🧶Green World💚
چه خبر ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
پارت دوم رمان رو نزارم؟
🧶Green World💚
"به نام خدا" پارت اول |ده سال گمشده ساعت دقیقاً دو بعدازظهر بود. آفتاب از پشت پنجرهی بزرگ اتاق م
"به نام خدا"
پارت دوم | ده سال گمشده
اولین چیزی که بهار شنید، صدای زنگ بود.
صدایی تیز و ممتد که انگار از فاصلهای بسیار دور به گوش میرسید.
دستش را بیحوصله از زیر پتو بیرون آورد و روی میز کنار تخت کشید.
ـ خاموشش کن...
چند ثانیه گذشت.
زنگ هنوز ادامه داشت.
بهار چشمهایش را نیمهباز کرد.
ـ یسنا...
جوابی نیامد.
این بار با صدای بلندتری گفت:
ـ یسنا، گوشیت زنگ میخوره!
باز هم سکوت.
بهار با اخم نشست و موهای پریشانش را کنار زد.
اتاق عجیب تاریک بود.
آنقدر تاریک که برای چند لحظه نفهمید چه اتفاقی افتاده.
دستش را روی میز کشید و گوشی را پیدا کرد.
صفحهی گوشی روشن شد.
بهار خوابآلود به ساعت نگاه کرد.
و ناگهان خواب از سرش پرید.
۲۰:۰۲
چشمهایش را چند بار باز و بسته کرد.
ـ هشت...؟
یسنا با صدای خوابآلودی گفت:
ـ چی شده؟
بهار گوشی را جلوی صورت او گرفت.
ـ ساعت هشته!
یسنا یکباره نشست.
ـ چی؟!
گوشی خودش را برداشت.
۲۰:۰۳
هر دو به صفحهی گوشیهایشان خیره ماندند.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
بالاخره یسنا گفت:
ـ مگه زنگ رو برای پنج نذاشته بودیم؟
بهار گوشیاش را بررسی کرد.
آلارم هنوز فعال بود.
اما خاموش شده بود؛ بدون اینکه هیچکدامشان آن را شنیده باشند.
یسنا با عجله از تخت پایین پرید.
ـ بچهها چی؟
بهار گوشیاش را باز کرد.
هیچ تماس از دسترفتهای وجود نداشت،هیچ پیام جدیدی هم نبود.
ـ چرا هیچکس زنگ نزده؟
یسنا با نگرانی گفت:
ـ قرار بود پنج و نیم دم در دانشگاه باشیم...
بهار چیزی نگفت.
فقط به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
و همان لحظه، تمام رنگ از صورتش پرید.
ـ یسنا...
یسنا نزدیک آمد.
ـ چی شده؟
بهار به خیابان خیره مانده بود.
ـ بیا خودت ببین.
یسنا کنار او ایستاد.
چند ثانیه بعد، آهسته گفت:
ـ این...
صدایش لرزید.
ـ اینجا کجاست؟
[ادامه دارد ]