جدیدا کتاب خوندن برام سخت شده. نمیتونم تمرکز کنم. زود به زود حوصلهم سر میره. یهو میبینم ده صفحه خوندم ولی داشتم به زندگیم فکر میکردم و هیچی نفهمیدم.
و این وضعیت بده.
یه دختری چهار روز پیش توی اتوبوس روی صندلی کناریم نشسته بود. امروز توی حرم دیدمش. بله قم همینقدر کوچیکه.
متنِسبز!
امروز ۲ مهر. معلمهامون خدایی باحال بودن. فعلا معلم بدی ندیدم. سعی کردم امروز لبخند بزنم و یکم با بق
امروز ۳ مهر.
بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با نیکا دعوا کردم. از ساعت ۵ اومدیم حرم و هنوزم حرمیم. الانم دارم میرم خونهی مامانبزرگم. روز خوبی بود. خیلی خوب. خوش گذشت. خدایا عاشقتم.
متنِسبز!
امروز ۳ مهر. بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با ن
دیگه اینا رو نمیگم.
زندگی ناجالب و حوصله سر بر و غم انگیز من چیزی برای گفتن نداره.
متنِسبز!
بچهها از اونجایی که مغزم فلج شده ایده ندارم. اگه ایدهای دارین یا عکسی فیلمی چیزی برام بفرستید بنوی
وقتی آدم کسیو نداره که تا چیزی نوشت دفترشو بده بهش تا متنشو بخونه، نوشتن چه فایدهای داره؟