✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
"بسم الله الرحمن الرحیم"
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_1
#محمد
بعد از پایان پروندهٔ گاندو۲، یه هفته به همهٔ بچهها مرخصی دادم.
خبر تبادل شارلوت والر و مارک هاشمیان، همهجا پیچیده بود. تیترِشم این بود:
- پس از شناسایی و دستگیریِ شارلوت والر (جاسوس انگلیسی و کارمند سازمان جاسوسی MI6) توسط سربازان گمنام امام زمان "عج" پس از حدود ۶ ماه، این جاسوس در ازایِ ۵ زندانی ایرانی و ۱۵۰ میلیون دلار تبادل شد! هیچگاه از یاد نبریم که امنیت و آرامشمان را مدیون سربازان گمنام امام زمان "عج" هستیم(:
لبخندی زدم، اشک توی چشمام جمع شد. چقدر خوشخاب بودم که خودم و بچهها افتخار داشتیم به عنوان سربازایِ گمنام امام زمان "عج" به کشور و مردممون خدمت کنیم! واقعا برامون افتخار بود.
تیتر رو واسه بچهها فرستادم، اونا هم مثل من خیلی خوشحال شدن.
آقایعبدی گفته بودن بعد از اینکه بچهها از مرخصی برگشتن، باید یه پروندهٔ جدید رو شروع کنیم.
امیر هم ماموریتش تموم شده بود و قرار بود چند روز دیگه برگرده.
تقریبا ۴ ماه پیش، فرشید و ریحانهخانم یه عروسیِ خیلی جمع و جور گرفتن. باقیه پولِ عروسی رو هم دادن به یه موسسه خیریه.
رسول و ساراخانم هم یک ماه بعد رفتن سرِ خونه و زندگیشون.. عروسی نگرفتن و بیشتر پولی رو که واسه عروسی کنار گذاشته بودن، دادن به چند تا زوجِ نیازمند. با باقیه پولشونم رفتن زیارت امام رضا "ع"
سیستم رو خاموش کردم و بعد از خداحافظی از بچهها، از سایت بیرون زدم.
سه روزی بود که خونه نرفته بودم. دلم واسه عزیز و عطیه یه ذره شده بود.
یهو یادِ مناسبت امروز افتادم!
یه کادویِ خوشگل گرفتم و رفتم خونه، ساعت حدوداً نه شب بود که رسیدم.
کلید انداختم و درو باز کردم، همهٔ چراغا خاموش بودن.
یعنی عطیه و عزیز یادشون رفته بود امروز چه روزیه؟ نه، محاله یادشون رفته باشه! خصوصاً عطیه...
+ عزیز، عطیه، کجایید؟
کسی جوابمو نداد.
رفتم سمت اتاق عزیز و در زدم.
+ عزیز، عزیز خونهاین؟
جواب نشنیدم.
آروم در رو باز کردم، کسی نبود!
خیلی نگران شدم.
فوری پلهها رو بالا رفتم، کفشامو درآوردم و در اتاقو باز کردم.
+ عطیهجان، کجایی؟
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "بسم الله الرحمن الرحیم" #رمان_ام
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_2
#عطیه
سه میشد که محمد خونه نیومده بود.
امروز سالگرد ازدواجمون بود! اولش ترسیدم و با خودم گفتم: نکنه فراموش کرده باشه؟ اما وقتی خوب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که توی این چند سال، هیچوقت فراموش نکرده!
چند روز بود زیاد حالِ خوبی نداشتم. همش سرگیجه و سر درد داشتم. حتی یه بار سر کار حالم بد شد! ولی به کسی چیزی نگفته بودم.
امروز قرار بود فاطمه (خواهر محمد) و همسرش و بچههاشون بیان خونهمون تا محمد رو غافلگیر کنیم.
ساعت ۱۲:۳۰ بود که برگشتم خونه..
سرِ راه، کیکی رو که سفارش داده بودم رو گرفتم.
یک هفته پیش که با محمد رفتیم بازار، وقتی داشت با تلفنش حرف میزد و حواسش نبود، رفتم تو یه مغازهٔ انگشترفروشی و یه انگشتر عقیقِ قرمز که ذکرِ "یاعلی" روش حک شده بود و از قبل چشمم رو گرفته بود برای محمد خریدم تا امروز بهش هدیه بدم.
خیلی ذوق داشتم!
با کمک عزیز، خونه رو مرتب کردیم.
ساعت ۱۶:۳۰ بود که فاطمه اینا هم رسیدن، اما محمد هنوز نیومده بود.
خواستم بهش زنگ بزنم؛ ولی با خودم فکر کردم اگه خودش کاری نداشته باشه، میاد خونه و شاید اگه بهش زنگ بزنم، شک کنه و همهچیز خراب بشه!
چراغا رو خاموش کرده بودیم و منتظرِ محمد بودیم.
ساعت نه شب بود که صدایی از توی حیاط اومد!
نامحسوس پرده رو کمی کنار زدم و از پنجره نگاه کردم، محمد بود!
چند ار من و عزیز رو صدا زد؛ اما جواب ندادیم که نقشه خراب نشه.
میدونستم حتما نگران شده؛ اما خب چاره ای نبود. باید غافلگیر میشد!
چند لحظه بعد، در اتاق باز شد و محمد اومد داخل...
#محمد
یهو چراغا روشن شد، همهٔ خانواده جمع بودن.
همه با هم گفتن: سوپرایز!
خیلی شوکه شده بودم، با تعجب نگاهشون میکردم.
بعد از چند ثانیه، همه خندیدیم.
امید و مهدی و زینب بدو بدو اومدن بغلم.
محکم بغلشون کردم و بوسیدمشون، خیلی دلتنگشون بودم.
بعد از رفع دلتنگی، با بقیه هم سلام و احوالپرسی کردم.
بعد از شام، کلی با هم صحبت کردیم و با بچههای فاطمه بازی کردم.
بعد از خوردن کیک، فاطمه اینا رفتن.
عطیه مثلِ همیشه نبود. انگار رنگش پریده بود!
با نگرانی پرسیدم: عطیهجان، حالت خوبه؟
با لبخند سر تکون داد.
+ مطمئنی؟
- آره بابا، فقط یکم خستهام!
لبخند زدم کادویی که واسش گرفته بودم رو دادم بهش.
+ بفرمائید!
- این چیه؟
+ باز کن ببین چیه..
کاغذ کادوش رو باز کرد، بعدم درِ جعبه رو باز کرد.
یه انگشتر فیروزه!
خیلی خوشش اومد، ذوق زده گفت: وای! چه قشنگه، دستت درد نکنه:)
لبخندی زدم.
+ قابل شما رو نداره بانو!
- صبر کن، الان میام.
رفت توی اتاق و با یه کادو برگشت.
+ بفرمائید، اینم تقدیم به شما!
کاغذ کادو رو باز کردم، یه جعبه ی کوچیک بود. درِ جعبه رو باز کردم.
یه انگشترِ قرمزِ عقیق، که روش ذکرِ "یاعلی" حک شده بود.
واقعا قشنگ بود!
+ ممنونم عطیهجان، خیلی قشنگه!
- خواهش میکنم، خیلی به دستت میاد.
+ مثل انگشترِ شما!
لبخندی زد، یکم با هم صحبت کردیم و بعدم خوابیدیم.
هر چند نتونستم خیلی خوب بخوابم.
نگران عطیه بودم! رنگ پریده بود، صبح که بیدار شدیم هم حالت تهوع داشت و حالش بد شد.
نشستم کنارش و صدا زدم: عطیهجان...
- جانم؟
+ جانت سلامت، میگم... مطمئنی حالت خوبه؟
- آره، چطور؟
+ آخه رنگت پریده!
لبخند محوی زد.
- چیزی نیست محمدجان، یکم استراحت کنم خوب میشم!
داشتیم با هم حرف میزدیم که دوباره حالش بد شد! فهمیدم چند روزه این جوریه و حتی سردرد و سرگیجه هم داره.
با کلی اصرار، بالاخره قبول کرد بریم بیمارستان.
دکتر یه سری آزمایش و دارو براش نوشت.
خیلی نگرانش بودم.
منتظرِ جواب آزمایش بودیم که مسئول آزمایشگاه فامیلیِ عطیه رو صدا زد.
#عطیه
حالم اصلا خوب نبود، موقع صحبت با محمد دوباره حالم بد شد.
سریع رفتم سرویس، صبح هم بعد از صبحانه حالم بد شد و بالا آوردم.
معدم خالیِ خالی بود و می سوخت. سردرد و سرگیجه هم که اَمونم رو بریده بود.
با اصرارِ محمد، حاضر شدم و رفتیم بیمارستان. تقریباً نیمساعت بعد از آزمایش، مسئول آزمایشگاه که یه خانم تقریباً چهلساله بود، فامیلیمو صدا زد.
- خانم محمدی؟!
رفتم سمتش..
+ بله؟
به کاغذی که دستش بود نگاه کرد و گفت: جواب آزمایش شما...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_3
#عطیه
- جوابِ آزمایشِ شما، مثبته!
+ خب... این یعنی چی؟
با لبخند جواب داد: یعنی شما باردار هستین، تبریک میگم!
باورم نمیشد، لبخندی زدم.
با صدایی که خودمم به سختی شنیدم، تشکری کردم و برگهٔ آزمایش رو ازش گرفتم.
حسِ عجیبی داشتم، خیلی خوشحال بودم!
سرم گیج رفت که دستم رو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم.
محمد با دیدنم، سریع به سمتم اومد.
استرس و نگرانی توی چشمای تیلهایش موج میزد.
با نگرانی پرسید: عطیه خوبی؟
+ آره، فقط یکم سرم گیج میره.
- بیا بشین اینجا، یکم استراحت کن.
آروم نشستم روی صندلی.
دکتر برام یه سری دارو تجویز کرده بود، محمد رفت تا داروهامو بگیره. نمیدونستم چه طور بهش بگم که داره پدر میشه!
سرم رو به دیوار تکیه دادم و با کلی فکر و خیال چشمامو بستم.
با صدای محمد به خودم اومدم و آروم چشمام رو باز کردم، کنارم نشسته بود.
- عطیه... عطیهجان... خوبی؟ کجایی؟
+ همین جام!
- الان بهتری؟
+ آره خوبم..
- پس پاشو بریم خونه.
آروم ایستادم و رفتیم سمت ماشین، محمد در رو برام باز کرد. به آرومی نشستم. خداروشکر سرگیجهام بهتر شده بود.
#محمد
چند دقیقه بعد، عطیه اومد سمتم!
برگهٔ آزمایش دستش بود، یه دفعه ایستاد و دستش رو به دیوار تکیه داد.
سریع رفتم سمتش و با نگرانی گفتم: عطیه خوبی؟
- آره. فقط یکم سرم گیج میره.
به صندلی اشاره کردم و گفتم: بیا بشین اینجا. یکم استراحت کن.
نشست روی صندلی. منم رفتم داروخانه و داروهاشو گرفتم. بعدم رفتیم سمتِ ماشین.
در رو براش باز کردم و وقتی نشست، در رو بستم و خودمم نشستم. ماشین رو روشن کردم و رفتم سمتِ خونه.
.......
چراغ قرمز شد و ایستادم.
نیمنگاهی به عطیه انداختم که سرش رو به شیشه تکیه داده بود و لبخندی روی لبهاش بود.
چند بار صداش زدم؛ اما انقدر توی فکر بود که متوجه نشد.
دستم رو جلو صورتش تکون دادم که چرخید سمتم و گفت: بله؟ چیزی شده؟
لبخندی زدم.
+ کجایی؟ چند بار صدات زدم، اصلا متوجه نشدی!
سر به زیر گفت: ببخشید، حواسم نبود.
+ جوابِ آزمایشت چی شد؟
دوباره همون لبخند لبهاشو پوشوند.
- بریم خونه، بهت میگم.
ملتمسانه گفتم: عطیه تو که میدونی من نمیتونم تا خونه تحمل کنم!
- آره، می دونم. تا برسیم خونه، از فضولی میترکی. اما مجبوری صبر کنی!
انگشت اشارهام رو بالا گرفتم.
+ فضولی نه! کنجکاوی..
هر دو خندیدیم، چراغ سبز شد و حرکت کردم.
جلو یه آبمیوه فروشی نگه داشتم و دو تا آبمیوه گرفتم.
عزیز اصلا از اینجور چیزا خوشش نمیومد، بهشون اعتماد نداشت و میگفت اینا طبیعی نیستن.
آبمیوههامون رو که خوردیم، حرکت کردم.
نیم ساعت بعد رسیدیم خونه..
عزیز روی تخت نشسته بود و با تسبیحش ذکر میگفت، نگرانی از چشماش میبارید.
با دیدنمون، سریع بلند شد.
عطیه رفت پیشِ عزیز و منم آروم از پلهها بالا رفتم.
نمیدونم عطیه چی توی گوشِ عزیز گفت که عزیز ذوق زده بغلش کرد و آروم گفت: مبارکه دورت بگردم!
چینی به پیشونیم دادم و گفتم: چی مبارکه عزیز؟ اتفاقی افتاده که من خبر ندارم؟
عطیه پشت چشمی نازک کرد و جواب داد: آقامحمد، فال گوش وایسادن، اصلا کارِ خوب و شایستهای نیست!
+ بله، میدونم.. شما درست میگین؛ اما من که فال گوش واینستاده بودما! اتفاقی شنیدم.
لبخندی زد.
- خیلیخب الان میام، به شما هم میگم چی شده!
سر تکون دادم و رفتم توی اتاق، لباسام رو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و کنارِ عطیه نشستم.
+ خب عطیهخانم! نمیخوای بگی جوابِ آزمایشت چی شد و چی به عزیز گفتی که گفت مبارکه؟
- چرا، الان میگم! فقط... نمیدونم چه جوری بگم. آمادگیِ شنیدنش رو داری؟
دلشوره گرفتم.
+ عطیه داری نگرانم میکنی، چیزی شده؟
فوری گفت: نه نه، نگران نباش! اتفاقِ بدی نیفتاده.
نفس راحتی کشیدم.
+ خب پس چی شده؟
نفس عمیقی کشید و لبخندی زد.
- محمد، تو داری بابا میشی!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_4
#محمد
- محمد، تو داری بابا میشی!
+ چ...چی؟
- داری پدر میشی آقامحمد..
+ شوخی میکنی؟
- وا. شوخیم کجا بود؟
لبخندی زدم.
+ واقعاً؟
خندید و گفت: بله، واقعاً!
داشتم ذوق مرگ میشدم.
+ وای خدا! باورم نمیشه، خدایا شکرت... عشقِبابا چند ماهشه؟
ابرویی بالا انداخت.
- بله؟ چی شد؟ عشقِ بابا؟ هنوز نیومده جایِ منو گرفت؟
+ عه، این چه حرفیه؟ نفرمائید بانو! شما که تاجِ سری.. هیچکس، هیچوقت، هیچ جایِ دنیا، جایِ تو رو واسه من نمیگیره.
از خجالت، گونه هاش سرخ شد. لبخندی زد و سرش رو پائین انداخت. راستش خودمم خجالت کشیدم!
+ من فقط از سرِ کنجکاوی پرسیدم.
سرش رو بالا آورد و پوزخند ریزی زد.
- کنجکاوی؟
+ حالا همون به قولِ شما فضولی!
هر دو خندیدیم.
+ نگفتی چند ماهشه؟!
لبخندی زد.
- سه ماهشه.
- الهی من قربون دوتاتون بشم.
- خدا نکنه!
+ خب حالا اسمِش رو چی بذاریم؟
- هنوز که معلوم نیست دختره یا پسر!
+ دختر پسرش که فرقی نداره، مهم اینه که سالم باشه! چون هدیه و رحمت خداست. عطیه این یعنی خدا مثلِ همیشه حواسش بهمون بوده و هست.
سری تکون داد و گفت: حق با توعه!
+ میگما، ضرری نداره ما از همین الان واسش اسم انتخاب کنیم.
- خب اول تو بگو.
+ به نظرم اگه دختر شد، به عشقِ حضرت زهرا «س»، اسمشو بذاریم زهرا! اگر هم که پسر شد، به عشقِ آقا امام حسین«ع»، بذاریم حسین!
عطیه ذوق زده و با تعجب نگاهم میکرد.
+ چیزی شده؟
- وای محمد، باورت میشه این توی ذهنم خودمم بود؟ منم میخواستم همینو بگم.
+ چه جالب، خدا رو شکر تفاهم بینمون موج میزنه!
خندید و گفتم: راستی! شما از امروز استراحت مطلقی.
چشماش گرد شد.
- وا، محمد؟ اون مالِ ماههای آخره، نه الان!
+ خب حالا اشکالی داره ما از الان مراقبت کنیم؟
- نه، هیچ اشکالی نداره. اما من که نمیتونم از الان توی خونه بشینم و نرم سر کار.
+ خیلیخب، مرغ شما یه پا داره دیگه! ولی باید قول بدی خیلی بیشتر از قبل مراقب خودت و این فسقلی باشی.
آروم خندید.
- باش چشم، قول میدم.
+ شام امشبم با من.
- با کمال میل!
رفتم توی آشپزخونه و در عرضِ نیمساعت، یه ماکارونیِ خوشمزه درست کردم.
عزیز هم با ما شام خورد و گفت: دستت درد نکنه پسرم، خیلی خوشمزه شده..
+ نوشجان عزیز، درس پس میدیم!
لبخندی زد و بعد از تموم شدن شامش رفت پایین تا استراحت کنه.
اون شب از خوشحالی، تا خودِ صبح خوابم نبرد.
یک هفته مرخصی خیلی زود تموم شد.
ساعت ده صبح رفتم سایت و سرِ راه، یه جعبه شیرینی هم گرفتم.
همهٔ بچهها اومده بودن. امیر هم تازه رسیده بود. خیلی دلمون واسش تنگ شده بود!
بعد از حال و احوال، به بچهها شیرینی دادم و جریانِ بابا شدنم رو بهشون گفتم. همهشون خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن.
رفتم سمتِ اتاق آقایعبدی و تقهای به در زدم.
- بفرمائید!
در رو آروم باز کردم.
+ سلامآقا. اجازه هست؟
لبخندی زدن.
- سلام محمدجان. آره، بیا تو!
رفتم داخل و در رو بستم.
جعبهٔ شیرینی رو به سمتشون گرفتم و گفتم: بفرمائید.
- شیرینیِ چیه؟
+ آقا راستش... شیرینی پدر شدنمه!
خندیدن و یه شیرینی برداشتن.
- به به،. به سلامتی! مبارک باشه.
+ ممنون آقا، راستی گفتین قراره روی یه پروندهٔ جدید کار کنیم!
- آره خوب شد یادم انداختی، بشین تا برات توضیح بدم.
جعبهٔ شیرینی رو رویِ میز گذاشتم و نشستم.
- منبع ما در MI6 گفته یه جاسوس وارد ایران شده!
+ کِی آقا؟
- تقریبا ۲ هفتهٔ پیش، بچهها یک هفتهست که روش سوارن!
+ اطلاعاتی ازش داریم؟
- متاسفانه فعلا چیزِ زیادی ازش نمیدونیم.
پروندهای رو از روی میزشون برداشتن و دادن دستم..
- این پروندهٔ جدیده، عکسِ جاسوسی که گفتم داخلش هست. با کمک این عکس، باید شناسائیش کنیم و بفهمیم با کیا ارتباط داره!
+ چشم، بااجازه..
از اتاق آقایعبدی بیرون اومدم و رفتم پائین، کنارِ میزِ رسول.
هدفون توی گوشش بود و پشتش به من بود.
آروم زدم روی شونش که برگشت سمتم. هدفون رو برداشت، خواست بلند بشه که نذاشتم.
+ بشین رسول، راحت باش!
نشست سرِ جاش.
عکس رو بهش دادم و گفتم: رسول ببین سیستم این عکس رو شناسایی میکنه؟!
- چشم.. فقط آقا، فضولی نباشه! این کیه؟
+ یه جاسوس، مربوط به پروندهٔ جدیده! اگه سیستم شناساییش کرد، بهم بگو.
- چشم آقا..
رفتم اتاقم.
دعا دعا می کردم سیستم بتونه اون مرد رو شناسایی کنه.
چشمامو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
توی حال و هوایِ خودم بودم که یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_5
#محمد
یهو رسول بدون در زدن اومد داخل!
محکم کوبید روی میز و با خوشحالی گفت: آقا شناسایی شد!
خیلی ترسیده بودم و قلبم تندتند میزد.
+ چته رسول؟ چرا اینجوری میکنی؟ داشتم سکته میکردم!
لبش رو گاز گرفت.
- آقا شرمنده...
+ صد دفعه بهت گفتم، وقتی ذوق زده میشی، خودتو کنترل کن! یا در بزن بیا تو، یا آروم در رو باز کن.
از چهرهاش معلوم بود به زور جلوی خودش رو گرفته که نخنده!
با لبخند گفت: چشم آقا، دیگه تکرار نمیکنم.
- امیدوارم، گفتی کی شناسایی شده؟
+ همون عکسی که بهم دادین.
- خب خداروشکر.
+ آقا اگه سرتون خلوته، بیاین بریم پای سیستم، مشخصاتشو بگم.
با هم رفتیم پائین، رسول نشست پشت سیستم.. اطلاعات و عکس همون مرد رو آورد رو صفحه..
- الکساندر محسنیان! متولد ۲۲ ژوئیه ۱۹۸۶ (۳۱ تیر ۱۳۶۴) ۳۶ ساله در ایتالیا.. مادرش ایتالیایی و پدرش ایرانیه، یه خواهر کوچکتر به اسم آنیل داره و وقتی دو سال داشته، مهاجرت میکنن ایران! اما وقتی سه سالش میشه، به دلیل جنگ ایران و عراق، بر میگردن ایتالیا! در سن ۱۸ سالگی، برای ادامه تحصیل میره انگلستان و در یکی از بهترین دانشگاه های انگلستان در رشتهٔ مهندسی هوافضا قبول میشه. توی کارای کامپیوتری مهارت فوق العادهای داره!
مکث کوتاهی کرد. بعد از چند ثانیه، همونطور که به مانیتور خیره شده بود گفت: آقا نخبهایه واسه خودش!
خندیم و زدم روی شونهاش و گفتم: به پایِ استاد رسولِ ما که نمیرسه.
- آقا الان تیکه انداختین؟
+ نه، کاملا جدی گفتم! به نظرم هیچکس در زمینهٔ کارایِ کامپیوتری به گرد پایِ تو هم نمیرسه!
چشماش برق زد و خندید.
- مخلصیم آقا!
بعد از چند ثانیه ادامه داد: دو سال بعد، در سن ۲۰ سالگی، با دعوت یکی از کارمند های MI6 وارد سازمان میشه و اونجا مشغول به کار میشه. تا الان که به عنوان یه عکاس، وارد ایران شده!
+ بله دیگه. چی از این بهتر؟ دیدن نخبهست و به دردشون میخوره، فوری جذبش کردن!
نفس عمیقی کشیدم.
+ دستت درد نکنه رسولجان، خسته نباشی!
- ممنون آقا..
+ اطلاعاتشو بفرست روی سیستم من، به بچهها هم بگو بیان اتاقم. خودتم بیا!
- چشم..
+ چشمت بیبلا..
رفتم توی اتاقم و منتظر شدم، بعد از چند دقیقه بچهها یکی یکی اومدن و همهٔ چیزایی که رسول دربارهٔ الکساندر فهمیده بود رو بهشون گفتم.
بعد از توجیه بچهها، با رسول رفتم کنارِ سیستمش..
+ رسول چک کن ببین شمارهای به اسمش هست؟
- چشم آقا. .
بعد از چند دقیقه گفت: آقا دو تا خط به اسمشه!
+ خیلیخب، حالا چک کن ببین توی اینستاگرام و واتساپ و اینجور پیامرسانها، با کیا در ارتباطه و چه فعالیتهایی داره. هر اطلاعاتی که تونستی به دست بیار. خیلی مهمه رسول!
- چشم آقا، سعیمو میکنم!
#رسول
آقا محمد گفت فعالیتهای الکساندر رو تو پیامرسانهای مختلف چک کنم.
+ چشم آقا، سعیمو میکنم!
- سعی میکنی؟
یا خدا، ای وایِ من! حواسم نبود، تازه فهمیدم چه گافی دادم. لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود! خب آقامحمد، برادرِ من، یه بار منو ضایع نکن، شاید خوشت اومد!
حسابی هول شده بودم، آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم.
+ یعنی... چیزه... منظورم اینه که... خیالتون راحت! حتما انجامش میدم.
- اگه نیاز بود، از بچههای سایبری هم کمک بگیر! خبرشو بهم بده.
- چشم آقا..
+ بازم خسته نباشی.
- مخلصیم..
آقا محمد رفت توی اتاقش و منم مشغول کارم شدم و به خودم قول دادم همهٔ سعیمو بکنم که دیگه گاف ندم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_6
#محمد
رفتم توی اتاقم، سرم رو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم تا یکم استراحت کنم که یهو صدایِ ایول رسول رو شنیدم!
مثلِ برق از جام پریدم، از دستِ این پسر..
صددفعه بهش گفتم انقدر بلند نگو ایول! کو گوشِ شنوا؟
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سرِ میزش..
+ چه خبرته رسول؟ باز که سایتو گذاشتی روی سرت!
برگشت سمتم، هول شده بود. سریع از جاش بلند شد.
- عه، ببخشید آقا! خیلی ذوق کردم، معذرت میخوام.
با اخم گفتم: نه مثلِ اینکه دلت توبیخ میخواد، آره؟
شد به زیر گفت: ببخشید..
+ رسول...
سرش رو بلند کرد و گفت: جانم آقا؟
+ من آخرش از دستِ تو سکته میکنم!
- عه آقا! این چه حرفیه؟ خدا نکنه..
هر دو خندیدیم.
+ خب حالا چی شده که انقدر ذوق کردی؟
- آقا بالاخره بعد از یک ساعت تونستم با کمک علی سایبری گوشیِ این طرفو هک کنم و وارد برنامههاش بشم.
+ آفرین، خسته نباشید!
- مخلصیم آقا..
+ و نتیجه؟
- آقا یک اکانت توی اینستاگرام داره، کلا زیاد با کسی در ارتباط نیست! نه توی اینستا، نه واتساپ و نه هیچ پیامرسان دیگهای! ولی من دنبالکنندههای اینستاش رو چک کردم، یه نفر هست که خیلی مشکوکه!
+ چطور؟
- آخه چتایی که با هم میکنن، خیلی عجیب غریبه.. انگار رمزی حرف میزنن!
+ خب اون یه نفر کیه؟
عکسی رو روی صفحه انداخت.
- آقا این پروفایلِ اینستاشه!
+ خب اینکه یه نیمرخه، تازه اصلا معلوم نیست این نیمرخه خودش باشه.. حتمالش هست که فیک باشه!
- بله آقا، متاسفانه عکسِ کاملی ازش نیست. واسه همینم سیستم نمیتونه شناساییش کنه!
+ هر طور شده باید بفهمیم کیه و چه ارتباطی بینِ این آقا و الکساندر هست!
داوود صدام زد.
- آقامحمد..
رفتم کنارش!
+ چی شده؟
- سوژه (الکساندر) از خونش بیرون اومد، سوار ماشین شد و رفت.
+ سعید و فرشید دارن تعقیبش میکنن، رسول هم از بالا دارَتِش!
بعد از ۱۵ دقیقه، تاکسی جلویِ یه رستوران ایستاد و الکساندر پیاده شد و رفت توی رستوران.. سعید هم رفت دنبالش!
پنج دقیقه بعد، یه پسر و یه دختر جوون هم وارد رستوران شدن. چهرهٔ پسره خیلی آشنا بود!
سعید باهام تماس گرفت.
- آقامحمد یه دختر و پسر جوون اومدن توی رستوران و کنارِ سوژه نشستن.
+ سعید میتونی چهرهشون رو ببینی؟
- بله آقا!
+ عالیه! یه عکس ازشون بگیر که چهرهٔ هر دوتاشون مشخص باشه، فقط حواست باشه نفهمن.
- چشم!
بعد از چند دقیقه، سعید چند تا عکس برام فرستاد.
الکساندر و همون دختر و پسر که سرِ یه میز نشسته بودن و مشغول صحبت بودن. توی یکی از عکسا، دختره داشت چند تا کاغذ به الکساندر میداد.
خوب که دقت کردم، پسره رو شناختم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_7
#محمد
حتی نیمرخش برام آشنا بود، اما الان دیگه مطمئن شدم خودشه! محسن، محسن محتشم..
از بچگی با هم توی یه محله بزرگ شدیم، با هم دیگه دوست بودیم. هر دو کنکور دادیم و توی یه دانشگاه و یه رشته قبول شدیم.
اما نمیدونم چی شد که محسن همون ترم اول، دانشگاه رو ول کرد. چند روز بعدشم خیلی ناگهانی اسبابکشی کردن و رفتن یه جایِ دیگه.
یه خواهر کوپکتر از خودش به اسم مونا داشت. خواهرش اصلا محرم و نامحرمی سرش نمیشد. شاید بخاطر همین بود که منم زیاد ازش خوشم نمیومد!
یادمه قبل از اینکه اسبابکشی کنن و برن، مادرش چندبار بحث ازدواج من و دخترش رو پیش کشید. عزیز هم هردفعه در جوابش میگفت: این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن و به درد هم نمیخورن!
باورم نمیشد. رفیق سابقم، کسی که یه زمانی میخواسته مثلِ من بشه، کسی که میخواسته از کشور و مردمش دفاع کنه، داره بر علیه ایران و کسایی مثلِ من کار میکنه و با یه جاسوس در ارتباطه! حدس میزدم اون دختر هم خواهرش باشه. هیچ وقت توی صورتِ خواهرش نگاه هم نکردم. توی صورت هیچ نامحرمی نگاه نکردم. عطیه، اولین و آخرین نفر بود که با همون یه نگاهِ زیر چشمی و ناخودآگاه دلم رو برد.
با صدایِ رسول، از فکر و خیال بیرون اومدم.
- آقا، آقامحمد؟
+ بله؟
- چیزی شده؟
+ چطور؟
- آخه هر چی صداتون زدم، متوجه نشدین.
+ ببخشید، حواسم نبود! رسول...
- جانم؟
+ ببین سیستم این عکسا رو شناسایی میکنه؟!
- چشم آقا..
نفسم رو سنگین بیرون دادم و زیر لب گفتم: هر چند که میشناسمشون!
رفتم کنارِ میزِ داوود..
+ داوودجان، سریع برو همین رستورانی که الکساندر رفته! وقتی بیرون اومد، تعقیبش کن.
چشمی گفت و کاپشنش رو برداشت و فوری رفت. یه ربع بعد، الکساندر بیرون اومد و داوود رفت دنبالش..
با سعید تماس گرفتم.
- جانم آقا؟
+ سعید حواست به این دختر و پسری که همراه الکساندر بودن باشه! از رستوران که بیرون اومدن، حتما برو دنبالشون.. مراقب باش گمشون نکنی!
- چشم آقا، خیالتون راحت.
بعد از یک ساعت، سعید برگشت.
+ سلام سعیدجان، خسته نباشی! چی شد؟
- سلام آقا، ممنون.. همونطور که گفتید، رفتم دنبالشون.. آدرسشون رو پیدا کردم!
+ خیلی خوبه، دستت درد نکنه..
- وظیفه بود، فقط... یه چیزی!
+ چی؟
- آقا وقتی توی رستوران بودن، دختره چند تا کاغذ داد به الکساندر! نتونستم بفمم محتوایِ کاغذا چیه، اما مطمئنم مهم بود. چون الکساندر خیلی سریع کاغذا رو گذاشت توی کیفیش!
+ اینا حتما قبلش با هم هماهنگ کردن.
فکری به سرم زد.
رفتم سمتِ میزِ رسول، مثل همیشه هدفون توی گوشش بود و هر چقدر صداش زدم، نشنید. هدفونش رو برداشتم و گذاشتم روی میز..
برگشت سمتم و بلند شد.
- ببخشید آقا، متوجه حضورتون نشدم!
سعید به شوخی گفت: اوه اوه، استاد باادب میشوند!
رسول چشم غرهای به سعید رفت، سعید هم با خنده رفتم و نشست پشتِ میزِ خودش!
+ رسول چک کن بیین از یه هفته پیش تا الان این پسره و الکساندر با هم تماسی داشتن یا نه!
- چشم..
نشست پشت سیستم و مشغول بررسی شد.
بعد از چند دقیقه گفت: آقا یه بار ۶ روز پیش و یه بار هم دیروز ساعت ۱۰ صبح با هم حرف زدن.
+ پیام چی؟ پیام ندادن؟ چت نکردن؟
دوباره مشغولِ بررسی شد.
- آقا دیروز ساعت ۹:۴۵ صبح این پسره توی واتساپ به الکساندر پیام داده، اما همونطور که گفتم رمزی با هم حرف زدن: پسره گفته: سلام. اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن میافته!
الکساندر هم گفته: امروز عصر، باهات تماس میگیرم.
۱۵ دقیقه بعد هم به مدت یک دقیقه، با هم تلفنی صحبت کردن.
با خودم زمزمه کردم: اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن میافته!
رسول گفت: آقا به نظرتون منظورش از غذا چیه؟
با تأسف سر تکون دادم.
+ معلومه، اطلاعاتی که تاریخ انقضاشون نزدیکه!
نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: سیستم محسن رو شناسایی کرد؟
خیلی تعجب کرد.
- محسن؟ شما از کجا میدونید اسمش محسنه؟
+ قبلاً با هم دوست بودیم، تا زمان کنکور و دانشگاه هم این دوستی ادامه داشت. اما اون از دانشگاه انصراف داد! دیگه هم ازش خبری نشد.
- کِی اینطور..
+ آره، خیلی وقته که ازش بیخبرم. یه جورایی فراموشش کرده بودم! حالا اطلاعاتش رو بگو.
عکس محسن و اطلاعاتش رو آورد روی سیستم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_8
#محمد
- محسن محتشم، متولد ۱۳۶۵/۱۰/۲ در تهران! ۳۵ سالشه و مجرده، لیسانس گرافیک داره. ۴ سال پیش رفته انگلستان، اونجا هم فوق لیسانس گرافیک میگیره! اینطور که پیداست، خیلی باهوشه و روابط عمومیش عالیه! اما تا همین چند وقت پیش، وضع مالی خوبی نداشته و به زور خرج خودش و خواهرش و مادرش رو در میآورده. الانم ۳ هفتهای میشه که همراه خانوادهاش برگشتن ایران!
+ یعنی دقیقاً یکهفته قبل از الکساندر اومدن.
- بله آقا، دقیقاً!
+ خیلیخب، حالا اطلاعات خواهرش رو بگو.
- مونا محتشم، متولد ۱۳۷۱/۲/۵ در تهران! ۲۹ سالشه و مجرده، فوق دیپلم ریاضی داره. ۴ سال پیش همراه برادرش رفته انگلستان و اینطور که پیداست، مثلِ برادرش خیلی اجتماعی و باهوشه! لیسانس نقاشیشم توی انگلستان گرفته.
ضربهای به شونهاش زدم و گفتم: دستت درد نکنه آقارسول، خسته نباشی!
- مخلصیم آقا..
+ فقط یادت نره، تلفنهای الکساندر و محسن و خواهرش باید شنود بشه! مجوزشم با خودم، اگه تماسِ مشکوکی داشتن، خبرم کن.
- چشم..
+ چشمت بیبلا!
رفتم پیش امیر...
+ امیرجان؟
- جانم آقا؟
+ باید دربارهٔ محسن و مونا محتشم تحقیق کنی، هر اطلاعاتی که تونستی بدست بیار! خبرشو بهم بده.
- چشم..
یک روز بعد
#محمد
قرار بود وقتی الکساندر از خونهاش بیرون اومد، سعید و فرشید وارد خونهاش بشن و اونجا دوربین و شنود کار بذارن. رسول هم همراهشون رفته بود تا لپتاپش رو باز کنه.
ساعت ۱۰ شب بود.
علی سایبری که پشت سیستم رسول نشسته بود و مراقب خونهٔ الکساندر بود، صدام زد و گفت: آقامحمد، سوژه از خونش بیرون اومد!
سریع با داوود تماس گرفتم.
- جانم آقا؟
+ داوود الکساندر اومد بیرون، مثل سایه دنبالش باش!
- آقا خیالتون راحت، حواسم هست.
خوبهای گفتم و قطع کردم.
سعید و فرشید و رسول یک کوچه پائینتر منتظر بودن، علی بهشون خبر داد و دست به کار شدن.
کنارِ علی نشستم.
به کمک دوربینی که همراه فرشید بود، می دیدیمشون.
سعید و فرشید شروع کردن عکاسی و بعد از اون، هر جا لازم بود دوربین و شنود کار گذاشتن.
همه جایِ خونه رو گشتن، سعید یه سری کاغذ پیدا کرد. از همهشون عکس گرفت و بعدم گذاشت سرِ جاشون.
قبل از اینکه بچهها برن، یه فلش به رسول دادم و گفتم همهٔ اطلاعاتی که توی لپتاپ ِ الکساندر هست رو کپی کنه روی فلش..
رسول رفت سراغِ لپتاپ و مشغولِ باز کردن قفلش شد.
بعد از ۱۵ دقیقه، بالاخره تونست با کمک علی سایبری، قفلش رو باز کنه. صدایِ ایولش به گوشم رسید! اما ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی بهش نگم و بذارم کیفش رو ببره.
رسول گفت: آقا اگه بخواید، میتونم همهٔ اطلاعاتی که رو لپتاپش هست رو پاک کنم!
+ نه رسول، نه! به هیچوجه چنین کاری نکن.
- چرا آقا؟
+ رسولجان، الان وقت نداریم. وقتی برگشتین سایت، چراشو بهت میگم! اگه کارتون تموم شده، زودتر بیاید بیرون.
- چشم آقا..
چند دقیقه بعد، بچهها از خونه بیرون اومدن. ۱۰ دقیقه بعد هم، الکساندر رسید و سریع رفت سراغِ لپتاپش..
یه هدفون از علی گرفتم و گذاشتم روی گوشم..
با یه نفر تماس تصویری گرفت، میتونستم تصویرِ کسی که باهاش تماس گرفته بود رو ببینم.
باورم نمیشد، خودش بود!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_9
#محمد
خودش بود! شارلوت والر..
الکساندر با همون لهجهای که داشت گفت: سلام عزیزم، خوبی؟
خیلی تعجب کردم، چرا بهش گفت عزیزم؟ نکنه... وای! باورم نمیشه.
- سلام، بد نیستم! زود کارتو بگو، باید برم.
+ ببین، یه سری اطلاعات پیدا کردم که اگه ببینیشون، به قولِ ایرانیها.. شاخ در میاری!
- خیلیخب، بفرست.
+ الان میفرستم.
بعد از چند دقیقه، الکساندر پرسید: رسید؟
- آره.
+ نتیجه؟
- سوختن!
+ چی؟
- یعنی معنی سوختن رو نمیدونی؟
+ چرا، می دونم. اما... اما امکان نداره سوخته باشن!
- منابعت کِی بهت گفتن بری و اطلاعات رو ازشون تحویل بگیری؟
+ ۶ روز پیش!
شارلوت از شنیدن این حرف خیلی عصبانی شد. اینو میشد از صداش فهمید که با داد گفت: هر وقت منابعت بهت میگن بری و ازشون اطلاعات بگیری، فوراً برو و اطلاعات رو بگیر و بفرست برای من! وقتی ۶ روز صبر میکنی، طبیعیه که تاریخ انقضایِ اطلاعات بگذره و سوخته به حساب بیان! اصلا برای چی ۶ روز معطل کردی؟
+ خب... خب ازشون خواستم اطلاعات بیشتری به دست بیارن، تا همه رو با هم برات ارسال کنم.
- واقعا که... اگه یه بار دیگه چنین حماقتی بکنی، من میدونم و تو! برای همیشه میذارمت کنار...
+ خیالت راحت، دیگه همچین اتفاقی نمیافته! قول میدم. فقط...
- فقط چی؟
+ قرارِ ازدواجمون چی میشه؟
- وقتی ماموریتت رو درست و کامل انجام دادی، با هم ازدواج میکنیم! از اول هم قرارِمون همین بود. Ok؟
+ Ok.
- من باید برم، بای.
الکساندر خواست چیزی بگه که شارلوت سریع تماس رو قطع کرد.
هدفون رو برداشتم، پس حدسم درست بود! این دو تا قراره با هم ازدواج کنن.
با صدایِ علی، به خودم اومدم.
- آقا اگه دیگه کاری با من ندارین، برم بخشِ سایبری.. یه سری از کارام مونده!
لبخندی به روش زدم.
+ دستت درد نکنه علیجان، خسته نباشی!
- ممنون آقا، فعلاً بااجازه..
+ به سلامت.
علی رفت و بعد از چند دقیقه، رسول و سعید و فرشید رسیدن.
+ بچهها خسته نباشید!
تشکر کردن و رفتن سر کاراشون، رسول نشست پشت میز و پرسید: آقا چرا نذاشتین اطلاعاتو از روی لپتاپش پاک کنم؟
+ معلومه! چون اگه این کار رو میکردی، قطعا متوجه میشد که زیر نظرِش داریم و حتی ممکن بود فرار کنه.
- ولی آقا ما به راحتی میتونستیم دستگیرش کنیم، مگه الکساندر متهم اصلی پرونده نیست؟
+ نه... یعنی نمیدونم! هنوز زوده برای دستگیری، فعلاً باید تحتنظر بگیریمش.
فلشی که بهش داده بودم رو از جیبش بیرون آورد و بالبخند گفت: خب حالا با این فلش چیکار کنیم؟
+ به نظرِ خودت باید باهاش چیکار کنیم؟
لبخندی که روی لباش بود، خشک شد. من واقعاً نمیدونم چرا وقتی جوابِ یه سوال رو میدونه، دوباره می پرسه!
- آممم... باید بررسی کنیم ببینیم چه اطلاعاتی توشه!
+ آفرین استاد...
فلش رو ازش گرفتم و گفتم: فعلا برو خونه.. فردا که برگشتی و وقت داشتی، با هم بررسیش میکنیم!
- آقا من الانم وقت دارم.
به آرومی گفتم: رسولجان، تو الان نزدیکِ ۲۴ ساعته که خونه نرفتی! خانمت گناه داره، تازه اولِ زندگیتونه. باید تا میتونی، کنارش باشی و تنهاش نذاری! فعلا برو خونه، فردا صبح که اومدی بررسی میکنیم.
کمی این پا اون پا کرد و بالاخره گفت: آخه آقا الان تقریباً همهٔ بچهها مشغولِ کارن، نمیشه که فقط من برم خونه.!
+ بچهها حتماً وضعیت تو رو درک میکنن. درضمن، قرار نیست فقط تو بری خونه! فرشید هم مثل تو نرفته خونهشون، اونم باید برسونی.
- آخه آقا...
اخمهام رو توی هم کشیدم.
+ رسول به جونِ خودم اگه بخوای بهانه بیاری و نری خونه، همین الان حکم اخراجِتو میدم دستت!
خیلی ترسید و رنگش پرید.
- آقا من غلط بکنم نرم خونه، چشم! همین الان میرم.
هول هولی وسایلش رو جمع کرد.
خندیدم و گفتم: وقت دنیا رو میگیری رسول، حتما باید تهدیدت کنن که حرف گوش کنی؟
خندید و بغلم کرد، فرشید رو هم راضی کردم و هر دو رفتن خونههاشون.
نگاهم به ساعتم افتاد، ۱۲ شب بود! داشتم از خستگی بیهوش میشدم و نایِ بالا رفتن از پلهها رو هم نداشتم. رفتم سمتِ میزِ رضا، رضا جاش رو با داوود عوض کرده بود و ت.میم الکساندر بود.
نشستم پشتِ میزش، سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
نفهمیدم کِی خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_10
#فرشید
آقامحمد بهم گفت برم خونه، اولش قبول نکردم.. اما وقتی تهدیدم کرد که اخراجم میکنه، دیگه مخالفتی نکردم و به ناچار همراه رسول به خونه رفتم.
بعد از حدود نیمساعت، رسیدیم سرِ کوچه! نذاشتم رسول بپیچه داخل کوچه و پیاده شدم و ازش تشکر کردم. خواستم برم طرف خونه که صدام زد.
- فرشید؟
دوباره چرخیدم سمتش.
+ جانم؟
- مراقب باش، دیر وقته! آروم برو توی خونه، یه وقت خواهرم از خواب نپره.
لبخندی زدم.
+ چشم قربان. امر دیگهای ندارید؟
- فعلا نه! اگه کاری داشتم، حتماً خبرت میکنم.
سر تکون دادم و با خنده گفتم: وقت دنیا رو میگیری با این شوخیات..
هر دو خندیدیم و رسول رفت.
به طرف خونه قدم برداشتم، مقابل در که رسیدم کلید انداختم و آروم در رو باز کردم. چراغا خاموش بودن. حتما ریحانه خواب بود! رفتم داخل و آروم درِ اتاق رو باز کردم.
حدسم درست بود! لبخندی زدم. چقدر چهرهاش توی خواب معصوم بود. در رو آروم بستم.
خیلی تشنم بود. رفتم توی آشپزخونه، لامپ رو روشن کردم و رفتم سمت یخچال، درش رو باز کردم و بطری آب رو برداشتم و سر کشیدم.
- سلام!
سریع چرخیدم عقب، ریحانه بود! خیلی ترسیدم و آب پرید توی گلوم، داشتم خفه میشدم.
ریحانه با ترس و نگرانی گفت: چی شدی؟
چند بار زد پشتم و باعث شد یکم بهتر بشم، نشست روی صندلی کنارم و گفت: چته تو؟ مگه جن دیدی؟
لبخندی زدم.
+ اهماهم، جن چیه؟ فرشته دیدم!
لبخند ریزی زد.
+ اهم... ببخشید... یهویی اومدی... خیلی ترسیدم... اهماهم...
به بطری آب اشاره کرد و گفت: آب بخور بهتر بشی.
یکم دیگه آب خوردم.
- تو ببخش، من یهویی اومدم. درضمن آقافرشید، آب رو میریزن توی لیوان میخورن. با بطری سر نمیکشن!
+ ببخشید، خیلی تشنهام بود. از این به بعد، مثلِ همیشه توی لیوان میخورم.
خندید و گفت: اشکال نداره، غذا گرم کنم برات؟
+ چی هست غذا؟
- قیمه بادمجون که خیلی دوست داری!
+ به به، زحمت میشه.
- نه بابا چه زحمتی؟ تا تو لباساتو عوض کنی، منم غذا رو گرم کردم.
رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم.
خیلی خسته بودم، آروم روی کاناپه دراز کشیدم. کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد...
#ریحانه
توی عالمِ خواب و بیداری بودم، که صدای بسته شدن درِ اتاق اومد. آروم رفتم بیرون. لامپ آشپزخونه روشن بود!
فرشید داشت آب میخورد که با ورود غیرمنتظرهام پرید توی گلوش..
کمکم حالش بهتر شد و سرفههاش قطع شد.
به دلم افتاده بود امشب میاد خونه و برای همین غذای مورد علاقهاش رو درست کرده بودم.
غذا رو گرم کردم و صداش زدم، اما جوابی نشنیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم، روی کاناپه خوابش برده بود! لبخندی زدم. حتما خیلی خسته بوده، آروم روش پتو کشیدم.
غذا رو گذاشتم توی یخچال، لامپ آشپزخونه رو خاموش کردم.
بعدم رفتم توی اتاق و خوابیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_11
#رسول
آقامحمد ازم خواست برم خونه، اما مخالفت کردم. وقتی دید زیر بار نمیرم، تهدید کرد که اخراجم میکنه! برای همین قبول کردم برم خونه.
با همه خداحافظی کردم، فرشید هم اومد و راه افتادیم. رسوندمش و رفتم طرف خونهٔ خودمون..
نیمساعت بعد، جلو در خونه بودم! موتور رو خاموش کردم. میدونستم این موقع شب، حتماً سارا خوابیده.
آروم موتور رو بردم داخل و در رو بستم.
در حال رو باز کردم وارد شدم که یهو صدایِ جیغِ سارا اومد!
نگران شدم و سریع لامپو روشن کردم.
سارا رو به روم وایساده بود و یه ماهیتابه دستش بود!
نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده، افتاده بودم روی زمین و میخندیدم. از شدت خنده، اشک از چشمام سرازیر شده بود و و دلم درد گرفته بود.
سارا فقط باجدیت نگاهم میکرد.
خندههام که تموم شد، خودم رو جمع و جور کردم و وایسادم. سعی کردم جدی باشم.
+ سلام!
- علیکسلام، به سلامتی خندههاتون تموم شد؟
لبخندی زدم.
+ ببخشید، واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم! بله، تموم شد.
بدون هیچ حرفی، رفت آشپزخونه و ماهیتابه رو گذاشت سرِ جاش.
خواست بره توی اتاق که گفتم: حالت خوبه؟
برگشت سمتم.
- حالم خوبه؟ داشتم از ترس سکته میکردم رسول!
+ چرا؟
- واقعا میپرسی چرا؟ ساعت چنده؟
نگاهی به ساعتم انداختم، یا خدا! نزدیک ۱۲ شب بود. تازه دوهزاریم افتاد.
- این موقع شب میای خونه، نباید منو خبر کنی؟
+ آخ، ببخشید... اصلا حواسم نبود! فکر کردم خوابیدی، نخواستم بیدارت کنم.
لبخندی زد.
- خواب که بودم؛ اما تو که میدونی، من خوابم سبکه! صدای در اومد، بیدار شدم. خیلی ترسیدم! فکر کردم دزد اومده.
لبخندی زدم و سعی کردم نخندم.
با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم: آخه خانمِمن، با ماهیتابه میخوای از خودت دفاع کنی؟
- چیکار کنم خب؟ ترسیدم، هول شدم!
+ واقعا شرمندهام که ترسوندمت.
آروم خندید.
- اشکال نداره. از سعید خبر داری؟
همونطور که کاپشنم رو آویزون میکردم گفتم: آره، چطور؟
+ آخه از دیروز تا الان موبایلش خاموشه!
- شارژ گوشیش تموم شده بود، واسه همین خاموش بود. نگران نباش، حالش خوبه..
- خودت چی؟
+ خودم چی؟
- خودتم خوبی؟
+ شما خوب باشی، منم خوبم! راستی یه چیزی...
- چی؟
+ تا وقتی من مردِ این خونهام، هیچکس جرأت نمیکنه واسه دزدی به این خونه نزدیک بشه و تو رو بترسونه و اذیتت کنه! اینو مطمئن باش.
خندید و سرش رو به نشونهٔ تأیید حرفم تکون داد.
+ بریم بخوابیم؟
- بریم!
خیلی خسته بودم، برای همین خیلی زود به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_12
#رسول
صبح شد، سارا هنوز خواب بود.
از فرصت استفاده کردم و یه صبحونهٔ مفصل درست کردم. نشستم پشت میز، خودم رو با گوشیم مشغول کردم تا سارا بیدار بشه.
زودتر از اون چیزی که فکر میکردم بیدار شد.
دستی به چشماش کشید و سلام کرد که با محبت جوابش رو دادم.
+ سلامعلیکم، ساراخانم! صبح بخیر..
- صبح شما هم بخیر آقارسول..
+ بیا بشین با هم صبحونه بخوریم.
لبخند زد و جواب داد: دست و صورتم رو بشورم، میام.
رفت سرویس و بعد از چند دقیقه اومد.
- به به، چه کردی استاد!
لبخندی زدم.
+ ما اینیم دیگه، اصلأ قابل شما رو هم نداره بانوی خوشخواب!
چشم غرهای رفت و هر دو خندیدیم.
+ خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم.
سری تکون داد و مشغول خوردن شدیم.
+ راستی، یه چیزی...
- چی؟
+ محمد داره پدر میشه!
- میدونم.
خیلی تعجب کردم.
+ میدونی؟ کی بهت گفته؟
- دیروز با عطیهجون تماس گرفتم، خودش بهم گفت.
+ آها، وای سارا... نمیدونی آقامحمد چقدر خوشحاله! دیروز اصلا روی پاش بند نبود.
لبخند ریزی زد.
- آخِی، بچهٔ اولشونه.. واسه همین خیلی ذوق دارن!
+ اوهوم. البته بگما، این دلیل نمیشه محمد منو ضایع نکنه!
خندیدیم و بعد از صبحانه، آماده شدم که برم سایت.
- رسول؟
+ جانم؟
- ماشین درست نشد؟
+ نه، با تعمیرکار تماس گرفتم. کلی عذرخواهی کرد و گفت خیلی سرش شلوغه. ماشین ما هم تا فردا کار داره! خودم میرسونمت.
دست به سینه جلو اومد و چشم تنگ کرد.
- آها. اونوقت با چی میرسونیم؟
+ معلومه، با موتور!
- موتور؟
+ آره، مگه چیه؟
- آخه من تا حالا سوارِ موتور نشدم.
متعجب چرخیدم سمتش..
+ واقعاً؟
- به جون ِ خودم!
کمی فکر کردم و گفتم: خب اگه دوست نداری، برات تاکسی بگیرم.
مردد جواب داد: نه، خودت برسونم. فکر کنم به امتحانش میارزه! فقط...
+ فقط چی؟
نگاهش رو به زمین دوخت.
- راستش... یکم میترسم!
لبخند محوی زدم.
+ نگران نباش، موتورسواریم خوبه..
سریع حاضر شد، هر دو سوار موتور شدیم و حرکت کردم.
سعی کردن آرومتر از همیشه برم که یه وقت سارا نترسه و زده نشه!
نیم ساعت بعد، رسیدیم بیمارستان.
+ خب، چطور بود؟
ذوق زده گفت: عالی، خیلی باحال بود رسول!
ریز خندیدم و گفتم: خب خداروشکر..
- ممنون که رسوندیم.
+ خواهش میکنم، وظیفه بود! من دیگه برم خداحافظ.
خواستم حرکت کنم که گفت: راستی رسول...
+ جانم؟
با لبخند گفت: عمو شدنت مبارک.
هنگ کردم! بعد از چند ثانیه، منظورش رو فهمیدم.
بچهٔ محمد و عطیهخانم رو میگفت.
با لبخند گفتم: ممنون، خداحافظ.
- خدانگهدارت.
رفتم سمتِ سایت و یک ربع بعد، رسیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh