متنِسبز!
امروز ۳ مهر. بالاخره از شر نون لواش و سنگک خلاص شدم و صبحونه بربری خوردم. بازم یه کوه ظرف شستم. با ن
دیگه اینا رو نمیگم.
زندگی ناجالب و حوصله سر بر و غم انگیز من چیزی برای گفتن نداره.
متنِسبز!
بچهها از اونجایی که مغزم فلج شده ایده ندارم. اگه ایدهای دارین یا عکسی فیلمی چیزی برام بفرستید بنوی
وقتی آدم کسیو نداره که تا چیزی نوشت دفترشو بده بهش تا متنشو بخونه، نوشتن چه فایدهای داره؟
نه میتونم بنویسم.
نه میتونم بخونم.
نه دیگه میتونم تمرکز کنم.
نه ایدهای برای اینجا دارم.
و نه حوصله زندگی رو دارم.
من اسکل فکر میکردم همکلاسیهای جدیدم از تهرانیها کمتر رومخن. الان فهمیدم اینا هم جنبههای متنوعی از رومخ بودن دارن.