eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
13.4هزار ویدیو
38 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
| - - یقین داشته باشیــد ؛ ما ، ان شاءالله در هرجنگی در آینده پیروز می‌شویم ؛ چون این وعده‌ی خداست که [ إن تنـصروا الله ینصرکـُم ] 💀❤️‍🔥 .. ـ [ سید ِمقاومت ] ⇨@FZ1389
مشتاقِ صمیمانه‌ی دیدارِ شمایم اما تو بفرما به چه تدبیر بیایم؟ ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
رفقا پروفایل کانال تغییر کرد گممون نکنید🥀🖤
خنده‌هارو می‌بینی؟  چقدر از تَهِ دله انگار دارن میگن این دنیایِ کوچیک و تاریک مالِ شماها ما که رفتیم… ⇨@FZ1389
و اما فاطمیه . .🖤 دلم برا روضه‌های مادرانه،برا پرچم‌های مشکی و برای اون حالِ غریبی که فقط تو روضه‌ی حضرت زهرا پیدا میشه تنگ شده بود فاطمیه برا من یه حال‌وهوای عجیبی داره، یه غم عمیق و متفاوت که هیچ‌جوره نمیشه توضیحش داد🥺 فاطمیه که میرسه انگار دلت دوباره دنبال یه گوشه میگرده که بشینی و برای غربتی که مولا به تنهایی به دوش کشید گریه کنی . .
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر دوستی‌هایمان لایه‌لا
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر اواخر تیر ۹۱، که خورشید تمام هم و غمش را گذاشته بود که داغ‌تر بتابد و هم زمان بود با دهه آخر ماه رمضان، آمدم مرخصی. امسال نتوانستم در آن رسم بیش از یک‌صدساله‌ی خانه پدربزرگ و آن افطاری معروف شرکت کنم. می‌خواستم تمام سعی‌ام را بکنم تا از ده روز باقی‌مانده‌ی ماه رمضان بیش تر استفاده کنم. صفحه‌ی سفیدی از دفترم را باز کردم و توی آن نوشتم که هر روز باید یک جزء قرآن و دعای عهد بخوانم، صد تا صلوات بفرستم و ذکر لاحول ولاقوه الا بالله بگویم. ذکرها عجیب آرامم می‌کنند و به من قدرت می‌دهند. انگار اثرش ذره‌ذره بر جانم می‌نشیند. برای ساعت‌به‌ساعتِ این یک دهه برنامه‌ریزی کرده بودم. طبق برنامه، از ۸ صبح تا قبل ظهر به کتابخانه می‌رفتم. البته بعضی روزها صبح می‌رفتم و بعضی روزها عصر و اگر روزی حالم روبه‌راه‌تر بود، هم صبح می‌رفتم و هم عصر. از ساعت یک تا ۳ را برای نماز و قرآن جدا کرده بودم. این وسط استراحت هم می‌کردم. اگر می‌توانستم عصر بروم کتاب خانه، از ۳ تا چهار عصر، وقتم توی کتابخانه به مطالعه می‌گذشت. با خودم خوراکی می‌بردم و یکی دو ساعت یک‌بار هم آبی به صورتم می‌زدم که سرِحال بیایم. ۴ تا ۸ را برای کار با کامپیوتر و کتاب‌خواندن اختصاص داده بودم، ۸ تا ۹ شب را برای افطار، ۹ تا ۹ و نیم را برای نماز، ۹ و نیم تا ۱۰ و نیم را برای استراحت، ۱۰ و نیم تا ۱۱ و ربع را برای مسجد، ۱۱ و ربع تا ۱ را برای بازی و ورزش با دوستان، یک تا سه و نیم صبح را برای استراحت. بعدِ سحری هم دعایی می‌خواندم و تا هشت صبح می‌خوابیدم. وسط این برنامه سفت‌وسخت، فکرم دائم مشغول سردار بود؛ مشغولِ این که چطوری می‌توانیم کمکش کنیم. من و حمید و مجتبی، دوستان دانشگاهی‌ام، یک‌جورهایی مرید سردار بودیم؛ مرید کسی که دل از زمین بریده و مرادش آن بالاسری بود. از فکرهایش، عملش و قوه خلاقیتش کیف می‌کردیم! سه‌تایی با هم دست مردانه داده بودیم و عهد بسته بودیم که هرطور می‌توانیم به پیاده‌کردن اندیشه‌های سردار توی دانشگاه کمک کنیم. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:سی‌ونهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر دنبال کارهای فرهنگی بزرگ و برداشتن وزنه‌های سنگین بودیم؛ خاصیت دانشجویی همین است دیگر! و چه خوب است که آدم همیشه دانش جو بماند. جایی که می‌توانستیم دغدغه‌هایمان را بریزیم وسط دایره، راجع بهش اظهارنظر کنیم و چکش‌کاری‌های لازم را رویش انجام بدهیم، کانون‌های دانشجویی بود. دست مان توی کانون‌ها به‌اندازه کافی باز بود و همین کافی بود که توش و توان مان را یک‌سره بیاوریم توی این کانون‌ها. حرف‌های آقا هم همیشه فانوسی بود وسط تاریکی‌ها. آقا گفته بود اگر در زمینه کارهای فرهنگی در جهت شناخت انقلاب کاستی وجود دارد، حتما باید برطرف شود. همین فرمان‌ها شعله‌هایی را توی دل مان روشن می‌کرد. با حمید و مجتبی و چند نفر دیگر از بچه‌ها طرحی ریختیم و اسمش را گذاشتیم سلسله نشست‌های اندیشه‌ی امین، کانون اندیشه‌ی مطهر هم شد گهواره این طرح تازه‌ متولدشده. این طرح برای اولین‌بار در دانشگاه برگزار می‌شد. چند نفر از اساتید و علمای برجسته و شناخته شده، برای اولین‌بار، به دانشگاه مان آمدند و این برایمان انگیزه و دل گرمی بود. قرار بود این سلسله نشست‌ها، هر سال، وسط سوز و سرمای زمستان، توی بهمن‌ماه، در دانشگاه برگزار شود و به جمع مان گرما ببخشد. دوران دانشجویی آرام‌آرام با این‌ها به پایان می‌بردیم. این اواخر فعالیتم توی کارگروه مشاوران جوان فرماندهی هم بیش تر شده بود و سردار اباذری، دبیری نشست‌ها را بر عهده من گذاشته بود. من هم برای هر جلسه سعی می‌کردم با دست پرتری حاضر بشوم و پیشنهادات جدیدی را مطرح کنم و هر بار متوجه می‌شدم که نگاه سردار رنگ دیگری به خود گرفته، هرچه بود، دل‌پذیر بود. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:چهلم
یادشهداباصلوات