eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_24 فاطمه دستم را می‌گیرد و کمی فشار می‌دهد +بیا بریم اتاق بالا لباسات
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با حیرت زمزمه میکند: محشر شدی دختر _واقعا؟ +آره خیلی بهت میاد _مرسی بعد از مکث کوتاهی با تردید می گویم: فاطمه +جانم؟ _اون آقا که کنار معصومه خانم بودن همسرت بود؟ +آره از کجا فهمیدی تو شیطون؟ _خب قیافشون خیلی به آقا محمد شباهت داشت گفتم حتما باید برادر باشن +آره محسن برادر محمد و همسر بنده است که اخلاق این دو برادر در تضاد کاملِ!! _چرا؟ +محسن برعکس محمد خیلی جدیه و اینکه بعضی اوقات صبرش کمه اما محمد صبوره و خیلی شوخ طبعِ محمد صبور و شوخ طبع بود؟اوکه با تردید من عصبی شد و کنترلش را از دست داد چطور می‌توانست آدم صبوری باشد؟ بی درنگ از فاطمه می پرسم: شما بچه ندارید؟ با خنده پاسخ میدهد: نه بابا ما تازه عقد کردیم _اینجا اتاق توعه؟ +مشترکه برای من و محسنه _سلیقه خوبی دارید اتاق قشنگیه! +ممنون. فاطمه کمی مِن و مِن میکند و می گوید: تو از کجا مطمئنی که معراج دوست نداره؟ کمی فکر میکنم او راست می‌گفت چطور مطمئن بودم؟ _خب معلومه دیگه کسی که عاشق باشه رفتارش غیرطبیعیه و اصلا عادی نیست حرفاش،گریه هاش،لبخندهاش و حتی عصبانیتش. اما معراج خیلی آدم سرد و بد اخلاقیه ،هیچ علاقه ای هم به صحبت کردن با دخترای نامحرم نداره فاطمه لبش را کج میکند و می گوید: بعضی از عاشقا هم هستن که عشقشون رو بروز نمیدن به حرف های فاطمه دل خوش میکردم؟ یعنی ممکن بود؟ معراج هم عاشق شده بود؟ *محمد* اتفاقی از جلوی در اتاقی که فاطمه و سودا در آنجا بودند میگذرم اما صدای هق هق دختری قلبم را میلرزاند صدا آشنا بود،درست شنیده بودم؟یعنی صدای گریه ی سودا بود؟ همان دخترک مظلومی که او رابه خانه آورده بود چهره ی سودا غمگین بود مانند لبخند روی لبانش! فاطمه سعی میکند تا سودا را آرام کند اما سودا چندین بار اسم یک شخص را تکرار میکند "معراج" نمی دانستم آنها چه می گویند و یا موضوع چیست فقط میخواستم بدانم سودا به چه دلیل گریه میکند و اینطور سکوت بی رحمانه ی فضای خانه را میشکند؟ از اینکه جلوی در ایستاده بودم پشیمان میشوم سودا من را به یاد حلما میانداخت چشمان او،طرز سخن گفتن و حتی نگاه کردن هایش! حلما ضربه ی بدی به من زده بود دیگر نمی توانستم هیچ دختری را باور کنم دستانم مشت میشود بی توجه به صحبت های فاطمه و سودا با قدم های بلند به سمت اتاقم حرکت میکنم. در اتاق را باز میکنم و خودم را روی تختم میاندازم سرم را روی بالشت میگذارم و نفس هایم را عصبی بیرون میفرستم!! روزی که متوجه خیانت حلما شده بودم را به یاد میاورم حلمارا دقیقا روز قبل از مراسم عقد بود که او را با یک مرد دیگر دیدم آن چشم های معصوم من را فریب دادند همه ی زن ها چشمان معصومی داشتن اما دروغ میگفتند هیچ کدام متوجه عشق نبودند ریختن عشق به پای آنها فایده ای نداشت اخم میکنم و به سقف خیره میشوم نگاهم به حلما میافتد سر به زیر انداخته و هیچ نمی گوید بالاخره مادرم سکوت را میشکند و می گوید: بهتره این دوتا جوون برن باهم صحبت کنن. حلما لحظه ای سرش را بالا میاورد که نگاهم در نگاه معصومانه اش گره میخورد لبخند کمرنگی روی لبانش نقش میبندد و با اجازه ی مادر و پدرش میاستد تا مرا به اتاق خودش راهنمایی کند. چادر سفید با گل های ریز صورتی سر کرده و با وقار و متانت قدم برمیدارد حیای او بدجور مرا جذب میکرد احساس میکردم هر لحظه بیش از قبل او را دوست دارم. فکر به گذشته حالم را بدتر میکرد اما هیچ وقت دلیل بهم زدن مراسم عقدم را برای پدر و مادرم بیان نکردم دوست نداشتم کسی متوجه ی زخم کهنه ای که در قلبم داشتم بشود حلما چند باری سراغم را از مادرم گرفته بود در همان اوایل دلیل آشفتگی و بهم ریختن من را میپرسید اما حال دوسال گذشته بود و هیچ خبری از او نداشتم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_25 با حیرت زمزمه میکند: محشر شدی دختر _واقعا؟ +آره خیلی بهت میاد _مرس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 دیگر نمی خواستم با فکر کردن به حلما زندگی خودم را بهم بریزم چشمانم را میبندم و غافل از اتفاقات آینده به خواب میروم. با صدای جیغ سودا مانند برق زده ها از جا میپرم. به سرعت از اتاقم خارج میشوم و به هر زحمتی که بود خودم را به اتاق او میرسانم! چند تقه به در میزنم اما کسی پاسخگو نیست فاطمه بعد از چند دقیقه خودش را به من میرساند و بعد از او مادرم و محسن به ما ملحق میشوند فاطمه هول و هراسان سودا را صدا میزند +سودا جان قربونت برم درو باز کن،حالت خوبه؟ کم کم نگران میشوم دستگیره در را با دستم تکان میدهم اما در قفل بود لعنتی زیر لب زمزمه میکنم و موهایم را چنگ میزنم باید دست به کار میشدم با تمام توانم به سمت در اتاق هجوم میبرم و در کسری از ثانیه در باز میشود و چهره ی بی حال و رنگ و رو پریده ی سودا در برابر چشمانم نقش میبندد ضربان قلبم بالاتر میرود فاطمه دستانش را به صورتش میکوبد و فریاد میزند محسن دست از غر زدن هایش برنمی دارد و مدام درحال شماتت کردن است _بسه داداش حال این دختر خوب نیست فاطمه خانم زنگ بزن اورژانس . فاطمه با عجله موبایلش را برمی دارد و با اورژانس  تماس میگیرد کنار سودا مینشینم آرام صدایش میکنم _سودا..سودا نگاه کن منو چشمانش کم کم بسته میشود با ترس نگاهم را به چهره ی او میدوزم در لحظه آخر لب میزند: خستم..خیلی خستم کلمات دیگری که بر زبان میاورد قابل فهم نیست انقدر حواسم پرت شده بود که یادم رفت بیش از حد با او صمیمی شده ام و نامش را بی پروا صدا میزنم +خواهش میکنم چشماتو باز کن مادرم نگران به من مینگرد فاطمه لبخند میزند و می گوید: رسید اورژانس رسید به سمت آیفون پاتند میکند بعد از چند دقیقه دو مرد جوان به سمت سودا قدم برمیدارند به کمک مادرم و فاطمه،سودا را روی برانکارد قرار میدهند سودا هیچ عکس العملی نشان نمیدهد و گویی اصلا در این جهان نیست که لبخند روی لبانش محو نمیشود زمزمه میکند:معرا..ج معر..اج عصبی میشوم حتما همسرش بود که اینطور بی تابی میکرد پوزخندی به افکار خودم میزنم،من چرا برای او نگران شده بودم؟ معراج حتما او را دوست داشت و دلباخته اش بود اما اکنون کجا بود؟که دخترک بیچاره اینطور بی حال دراز کشیده بود! *معراج* جلوی آیینه به چهره ام خیره میشوم در این چند روز که سودا غرق شده بود حالم هر روز بدتر از قبل میشد کم کم داشتم به غرق شدنش در دریا یقین پیدا میکردم به نابود شدن آرزوهایش به پر پر شدن دخترک جوان در جلوی چشمانم دستی به موهای نامرتبم میکشم که صدای گرفته ی زهرا خانم (مادرسودا)توجهم را جلب میکند +دیگه ما باید بریم عصایم را محکم تر میگیرم و متعجب میپرسم: چی؟مگه نمیخواید دخترتون رو پیدا کنید؟ اشک چشمانش میجوشد +چکار کنم پسرم؟سودا هم مثل سودابه رفت منو تنها گذاشت سودا بعد از رفتن سودابه داغون شد خیلی خواهرشو..دوست داشت! حالا خودش رفت پیش خواهرش دلش طاقت نیاورد بچم. خیلی دلتنگ خواهرش بود به آرزوش رسید رفت پیش سودابه. یک هفته است که داریم دنبالش میگردیم اما سودا مرده صدای گریه اش بالا میرود و دستش را به دیوار میگیرد تا تعادلش بهم نخورد آقامحمود به سرعت به سمت او حرکت میکند +آروم باش خانم روح اون بچه هم الان تو عذابه با این بی تابی و بی قراری های تو قلبم به سینه ام میکوبد چنان که میترسم صدایش به گوش بقیه برسد و من را رسوا کند _دخترتون زنده است من پیداش میکنم مطمئن باشید نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌کمتراز‌آنم‌که‌به‌پای‌تو‌بیوفتم عالم‌‌شده‌سجاده‌و‌افتاده‌به‌پایت✨! @Hanifa38
قلبت که بزرگ باشه خدا بزرگت میکنه مطمئن باش... @Hanifa38
864.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌ میراث‌ دارِ نهضتِ‌ خونین‌ کربلا سجّادِ اهل‌ بیتِ‌ مُحمّد خُوش‌آمدی✨🌿! @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
‌‌‌ میراث‌ دارِ نهضتِ‌ خونین‌ کربلا سجّادِ اهل‌ بیتِ‌ مُحمّد خُوش‌آمدی✨🌿! #استوری @Hanifa38
شادمان‌گشته‌حسین‌بن‌علی‌ازدیدنش ؛ دل‌بَرَدازمادر ِخودلحظه‌ی‌خندیدنش((:🤍🥲 @Hanifa38
هدایت شده از محبین
حمایتشون کنیدرفقا یه کانال دلی و فوق العاده مرجع دانلود استوری های ولادت و شهادت @Hanifa38
دلگرم کننده ترین حقیقت تاریخ؛ خدا حواسش به قلبت هست... @Hanifa38