتیم، آرام‌آرام آماده شدیم و با برادرانم رفتیم به خانه پدربزرگ، وسط سرمای نیمه آذر، خانه پدربزرگ گرمِ گرم بود، از آن گرماهایی که تا زیرِ پوست آدمی زاد می‌دود و دلش غنج می‌رود. خیلی از فامیل هم آمده بودند. کنار بزرگ‌ترها سفره‌ها را توی هال و اتاق‌ها پهن کردیم. توی بشقاب‌ها پنیر و خرما گذاشتیم. نان‌ و آب هم آماده کردیم و منتظر الله‌اکبرِ اذان ماندیم. اذان را که گفتند چای داغ افطار، توی خانه پدربزرگ دست‌به‌دست می‌شد. آن قدر شلوغ بود که تا میهمان‌ها را رفع‌ و رجوع کنیم نیم ساعتی از اذان گذشت و ما تازه لقمه‌ای به دهان رساندیم. آخرِ این مراسمِ صدساله هم ظرف‌ها را جمع کردیم و قطاری فرستادیم شان آشپزخانه و دور هم نشستیم تا به قول پدربزرگ سهم روحمان را هم ادا کنیم. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:نهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بزرگ‌ترها دعاهای مختلفی می‌خواندند؛ از افتتاح و مجیر و جوشن کبیر گرفته تا توسل و زیارت عاشورا... یادم هست بعد از افطار، کز کرده بودم کنار بابا، بابا داشت ترغیبم می‌کرد که دعای مجیر را من بخوانم؛ جلوی بزرگ‌ترها. می‌گفت دعای آسانی است. حتی وعده‌ام داد که اگر دعا را بخوانم، جایزه‌ام می‌دهد. لحظاتی مکث کردم. مردد بودم که بخوانم یا نخوانم. هم خجالت داشت گونه هام را سرخ می‌کرد و هم دلم رفته بود پی آن جایزه. اولین‌بار بود که می‌خواستم جلوی فامیل و اهل محل، دعا بخوانم. سرم را تا آن جا که می‌شد پایین انداختم. چیزی نگفتم. بابا دوباره به یاری‌ام آمد: «منم کمکت می‌کنم.» یکی از مردهای فامیل که کنار بابا نشسته بود هم انگاری بخواهد بیشتر هُلم بدهد درآمد که بخوان و جایزه را از بابات بگیر دیگر! دل را زدم به دریا و خواندم؛ سُبْحَانَكَ يَا قَاضِی تَعَالَيْتَ يَا رَاضِی أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ چند بندی از دعا را خواندم نفس کم می‌آوردم، نمی‌دانم از خجالتی بود که لای نفس هام پیچیده بود یا دعا نفس‌گیر بود؛ اما من سوار بر قالی سلیمان شده بودم و می‌راندم و می‌خواندم. آفرین گفتن‌های جمع، توی طنین دعا گم شد. یادم نیست جایزه بابا چه بود؛ اما مجیر را یادم هست... امتحانات سوم ابتدایی را که تمام کردم، انگار خستگی نه ماه تحصیلی هم از تنم رفت و فکری شدم که حالا با تعطیلات گرم و سوزان تابستان چه کنم؟ با برادرم، مهدی، که اندازه‌ی سه دور گشتن زمین دور خورشید، از من بزرگ‌تر است و همیشه دستِ همراهی‌اش روی شانه‌ام هست، مشورت کردم. پیشنهاد کرد که اگر مایل باشی با بابا که توی مشورت دادن رو دست ندارد حرف بزنیم و برویم یک رشته ورزشی را حرفه‌ای یاد بگیریم. گل از گلم شکفت و انگار توی دست و پاهایم احساس قدرت بیشتری کردم. با بابا صحبت کردیم. صاف و پوست کنده پرسید دوست دارید چه رشته‌ای بروید؟ شانه بالا انداختیم که فرقی نمی‌کند واقعاً هم فرقی نمی‌کرد چون نه ما آن‌قدرها اطلاعات عریض و طویلی درباره‌ی لیست بلند بالای رشته‌های ورزشی داشتیم و نه اگر هم داشتیم استعدادمان را شناخته بودیم. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:دهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر چند روزی نگذشته بود که بابا با خبر ثبت‌نام من و مهدی در یک رشته ورزشی به خانه آمد! کله‌هایمان را یکی کردیم اما حدس‌هایمان راه به جایی نبرد. بالاخره خود بابا به جواب‌دادن رضا داد و گفت: «ژیمناستیک!» بعد هم بلافاصله ادامه داد که دو ماه، هفته‌ای سه روز، بعدازظهرها می‌روید فلان سالن ورزشی! روزها را دوتایکی می‌کردم که برسم به روز ورزش! همان چند جلسه اول، چند تا حرکت خوب یاد گرفتم. دل توی دلم نبود تا به خانه که برگشتیم، چیزهایی که یاد گرفته بودم را برای بابا و مامان اجرا کنم تا تماشاچی‌های همیشه حامی‌ام تشویقم کنند. خوشحالی‌شان را احساس می‌کردم و ماشاءالله گفتنشان انگار قوی ترم می‌کرد... بچه‌ها برای پدر و مادرها، مایه آرامش‌اند و پدر و مادرها هم برای بچه‌ها... بابا هم دستی بر آتش ورزش داشت. می‌رفت سالن بدن‌سازی جانبازان. بابا از کربلای پنج یادگاری‌های خوبی با خودش نیاورده بود. ورزش می‌کرد که سرپا بماند. بابا سرو بود و سروها همیشه باید سرپا باشند و سبز. یک روز گفت دوست داری دستگاه‌های ورزشی بدن‌سازی را ببینی؟ با من می‌آیی؟ وقتی داشت این چیزها را می‌گفت چشم‌هایش برق قشنگی می‌زد. این که آنجا پر بود از بزرگ‌ترها، دو دلم می‌کرد سر رفتن یا نرفتن اما بابا آن قدر تعریف کرد که بالاخره راضی و راهی شدم. وقتی رسیدیم، بابا انگار که بخواهد قهرمان ژیمناستیک جهان را معرفی کند، من را به مربی سالن معرفی کرد: «آقا عباس ما هستن!» بابا حتی برایش با آب‌وتاب تعریف کرد که چند فن ژیمناستیک را خوب یاد گرفته‌ام. مربیِ سالن هم انگار که بخواهد مَحَکم بزند، گفت انجام بده ببینم، چی یاد گرفتی! من هم انگار به مبارزه طلبیده شده باشم، بی‌معطلی چند حرکتی که یاد گرفته بودم برایش انجام دادم؛ با همه‌ی مهارتِ لازم! هنوز تمام نشده بود که با گوشه‌ی چشم لبخندش را دیدم و بعدش شنیدم که داشت به بابا می‌گفت استعداد ورزشی عباسِ شما خوب است و اگر این رشته را ادامه بدهد، رشد می‌کند... با خودم خیال می‌کردم، درختی قوی شده‌ام و ساقه‌ام محکم شده و ورزش، روزی خیلی به کارم خواهد آمد. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:یازدهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر تابستان به چشم برهم‌زدنی گذشت. انگار شهابی بوده توی آسمان دم غروب و تا چشمت بهش خورده، رفته باشد و دوباره پاییز... پاییز انگار آداب‌دان‌تر از باقی فصل‌هاست. انگار بیشتر آداب آلود است. انگار رنگی‌تر است. هوا که آرام‌آرام رو به خنکی می‌رود، پاییز، توی لایه‌های زندگی‌مان نفوذ می‌کند و لباس‌ها و سبک زندگی‌مان را هم زیر و رو می‌کند. بابا کرسی کوچکمان را از خواب تابستانی بیدار می‌کند و می‌گذارد گوشه‌ی اتاق، جایی نزدیک پنجره و این مکعب چوبی کوچک می‌شود وعده‌گاه شب‌نشینی‌هایمان. شب‌ها دور کرسی می‌نشینیم، لحاف گرم و سنگینش را روی پاهایمان می‌اندازیم و چای و میوه می‌خوریم. یک شب بابا با یک پیشنهاد ویژه آمد و رفت زیر پتوی کرسی. چایی‌اش را که توی استکان دور طلایی کوچکش سر می‌کشید با طمانینه ی خاصی گفت شب‌های پاییز و زمستان، بلند است. بعد منتظر تأیید ما نماند و ادامه داد: «از امشب، هر شب یکی از ما معلم میشه!» بعد هم جلدی رفت و تخته‌سیاهی را که خریده بود آورد! از قبل خریده بود که اگر به پیشنهادش چراغ‌سبز نشان بدهیم، بنشاندش روی سینه‌ی دیوار. از آن شب، کرسی دیگر فقط تکیه‌گاه مجمع مسی و جایی برای خواب‌های عمیق شبانه نبود. کرسی، حالا واقعاً کرسی تدریس شده بود و دور و برش دانشگاه! چند شب در میان، نوبت استادیِ یکی از ما می‌شد: من و برادران و خواهرم. مامان، مرجع مشورت همه‌مان بود، با او هم فکری می‌کردیم. مطلبی را انتخاب می‌کردیم. چند باری سر و تهش را می‌خواندیم تا برود بنشیند توی تار و پود ذهنمان. نوبتمان که می‌شد. انگار قبای معلمی تنمان کرده باشیم، می‌ایستادیم کنار کرسی و پای تخته‌سیاه و چنددقیقه‌ای بی‌وقفه حرف می‌زدیم. بابا می‌گفت اگر از بر گفتن برایتان سخت است، حرف‌هایتان را روی برگه‌ای بنویسید و از رو بخوانیدش اما ما تلاشمان را می‌کردیم تا به‌زعم خودمان معلم تمام‌وکمالی باشیم. این کرسی‌های تدریس بود که باعث می‌شد سروکارمان بیشتر به کتاب‌ها بیفتد و چند ساعتی را لابلای برگه‌هایشان بگذرانیم. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:دوازدهم
یادشهداباصلوات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا