چوب هری پاتر نمیخوام و جادوگر توی سیندرلا.
دیلر مافیارو نمیخوام و خونه خالی.
ماسال نمیخوام، خودمو بندازم تو ابرا.
ماشین آفرود نمیخوام، برم کمپ.
برف ده سانتی نمیخوام که توش غیب شم.
بچگی نمیخوام و استرس مشق های نوشته نشده.
پرتقال نمیخوام، از اون خونی هاش که با نمک بخورم.
انار نمیخوام، با گلپر و نمک.
کمپ وسط جنگل نمیخوام .
یه اکیپ مثل سریال فرندز نمیخوام و یک مسافرت پر عشق و حال.
بلیط رفتن به مریخ نمیخوام، یه طرفه بی برگشت.
هیجان نمیخوام، بانجی جامپینگ ۳۰ متری.
یه تلسکوپ قوی تو یه زیر شیرونی نمیخوام.
اونجایی رو نمیخوام که فیلترشکن نخواد.
رسیدن نمیخوام، بعد از این همه دویدن!
تو رو میخوام؛
الان دقیقاً همونجاییم که معین دهاز می گه: “دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم”.
حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛
تمام آن چیزهایی که مرا به یاد او می انداخت
را جمع کردم گذاشتم داخل یک نایلون مشکیِ
بزرگ. سرش را محکم با طناب بستم و انداختم
انتهای انباری !
شاید با این کار دیگر دلتنگش نشدم ، شاید دیگر فیلَم یاد هندوستان نکرد
گاها کمی دلتنگ میشوم ، گاها دلم برای نور و
اکسیژن تازه و یک نفس عمیق تنگ میشود ؛ آخر
داخل این پلاستیک خیلی تاریک است
از هوای آزاد هم خبری نیست
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: ما وقتی به دنیا میایم خدا زمان مرگمونو بهمون میگه، ولی ما یادمون نمیمونه؛!
یه افسانه هست که میگه: بین دو نفر که سرنوشتشون به هم گره خورده تا سولمیت هم باشن، به نام “نخ قرمز سرنوشت”. دونفری که با این نخ قرمز به هم متصل شدن، بعنوان معشوقه همدیگه سرنوشتشون از قبل بدون در نظر گرفتن زمان، مکان و موقعیت ها تعیین شده. نکته قشنگش اینه که این نخ گره میخوره و کش میاد ولی هیچ وقت پاره نمیشه؛!