هدایت شده از محبین
" سریع ترین راه قبول شدن توبه "
بَلدی چه جوری توبه کنی کنه رَدخور نداشته باشه؟
قشنگ ترین تکنیکی که میتونی در مقابل خدا
برا قبول شدن توبه ات انجام بدی چیه؟!
چه جوری میشه رَه صد ساله رو یه شبه رفت؟
فکر میکردی خدا اینقدر مهربون باشه؟!
فرداشب راس ساعت 21:00 اینجا باش
با نشر این پیام خودتُ در ثواب این کار شریک کن
تو قطعا بعد از این محفل بخشیده شده ای!!!
#فور_واجب
https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
زندگی بدون ظرف
دیدی وقتی نمک میریزه روی زمین اول سعی میکنی جمعش کنی؟ هی سعی میکنی، سعی میکنی و سعی میکنی؛ اما از یه جایی به بعد نمیشه. یهو میزنی به سیم آخر. عصبانی میشی و دستتو میذاری وسط نمکا. اتقدر تکون میدی تا دیگه معلوم نباشه اینجا یه روزی نمک ریخته...
زندگی منم توی یه ظرف شیشهای بود. ازش خیلی خوب مراقبت میکردم؛ ولی یه بار از دستم افتاد. افتاد و ظرفم شکست. زندگیم روی زمین پخش شد. یه مشتش رو تونستم جمع کنم. اومدم بریزمش توی ظرف، دیدم ظرفم شکسته. به زندگی های توی دستم نگاه میکردم و اونا بهم لبخند میزدن. زندگی بدون ظرف به چه دردم میخوره؟ همون یه مشتم نمیخوام. ریختمش روی زمین. دستم رو گذاشتم روی زندگیم و تکونش دادم. انقدر تکون دادم که دیگه چیزی از زندگیم نموند. زندگی بدون ظرف به چه دردم میخوره..؟
الای وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
ولی اینجوری غذا خوردن یه حال دیگه داره=)
دلم برای وقتایی که بعد هیئت مسجد رو تمیز میکردیم تنگ شده...
متنِسبز!
امروز ۱ مهر. تا ساعت ۲ شب خوابم نبرد. توی مدرسه اول برام عجیب بود که همه چادرین بعد فهمیدم چادر اجب
امروز ۲ مهر.
معلمهامون خدایی باحال بودن. فعلا معلم بدی ندیدم. سعی کردم امروز لبخند بزنم و یکم با بقیه ارتباط برقرار کنم. سخت بود ولی نتیجه داد. یه عالمه تلفنی حرف زدم و حال کردم. همین. روز عادیی بود. در کل بد نبود.
جدیدا کتاب خوندن برام سخت شده. نمیتونم تمرکز کنم. زود به زود حوصلهم سر میره. یهو میبینم ده صفحه خوندم ولی داشتم به زندگیم فکر میکردم و هیچی نفهمیدم.
و این وضعیت بده.
یه دختری چهار روز پیش توی اتوبوس روی صندلی کناریم نشسته بود. امروز توی حرم دیدمش. بله قم همینقدر کوچیکه.
متنِسبز!
امروز ۲ مهر. معلمهامون خدایی باحال بودن. فعلا معلم بدی ندیدم. سعی کردم امروز لبخند بزنم و یکم با بق
امروز ۳ مهر.
بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با نیکا دعوا کردم. از ساعت ۵ اومدیم حرم و هنوزم حرمیم. الانم دارم میرم خونهی مامانبزرگم. روز خوبی بود. خیلی خوب. خوش گذشت. خدایا عاشقتم.
متنِسبز!
امروز ۳ مهر. بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با ن
دیگه اینا رو نمیگم.
زندگی ناجالب و حوصله سر بر و غم انگیز من چیزی برای گفتن نداره.