سرمایۀ محبت زهراست دین من
من دین خویش را به دودنیا نمیدهم
⇨@FZ1389
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دنیایی که دل علی (ع)
را شکستندخیری نیست💔..
⇨@FZ1389
| - #چارکلومحـَرفحساب
-
یقین داشته باشیــد ؛ ما ، ان شاءالله
در هرجنگی
در آینده
پیروز میشویم ؛ چون این
وعدهی خداست
که [ إن تنـصروا الله ینصرکـُم ] 💀❤️🔥 ..
ـ
[ سید ِمقاومت ]
⇨@FZ1389
و اما فاطمیه . .🖤
دلم برا روضههای مادرانه،برا پرچمهای مشکی و برای اون حالِ غریبی که فقط تو روضهی حضرت زهرا پیدا میشه تنگ شده بود
فاطمیه برا من یه حالوهوای عجیبی داره، یه غم عمیق و متفاوت که هیچجوره نمیشه توضیحش داد🥺
فاطمیه که میرسه انگار دلت دوباره دنبال یه گوشه میگرده که بشینی و برای غربتی که مولا به تنهایی به دوش کشید گریه کنی . .
#حرف_دل
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر دوستیهایمان لایهلا
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
اواخر تیر ۹۱، که خورشید تمام هم و غمش را گذاشته بود که داغتر بتابد و هم زمان بود با دهه آخر ماه رمضان، آمدم مرخصی. امسال نتوانستم در آن رسم بیش از یکصدسالهی خانه پدربزرگ و آن افطاری معروف شرکت کنم. میخواستم تمام سعیام را بکنم تا از ده روز باقیماندهی ماه رمضان بیش تر استفاده کنم. صفحهی سفیدی از دفترم را باز کردم و توی آن نوشتم که هر روز باید یک جزء قرآن و دعای عهد بخوانم، صد تا صلوات بفرستم و ذکر لاحول ولاقوه الا بالله بگویم. ذکرها عجیب آرامم میکنند و به من قدرت میدهند. انگار اثرش ذرهذره بر جانم مینشیند. برای ساعتبهساعتِ این یک دهه برنامهریزی کرده بودم. طبق برنامه، از ۸ صبح تا قبل ظهر به کتابخانه میرفتم. البته بعضی روزها صبح میرفتم و بعضی روزها عصر و اگر روزی حالم روبهراهتر بود، هم صبح میرفتم و هم عصر. از ساعت یک تا ۳ را برای نماز و قرآن جدا کرده بودم. این وسط استراحت هم میکردم. اگر میتوانستم عصر بروم کتاب خانه، از ۳ تا چهار عصر، وقتم توی کتابخانه به مطالعه میگذشت. با خودم خوراکی میبردم و یکی دو ساعت یکبار هم آبی به صورتم میزدم که سرِحال بیایم.
۴ تا ۸ را برای کار با کامپیوتر و کتابخواندن اختصاص داده بودم، ۸ تا ۹ شب را برای افطار، ۹ تا ۹ و نیم را برای نماز، ۹ و نیم تا ۱۰ و نیم را برای استراحت، ۱۰ و نیم تا ۱۱ و ربع را برای مسجد، ۱۱ و ربع تا ۱ را برای بازی و ورزش با دوستان، یک تا سه و نیم صبح را برای استراحت. بعدِ سحری هم دعایی میخواندم و تا هشت صبح میخوابیدم. وسط این برنامه سفتوسخت، فکرم دائم مشغول سردار بود؛ مشغولِ این که چطوری میتوانیم کمکش کنیم. من و حمید و مجتبی، دوستان دانشگاهیام، یکجورهایی مرید سردار بودیم؛ مرید کسی که دل از زمین بریده و مرادش آن بالاسری بود. از فکرهایش، عملش و قوه خلاقیتش کیف میکردیم! سهتایی با هم دست مردانه داده بودیم و عهد بسته بودیم که هرطور میتوانیم به پیادهکردن اندیشههای سردار توی دانشگاه کمک کنیم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیونهم