تو بچگی خیلی دوست داشتم مبصر کلاس بشم
تا حالا تجربه نکرده بودم و خیلی دلم میخواست.
کلاس دوم بودم معلممون تقسیم بندی کرد از میز اول تا آخر که هر هفته یه دانشآموز مبصر بشه من همین طور روز شماری میکردم نوبتم بشه و مبصر بشم بلاخره هفته ای که نوبت مصبر شدن من بود رسید و همون روز من مریض شدم و یه هفته مدرسه نیامدم بعد یه هفته رفتم مدرسه با ذوق زیاددد (میدونستم از نوبتم گذشت ولی فکر میکردم چون غایب بودم میتونم یه هفته دیگه مبصر بشم ) و دیدم هم کلاسیم گفت نوبت هفته تو تمام شد گفتم خب میدونم ولی من نبودم گفت نوبتت گذشت دیگه نمیتونی مبصر بشی و نوبت یکی دیگس..
به شدت خورده بود تو ذوقم و ناراحت شده بودم کل روز بغض داشتم.
خلاصه من از بچگی برام نشد و هیچ وقت به چیزایی که دوسشون داشتم نرسیدم😂.
بعد نوشتن متن های خاص،دفترچه خاطراتمو میبندم .
ولی یکم بعدش،قطار افکاراتم چنان به ایستگاه خروجی هجوم میاره ک من مجبور میشم دوباره هرچی زودتر هرکدوم رو سر خونش برسونم.
ابراز علاقه من یکم وحشیانست پس بدون اگه گازت نگرفتم و نزدمت و اذیتت نکردم یعنی دوست ندارم.