حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛
تمام آن چیزهایی که مرا به یاد او می انداخت
را جمع کردم گذاشتم داخل یک نایلون مشکیِ
بزرگ. سرش را محکم با طناب بستم و انداختم
انتهای انباری !
شاید با این کار دیگر دلتنگش نشدم ، شاید دیگر فیلَم یاد هندوستان نکرد
گاها کمی دلتنگ میشوم ، گاها دلم برای نور و
اکسیژن تازه و یک نفس عمیق تنگ میشود ؛ آخر
داخل این پلاستیک خیلی تاریک است
از هوای آزاد هم خبری نیست
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: ما وقتی به دنیا میایم خدا زمان مرگمونو بهمون میگه، ولی ما یادمون نمیمونه؛!
یه افسانه هست که میگه: بین دو نفر که سرنوشتشون به هم گره خورده تا سولمیت هم باشن، به نام “نخ قرمز سرنوشت”. دونفری که با این نخ قرمز به هم متصل شدن، بعنوان معشوقه همدیگه سرنوشتشون از قبل بدون در نظر گرفتن زمان، مکان و موقعیت ها تعیین شده. نکته قشنگش اینه که این نخ گره میخوره و کش میاد ولی هیچ وقت پاره نمیشه؛!
ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم، اما روزی برای کامل کردن نقاشی هایمان دنبال هم خواهیم گشت، به شرط اینکه همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم.