20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفت و غزلم چَشم به راهش نگران شد . .
_#حامد_عسگری
⇨@FZ1389
۲۰۰ شب که نه؛
۴۷ سال است!
۴۷ سال است همینهایی که کف خیاباناند،
بارِ این کشور و انقلاب را به دوش کشیدهاند.
بقیه چه کردند؟
یا تماشا کردند،
یا غر زدند،
یا بریدند و رفتند،
یا از پشت خنجر زدند.
مردمِ خیابان!
تاریخ بنویسد یا ننویسد؛
یک روز که غبار این سالها بخوابد،
روی نقشه ایران فقط یک چیز دیده میشود:
ردّ پای مردمی که نرفتند.🇮🇷🇮🇷🇮🇷
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر توی دوره آموزشی، با ا
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
میدانستم که قرار است هزار و ۴۰۰ نفر از دانشجویان به اربعین اعزام و راهی طریق عشق شوند. بخشی از مسئولیت انجام امور اداریشان هم با من بود. برای گرفتن پاسپورتها و ویزاها تلاش زیادی کردیم اما جوجهها را آخر که شمردند، ما مغبون شدیم! روزهای آخر پاییز، دو سه روز مانده به سفر، خبر دادند که بهخاطر مسائل امنیتی نمیتوانیم به این سفر برویم. این خبر، روح همه مان را آزرد اما باید از امر فرماندهی اطاعت میکردیم. تا چند روزی، توی چهره همکاران و دانشجویان، اندوه و افسردگیِ جاماندن را میدیدم. با خودم فکر میکردم شاید خدا میخواهد تشنهتر به محضر ارباب برسیم و این قلبم را التیام میداد. اشتیاقهایمان را توی سینههایمان نگه داشتیم تا عمر قد بدهد و آقا بطلبد و سال بعد، دل را بزنیم به جاده.
آن روزها کارم دیگر افتاده بود روی روال. تقریبا ۲۴ ساعته در خدمت دفتر بودم. گاهی از ساعت ۷ صبح شروع میکردم و تا ده شب، که هنوز چراغ دفتر فرماندهی روشن بود. وظیفهام بود که کنار حاجی و همراهش باشم. مسئول دفتر، آبروی صاحبِ دفتر است. تمام تلاشم را میکردم که به تکبهتک مراجعهکنندهها درست و با روی خوش جواب بدهم. گاهی برای این که مراجعهکنندهها معطل نشوند، شمارهشان را میگرفتم و میگفتم که هر وقت نامهتان آماده شد، خودم با شما تماس میگیرم. وقتی را هم خالی کرده بودم که به تلفنهایی که به هر دلیل، بیجواب مانده بودند، جواب بدهم و کارشان را پیگیری کنم. تمام مدت، با لباس نظامی توی دفتر بودم. از لباسهای ستادی خوشم نمیآمد. عطر هم زیاد توی دفتر داشتم؛ گاهی بچهها به شوخی میگفتند اینهمه عطر را از کجا میآوری؟ به ما هم بده! من هم یکی از شیشهها را بهشان میدادم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:چهلوسوم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
خلاصه، تمام تلاشم را میکردم که هیچ کاری از کارهای سردار زمین نماند. یادم هست یک روز سردار گفته بود پاورپوینتی را به سبک خاصی برایش تهیه کنم. رویم نشد که بگویم با این کار خیلی آشنا نیستم. لپتاپ را بردم به آسایشگاه و نشستم به کارکردن و بالا و پایین کردن پاورپوینت. همه خواب بودند. من اما میخواستم خواستهی حاجی را تماموکمال انجام بدهم. ساعت از یک و نیمشب هم گذشته بود و هنوز به نتیجه نرسیده بودم. وسط کار دوستم مجتبی، بیدار شد. با چشمهای پفکرده آمد سمتم و یک جفت کاسهی خون تحویل گرفت! با صدایی که بهزور آهسته نگهش داشته بود گفت اینوقتشب پای لپتاپ چی کار میکنی؟ چشم هات چرا اینقدر قرمز شده؟ چراغ رو چرا روشن نمیکنی؟ مختصر کردم. گفتم سردار کاری از من خواسته نشستهام پای درستکردنش، چراغ را هم روشن نکردم که راحت بخوابید. دلخور گفت چرا لااقل مرا بیدار نکردی؟ وقتی آمده بودم آسایشگاه دیروقت بود، رفته بودم سراغ مجتبی. جوری راحت خوابیده بود که انگار داشت پادشاه هفتم را خواب میدید. به نظرم جفا بود اگر بیدارش میکردم. گفتم قشنگ خوابیده بودی، نمیخواستم بیدارت کنم. کلاً دل بیدار کردن بچهها را نداشتم! یکبار که با همکارم، مرتضی و سردار رفته بودیم زیباکنار، موقع برگشت، مرتضی گفت من میروم توی اتوبوسی که دارد همراهمان میآید تا کمی چشمهایم را رویهم بگذارم و ساعتی استراحت کنم؛ تو دو سه ساعتی که راندی به اتوبوس چراغ بده که من بیایم بنشینم پشت فرمان و سردار را برسانیم. اما خب، تا آخرش را خودم راندم و دنده عوض کردم؛ ولی دلم نیامد بیدارش کنم. به مقصد که رسیدیم، شاکی شده بود که چرا هفت هشت ساعت یکتنه نشستهام پشت فرمان.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:چهلوچهارم