حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_23 عرق شرم روی پیشانی ام نشسته و گونه هایم از خجالت رنگ انار گرفته اس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_24
فاطمه دستم را میگیرد و کمی فشار میدهد
+بیا بریم اتاق بالا لباساتو عوض کن
سری تکان میدهم و باهم پله ها را تک به تک پشت سر میگذاریم
فاطمه در اتاق را باز میکند
+خیلی خوش اومدید خاتون
با خنده می گویم:
مچکرم ملکه
+اوو ملکه رو خوب اومدی ناقلا
ریز میخندم
فاطمه من را با دستانش به داخل اتاق هل میدهد
و خودش هم به همراه من وارد اتاق میشود
روی تختی که در اتاق قرار داشت مینشینم
فاطمه به سمت یکی از کمد ها قدم برمی دارد و در کمد را باز میکند
چند دست لباس را از کمد بیرون میکشد و با ذوق به من نشان میدهد
+خب کدوم رو میخوای؟
نگاه کوتاهی به لباس های دست فاطمه میاندازم
یکی از لباس ها که کرمی رنگ بود و با طرح زیبایی که داشت خیلی زیبا به نظر میرسید
با دستم به همان لباس اشاره میکنم
+وای چه سلیقه ای داری منم عاشق همین لباسم.
_عه پس هیچی
+چی،چرا؟
_چون خودت دوستش داری من نمی تونم بپوشم
اخم میکند
+تا وقتی اینجا پیش ما هستی حق نداری از این حرفا بزنیا
_شرمنده نمی خواستم شما و آقا محمد رو به دردسر بندازم
+سودا میزنمتا
دستانم را به نشانه تسلیم شدن بالا میگیرم
_باشه باشه حالا عصبی نشو
+تو باشی که دیگه از قوانین من سرپيچي نکنی
راستی یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
_نه راحت باشید
+تو چطور..این موقع شب،تنها..
میان حرفش میپرم و تمام ماجرا برایش توضیح میدهم
از داستان دختری که سرنوشتی به جز تنهایی نداشت
به معراج که میرسم اشک در چشمانم جمع میشود و بی اختیار بغض میکنم
مهتاب کنارم جای میگیرد و دستانش را روی شانه ام قرار میدهد
+گریه نکن دختر چرا انقدر خودتو عذاب میدی؟
_آخه شما که..
+انقدر رسمی حرف نزن با من بگو فاطمه
_باشه ببخشید،آخه فاطمه توکه نمی دونی من برای هیچکس هیچ اهمیتی ندارم
واگرنه تا به حال خانوادم یا اون معراج حداقل یه آگهی چیزی پخش میکردن تا بتونن منو پیدا کنن
اما مطمئنا انقدر خوشحالن از غرق شدن من که الان دنبال کارای مراسم ختم منن
+زبونت رو گاز بگیر
از کجا میدونی؟شاید آگهی پخش کرده باشن مگه تو کل این شهرو گشتی که اینو میگی؟
_خب..نه ولی..
با عطسه هایی که میکنم حرفم نصفه میماند
+تو خوبی؟
سرتکان میدهم
_چیزی نیست فقط یکم سردمه
+انقدر حرف زدم نزاشتم توهم لباساتو عوض کنی
لباس کرمی رنگی که خودم انتخاب کرده بودم را دستم میدهد و خودش بدون هیچ حرفی از اتاق خارج میشود!
لباس هایم را عوض میکنم و خودم را در آیینه برانداز میکنم
چقدر خوشگل شده بودم
روسری که فاطمه روی تخت برایم کنار گذاشته بود را سر میکنم و لبخند را به لبانم هدیه میکنم
فاطمه چند تقه به در میزند و وارد اتاق میشود
با حیرت زمزمه میکند:
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_24 فاطمه دستم را میگیرد و کمی فشار میدهد +بیا بریم اتاق بالا لباسات
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_25
با حیرت زمزمه میکند:
محشر شدی دختر
_واقعا؟
+آره خیلی بهت میاد
_مرسی
بعد از مکث کوتاهی با تردید می گویم:
فاطمه
+جانم؟
_اون آقا که کنار معصومه خانم بودن همسرت بود؟
+آره از کجا فهمیدی تو شیطون؟
_خب قیافشون خیلی به آقا محمد شباهت داشت گفتم حتما باید برادر باشن
+آره محسن برادر محمد و همسر بنده است
که اخلاق این دو برادر در تضاد کاملِ!!
_چرا؟
+محسن برعکس محمد خیلی جدیه و اینکه بعضی اوقات صبرش کمه
اما محمد صبوره و خیلی شوخ طبعِ
محمد صبور و شوخ طبع بود؟اوکه با تردید من عصبی شد و کنترلش را از دست داد چطور میتوانست آدم صبوری باشد؟
بی درنگ از فاطمه می پرسم:
شما بچه ندارید؟
با خنده پاسخ میدهد: نه بابا ما تازه عقد کردیم
_اینجا اتاق توعه؟
+مشترکه برای من و محسنه
_سلیقه خوبی دارید اتاق قشنگیه!
+ممنون.
فاطمه کمی مِن و مِن میکند و می گوید:
تو از کجا مطمئنی که معراج دوست نداره؟
کمی فکر میکنم او راست میگفت چطور مطمئن بودم؟
_خب معلومه دیگه کسی که عاشق باشه رفتارش غیرطبیعیه و اصلا عادی نیست حرفاش،گریه هاش،لبخندهاش و حتی عصبانیتش.
اما معراج خیلی آدم سرد و بد اخلاقیه ،هیچ علاقه ای هم به صحبت کردن با دخترای نامحرم نداره
فاطمه لبش را کج میکند و می گوید:
بعضی از عاشقا هم هستن که عشقشون رو بروز نمیدن
به حرف های فاطمه دل خوش میکردم؟ یعنی ممکن بود؟
معراج هم عاشق شده بود؟
*محمد*
اتفاقی از جلوی در اتاقی که فاطمه و سودا در آنجا بودند میگذرم اما صدای هق هق دختری قلبم را میلرزاند
صدا آشنا بود،درست شنیده بودم؟یعنی صدای گریه ی سودا بود؟
همان دخترک مظلومی که او رابه خانه آورده بود
چهره ی سودا غمگین بود مانند لبخند روی لبانش!
فاطمه سعی میکند تا سودا را آرام کند اما سودا چندین بار اسم یک شخص را تکرار میکند
"معراج" نمی دانستم آنها چه می گویند و یا موضوع چیست فقط میخواستم بدانم سودا به چه دلیل گریه میکند و اینطور سکوت بی رحمانه ی فضای خانه را میشکند؟
از اینکه جلوی در ایستاده بودم پشیمان میشوم
سودا من را به یاد حلما میانداخت
چشمان او،طرز سخن گفتن و حتی نگاه کردن هایش!
حلما ضربه ی بدی به من زده بود دیگر نمی توانستم هیچ دختری را باور کنم
دستانم مشت میشود بی توجه به صحبت های فاطمه و سودا با قدم های بلند به سمت اتاقم حرکت میکنم.
در اتاق را باز میکنم و خودم را روی تختم میاندازم
سرم را روی بالشت میگذارم و نفس هایم را عصبی بیرون میفرستم!!
روزی که متوجه خیانت حلما شده بودم را به یاد میاورم
حلمارا دقیقا روز قبل از مراسم عقد بود که او را با یک مرد دیگر دیدم
آن چشم های معصوم من را فریب دادند همه ی زن ها چشمان معصومی داشتن اما دروغ میگفتند
هیچ کدام متوجه عشق نبودند
ریختن عشق به پای آنها فایده ای نداشت
اخم میکنم و به سقف خیره میشوم
#فلشبکبه2سالقبل
نگاهم به حلما میافتد سر به زیر انداخته و هیچ نمی گوید
بالاخره مادرم سکوت را میشکند و می گوید:
بهتره این دوتا جوون برن باهم صحبت کنن.
حلما لحظه ای سرش را بالا میاورد که نگاهم در نگاه معصومانه اش گره میخورد
لبخند کمرنگی روی لبانش نقش میبندد و با اجازه ی مادر و پدرش میاستد تا مرا به اتاق خودش راهنمایی کند.
چادر سفید با گل های ریز صورتی سر کرده و با وقار و متانت قدم برمیدارد
حیای او بدجور مرا جذب میکرد
احساس میکردم هر لحظه بیش از قبل او را دوست دارم.
#حال
فکر به گذشته حالم را بدتر میکرد
اما هیچ وقت دلیل بهم زدن مراسم عقدم را برای پدر و مادرم بیان نکردم
دوست نداشتم کسی متوجه ی زخم کهنه ای که در قلبم داشتم بشود
حلما چند باری سراغم را از مادرم گرفته بود در همان اوایل دلیل آشفتگی و بهم ریختن من را میپرسید
اما حال دوسال گذشته بود و هیچ خبری از او نداشتم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_25 با حیرت زمزمه میکند: محشر شدی دختر _واقعا؟ +آره خیلی بهت میاد _مرس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_26
دیگر نمی خواستم با فکر کردن به حلما زندگی خودم را بهم بریزم
چشمانم را میبندم و غافل از اتفاقات آینده به خواب میروم.
با صدای جیغ سودا مانند برق زده ها از جا میپرم.
به سرعت از اتاقم خارج میشوم و به هر زحمتی که بود خودم را به اتاق او میرسانم!
چند تقه به در میزنم اما کسی پاسخگو نیست
فاطمه بعد از چند دقیقه خودش را به من میرساند
و بعد از او مادرم و محسن به ما ملحق میشوند
فاطمه هول و هراسان سودا را صدا میزند
+سودا جان قربونت برم درو باز کن،حالت خوبه؟
کم کم نگران میشوم
دستگیره در را با دستم تکان میدهم اما در قفل بود
لعنتی زیر لب زمزمه میکنم و موهایم را چنگ میزنم
باید دست به کار میشدم
با تمام توانم به سمت در اتاق هجوم میبرم و در کسری از ثانیه در باز میشود و چهره ی بی حال و رنگ و رو پریده ی سودا در برابر چشمانم نقش میبندد
ضربان قلبم بالاتر میرود
فاطمه دستانش را به صورتش میکوبد و فریاد میزند
محسن دست از غر زدن هایش برنمی دارد و مدام درحال شماتت کردن است
_بسه داداش حال این دختر خوب نیست فاطمه خانم زنگ بزن اورژانس .
فاطمه با عجله موبایلش را برمی دارد و با اورژانس تماس میگیرد
کنار سودا مینشینم آرام صدایش میکنم
_سودا..سودا نگاه کن منو
چشمانش کم کم بسته میشود
با ترس نگاهم را به چهره ی او میدوزم در لحظه آخر لب میزند:
خستم..خیلی خستم
کلمات دیگری که بر زبان میاورد قابل فهم نیست
انقدر حواسم پرت شده بود که یادم رفت بیش از حد با او صمیمی شده ام
و نامش را بی پروا صدا میزنم
+خواهش میکنم چشماتو باز کن
مادرم نگران به من مینگرد
فاطمه لبخند میزند و می گوید:
رسید اورژانس رسید
به سمت آیفون پاتند میکند بعد از چند دقیقه دو مرد جوان به سمت سودا قدم برمیدارند
به کمک مادرم و فاطمه،سودا را روی برانکارد قرار میدهند
سودا هیچ عکس العملی نشان نمیدهد و گویی اصلا در این جهان نیست که لبخند روی لبانش محو نمیشود
زمزمه میکند:معرا..ج معر..اج
عصبی میشوم حتما همسرش بود که اینطور بی تابی میکرد
پوزخندی به افکار خودم میزنم،من چرا برای او نگران شده بودم؟
معراج حتما او را دوست داشت و دلباخته اش بود اما اکنون کجا بود؟که دخترک بیچاره اینطور بی حال دراز کشیده بود!
*معراج*
جلوی آیینه به چهره ام خیره میشوم
در این چند روز که سودا غرق شده بود حالم هر روز بدتر از قبل میشد
کم کم داشتم به غرق شدنش در دریا یقین پیدا میکردم به نابود شدن آرزوهایش
به پر پر شدن دخترک جوان در جلوی چشمانم
دستی به موهای نامرتبم میکشم که صدای گرفته ی زهرا خانم (مادرسودا)توجهم را جلب میکند
+دیگه ما باید بریم
عصایم را محکم تر میگیرم و
متعجب میپرسم:
چی؟مگه نمیخواید دخترتون رو پیدا کنید؟
اشک چشمانش میجوشد
+چکار کنم پسرم؟سودا هم مثل سودابه رفت
منو تنها گذاشت
سودا بعد از رفتن سودابه داغون شد
خیلی خواهرشو..دوست داشت!
حالا خودش رفت پیش خواهرش دلش طاقت نیاورد بچم.
خیلی دلتنگ خواهرش بود به آرزوش رسید
رفت پیش سودابه.
یک هفته است که داریم دنبالش میگردیم اما سودا مرده
صدای گریه اش بالا میرود و دستش را به دیوار میگیرد تا تعادلش بهم نخورد
آقامحمود به سرعت به سمت او حرکت میکند
+آروم باش خانم روح اون بچه هم الان تو عذابه با این بی تابی و بی قراری های تو
قلبم به سینه ام میکوبد چنان که میترسم صدایش به گوش بقیه برسد و من را رسوا کند
_دخترتون زنده است من پیداش میکنم مطمئن باشید
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
میراث دارِ نهضتِ خونین کربلا سجّادِ اهل بیتِ مُحمّد خُوشآمدی✨🌿! #استوری @Hanifa38
شادمانگشتهحسینبنعلیازدیدنش ؛
دلبَرَدازمادر ِخودلحظهیخندیدنش((:🤍🥲
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
حمایتشون کنیدرفقا یه کانال دلی و فوق العاده مرجع دانلود استوری های ولادت و شهادت @Hanifa38
رفقا کانال شون محشره و خیلی به درد بخور
حتماً عضو بشید✨