eitaa logo
🧶Green World💚
118 دنبال‌کننده
24 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به دنیای سبز پاستیلی من خوش اومدین💚 اینجا؟ هرچی توش پیدا میشه😄 با من همراه شو و با هم از زندگی لذت ببریم😉🩷 شروعمون ؟ ۶ شهریور ۱۴۰۵ کار داشتی من اینجام: @A_d_s_123 لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلاممم
خوبید؟
سلام و درود خوبید؟ چشم حتما ✨
🧶Green World💚
"به نام خدا" پارت اول |ده سال گمشده ساعت دقیقاً دو بعدازظهر بود. آفتاب از پشت پنجره‌ی بزرگ اتاق م
"به نام خدا" پارت دوم | ده سال گمشده اولین چیزی که بهار شنید، صدای زنگ بود. صدایی تیز و ممتد که انگار از فاصله‌ای بسیار دور به گوش می‌رسید. دستش را بی‌حوصله از زیر پتو بیرون آورد و روی میز کنار تخت کشید. ـ خاموشش کن... چند ثانیه گذشت. زنگ هنوز ادامه داشت. بهار چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. ـ یسنا... جوابی نیامد. این بار با صدای بلندتری گفت: ـ یسنا، گوشیت زنگ می‌خوره! باز هم سکوت. بهار با اخم نشست و موهای پریشانش را کنار زد. اتاق عجیب تاریک بود. آن‌قدر تاریک که برای چند لحظه نفهمید چه اتفاقی افتاده. دستش را روی میز کشید و گوشی را پیدا کرد. صفحه‌ی گوشی روشن شد. بهار خواب‌آلود به ساعت نگاه کرد. و ناگهان خواب از سرش پرید. ۲۰:۰۲ چشم‌هایش را چند بار باز و بسته کرد. ـ هشت...؟ یسنا با صدای خواب‌آلودی گفت: ـ چی شده؟ بهار گوشی را جلوی صورت او گرفت. ـ ساعت هشته! یسنا یک‌باره نشست. ـ چی؟! گوشی خودش را برداشت. ۲۰:۰۳ هر دو به صفحه‌ی گوشی‌هایشان خیره ماندند. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند. بالاخره یسنا گفت: ـ مگه زنگ رو برای پنج نذاشته بودیم؟ بهار گوشی‌اش را بررسی کرد. آلارم هنوز فعال بود. اما خاموش شده بود؛ بدون اینکه هیچ‌کدامشان آن را شنیده باشند. یسنا با عجله از تخت پایین پرید. ـ بچه‌ها چی؟ بهار گوشی‌اش را باز کرد. هیچ تماس از دست‌رفته‌ای وجود نداشت،هیچ پیام جدیدی هم نبود. ـ چرا هیچ‌کس زنگ نزده؟ یسنا با نگرانی گفت: ـ قرار بود پنج و نیم دم در دانشگاه باشیم... بهار چیزی نگفت. فقط به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. و همان لحظه، تمام رنگ از صورتش پرید. ـ یسنا... یسنا نزدیک آمد. ـ چی شده؟ بهار به خیابان خیره مانده بود. ـ بیا خودت ببین. یسنا کنار او ایستاد. چند ثانیه بعد، آهسته گفت: ـ این... صدایش لرزید. ـ اینجا کجاست؟ [ادامه دارد ]
سلام وقت بخیر انشالله فردا میزارم✨
سلام ظهر زیباتون بخیر💖
سلام 💖✨
چطوریننن خوبین؟
به نام خدا پارت سوم |ده سال گمشده بهار هنوز کنار پنجره ایستاده بود. دستش روی پرده خشک شده بود و نگاهش از خیابان پایین تکان نمی‌خورد. یسنا آرام گفت: ـ بهار... چی شده؟ بهار جواب نداد. یسنا خودش جلو رفت و دوباره به بیرون نگاه کرد. خیابان همان خیابانی بود که می‌شناختند... اما انگار سال‌ها بود که آن را ندیده بودند. ساختمان روبه‌رو دیگر وجود نداشت. جایش برجی بلند و شیشه‌ای ایستاده بود که نور غروب را مثل آینه پس می‌زد. مغازه‌ی کوچکی که همیشه از آن آب و خوراکی می‌خریدند، ناپدید شده بود. حتی درخت بزرگ کنار خیابان هم دیگر همان درخت نبود؛ تنه‌اش ضخیم‌تر شده بود و شاخه‌هایش تا طبقه‌های بالای ساختمان‌ها رسیده بود. یسنا زیر لب گفت: ـ این امکان نداره... بهار آرام جواب داد: ـ شاید خواب می‌بینیم. ـ هر دوتامون؟ ـ نمی‌دونم. یسنا به خیابان اشاره کرد. ـ اون ماشین‌ها رو ببین. چند خودرو از خیابان عبور کردند. ظاهرشان برای هر دو غریبه بود؛ مدل‌هایی که حتی اسمشان را هم نمی‌دانستند. مردم نیز عجیب به نظر می‌رسیدند. بعضی‌ها وسیله‌هایی کوچک و شفاف در دست داشتند و با حرکت انگشت روی سطح آن‌ها چیزی را دنبال می‌کردند. بهار گوشی خودش را بالا آورد. همان گوشی قدیمی و آشنایی که تا چند ساعت پیش برایشان کاملاً عادی بود. اما حالا، در میان آن همه فناوری جدید، بیشتر شبیه یادگاری از گذشته به نظر می‌رسید. یسنا ناگهان گفت: ـ باید بریم بیرون. بهار برگشت. ـ کجا؟ ـ نمی‌دونم. ولی نمی‌تونیم همین‌جا وایسیم. هر دو با عجله از اتاق خارج شدند. راهرو ساکت بود. اما حتی راهرو هم تغییر کرده بود. دیوارهایی که صبح رویشان چند پوستر قدیمی دیده می‌شد، حالا با تابلوهایی پوشیده شده بودند که هیچ‌کدام را نمی‌شناختند. بهار جلو رفت. در انتهای راهرو، قاب بزرگی روی دیوار قرار داشت. نزدیک‌تر شد. عکس قدیمی دانشگاه بود. عکس مراسمی مربوط به سال‌ها قبل. اما چیزی پایین عکس نوشته شده بود که نفس بهار را بند آورد. ۱۴۰۵ بهار آرام گفت: ـ یسنا... یسنا جلو آمد. ـ چیه؟ بهار به تاریخ اشاره کرد. ـ این تاریخ... یسنا چند ثانیه به آن خیره ماند. بعد با صدایی لرزان گفت: ـ این که امساله. بهار گوشی‌اش را روشن کرد. تاریخ روی صفحه را دید. چند لحظه فقط نگاه کرد. بعد گوشی از دستش پایین افتاد. ـ نه... یسنا گوشی خودش را بیرون آورد. صفحه را روشن کرد. تاریخ همان بود. اما سال... ۱۴۱۵ هیچ‌کدام حرفی نزدند. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری در راهرو بلندتر از همیشه به گوش می‌رسید. یسنا آرام گفت: ـ بهار... بهار به او نگاه کرد. ـ ما... لب‌های یسنا لرزید. ـ ده سال خواب بودیم؟ بهار جواب نداد. چون خودش هم تازه فهمیده بود... آن‌ها فقط از خواب بیدار نشده بودند. آن‌ها از زمان بیدار شده بودند.... [ادامه دارد]