11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرای معمولی بچههاشونو میفرستن مهدکودک، کلاس رقص ، مدرسههای خصوصی و دورههای موسیقی و هنری!
اما مادرایی که شیر زاییدن بچههاشونو میفرستن به.....
⇨@FZ1389
أَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَجْ
وَ فَرِجِنا بِهم بحق زینب کبری
(سلام الله علیها).❤️🩹
#امام_زمانم
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر مهربان نگاهش کردم، به
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
بین رفقا، گاهی ناراحتی پیش میآید و این طبیعی است؛ آن چه غیرطبیعی است، ماندن توی این ناراحتیهاست. یادم هست که یکبار که بین من و محمد، دوستم، ناراحتی ایجاد شد، گفتم محمد جان! بیخیالش! رفاقت، فراز و نشیب دارد و اگر بخواهیم توی نشیبها، بمانیم، چینی رفاقت ترک بر میدارد...
برای محکمتر کردن پیوند رفاقتها، دوستیها را میکشاندیم بیرون مدرسه. عصرهای بعد از مدرسه، فوتبالمان به راه بود. گاهی ساعتی مانده به اذان، پشت مسجد الزهرا سلاماللهعلیها که آمد و شدها کم بود، قرار میگذاشتیم و گاهی هم میرفتیم میدان مطهری! وسط میدان، گاهی چمن بود و جان میداد برای بازی. خیلیها وسوسه میشدند که توی میدان پا به توپ شوند! یک شب بعد نماز، بچهها گفتند برویم و وسط چمن میدان، فوتبالبازی کنیم. قبول کردم. در گرماگرم بازی، توپ داشت از دایره بازی میرفت بیرون و من به دنبالش! چالهای که خودش را بین چمنها پنهان کرده بود، پاپیچ شد و پایم پیچ خورد و افتادم! بچهها طبق عادت خندیدند. بعد از بازی، نشستیم به صحبت. عمیقتر یاد گرفتیم که وقتی آدمها از بدِ روزگار، میافتند. نباید به آنها بخندیم، باید کمکشان کنیم.
یادم هست یکبار وسط بازی، توپی که شوتش کردم به سمت دروازه، عصیان کرد و رفت سمت یکی از بچهها؛ امیرمحمد! به فاصلهی یک پلک برهمزدن، دیدم که خون از بینیاش سرازیر شد. قلبم ریخت! رنگپریده، پریدم سمتش و پیجوی احوالش شدم. کمکش کردم که سرش را بالا بگیرد تا خون بند بیاید. آن روز دیگر حس و حال بازی نداشتم. با امیرمحمد رفتیم که قدم بزنیم و بستنی بخوریم! بستنی، بعضی وقتها بهانهی خوبی است برای این که دل آدمها را به دست بیاوریم...
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوسوم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
چیزهایی هست که مهمتر از بازی است؛ مثل حال آدمها، مثل وقت آدمها. بازی، باید چیزی به آدم اضافه کند! فوتبال که بازی میکنیم، جسم و روحمان تازه میشود! اما یادم هست کنار مسجد ولیعصر (عج) مدتی یک گیمنت راه افتاده بود.
مصطفی ترغیبم میکرد که با هم برویم. گاهی اول میرفتم به نماز و بعد بازی میکردیم و گاهی برعکس. مدتی که گذشت، این بازیها جاذبهاش را برایم از دست داد. مصطفی میپرسید چرا نمیآیی؟ گفتم وقتگیر است و خیلی چیزها را نگفتم. نگفتم که بازیِ «واقعی» حالوهوای دیگری دارد. بازیٍ واقعی «حرکت واقعی» دارد. من از این که یک جا بنشینم و فقط توی تصویر، توی ذهنم حرکت کنم، خوشم نمیآید. من سکون را دوست ندارم، حالا از هر نوعش که میخواهد باشد... ماها پتانسیلِ غرقشدنمان بالاست! گاهی توی چیزهای خوب غرق میشویم و گاهی هم ته و توی چیزهای مخرب را در میآوریم. پیش میآید که گاهی بعضی از دوستانم را میبینیم که معتاد شدهاند. افیون که حتما نباید مواد مخدر سنتی و صنعتی باشد! ما گاهی به تلفن همراهمان هم معتاد میشویم و من دوست ندارم، زندانی این دنیای کوچک چند اینچی باشم و وقتم را توی این مستطیلِ جادویی بهرایگان بگذرانم. گاهی که دوستانم میگویند روزی دو سه ساعت پای گوشی مینشینند، غصهام میشود که خودشان را زندانی و در بند کردهاند. بابا خیلی ساده و بیآلایش به سبک همه پدرها و مادرها میگوید زیاد که به گوشی زل بزنی، چشمهایت ضعیف میشود و عینک لازم میشوی. اما وقت برای من بیش از چشمهایم ارزش دارد. آدمیزاد باید برای وقتش بیش از هر چیزی که توی صندوقچهاش دارد احترام قائل باشد. من سعی کردهام برای کارکردن با گوشی هم برنامهریزی کنم تا این جا که به این برنامه متعهد بودهام، تا چه پیش آید...
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوچهارم