حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_7
#محمد
حتی نیمرخش برام آشنا بود، اما الان دیگه مطمئن شدم خودشه! محسن، محسن محتشم..
از بچگی با هم توی یه محله بزرگ شدیم، با هم دیگه دوست بودیم. هر دو کنکور دادیم و توی یه دانشگاه و یه رشته قبول شدیم.
اما نمیدونم چی شد که محسن همون ترم اول، دانشگاه رو ول کرد. چند روز بعدشم خیلی ناگهانی اسبابکشی کردن و رفتن یه جایِ دیگه.
یه خواهر کوپکتر از خودش به اسم مونا داشت. خواهرش اصلا محرم و نامحرمی سرش نمیشد. شاید بخاطر همین بود که منم زیاد ازش خوشم نمیومد!
یادمه قبل از اینکه اسبابکشی کنن و برن، مادرش چندبار بحث ازدواج من و دخترش رو پیش کشید. عزیز هم هردفعه در جوابش میگفت: این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن و به درد هم نمیخورن!
باورم نمیشد. رفیق سابقم، کسی که یه زمانی میخواسته مثلِ من بشه، کسی که میخواسته از کشور و مردمش دفاع کنه، داره بر علیه ایران و کسایی مثلِ من کار میکنه و با یه جاسوس در ارتباطه! حدس میزدم اون دختر هم خواهرش باشه. هیچ وقت توی صورتِ خواهرش نگاه هم نکردم. توی صورت هیچ نامحرمی نگاه نکردم. عطیه، اولین و آخرین نفر بود که با همون یه نگاهِ زیر چشمی و ناخودآگاه دلم رو برد.
با صدایِ رسول، از فکر و خیال بیرون اومدم.
- آقا، آقامحمد؟
+ بله؟
- چیزی شده؟
+ چطور؟
- آخه هر چی صداتون زدم، متوجه نشدین.
+ ببخشید، حواسم نبود! رسول...
- جانم؟
+ ببین سیستم این عکسا رو شناسایی میکنه؟!
- چشم آقا..
نفسم رو سنگین بیرون دادم و زیر لب گفتم: هر چند که میشناسمشون!
رفتم کنارِ میزِ داوود..
+ داوودجان، سریع برو همین رستورانی که الکساندر رفته! وقتی بیرون اومد، تعقیبش کن.
چشمی گفت و کاپشنش رو برداشت و فوری رفت. یه ربع بعد، الکساندر بیرون اومد و داوود رفت دنبالش..
با سعید تماس گرفتم.
- جانم آقا؟
+ سعید حواست به این دختر و پسری که همراه الکساندر بودن باشه! از رستوران که بیرون اومدن، حتما برو دنبالشون.. مراقب باش گمشون نکنی!
- چشم آقا، خیالتون راحت.
بعد از یک ساعت، سعید برگشت.
+ سلام سعیدجان، خسته نباشی! چی شد؟
- سلام آقا، ممنون.. همونطور که گفتید، رفتم دنبالشون.. آدرسشون رو پیدا کردم!
+ خیلی خوبه، دستت درد نکنه..
- وظیفه بود، فقط... یه چیزی!
+ چی؟
- آقا وقتی توی رستوران بودن، دختره چند تا کاغذ داد به الکساندر! نتونستم بفمم محتوایِ کاغذا چیه، اما مطمئنم مهم بود. چون الکساندر خیلی سریع کاغذا رو گذاشت توی کیفیش!
+ اینا حتما قبلش با هم هماهنگ کردن.
فکری به سرم زد.
رفتم سمتِ میزِ رسول، مثل همیشه هدفون توی گوشش بود و هر چقدر صداش زدم، نشنید. هدفونش رو برداشتم و گذاشتم روی میز..
برگشت سمتم و بلند شد.
- ببخشید آقا، متوجه حضورتون نشدم!
سعید به شوخی گفت: اوه اوه، استاد باادب میشوند!
رسول چشم غرهای به سعید رفت، سعید هم با خنده رفتم و نشست پشتِ میزِ خودش!
+ رسول چک کن بیین از یه هفته پیش تا الان این پسره و الکساندر با هم تماسی داشتن یا نه!
- چشم..
نشست پشت سیستم و مشغول بررسی شد.
بعد از چند دقیقه گفت: آقا یه بار ۶ روز پیش و یه بار هم دیروز ساعت ۱۰ صبح با هم حرف زدن.
+ پیام چی؟ پیام ندادن؟ چت نکردن؟
دوباره مشغولِ بررسی شد.
- آقا دیروز ساعت ۹:۴۵ صبح این پسره توی واتساپ به الکساندر پیام داده، اما همونطور که گفتم رمزی با هم حرف زدن: پسره گفته: سلام. اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن میافته!
الکساندر هم گفته: امروز عصر، باهات تماس میگیرم.
۱۵ دقیقه بعد هم به مدت یک دقیقه، با هم تلفنی صحبت کردن.
با خودم زمزمه کردم: اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن میافته!
رسول گفت: آقا به نظرتون منظورش از غذا چیه؟
با تأسف سر تکون دادم.
+ معلومه، اطلاعاتی که تاریخ انقضاشون نزدیکه!
نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: سیستم محسن رو شناسایی کرد؟
خیلی تعجب کرد.
- محسن؟ شما از کجا میدونید اسمش محسنه؟
+ قبلاً با هم دوست بودیم، تا زمان کنکور و دانشگاه هم این دوستی ادامه داشت. اما اون از دانشگاه انصراف داد! دیگه هم ازش خبری نشد.
- کِی اینطور..
+ آره، خیلی وقته که ازش بیخبرم. یه جورایی فراموشش کرده بودم! حالا اطلاعاتش رو بگو.
عکس محسن و اطلاعاتش رو آورد روی سیستم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_8
#محمد
- محسن محتشم، متولد ۱۳۶۵/۱۰/۲ در تهران! ۳۵ سالشه و مجرده، لیسانس گرافیک داره. ۴ سال پیش رفته انگلستان، اونجا هم فوق لیسانس گرافیک میگیره! اینطور که پیداست، خیلی باهوشه و روابط عمومیش عالیه! اما تا همین چند وقت پیش، وضع مالی خوبی نداشته و به زور خرج خودش و خواهرش و مادرش رو در میآورده. الانم ۳ هفتهای میشه که همراه خانوادهاش برگشتن ایران!
+ یعنی دقیقاً یکهفته قبل از الکساندر اومدن.
- بله آقا، دقیقاً!
+ خیلیخب، حالا اطلاعات خواهرش رو بگو.
- مونا محتشم، متولد ۱۳۷۱/۲/۵ در تهران! ۲۹ سالشه و مجرده، فوق دیپلم ریاضی داره. ۴ سال پیش همراه برادرش رفته انگلستان و اینطور که پیداست، مثلِ برادرش خیلی اجتماعی و باهوشه! لیسانس نقاشیشم توی انگلستان گرفته.
ضربهای به شونهاش زدم و گفتم: دستت درد نکنه آقارسول، خسته نباشی!
- مخلصیم آقا..
+ فقط یادت نره، تلفنهای الکساندر و محسن و خواهرش باید شنود بشه! مجوزشم با خودم، اگه تماسِ مشکوکی داشتن، خبرم کن.
- چشم..
+ چشمت بیبلا!
رفتم پیش امیر...
+ امیرجان؟
- جانم آقا؟
+ باید دربارهٔ محسن و مونا محتشم تحقیق کنی، هر اطلاعاتی که تونستی بدست بیار! خبرشو بهم بده.
- چشم..
یک روز بعد
#محمد
قرار بود وقتی الکساندر از خونهاش بیرون اومد، سعید و فرشید وارد خونهاش بشن و اونجا دوربین و شنود کار بذارن. رسول هم همراهشون رفته بود تا لپتاپش رو باز کنه.
ساعت ۱۰ شب بود.
علی سایبری که پشت سیستم رسول نشسته بود و مراقب خونهٔ الکساندر بود، صدام زد و گفت: آقامحمد، سوژه از خونش بیرون اومد!
سریع با داوود تماس گرفتم.
- جانم آقا؟
+ داوود الکساندر اومد بیرون، مثل سایه دنبالش باش!
- آقا خیالتون راحت، حواسم هست.
خوبهای گفتم و قطع کردم.
سعید و فرشید و رسول یک کوچه پائینتر منتظر بودن، علی بهشون خبر داد و دست به کار شدن.
کنارِ علی نشستم.
به کمک دوربینی که همراه فرشید بود، می دیدیمشون.
سعید و فرشید شروع کردن عکاسی و بعد از اون، هر جا لازم بود دوربین و شنود کار گذاشتن.
همه جایِ خونه رو گشتن، سعید یه سری کاغذ پیدا کرد. از همهشون عکس گرفت و بعدم گذاشت سرِ جاشون.
قبل از اینکه بچهها برن، یه فلش به رسول دادم و گفتم همهٔ اطلاعاتی که توی لپتاپ ِ الکساندر هست رو کپی کنه روی فلش..
رسول رفت سراغِ لپتاپ و مشغولِ باز کردن قفلش شد.
بعد از ۱۵ دقیقه، بالاخره تونست با کمک علی سایبری، قفلش رو باز کنه. صدایِ ایولش به گوشم رسید! اما ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی بهش نگم و بذارم کیفش رو ببره.
رسول گفت: آقا اگه بخواید، میتونم همهٔ اطلاعاتی که رو لپتاپش هست رو پاک کنم!
+ نه رسول، نه! به هیچوجه چنین کاری نکن.
- چرا آقا؟
+ رسولجان، الان وقت نداریم. وقتی برگشتین سایت، چراشو بهت میگم! اگه کارتون تموم شده، زودتر بیاید بیرون.
- چشم آقا..
چند دقیقه بعد، بچهها از خونه بیرون اومدن. ۱۰ دقیقه بعد هم، الکساندر رسید و سریع رفت سراغِ لپتاپش..
یه هدفون از علی گرفتم و گذاشتم روی گوشم..
با یه نفر تماس تصویری گرفت، میتونستم تصویرِ کسی که باهاش تماس گرفته بود رو ببینم.
باورم نمیشد، خودش بود!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_9
#محمد
خودش بود! شارلوت والر..
الکساندر با همون لهجهای که داشت گفت: سلام عزیزم، خوبی؟
خیلی تعجب کردم، چرا بهش گفت عزیزم؟ نکنه... وای! باورم نمیشه.
- سلام، بد نیستم! زود کارتو بگو، باید برم.
+ ببین، یه سری اطلاعات پیدا کردم که اگه ببینیشون، به قولِ ایرانیها.. شاخ در میاری!
- خیلیخب، بفرست.
+ الان میفرستم.
بعد از چند دقیقه، الکساندر پرسید: رسید؟
- آره.
+ نتیجه؟
- سوختن!
+ چی؟
- یعنی معنی سوختن رو نمیدونی؟
+ چرا، می دونم. اما... اما امکان نداره سوخته باشن!
- منابعت کِی بهت گفتن بری و اطلاعات رو ازشون تحویل بگیری؟
+ ۶ روز پیش!
شارلوت از شنیدن این حرف خیلی عصبانی شد. اینو میشد از صداش فهمید که با داد گفت: هر وقت منابعت بهت میگن بری و ازشون اطلاعات بگیری، فوراً برو و اطلاعات رو بگیر و بفرست برای من! وقتی ۶ روز صبر میکنی، طبیعیه که تاریخ انقضایِ اطلاعات بگذره و سوخته به حساب بیان! اصلا برای چی ۶ روز معطل کردی؟
+ خب... خب ازشون خواستم اطلاعات بیشتری به دست بیارن، تا همه رو با هم برات ارسال کنم.
- واقعا که... اگه یه بار دیگه چنین حماقتی بکنی، من میدونم و تو! برای همیشه میذارمت کنار...
+ خیالت راحت، دیگه همچین اتفاقی نمیافته! قول میدم. فقط...
- فقط چی؟
+ قرارِ ازدواجمون چی میشه؟
- وقتی ماموریتت رو درست و کامل انجام دادی، با هم ازدواج میکنیم! از اول هم قرارِمون همین بود. Ok؟
+ Ok.
- من باید برم، بای.
الکساندر خواست چیزی بگه که شارلوت سریع تماس رو قطع کرد.
هدفون رو برداشتم، پس حدسم درست بود! این دو تا قراره با هم ازدواج کنن.
با صدایِ علی، به خودم اومدم.
- آقا اگه دیگه کاری با من ندارین، برم بخشِ سایبری.. یه سری از کارام مونده!
لبخندی به روش زدم.
+ دستت درد نکنه علیجان، خسته نباشی!
- ممنون آقا، فعلاً بااجازه..
+ به سلامت.
علی رفت و بعد از چند دقیقه، رسول و سعید و فرشید رسیدن.
+ بچهها خسته نباشید!
تشکر کردن و رفتن سر کاراشون، رسول نشست پشت میز و پرسید: آقا چرا نذاشتین اطلاعاتو از روی لپتاپش پاک کنم؟
+ معلومه! چون اگه این کار رو میکردی، قطعا متوجه میشد که زیر نظرِش داریم و حتی ممکن بود فرار کنه.
- ولی آقا ما به راحتی میتونستیم دستگیرش کنیم، مگه الکساندر متهم اصلی پرونده نیست؟
+ نه... یعنی نمیدونم! هنوز زوده برای دستگیری، فعلاً باید تحتنظر بگیریمش.
فلشی که بهش داده بودم رو از جیبش بیرون آورد و بالبخند گفت: خب حالا با این فلش چیکار کنیم؟
+ به نظرِ خودت باید باهاش چیکار کنیم؟
لبخندی که روی لباش بود، خشک شد. من واقعاً نمیدونم چرا وقتی جوابِ یه سوال رو میدونه، دوباره می پرسه!
- آممم... باید بررسی کنیم ببینیم چه اطلاعاتی توشه!
+ آفرین استاد...
فلش رو ازش گرفتم و گفتم: فعلا برو خونه.. فردا که برگشتی و وقت داشتی، با هم بررسیش میکنیم!
- آقا من الانم وقت دارم.
به آرومی گفتم: رسولجان، تو الان نزدیکِ ۲۴ ساعته که خونه نرفتی! خانمت گناه داره، تازه اولِ زندگیتونه. باید تا میتونی، کنارش باشی و تنهاش نذاری! فعلا برو خونه، فردا صبح که اومدی بررسی میکنیم.
کمی این پا اون پا کرد و بالاخره گفت: آخه آقا الان تقریباً همهٔ بچهها مشغولِ کارن، نمیشه که فقط من برم خونه.!
+ بچهها حتماً وضعیت تو رو درک میکنن. درضمن، قرار نیست فقط تو بری خونه! فرشید هم مثل تو نرفته خونهشون، اونم باید برسونی.
- آخه آقا...
اخمهام رو توی هم کشیدم.
+ رسول به جونِ خودم اگه بخوای بهانه بیاری و نری خونه، همین الان حکم اخراجِتو میدم دستت!
خیلی ترسید و رنگش پرید.
- آقا من غلط بکنم نرم خونه، چشم! همین الان میرم.
هول هولی وسایلش رو جمع کرد.
خندیدم و گفتم: وقت دنیا رو میگیری رسول، حتما باید تهدیدت کنن که حرف گوش کنی؟
خندید و بغلم کرد، فرشید رو هم راضی کردم و هر دو رفتن خونههاشون.
نگاهم به ساعتم افتاد، ۱۲ شب بود! داشتم از خستگی بیهوش میشدم و نایِ بالا رفتن از پلهها رو هم نداشتم. رفتم سمتِ میزِ رضا، رضا جاش رو با داوود عوض کرده بود و ت.میم الکساندر بود.
نشستم پشتِ میزش، سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
نفهمیدم کِی خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_10
#فرشید
آقامحمد بهم گفت برم خونه، اولش قبول نکردم.. اما وقتی تهدیدم کرد که اخراجم میکنه، دیگه مخالفتی نکردم و به ناچار همراه رسول به خونه رفتم.
بعد از حدود نیمساعت، رسیدیم سرِ کوچه! نذاشتم رسول بپیچه داخل کوچه و پیاده شدم و ازش تشکر کردم. خواستم برم طرف خونه که صدام زد.
- فرشید؟
دوباره چرخیدم سمتش.
+ جانم؟
- مراقب باش، دیر وقته! آروم برو توی خونه، یه وقت خواهرم از خواب نپره.
لبخندی زدم.
+ چشم قربان. امر دیگهای ندارید؟
- فعلا نه! اگه کاری داشتم، حتماً خبرت میکنم.
سر تکون دادم و با خنده گفتم: وقت دنیا رو میگیری با این شوخیات..
هر دو خندیدیم و رسول رفت.
به طرف خونه قدم برداشتم، مقابل در که رسیدم کلید انداختم و آروم در رو باز کردم. چراغا خاموش بودن. حتما ریحانه خواب بود! رفتم داخل و آروم درِ اتاق رو باز کردم.
حدسم درست بود! لبخندی زدم. چقدر چهرهاش توی خواب معصوم بود. در رو آروم بستم.
خیلی تشنم بود. رفتم توی آشپزخونه، لامپ رو روشن کردم و رفتم سمت یخچال، درش رو باز کردم و بطری آب رو برداشتم و سر کشیدم.
- سلام!
سریع چرخیدم عقب، ریحانه بود! خیلی ترسیدم و آب پرید توی گلوم، داشتم خفه میشدم.
ریحانه با ترس و نگرانی گفت: چی شدی؟
چند بار زد پشتم و باعث شد یکم بهتر بشم، نشست روی صندلی کنارم و گفت: چته تو؟ مگه جن دیدی؟
لبخندی زدم.
+ اهماهم، جن چیه؟ فرشته دیدم!
لبخند ریزی زد.
+ اهم... ببخشید... یهویی اومدی... خیلی ترسیدم... اهماهم...
به بطری آب اشاره کرد و گفت: آب بخور بهتر بشی.
یکم دیگه آب خوردم.
- تو ببخش، من یهویی اومدم. درضمن آقافرشید، آب رو میریزن توی لیوان میخورن. با بطری سر نمیکشن!
+ ببخشید، خیلی تشنهام بود. از این به بعد، مثلِ همیشه توی لیوان میخورم.
خندید و گفت: اشکال نداره، غذا گرم کنم برات؟
+ چی هست غذا؟
- قیمه بادمجون که خیلی دوست داری!
+ به به، زحمت میشه.
- نه بابا چه زحمتی؟ تا تو لباساتو عوض کنی، منم غذا رو گرم کردم.
رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم.
خیلی خسته بودم، آروم روی کاناپه دراز کشیدم. کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد...
#ریحانه
توی عالمِ خواب و بیداری بودم، که صدای بسته شدن درِ اتاق اومد. آروم رفتم بیرون. لامپ آشپزخونه روشن بود!
فرشید داشت آب میخورد که با ورود غیرمنتظرهام پرید توی گلوش..
کمکم حالش بهتر شد و سرفههاش قطع شد.
به دلم افتاده بود امشب میاد خونه و برای همین غذای مورد علاقهاش رو درست کرده بودم.
غذا رو گرم کردم و صداش زدم، اما جوابی نشنیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم، روی کاناپه خوابش برده بود! لبخندی زدم. حتما خیلی خسته بوده، آروم روش پتو کشیدم.
غذا رو گذاشتم توی یخچال، لامپ آشپزخونه رو خاموش کردم.
بعدم رفتم توی اتاق و خوابیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_11
#رسول
آقامحمد ازم خواست برم خونه، اما مخالفت کردم. وقتی دید زیر بار نمیرم، تهدید کرد که اخراجم میکنه! برای همین قبول کردم برم خونه.
با همه خداحافظی کردم، فرشید هم اومد و راه افتادیم. رسوندمش و رفتم طرف خونهٔ خودمون..
نیمساعت بعد، جلو در خونه بودم! موتور رو خاموش کردم. میدونستم این موقع شب، حتماً سارا خوابیده.
آروم موتور رو بردم داخل و در رو بستم.
در حال رو باز کردم وارد شدم که یهو صدایِ جیغِ سارا اومد!
نگران شدم و سریع لامپو روشن کردم.
سارا رو به روم وایساده بود و یه ماهیتابه دستش بود!
نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده، افتاده بودم روی زمین و میخندیدم. از شدت خنده، اشک از چشمام سرازیر شده بود و و دلم درد گرفته بود.
سارا فقط باجدیت نگاهم میکرد.
خندههام که تموم شد، خودم رو جمع و جور کردم و وایسادم. سعی کردم جدی باشم.
+ سلام!
- علیکسلام، به سلامتی خندههاتون تموم شد؟
لبخندی زدم.
+ ببخشید، واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم! بله، تموم شد.
بدون هیچ حرفی، رفت آشپزخونه و ماهیتابه رو گذاشت سرِ جاش.
خواست بره توی اتاق که گفتم: حالت خوبه؟
برگشت سمتم.
- حالم خوبه؟ داشتم از ترس سکته میکردم رسول!
+ چرا؟
- واقعا میپرسی چرا؟ ساعت چنده؟
نگاهی به ساعتم انداختم، یا خدا! نزدیک ۱۲ شب بود. تازه دوهزاریم افتاد.
- این موقع شب میای خونه، نباید منو خبر کنی؟
+ آخ، ببخشید... اصلا حواسم نبود! فکر کردم خوابیدی، نخواستم بیدارت کنم.
لبخندی زد.
- خواب که بودم؛ اما تو که میدونی، من خوابم سبکه! صدای در اومد، بیدار شدم. خیلی ترسیدم! فکر کردم دزد اومده.
لبخندی زدم و سعی کردم نخندم.
با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم: آخه خانمِمن، با ماهیتابه میخوای از خودت دفاع کنی؟
- چیکار کنم خب؟ ترسیدم، هول شدم!
+ واقعا شرمندهام که ترسوندمت.
آروم خندید.
- اشکال نداره. از سعید خبر داری؟
همونطور که کاپشنم رو آویزون میکردم گفتم: آره، چطور؟
+ آخه از دیروز تا الان موبایلش خاموشه!
- شارژ گوشیش تموم شده بود، واسه همین خاموش بود. نگران نباش، حالش خوبه..
- خودت چی؟
+ خودم چی؟
- خودتم خوبی؟
+ شما خوب باشی، منم خوبم! راستی یه چیزی...
- چی؟
+ تا وقتی من مردِ این خونهام، هیچکس جرأت نمیکنه واسه دزدی به این خونه نزدیک بشه و تو رو بترسونه و اذیتت کنه! اینو مطمئن باش.
خندید و سرش رو به نشونهٔ تأیید حرفم تکون داد.
+ بریم بخوابیم؟
- بریم!
خیلی خسته بودم، برای همین خیلی زود به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_12
#رسول
صبح شد، سارا هنوز خواب بود.
از فرصت استفاده کردم و یه صبحونهٔ مفصل درست کردم. نشستم پشت میز، خودم رو با گوشیم مشغول کردم تا سارا بیدار بشه.
زودتر از اون چیزی که فکر میکردم بیدار شد.
دستی به چشماش کشید و سلام کرد که با محبت جوابش رو دادم.
+ سلامعلیکم، ساراخانم! صبح بخیر..
- صبح شما هم بخیر آقارسول..
+ بیا بشین با هم صبحونه بخوریم.
لبخند زد و جواب داد: دست و صورتم رو بشورم، میام.
رفت سرویس و بعد از چند دقیقه اومد.
- به به، چه کردی استاد!
لبخندی زدم.
+ ما اینیم دیگه، اصلأ قابل شما رو هم نداره بانوی خوشخواب!
چشم غرهای رفت و هر دو خندیدیم.
+ خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم.
سری تکون داد و مشغول خوردن شدیم.
+ راستی، یه چیزی...
- چی؟
+ محمد داره پدر میشه!
- میدونم.
خیلی تعجب کردم.
+ میدونی؟ کی بهت گفته؟
- دیروز با عطیهجون تماس گرفتم، خودش بهم گفت.
+ آها، وای سارا... نمیدونی آقامحمد چقدر خوشحاله! دیروز اصلا روی پاش بند نبود.
لبخند ریزی زد.
- آخِی، بچهٔ اولشونه.. واسه همین خیلی ذوق دارن!
+ اوهوم. البته بگما، این دلیل نمیشه محمد منو ضایع نکنه!
خندیدیم و بعد از صبحانه، آماده شدم که برم سایت.
- رسول؟
+ جانم؟
- ماشین درست نشد؟
+ نه، با تعمیرکار تماس گرفتم. کلی عذرخواهی کرد و گفت خیلی سرش شلوغه. ماشین ما هم تا فردا کار داره! خودم میرسونمت.
دست به سینه جلو اومد و چشم تنگ کرد.
- آها. اونوقت با چی میرسونیم؟
+ معلومه، با موتور!
- موتور؟
+ آره، مگه چیه؟
- آخه من تا حالا سوارِ موتور نشدم.
متعجب چرخیدم سمتش..
+ واقعاً؟
- به جون ِ خودم!
کمی فکر کردم و گفتم: خب اگه دوست نداری، برات تاکسی بگیرم.
مردد جواب داد: نه، خودت برسونم. فکر کنم به امتحانش میارزه! فقط...
+ فقط چی؟
نگاهش رو به زمین دوخت.
- راستش... یکم میترسم!
لبخند محوی زدم.
+ نگران نباش، موتورسواریم خوبه..
سریع حاضر شد، هر دو سوار موتور شدیم و حرکت کردم.
سعی کردن آرومتر از همیشه برم که یه وقت سارا نترسه و زده نشه!
نیم ساعت بعد، رسیدیم بیمارستان.
+ خب، چطور بود؟
ذوق زده گفت: عالی، خیلی باحال بود رسول!
ریز خندیدم و گفتم: خب خداروشکر..
- ممنون که رسوندیم.
+ خواهش میکنم، وظیفه بود! من دیگه برم خداحافظ.
خواستم حرکت کنم که گفت: راستی رسول...
+ جانم؟
با لبخند گفت: عمو شدنت مبارک.
هنگ کردم! بعد از چند ثانیه، منظورش رو فهمیدم.
بچهٔ محمد و عطیهخانم رو میگفت.
با لبخند گفتم: ممنون، خداحافظ.
- خدانگهدارت.
رفتم سمتِ سایت و یک ربع بعد، رسیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_13
#محمد
فردا صبح، رسول اومد. هر دو رفتیم اتاقِ من تا فلشی که اطلاعات لپتاپ الکساندر روش بود رو بررسی کنیم.
اول رفتیم سراغِ فایلهای صوتی، اولی رو پلی کردم. هر دو با دقت گوش میدادیم. یه سری اطلاعات سری و کاملا محرمانه دربارهٔ نیروگاهها و کارخونههای مهم کشور و مسئولینشون بود. واقعا برام تعجبآور بود که چطور تونسته این اطلاعات رو بدست بیاره. محتوای بقیهٔ فایلها هم همین بود. اگه این اطلاعات میرسید دست MI6 خیلی برامون گرون تموم میشد.
چندتا عکس و کلیپ هم بودن. اونا رو هم بررسی کردیم. یه سری نامه و اطلاعات مهم دیگه هم بودن.
بالاخره بعد از حدود ۳ ساعت، بررسی تموم شد.
رسول پرسید: آقا یعنی محسن محتشم و خواهرش این اطلاعات رو بدست آوردن؟
+ مگه سعید و فرشید رفت و آمدهای محسن و خواهرش رو چک نمیکنن؟
- بله، درسته. چک میکنن.
+ مگه رفت و آمدشون مشکوک نیست؟
- چرا آقا، خیلی هم مشکوکه.
+ پس نتیجه میگیریم که محسن و خواهرش منبع های الکساندر هستن و اونا این اطلاعات رو بدست آوردن.
- اگه خدایی نکرده این اطلاعات بیفته دستِ MI6 که...
+ نمیفته رسول... نباید بیفته دستشون. ما نمی زاریم.
مکث کردم.
فکری به سرم زد.
+ رسول...
- جانم آقا؟
+ باید لپ تاب الکساندر رو ویروسی کنی.
- چه جور ویروسی؟
+ باید جوری باشه که نتونه چیزی واسه کسی ارسال کنه و مجبور بشه واسه درست شدن لپتابش، فلشش کنه.
چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.
+ چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟
با تعجب گفت: آقا اگه لپتابشو فلش کنه که...
بقیه حرفِشو خورد.
+ درسته. اگه فلشش کنه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه. خودمم اینو می دونم. واسه همینِ که میگم باید ویروسی بشه.
فهمید هدفم چیه.
چند ثانیه بعد، لبخندی زد و گفت: آقا شما معرکه این. فکرِ همه جاشو کردین...
#رسول
خیلی تعجب کردم. آقا محمد گفت لپتاب الکساندر رو ویروسی کنم. جوری که مجبور بشه فلشش کنه. واقعا برام تعجب آور بود.
تازه فهمیدم قصدش چیه.
خدایا! می خوام یه چیزی بگم. اصلانم هدفم خود شیرینی نیست. فقط جونِ من، ضایم نکنه. خودمو به خودت می سپارم.
لبخندی زدم و گفتم: آقا شما معرکه این. فکر همه جاشو کردین.
- ممنون.
الهی شکر. ضایم نکرد.
با صدایِ آقا محمد به خودم اومدم.
- رسول جان، زودتر برو کاری که گفتم رو انجام بده.
+ چشم آقا. فقط...
- فقط چی؟
+ من یه کاری کردم...
#محمد
- من یه کاری کردم.
با نگرانی گفتم: یا خدا... چیکار کردی رسول؟
- نه آقا. نگران نباشین. کارِ بدی نکردم.
نفسِ راحتی کشیدم.
+ خدا رو شکر.
- اِ... آقا...
خندیدم.
+ بگو ببینم چی کار کردی.
- آقا من تونستم لپ تاب و گوشی محسن محتشم رو هم حک کنم. تو اونا هم یه سری اطلاعات بود که براتون فرستادم.
+ آفرین رسول... آفرین... کارت عالی بود.
با لبخند گفت: مخلصیم آقا. درس پس میدیم.
رسول رفت پائین.
فکرم خیلی مشغول بود.
نگاهم به انگشتری افتاد که عطیه واسه سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داد. یهو دلم هواشو کرد. حتی شنیدن صداشم، می تونست آرومم کنه.
گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم.
مثلِ همیشه، بعد از دو بوق، جواب داد و صداش تو گوشم پیچید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_14
#محمد
- سلام محمدجان..
+ سلام عطیهبانوی ِ خودم، خوبی؟
- الحمدالله، تو چطوری؟
+ شکرش، عسلِ بابا چطوره؟
- خوبه، سلام میرسونه.
+ خب خداروشکر، سلام مخصوص ِ منو بهش برسون! چه خبرا؟
- سلامتی، کِی میای خونه؟
+ ان شاءالله شب میام!
- خیلیم عالی(:
+ مزاحمت نشم.
- شما مراحمی،
+ کاری نداری؟
- نه، فقط مراقب خودت باش.
+ چشم، تو هم مراقب خودت و اون فسقلی باش.
- مراقبم، یاعلی!
+ علییارت..
گوشی رو قطع کردم و رفتم پائین، از بچهها خواستم بیان اتاقم.
برگشتم و منتظر شدم.
چند دقیقه بعد، بچهها اومدن.
+ خب امیرجان! دربارهٔ محسن و خواهرش تحقیق کردی؟
- بله آقا!
+ خوبه، میشنویم!
- آقا همون سالی که از محلهٔ شما میرن، پدر و مادرشون از هم جدا میشن. خواهر و مادر محسن از لحاظ روحی، خیلی بهم میریزن. خودشم که بدتر از اونا! برای همین هم مهاجرت میکنن انگلستان، اما وضع مالیشون خوب نبوده. خودش و خواهرش هم درس میخوندن و هم کار میکردن و به زور میتونستن خرج خودشون رو در بیارن. مادرشون هم مریض بوده و هزینهٔ درمانش خیلی بالا! تا اینکه محسن اتفاقی توی دانشگاه با الکساندر آشنا میشه، الکساندر هم ازش میخواد در اعضایِ پول، برگرده ایران و جاسوسی کنه و اطلاعاتی که میخواد رو در اختیارش بذاره. اونم قبول میکنه و همراه خواهر و مادرش برمیگردن ایران.. خودش و خواهرش خیلی باهوش و اجتماعی بودن و روابط عمومیشون عالی بوده، بخاطر همین خیلی زود به چیزایی که الکساندر میخواسته میرسن. اونم هم طبق قولش، از نظرِ مالی تأمینشون میکنه. الان یه آپارتمان توی بهترین نقطهٔ تهران دارن، به همراه دوتا ماشین مدل بالا و گرون قیمت.. هزینهٔ درمان مادرشون هم به راحتی پرداخت میکنن. البته الکساندر بهشون قول داده براشون اقامت انگلستان رو هم بگیره.
+ دستت درد نکنه امیرجان، کارت عالی بود.
- مخلصیم.
+ رسول تو چیکار کردی؟
- آقا منم همونطور که خودتون گفتید، لپتاب الکساندر رو ویروسی کردم. تا فلشش نکنه، درست نمیشه.
+ آفرین رسول، یادم باشه واست تشویقی رد کنم.
با ذوق گفت: جدی آقا؟
+ نه معلومه، شوخی کردم.
حسابی پکر شد.
همه خندیدیم، حتی خودِ رسولم خندهاش گرفت.
لبخندی زدم و گفتم: انشاءالله بعد از پایان این پرونده، برای همگی تشویقی رد میکنم. خسته نباشید، برید به کاراتون برسید.
بچهها هر کدوم، رفتن سرِ کار خودشون.
منم سوئیچ موتور رو برداشتم و بعد از خداحافظی از همه، رفتم خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_15
یک هفته بعد
#محمد
شارلوت فهمیده بود همه اطلاعاتی که الکساندر از طریق منابعش بدست آورده، پاک شدن. واسه همینم خیلی از دستش عصبانی بود و زیاد باهاش تماس نمی گرفت.
از اون طرف، ارتباط محسن و خواهرش با الکساندر و البته مکان ها و آدم های مهم کشور، بیشتر شده بود.
نمی دونم چرا سعید، چند روزه که تو خودشه. مثلِ همیشه سرحال و پر انرژی نیست. چند بارم ازش پرسیدم؛ اما هر بار طفره رفت و بحث رو عوض کرد.
داوود ت.م الکساندر و فرشید ت.م محسن و خواهرش بودن.
۳ ساعت بعد، جاشونو با محسن و مهدی عوض کردن و برگشتن سایت.
+ سلام بچه ها. خسته نباشین.
هر دو گفتن: سلام. ممنون.
+ چه خبر؟
داوود گفت: ۳ ساعت پیش، الکساندر رفت همون رستوران همیشگی و بعد از ۱۰ دقیقه محسن بر عکس همیشه، به تنهایی و بدون خواهرش وارد رستوران شد و کنارِ الکساندر نشست. الکساندر یه عکس نشونش داد. نفهمیدم عکسِ کیه. اما هر کی که بود، محسن خیلی از دیدن عکسش تعجب کرد.
+ کِی اینطور.
فرشید گفت: آقا محسن قبل از اینکه بره رستوران، تقریبا ۱۵ دقیقه الکی تو خیابونا چرخید. می خواست مطمئن بشه کسی دنبالش نیست. موقع برگشت از رستوران هم، همش دور و برشو نگاه می کرد و خیلی مواظب بود. به نظرتون شک کرده که دنبالشیم؟
+ نه، شک نکرده. فقط داره احتیاط می کنه. من محسنو خوب می شناسم. آدم ریسک پذیری نیست. اگه شک کرده بود، قطعاً تا الان آماده ی فرار شده بود.
نفس عمیقی کشیدم.
+ خب بچه ها، برین به کارتون برسین.
داوود رفت و نشست پشت میزِ خودش.
فرشید هم خواست بره که صداش زدم.
+ فرشید...
- جانم آقا؟!
+ یه دقیقه بیا اتاق من.
- چشم.
با هم رفتیم اتاقم. فرشید نشست رو یکی از صندلی ها و منم رو به روش نشستم.
+ تو می دونی سعید چشه؟
- نه آقا. منم چند بار ازش پرسیدم؛ اما همش جواب سر بالا داد.
+ اتفاقا منم ازش پرسیدم. به منم جوابِ درستی نداد. فکر کردم شاید تو بدونی.
- نه. منم نمی دونم. حالا بازم ازش می پرسم. امیدوارم بگه. شاید بتونیم کمکش کنیم.
+ امیدوارم.
- آقا با اجازتون من برم به کارام برسم.
فرشید رفت.
.....
ساعت ۶ بعد از ظهر بود. یهو یه چیزی یادم افتاد. مثلِ برق از جام پریدم. وای خدا... انقدر درگیر کار شدم، که تولد خواهرمو فراموش کردم. امروز تولد فاطمه بود. خودش یادش نبود. با مجید هماهنگ کرده بودیم و قرار شد غافلگیرش کنیم. دیروز عطیه بهم گفت. اما انقدر سرم شلوغ بود، که اصلا یادم رفت.
حتما الان خیلی از دستم عصبانیه.
گوشیم رو بی صدا بود. یا خدا... ۱۰ تماس بی پاسخ از عطیه داشتم... خدا بهم رحم کنه...
سریع شمارشو گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد.
- الو محمد...
+ الو... سلام عطیه جان.
- سلام. خوبی؟
+ خوبم. شما خوبین؟
- همه خوبیم. محمد معلوم هست کجایی؟ ۱۰ بار زنگ زدم. چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ مثلا امروز تولدِ خواهرته.
+ ببخشید. گوشیم سایلنت بود. به کُل یادم رفت امروز تولد فاطمه ست.
- خوبه همین دیروز بهت گفتم.
+ معذرت می خوام. الان کجائین؟
- خونه ایم. منتظر توییم که بیای با هم بریم خونشون.
+ شما برین. منتظر من نمونین. من خودم میام.
- باشه. پس دیر نکنیا.
+ چشم. کاری نداری؟
+ نه. یا علی.
- علی یارت.
کاپشنمو پوشیدم و رفتم پائین.
به جز من و حسین و احمد، کس دیگه ای تو سایت نبود.
خداحافظی کردم و از سایت بیرون رفتم.
امروز با تاکسی اومده بودم و الانم باید با تاکسی می رفتم...
اول رفتم خونه و یه دوش گرفتم...
حاضر شدم و از خونه بیرون اومدم...
داشتم از خیابون رد می شدم... یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_16
#محسن
چند هفته ای میشه که برگشتیم ایران. خیلی دلم واسه این کشور و مردمش تنگ شده بود.
هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر جاسوسی از کشورم برگردم. وقتی الکساندر پیشنهاد جاسوسی رو بهم داد، اولش نخواستم قبول کنم؛ دلم راضی به این کار نبود. اما مجبور بودم. هزینه ی تحصیل من و مونا مهم نبود. ما می تونستیم درس نخونیم؛ اما هزینه ی درمان مامان، خیلی مهم بود. حالم خیلی بد می شد وقتی درد کشیدنش رو میدیدم و نمی تونستم کاری براش بکنم. مونا هم که همیشه همه چیزو می ریخت تو خودش... من و مونا تو این دنیا، هیچ کس رو جز مامان نداریم. مامان نمی دونه داریم جاسوسی می کنیم و از همین راه هزینه ی درمانشو تامین می کنیم. اگه بدونه، نمی زاره و جلومونو می گیره.
بابام یک سال بعد از جداشدنش از مامان، ازدواج کرد و من و مونا رو فراموش کرد. انگار نه انگار ما بچه هاش بودیم.
دلم می خواست کنار بِکشم و دیگه با الکساندر همکاری نکنم؛ اما نمی تونستم. چون تحدیدم کرده بود و گفته بود اگه باهاش همکاری نکنم، هم خودمو می کشه، هم مامان و مونا رو. تحدیدش جدی بود و مطمئن بودم اگه بهش کمک نکنم، عملیش می کنه. جاسوس MI6 بود و هر کاری از دستش بر میومد.
تنها دلیل زنده موندن و نفس کشیدنم، مامان و مونا بودن.
الکساندر قول داده بود بعد از پایان این ماموریت، برامون اقامت انگلستانو بگیره تا بریم و واسه همیشه اونجا زندگی کنیم.
چقدر دلم واسه بچگیام تنگ شده بود... واسه خونه ی قدیمیمون... واسه محلمون... واسه محمد که بهترین رفیقم بود... منم قرار بود مثلِ محمد بشم و از کشور و مردمم دفاع کنم. اما نشد که بشه... حالا دقیقا مقابل محمد قرار گرفتم. البته نمی دونم درسشو ادامه داد و مامور امنیتی شد یا نه... اما هر وقت کاری رو شروع می کرد، تا تهش می رفت و هیچ وقت نصفه و نیمه ولش نمی کرد... همیشه می گفت دلم می خواد از کشور و مردمم دفاع کنم... می گفت: اینکه به کشورت افتخار کنی، خیلی مهمه. اما اینکه کشورت به وجودت افتخار کنه، مهم تره...
همیشه حرفاش تاثیر گذار بودن و آرومم می کردن...
کاش درسمو ول نمی کردم و یه مامور امنیتی می شدم...
با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم. الکساندر بود. حالم از خودشو و صداشو و اون لهجه ی مسخرش بهم می خورد.
اما باید جواب می دادم.
+ الو...
- کجایی؟
+ خونم.
- همین الان بیا همون جایِ همیشگی.
+ چیکار داری؟
- سوال نپرس. زود بیا. منتظرم.
قطع کرد...
نفس عمیقی کشیدم.
دلم می خواست با همین دستام خفش کنم.
اماده شدم و رفتم. نیم ساعت الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن بشم کسی دنبالم نیست. وقتی مطمئن شدم، رفتم همون رستوران همیشگی و کنار الکساندر نشستم.
- چرا انقدر دیر کردی؟
+ الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن شم کسی تعقیبم نمی کنه.
- کسی که دنبالت نبود؟
+ معلومه که نه. کارتو بگو.
- یه مامور امنیتی شناسایی کردیم. عکسی از جیبش درآورد و نشونم داد.
- اینم عکسشه.
باورم نمی شد...
خودش بود...
#محمد
یهو دیدم یه ماشین با سرعت داره به سمتم میاد. سرعتش انقدر زیاد بود که نمی تونستم کاری بکنم.
نزدیکم که رسید، سعی کرد ترمز کنه. اما سرعتش خیلی زیاد بود...
نتونست ترمز کنه و زد بهم...
پرت شدم اون طرف خیابون...
تقریبا ۳۰ متر جلوتر ایستاد...
رانندش عقب رو نگاه کرد...
ماسک و عینک داشت و یه کلاه هم سرش بود...
پلاکشو حفظ کردم...
گازشو گرفت و رفت...
مردم دورم جمع شده بودن...
چشمام تار می دید...
سرم گیج می رفت...
پام بد جوری زخمی شده بود...
دستم درد می کرد...
خیلی درد داشتم...
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_17
#الکساندر
رفتم سراغ لپتابم تا اطلاعات رو واسه شارلوت بفرستم.
اما لپتابم ویروسی شده بود...
بررسیش کردم... باید فلش می شد تا درست بشه...
بیچاره شدم...
اگه فلش بشه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه... اما چاره ای نبود...
لپتابو برداشتم و رفتم پیشِ یه تعمیرکار. برام فلشش کرد.
وقتی برگشتم خونه، با شارلوت تماس گرفتم...
می دونستم اگه بفهمه، خیلی عصبانی میشه، اما خب چاره ای نبود. بالاخره که می فهمید. اگه می فهمید بهش نگفتم، بیشتر از دستم عصبانی می شد.
داشت قطع می شد، که جواب داد.
- الو...
+ سلام... خوبی؟
- سلام. خوبم. کارتو بگو.
+ راستش... یه اتفاقی افتاده...
- باز چه گندی زدی؟
+ لپتابم.... ویروسی شد... مجبور شدم... فلشش کنم...
با داد گفت: چیکار کردی؟
+ چاره ی دیگه ای نداشتم... اکه فلشش نمی کردم، درست نمی شد...
فریاد زد.
- ساکت شو... مگه میشه همین جوری الکی ویروسی بشه؟
+ بعضی وقتا میشه...
- فعلا به من زنگ نزن... خودم باهات تماس می گیرم...
قطع کرد...
چند روز بعد، یه عکس برام فرستاد.
زیرش نوشته بود: این یه مامور امنیتیه. اسمشم محمده. با زنش و مادرش زندگی می کنه. دلم می خواد ازش زهر چشم بگیری. می فهمی که چی میگم؟
نوشتم: ok. خیالت راحت باشه.
- امیدوارم این دفعه دیگه گند نزنی و کارتو درست انجام بدی. آدرس خونشو برات می فرستم.
۵ دقیقه بعد، یه آدرس برام فرستاد.
۲روز بعد، با محسن تماس گرفتم و گفتم بیاد همون رستوران همیشگی...
#محسن
محمد بود...
حدسم درست بود...
مثلِ همیشه، تا تهش رفته بود...
شده بود یه مامور امنیتی...
با صدای الکساندر، به خودم اومدم...
- چرا انقدر تعجب کردی؟!
بهتر بود بهش نگم محمدو می شناسم.
+ هی... هیچی...
- مطمئنی؟
+ آره... خب الان باید چیکار کنم؟
- باید بزنی بهش.
+ چی؟
- باید باهاش تصادف کنی...
+ چرا؟
- صد دفعه بهت گفتم درباره ی چیزی که بهت مربوط نیست، سوال نپرس.
+ من این کارو نمی کنم.
یقمو گرفت و کشیدم سمت خودش.
تقریبا داد زد.
- باید این کارو بکنی. البته اگه خواهرت و مادرت برات مهمن.
دلم می خواست بکشمش.
همه داشتن نگامون می کردن.
نگاهی به اطراف کرد.
یقمو ول کرد.
+ من نمی تونم...
صداش پائین اومد...
از لای دندونایِ کلید خوردش گفت: می تونی. یعنی باید بتونی.
سوئیچی از جیبش بیرون آورد و داد بهم.
- با این ماشین بهش می زنی. تو پارکینگ ساختمونتونه. جوری بهش می زنی، که حداقل یک هفته بیمارستان بمونه.
سوئیچ رو ازش گرفتم و بدون هیچ حرفی برگشتم خونه.
یه آدرس برام فرستاد.
تغییر قیافه دادم و با همون ماشینی که الکساندر سوئیچشو بهم داده بود رفتم به همون آدرس.
نیم ساعت بعد، رسیدم.
ماسک و عینک زدم و یه کلاه هم گذاشتم سرم.
از دور دیدم یه مرد داره از خیابون رد میشه. خوب که دقت کردم، شناختمش. محمد بود.
حالم از خودم بهم می خورد.
چقدر بی رحم شده بودم که باید رفیق قدیمیمو زیر می گرفتم. رفیقی که هیچ وقت تو رفاقت برام کم نزاشته بود و همیشه هوامو داشت. اما من هیچ وقت براش رفیق خوبی نبودم...
خودمو نمی شناختم.
مجبور بودم...
ماشینو روشن کردم و پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم...
همه ی سالای رفاقتمون، از جلو چشمام رد شد...
نمی دونم چی شد...
بی اختیار پامو گذاشتم رو ترمز...
اما ترمز نگرفت و زدم بهش...
۳۰ متر جلوتر وایسادم. برگشتم و عقبو نگاه کردم...
الهی بمیرم...
افتاده بود زمین...
پاش غرق خون بود...
مردم دورش جمع شده بودن...
پامو گذاشتم رو گاز و به سرعت از اونجا دور شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_18
#محمد
آروم چشمامو باز کردم.
دکتر بالا سرم بود.
- صدای منو می شنوین؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
- می تونید صحبت کنید؟
+ ب..... بله....
- یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟
خیلی بی حال بودم. بریده بریده حرف می زدم.
+ داشتم..... از...... خیابون.... رد می شدم.... که... یه ماشین..... زد بهم.... بقیشو.... یادم نیست....
- سردرد، سرگیجه، حالت تهوع ندارین؟
+ فقط.... یکم..... سرم... درد می کنه...
- مشکلی نیست. بعد از تصادف، طبیعیه. خیلی شانس آوردین. خدا بهتون رحم کرده ماشینی که بهتون زده، قبلش ترمز کرده و سرعتش پائین اومده.
الان پاتون درد نمی کنه؟
+ یکم درد داره...
- میگم براتون آرام بخش تزریق کنن. فعلا استراحت کنین. من دوباره میام بهتون سر می زنم.
+ ممنون.
- خواهش می کنم.
دکتر رفت.
پرستار اومد و برام سرم وصل کرد.
پامو پانسمان کرده بودن و واسه دستم آتل بسته بودن.
گوشیمو از روی میز کنار تخت، برداشتم.
خاموش شده بود. روشنش کردم.
یا خدا... ۲۰ تماس بی پاسخ از عطیه، ۱۰ تا از مجید، ۱۵ تا از فاطمه... ساعت ۸ بود. من قرار بود ساعت ۷ خونه مجید و فاطمه باشم. حتما خیلی نگران شدن.
با مجید تماس گرفتم. خاموش بود.
نمی خواستم عزیز و عطیه و فاطمه چیزی بفهمن و نگران شن.
دو دل بودم که به رسول زنگ بزنم یا نه.
دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.
بعد از ۲ بوق، جواب داد...
- سلام آقا محمد.
+ سلام رسول جان. خوبی؟
- ممنون آقا. شما خوبین؟
درد داشتم، اما واسه اینکه نگران نشه گفتم: منم خوبم.
- مطمئنید؟
+ آره. چطور؟
- آخه صداتون یه جوریه.
+ یه ذره خستم.
- اقا چیزی شده که الان زنگ زدین؟
+ رسول تو الان کجایی؟
- خونم آقا. چطور؟
+ می تونی بیای بیمارستان؟
با نگرانی گفت: یا خدا.... بیمارستان چرا؟ اتفاقی افتاده؟
+ یه تصادف جزئی کردم.
- یا ابوالفضل... الان... الان خوبین؟
+ آره خوبم. گفتم که... یه تصادف جزئی بوده...
- من همین الان میام. فقط، کدوم بیمارستانین؟
+ بیمارستان............
- زود خودم رو میرسونم آقا؛
+ ممنون. خداحافظ.
- خداحافظ.
با مجید تماس گرفتم. هنوزم خاموشه. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...
#رسول
آقا محمد بهم زنگ زد و گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد... سریع رفتم بیمارستان، تا برسم، هزار بار مردم و زنده شدم.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائید.
+ یه آقایی تصادف کردن. آوردنشون اینجا. می خواستم بدونم کدوم بخشن؟!
- اسمشون؟
+ محمد حسنی.
- بردنشون اورژانس. انتهای راه رو. سمت راست. اتاق ۱۵.
+ ممنون.
رفتم همون جایی که پرستار گفت و اتاق ۱۵ رو پیدا کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh