حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_25 با حیرت زمزمه میکند: محشر شدی دختر _واقعا؟ +آره خیلی بهت میاد _مرس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_26
دیگر نمی خواستم با فکر کردن به حلما زندگی خودم را بهم بریزم
چشمانم را میبندم و غافل از اتفاقات آینده به خواب میروم.
با صدای جیغ سودا مانند برق زده ها از جا میپرم.
به سرعت از اتاقم خارج میشوم و به هر زحمتی که بود خودم را به اتاق او میرسانم!
چند تقه به در میزنم اما کسی پاسخگو نیست
فاطمه بعد از چند دقیقه خودش را به من میرساند
و بعد از او مادرم و محسن به ما ملحق میشوند
فاطمه هول و هراسان سودا را صدا میزند
+سودا جان قربونت برم درو باز کن،حالت خوبه؟
کم کم نگران میشوم
دستگیره در را با دستم تکان میدهم اما در قفل بود
لعنتی زیر لب زمزمه میکنم و موهایم را چنگ میزنم
باید دست به کار میشدم
با تمام توانم به سمت در اتاق هجوم میبرم و در کسری از ثانیه در باز میشود و چهره ی بی حال و رنگ و رو پریده ی سودا در برابر چشمانم نقش میبندد
ضربان قلبم بالاتر میرود
فاطمه دستانش را به صورتش میکوبد و فریاد میزند
محسن دست از غر زدن هایش برنمی دارد و مدام درحال شماتت کردن است
_بسه داداش حال این دختر خوب نیست فاطمه خانم زنگ بزن اورژانس .
فاطمه با عجله موبایلش را برمی دارد و با اورژانس تماس میگیرد
کنار سودا مینشینم آرام صدایش میکنم
_سودا..سودا نگاه کن منو
چشمانش کم کم بسته میشود
با ترس نگاهم را به چهره ی او میدوزم در لحظه آخر لب میزند:
خستم..خیلی خستم
کلمات دیگری که بر زبان میاورد قابل فهم نیست
انقدر حواسم پرت شده بود که یادم رفت بیش از حد با او صمیمی شده ام
و نامش را بی پروا صدا میزنم
+خواهش میکنم چشماتو باز کن
مادرم نگران به من مینگرد
فاطمه لبخند میزند و می گوید:
رسید اورژانس رسید
به سمت آیفون پاتند میکند بعد از چند دقیقه دو مرد جوان به سمت سودا قدم برمیدارند
به کمک مادرم و فاطمه،سودا را روی برانکارد قرار میدهند
سودا هیچ عکس العملی نشان نمیدهد و گویی اصلا در این جهان نیست که لبخند روی لبانش محو نمیشود
زمزمه میکند:معرا..ج معر..اج
عصبی میشوم حتما همسرش بود که اینطور بی تابی میکرد
پوزخندی به افکار خودم میزنم،من چرا برای او نگران شده بودم؟
معراج حتما او را دوست داشت و دلباخته اش بود اما اکنون کجا بود؟که دخترک بیچاره اینطور بی حال دراز کشیده بود!
*معراج*
جلوی آیینه به چهره ام خیره میشوم
در این چند روز که سودا غرق شده بود حالم هر روز بدتر از قبل میشد
کم کم داشتم به غرق شدنش در دریا یقین پیدا میکردم به نابود شدن آرزوهایش
به پر پر شدن دخترک جوان در جلوی چشمانم
دستی به موهای نامرتبم میکشم که صدای گرفته ی زهرا خانم (مادرسودا)توجهم را جلب میکند
+دیگه ما باید بریم
عصایم را محکم تر میگیرم و
متعجب میپرسم:
چی؟مگه نمیخواید دخترتون رو پیدا کنید؟
اشک چشمانش میجوشد
+چکار کنم پسرم؟سودا هم مثل سودابه رفت
منو تنها گذاشت
سودا بعد از رفتن سودابه داغون شد
خیلی خواهرشو..دوست داشت!
حالا خودش رفت پیش خواهرش دلش طاقت نیاورد بچم.
خیلی دلتنگ خواهرش بود به آرزوش رسید
رفت پیش سودابه.
یک هفته است که داریم دنبالش میگردیم اما سودا مرده
صدای گریه اش بالا میرود و دستش را به دیوار میگیرد تا تعادلش بهم نخورد
آقامحمود به سرعت به سمت او حرکت میکند
+آروم باش خانم روح اون بچه هم الان تو عذابه با این بی تابی و بی قراری های تو
قلبم به سینه ام میکوبد چنان که میترسم صدایش به گوش بقیه برسد و من را رسوا کند
_دخترتون زنده است من پیداش میکنم مطمئن باشید
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
میراث دارِ نهضتِ خونین کربلا سجّادِ اهل بیتِ مُحمّد خُوشآمدی✨🌿! #استوری @Hanifa38
شادمانگشتهحسینبنعلیازدیدنش ؛
دلبَرَدازمادر ِخودلحظهیخندیدنش((:🤍🥲
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
حمایتشون کنیدرفقا یه کانال دلی و فوق العاده مرجع دانلود استوری های ولادت و شهادت @Hanifa38
رفقا کانال شون محشره و خیلی به درد بخور
حتماً عضو بشید✨