eitaa logo
Frozentears🩸🥀
198 دنبال‌کننده
71 عکس
16 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:3🩸🥀 وقتی به در خانه رسید، نفس حبس‌شده‌اش را بیرون داد. انگار به پناهگاهی رسیده بود که هیچ‌کس جز خودش نمی‌توانست پا به آن بگذارد. کلید را با دستانی لرزان از جیبش بیرون کشید. فلز سرد کلید بین انگشتانش می‌لرزید. در را باز کرد و وارد حیاط شد. بی‌آنکه نگاهش را از پشت سر بردارد، در را با تمام توان به هم کوبید. قفل که جا خورد، صدایش در سکوت شب پیچید. تند و تند به سمت خانه دوید. پله‌ها را یکی‌یکی در یک ثانیه پشت سر گذاشت. درِ خانه را باز کرد و خودش را به داخل پرت کرد. همین که پشت در رسید، زانوهایش شل شد. روی زمین کنار در افتاد، پشتش به دیوار سرد خورد. اشک‌هایش بی‌اختیار راه افتادند، داغ روی گونه‌های یخ‌زده‌اش. تمام تنش می‌لرزید. از مرگی که جلوی چشمانش اتفاق افتاد. از تهدید کسی که حتی یک بار هم ندیده بودش. از آینده‌ای که هیچ نشانی از روشنایی نداشت. تاریکی اتاق، تنها چیزی بود که او را در آغوش می‌گرفت. ادامه دارد...
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:4🩸🥀 آفتاب مثل شمشیر تیز از لای پرده‌های خانه به چشم‌های برفین می‌تابید. صدای زنگ موبایل، گوش‌خراش، درست کنار سرش. انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا برفین از خواب بلند شه. صدای گوشی قطع نمی‌شد، مدام پشت سر هم زنگ می‌خورد. برفین با کلافگی گوشی را از کنارش چنگ زد و بدون نگاه به صفحه‌اش، با صدایی که از عصبانیت می‌سوخت جواب داد: بلهههههه! صدای جیغ و پرانرژی مهلا از آن طرف خط اومد: سلامممم دووستیییی! صبحت بخیررر، خواب‌آلووو 😊 برفین با کلافگی پرید توی حرفش: وایی مهلا، یعنی دستم بهت نرسه تیکه بزرگت گوشته! آخه کدوم خری صبح زود زنگ می‌زنه، نمی‌گه طرف شاید خواب باشه؟ مهلا که از خنده داشت می‌ترکید، با همان انرژی قبل گفت: — ای وای ببخشید تورو خدا، پرنسس خواب بودی؟ آخه احمق جون، ساعت ۱۰ صبحه، تو نباید می‌رفتی کافه، دیرت شده هااا! برفین با شنیدن اسم کافه، همه‌ی اتفاق‌های دیشب به سرش هجوم آورد و با صدایی که کمتر از جیغ نبود گفت: — واییییییییی مهلاااااا! ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:5🩸🥀 مهلا که از صدای وحشت‌زده برفین ترسیده بود، گفت: برفی، چیزی شده عزیزم؟ هنوز وقت داری، می‌تونی خودتو برسونی کافه، نگران نباش. برفین با بغض گفت: وای مهلا، نمی‌دونی چه اتفاقی افتاده... مهلا که حالا آن انرژی قبل را نداشت، با نگرانی پرسید: چی شده برفی؟ یه چیزی بگو، داری نگرانم می‌کنی. برفین شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. هر کلمه‌ای که می‌گفت، صداش بیشتر می‌لرزید. صدای مهلا حالا پر از ترس و وحشت بود: وای خدا... پس اون قاتل... تو رو دید؟ می‌دونه کی هستی؟ می‌دونه کجا کار می‌کنی؟ برفی... اگه برگرده سراغت چی؟ برفین با بغض گفت: نمی‌دونم... واقعاً باید چیکار کنم... ولی... تو کافه دوربین مداربسته بود، مطمئنم همه چی ضبط شده. اونا قاتل رو پیدا می‌کنن، اونا حقیقت رو می‌فهمن. چرا باید الکی منو بگیرن؟ من... کاری نکردم که... مهلا با صدایی که به‌زحمت بیرون می‌اومد گفت: باشه عشقم... تو خودتو ناراحت نکن. ولی... برفی... درها رو قفل کن. همه درها رو. برفین آرام زمزمه کرد: باشه عزیزم... خداحافظ. مهلا قبل از قطع کردن، آروم گفت: مراقب خودت باش... لطفاً. ادامه دارد...