eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آقامحمد بهم گفت برم خونه، اولش قبول نکردم.. اما وقتی تهدیدم کرد که اخراجم می‌کنه، دیگه مخالفتی نکردم و به ناچار همراه رسول به خونه رفتم‌. بعد از حدود نیم‌ساعت، رسیدیم سرِ کوچه! نذاشتم رسول بپیچه داخل کوچه و پیاده شدم و ازش تشکر کردم. خواستم برم طرف خونه که صدام زد. - فرشید؟ دوباره چرخیدم سمتش. + جانم؟ - مراقب باش، دیر وقته! آروم برو توی خونه، یه وقت خواهرم از خواب نپره. لبخندی زدم. + چشم قربان. امر دیگه‌ای ندارید؟ - فعلا نه! اگه کاری داشتم، حتماً خبرت می‌کنم. سر تکون دادم و با خنده گفتم: وقت دنیا رو می‌گیری با این شوخیات.. هر دو خندیدیم و رسول رفت. به طرف خونه قدم برداشتم، مقابل در که رسیدم کلید انداختم و آروم در رو باز کردم. چراغا خاموش بودن. حتما ریحانه خواب بود! رفتم داخل و آروم درِ اتاق رو باز کردم. حدسم درست بود! لبخندی زدم. چقدر چهره‌اش توی خواب معصوم بود. در رو آروم بستم. خیلی تشنم بود. رفتم توی آشپزخونه، لامپ رو روشن کردم و رفتم سمت یخچال، درش رو باز ‌کردم و بطری آب رو برداشتم و سر کشیدم. - سلام! سریع چرخیدم عقب، ریحانه بود! خیلی ترسیدم و آب پرید توی گلوم، داشتم خفه می‌شدم. ریحانه با ترس و نگرانی گفت: چی شدی؟ چند بار زد پشتم و باعث شد یکم بهتر بشم، نشست روی صندلی کنارم و گفت: چته تو؟ مگه جن دیدی؟ لبخندی زدم. + اهم‌اهم، جن چیه؟ فرشته دیدم! لبخند ریزی زد. + اهم... ببخشید... یهویی اومدی... خیلی ترسیدم...‌ اهم‌اهم... به بطری آب اشاره کرد و گفت: آب بخور بهتر بشی. یکم دیگه آب خوردم. - تو ببخش، من یهویی اومدم. درضمن آقافرشید، آب رو می‌ریزن توی لیوان می‌خورن. با بطری سر نمی‌کشن! + ببخشید، خیلی تشنه‌ام بود. از این به بعد، مثلِ همیشه توی لیوان می‌خورم. خندید و گفت: اشکال نداره، غذا گرم کنم برات؟ + چی هست غذا؟ - قیمه بادمجون که خیلی دوست داری! + به به، زحمت میشه. - نه بابا چه زحمتی؟ تا تو لباساتو عوض کنی، منم غذا رو گرم کردم. رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم. خیلی خسته بودم، آروم روی کاناپه دراز کشیدم. کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد... توی عالمِ خواب و بیداری بودم، که صدای بسته شدن درِ اتاق اومد. آروم رفتم بیرون. لامپ آشپزخونه روشن بود! فرشید داشت آب می‌خورد که با ورود غیرمنتظره‌ام پرید توی گلوش.. کم‌کم حالش بهتر شد و سرفه‌هاش قطع شد. به دلم افتاده بود امشب میاد خونه و برای همین غذای مورد علاقه‌اش رو درست کرده بودم. غذا رو گرم کردم و صداش زدم، اما جوابی نشنیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم، روی کاناپه خوابش برده بود! لبخندی زدم. حتما خیلی خسته بوده، آروم روش پتو کشیدم. غذا رو گذاشتم توی یخچال، لامپ آشپزخونه رو خاموش کردم. بعدم رفتم‌ توی اتاق و خوابیدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آقامحمد ازم خواست برم خونه، اما مخالفت کردم. وقتی دید زیر بار نمیرم، تهدید کرد که اخراجم می‌کنه! برای همین قبول کردم برم خونه. با همه خداحافظی کردم، فرشید هم اومد و راه افتادیم. رسوندمش و رفتم طرف خونهٔ خودمون.. نیم‌ساعت بعد، جلو در خونه بودم! موتور رو خاموش کردم. می‌دونستم این موقع شب، حتماً سارا خوابیده. آروم موتور رو بردم داخل و در رو بستم. در حال رو باز کردم وارد شدم که یهو صدایِ جیغِ سارا اومد! نگران شدم و سریع لامپو روشن کردم. سارا رو به روم وایساده بود و یه ماهیتابه دستش بود! نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده، افتاده بودم روی زمین و می‌خندیدم. از شدت خنده، اشک از چشمام سرازیر شده بود و و دلم درد گرفته بود. سارا فقط باجدیت نگاهم می‌کرد. خنده‌هام که تموم شد، خودم رو جمع و جور کردم و وایسادم. سعی کردم جدی باشم. + سلام! - علیک‌سلام، به سلامتی خنده‌هاتون تموم شد؟ لبخندی زدم. + ببخشید، واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم! بله، تموم شد. بدون هیچ حرفی، رفت آشپزخونه و ماهیتابه رو گذاشت سرِ جاش. خواست بره توی اتاق که گفتم: حالت خوبه؟ برگشت سمتم. - حالم خوبه؟ داشتم از ترس سکته می‌کردم رسول! + چرا؟ - واقعا می‌پرسی چرا؟ ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتم انداختم، یا خدا! نزدیک ۱۲ شب بود. تازه دوهزاریم افتاد. - این موقع شب میای خونه، نباید منو خبر کنی؟ + آخ، ببخشید... اصلا حواسم نبود! فکر کردم خوابیدی، نخواستم بیدارت کنم. لبخندی زد. - خواب که بودم؛ اما تو که می‌دونی، من خوابم سبکه! صدای در اومد، بیدار شدم. خیلی ترسیدم! فکر کردم دزد اومده. لبخندی زدم و سعی کردم نخندم. با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفتم: آخه خانمِ‌من، با ماهیتابه می‌خوای از خودت دفاع کنی؟ - چیکار کنم خب؟ ترسیدم، هول شدم! + واقعا شرمنده‌ام که ترسوندمت. آروم خندید. - اشکال نداره. از سعید خبر داری؟ همون‌طور که کاپشنم رو آویزون می‌کردم گفتم: آره، چطور؟ + آخه از دیروز تا الان موبایلش خاموشه! - شارژ گوشیش تموم شده بود، واسه همین خاموش بود. نگران نباش، حالش خوبه.. - خودت چی؟ + خودم چی؟ - خودتم خوبی؟ + شما خوب باشی، منم خوبم! راستی یه چیزی... - چی؟ + تا وقتی من مردِ این خونه‌ام، هیچ‌کس جرأت نمی‌کنه واسه دزدی به این خونه نزدیک بشه و تو رو بترسونه و اذیتت کنه! اینو مطمئن باش. خندید و سرش رو به نشونهٔ تأیید حرفم تکون داد. + بریم بخوابیم؟ - بریم! خیلی خسته بودم، برای همین خیلی زود به خواب رفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ صبح شد، سارا هنوز خواب بود. از فرصت استفاده کردم و یه صبحونهٔ مفصل درست کردم. نشستم پشت میز، خودم رو با گوشیم مشغول کردم تا سارا بیدار بشه. زودتر از اون چیزی که فکر می‌کردم بیدار شد. دستی به چشماش کشید و سلام کرد که با محبت جوابش رو دادم. + سلام‌علیکم، ساراخانم! صبح بخیر.. - صبح شما هم بخیر آقارسول.. + بیا بشین با هم صبحونه بخوریم. لبخند زد و جواب داد: دست و صورتم رو بشورم، میام. رفت سرویس و بعد از چند دقیقه اومد. - به به، چه کردی استاد! لبخندی زدم. + ما اینیم دیگه، اصلأ قابل شما رو هم نداره بانوی خوش‌خواب! چشم غره‌ای رفت و هر دو خندیدیم. + خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم. سری تکون داد و مشغول خوردن شدیم. + راستی، یه چیزی... - چی؟ + محمد داره پدر میشه! - می‌دونم. خیلی تعجب کردم. + می‌دونی؟ کی بهت گفته؟ - دیروز با عطیه‌جون تماس گرفتم، خودش بهم گفت. + آها، وای سارا... نمی‌دونی آقامحمد چقدر خوشحاله! دیروز اصلا روی پاش بند نبود. لبخند ریزی زد. - آخِی، بچهٔ اول‌شونه.. واسه همین خیلی ذوق دارن! + اوهوم. البته بگما، این دلیل نمیشه محمد منو ضایع نکنه! خندیدیم و بعد از صبحانه، آماده شدم که برم سایت. - رسول؟ + جانم؟ - ماشین درست نشد؟ + نه، با تعمیرکار تماس گرفتم. کلی عذرخواهی کرد و گفت خیلی سرش شلوغه. ماشین ما هم تا فردا کار داره! خودم می‌رسونمت. دست به سینه جلو اومد و چشم تنگ کرد. - آها. اون‌وقت با چی می‌رسونیم؟ + معلومه، با موتور! - موتور؟ + آره، مگه چیه؟ - آخه من تا حالا سوارِ موتور نشدم. متعجب چرخیدم سمتش.. + واقعاً؟ - به جون ِ خودم! کمی فکر کردم و گفتم: خب اگه دوست نداری، برات تاکسی بگیرم. مردد جواب داد: نه، خودت برسونم. فکر کنم به امتحانش می‌ارزه! فقط... + فقط چی؟ نگاهش رو به زمین دوخت. - راستش... یکم می‌ترسم! لبخند محوی زدم. + نگران نباش، موتورسواریم خوبه.. سریع حاضر شد، هر دو سوار موتور شدیم و حرکت کردم. سعی کردن آروم‌تر از همیشه برم که یه وقت سارا نترسه و زده نشه! نیم ساعت بعد، رسیدیم بیمارستان. + خب، چطور بود؟ ذوق زده گفت: عالی، خیلی باحال بود رسول! ریز خندیدم و گفتم: خب خداروشکر.. - ممنون که رسوندیم. + خواهش می‌کنم، وظیفه بود! من دیگه برم خداحافظ. خواستم حرکت کنم که گفت: راستی رسول... + جانم؟ با لبخند گفت: عمو شدنت مبارک. هنگ کردم! بعد از چند ثانیه، منظورش رو فهمیدم. بچهٔ محمد و عطیه‌خانم رو می‌گفت. با لبخند گفتم: ممنون، خداحافظ. - خدانگهدارت. رفتم سمتِ سایت و یک ربع بعد، رسیدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ فردا صبح، رسول اومد. هر دو رفتیم اتاقِ من تا فلشی که اطلاعات لپتاپ الکساندر روش بود رو بررسی کنیم. اول رفتیم سراغِ فایل‌های صوتی، اولی رو پلی کردم. هر دو با دقت گوش می‌دادیم. یه سری اطلاعات سری و کاملا محرمانه دربارهٔ نیروگاه‌ها و کارخونه‌های مهم کشور و مسئولین‌شون بود. واقعا برام تعجب‌آور بود که چطور تونسته این اطلاعات رو بدست بیاره. محتوای بقیهٔ فایل‌ها هم همین بود. اگه این اطلاعات می‌رسید دست MI6 خیلی برامون گرون تموم می‌شد. چندتا عکس و کلیپ هم بودن. اونا رو هم بررسی کردیم. یه سری نامه و اطلاعات مهم دیگه هم بودن. بالاخره بعد از حدود ۳ ساعت، بررسی تموم شد. رسول پرسید: آقا یعنی محسن محتشم و خواهرش این اطلاعات رو بدست آوردن؟ + مگه سعید و فرشید رفت و آمدهای محسن و خواهرش رو چک نمی‌کنن؟ - بله، درسته. چک می‌کنن. + مگه رفت و آمدشون مشکوک نیست؟ - چرا آقا، خیلی هم مشکوکه. + پس نتیجه می‌گیریم که محسن و خواهرش منبع های الکساندر هستن و اونا این اطلاعات رو بدست آوردن. - اگه خدایی نکرده این اطلاعات بیفته دستِ MI6 که... + نمیفته رسول... نباید بیفته دستشون. ما نمی زاریم. مکث کردم. فکری به سرم زد. + رسول... - جانم آقا؟ + باید لپ تاب الکساندر رو ویروسی کنی. - چه جور ویروسی؟ + باید جوری باشه که نتونه چیزی واسه کسی ارسال کنه و مجبور بشه واسه درست شدن لپتابش، فلشش کنه. چشماش داشت از حدقه می زد بیرون. + چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟ با تعجب گفت: آقا اگه لپتابشو فلش کنه که... بقیه حرفِشو خورد. + درسته. اگه فلشش کنه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه. خودمم اینو می دونم. واسه همینِ که میگم باید ویروسی بشه. فهمید هدفم چیه. چند ثانیه بعد، لبخندی زد و گفت: آقا شما معرکه این. فکرِ همه جاشو کردین... خیلی تعجب کردم. آقا محمد گفت لپتاب الکساندر رو ویروسی کنم. جوری که مجبور بشه فلشش کنه. واقعا برام تعجب آور بود. تازه فهمیدم قصدش چیه. خدایا! می خوام یه چیزی بگم. اصلانم هدفم خود شیرینی نیست. فقط جونِ من، ضایم نکنه. خودمو به خودت می سپارم. لبخندی زدم و گفتم: آقا شما معرکه این. فکر همه جاشو کردین. - ممنون. الهی شکر. ضایم نکرد. با صدایِ آقا محمد به خودم اومدم. - رسول جان، زودتر برو کاری که گفتم رو انجام بده. + چشم آقا. فقط... - فقط چی؟ + من یه کاری کردم... - من یه کاری کردم. با نگرانی گفتم: یا خدا... چیکار کردی رسول؟ - نه آقا. نگران نباشین. کارِ بدی نکردم. نفسِ راحتی کشیدم. + خدا رو شکر. - اِ... آقا... خندیدم. + بگو ببینم چی کار کردی. - آقا من تونستم لپ تاب و گوشی محسن محتشم رو هم حک کنم. تو اونا هم یه سری اطلاعات بود که براتون فرستادم. + آفرین رسول... آفرین..‌. کارت عالی بود. با لبخند گفت: مخلصیم آقا. درس پس میدیم. رسول رفت پائین. فکرم خیلی مشغول بود. نگاهم به انگشتری افتاد که عطیه واسه سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داد. یهو دلم هواشو کرد. حتی شنیدن صداشم، می تونست آرومم کنه. گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم. مثلِ همیشه، بعد از دو بوق، جواب داد و صداش تو گوشم پیچید... ادامه دارد..‌. ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ - سلام محمدجان.. + سلام عطیه‌بانوی ِ خودم، خوبی؟ - الحمدالله، تو چطوری؟ + شکرش، عسلِ بابا چطوره؟ - خوبه، سلام می‌رسونه. + خب خداروشکر، سلام مخصوص ِ منو بهش برسون! چه خبرا؟ - سلامتی، کِی میای خونه؟ + ان شاءالله شب میام! - خیلیم عالی(: + مزاحمت نشم. - شما مراحمی، + کاری نداری؟ - نه، فقط مراقب خودت باش. + چشم، تو هم مراقب خودت و اون فسقلی باش. - مراقبم، یا‌علی! + علی‌یارت.. گوشی رو قطع کردم و رفتم پائین، از بچه‌ها خواستم بیان اتاقم. برگشتم و منتظر شدم. چند دقیقه بعد، بچهها اومدن. + خب امیرجان! دربارهٔ محسن و خواهرش تحقیق کردی؟ - بله آقا! + خوبه، می‌شنویم! - آقا همون سالی که از محلهٔ شما میرن، پدر و مادرشون از هم جدا میشن. خواهر و مادر محسن از لحاظ روحی، خیلی بهم می‌ریزن. خودشم که بدتر از اونا! برای همین هم مهاجرت می‌کنن انگلستان، اما وضع مالی‌شون خوب نبوده. خودش و خواهرش هم درس می‌خوندن و هم کار می‌کردن و به زور می‌تونستن خرج خودشون رو در بیارن. مادرشون هم مریض بوده و هزینهٔ درمانش خیلی بالا! تا اینکه محسن اتفاقی توی دانشگاه با الکساندر آشنا میشه، الکساندر هم ازش می‌خواد در اعضایِ پول، برگرده ایران و جاسوسی کنه و اطلاعاتی که می‌خواد رو در اختیارش بذاره. اونم قبول می‌کنه و همراه خواهر و مادرش برمی‌گردن ایران.. خودش و خواهرش خیلی باهوش و اجتماعی بودن و روابط عمومی‌شون عالی بوده، بخاطر همین خیلی زود به چیزایی که الکساندر می‌خواسته می‌رسن. اونم هم طبق قولش، از نظرِ مالی تأمین‌شون می‌کنه. الان یه آپارتمان توی بهترین نقطهٔ تهران دارن، به همراه دوتا ماشین مدل بالا و گرون قیمت.. هزینهٔ درمان مادرشون هم به راحتی پرداخت می‌کنن. البته الکساندر بهشون قول داده براشون اقامت انگلستان رو هم بگیره. + دستت درد نکنه امیرجان، کارت عالی بود. - مخلصیم. + رسول تو چیکار کردی؟ - آقا منم همون‌طور که خودتون گفتید، لپتاب الکساندر رو ویروسی کردم. تا فلشش نکنه، درست نمیشه. + آفرین رسول، یادم باشه واست تشویقی رد کنم. با ذوق گفت: جدی آقا؟ + نه معلومه، شوخی کردم. حسابی پکر شد. همه خندیدیم، حتی خودِ رسولم خنده‌اش گرفت. لبخندی زدم و گفتم: ان‌شاءالله بعد از پایان این پرونده، برای همگی تشویقی رد می‌کنم. خسته نباشید، برید به کاراتون برسید. بچه‌ها هر کدوم، رفتن سرِ کار خودشون. منم سوئیچ موتور رو برداشتم و بعد از خداحافظی از همه، رفتم خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ یک هفته بعد شارلوت فهمیده بود همه اطلاعاتی که الکساندر از طریق منابعش بدست آورده، پاک شدن. واسه همینم خیلی از دستش عصبانی بود و زیاد باهاش تماس نمی گرفت. از اون طرف، ارتباط محسن و خواهرش با الکساندر و البته مکان ها و آدم های مهم کشور، بیشتر شده بود. نمی دونم چرا سعید، چند روزه که تو خودشه. مثلِ همیشه سرحال و پر انرژی نیست. چند بارم ازش پرسیدم؛ اما هر بار طفره رفت و بحث رو عوض کرد. داوود ت.‌م الکساندر و فرشید ت.‌م محسن و خواهرش بودن. ۳ ساعت بعد، جاشونو با محسن و مهدی عوض کردن و برگشتن سایت. + سلام بچه ها. خسته نباشین. هر دو گفتن: سلام. ممنون. + چه خبر؟ داوود گفت: ۳ ساعت پیش، الکساندر رفت همون رستوران همیشگی و بعد از ۱۰ دقیقه محسن بر عکس همیشه، به تنهایی و بدون خواهرش وارد رستوران شد و کنارِ الکساندر نشست. الکساندر یه عکس نشونش داد. نفهمیدم عکسِ کیه. اما هر کی که بود، محسن خیلی از دیدن عکسش تعجب کرد. + کِی اینطور. فرشید گفت: آقا محسن قبل از اینکه بره رستوران، تقریبا ۱۵ دقیقه الکی تو خیابونا چرخید. می خواست مطمئن بشه کسی دنبالش نیست. موقع برگشت از رستوران هم، همش دور و برشو نگاه می کرد و خیلی مواظب بود. به نظرتون شک کرده که دنبالشیم؟ + نه، شک نکرده. فقط داره احتیاط می کنه‌. من محسنو خوب می شناسم. آدم ریسک پذیری نیست. اگه شک کرده بود، قطعاً تا الان آماده ی فرار شده بود. نفس عمیقی کشیدم. + خب بچه ها، برین به کارتون برسین. داوود رفت و نشست پشت میزِ خودش. فرشید هم خواست بره که صداش زدم. + فرشید... - جانم آقا؟! + یه دقیقه بیا اتاق من. - چشم. با هم رفتیم اتاقم. فرشید نشست رو یکی از صندلی ها و منم رو به روش نشستم. + تو می دونی سعید چشه؟ - نه آقا. منم چند بار ازش پرسیدم؛ اما همش جواب سر بالا داد. + اتفاقا منم ازش پرسیدم. به منم جوابِ درستی نداد. فکر کردم شاید تو بدونی. - نه. منم نمی دونم. حالا بازم ازش می پرسم. امیدوارم بگه. شاید بتونیم کمکش کنیم. + امیدوارم. - آقا با اجازتون من برم به کارام برسم. فرشید رفت. ..... ساعت ۶ بعد از ظهر بود‌. یهو یه چیزی یادم افتاد. مثلِ برق از جام پریدم. وای خدا..‌. انقدر درگیر کار شدم، که تولد خواهرمو فراموش کردم. امروز تولد فاطمه بود. خودش یادش نبود. با مجید هماهنگ کرده بودیم و قرار شد غافلگیرش کنیم. دیروز عطیه بهم گفت. اما انقدر سرم شلوغ بود، که اصلا یادم رفت. حتما الان خیلی از دستم عصبانیه. گوشیم رو بی صدا بود. یا خدا... ۱۰ تماس بی پاسخ از عطیه داشتم... خدا بهم رحم کنه... سریع شمارشو گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد. - الو محمد... + الو... سلام عطیه جان. - سلام. خوبی؟ + خوبم. شما خوبین؟ - همه خوبیم. محمد معلوم هست کجایی؟ ۱۰ بار زنگ زدم. چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ مثلا امروز تولدِ خواهرته. + ببخشید. گوشیم سایلنت بود. به کُل یادم رفت امروز تولد فاطمه ست. - خوبه همین دیروز بهت گفتم‌. + معذرت می خوام. الان کجائین؟ - خونه ایم‌. منتظر توییم که بیای با هم بریم خونشون. + شما برین. منتظر من نمونین. من خودم میام. - باشه. پس دیر نکنیا. + چشم. کاری نداری؟ + نه. یا علی‌. - علی یارت. کاپشنمو پوشیدم و رفتم پائین. به جز من و حسین و احمد، کس دیگه ای تو سایت نبود. خداحافظی کردم و از سایت بیرون رفتم. امروز با تاکسی اومده بودم و الانم باید با تاکسی می رفتم... اول رفتم خونه و یه دوش گرفتم... حاضر شدم و از خونه بیرون اومدم... داشتم از خیابون رد می شدم... یهو... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ چند هفته ای میشه که برگشتیم ایران. خیلی دلم واسه این کشور و مردمش تنگ شده بود‌. هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر جاسوسی از ‌کشورم برگردم. وقتی الکساندر پیشنهاد جاسوسی رو بهم داد، اولش نخواستم قبول کنم؛ دلم راضی به این کار نبود. اما مجبور بودم. هزینه ی تحصیل من و مونا مهم نبود. ما می تونستیم درس نخونیم؛ اما هزینه ی درمان مامان، خیلی مهم بود. حالم خیلی بد می شد وقتی درد کشیدنش رو میدیدم و نمی تونستم کاری براش بکنم. مونا هم که همیشه همه چیزو می ریخت تو خودش... من و مونا تو این دنیا، هیچ کس رو جز مامان نداریم. مامان نمی دونه داریم جاسوسی می کنیم و از همین راه هزینه ی درمانشو تامین می کنیم. اگه بدونه، نمی زاره و جلومونو می گیره. بابام یک سال بعد از جداشدنش از مامان، ازدواج کرد و من و مونا رو فراموش کرد. انگار نه انگار ما بچه هاش بودیم. دلم می خواست کنار بِکشم و دیگه با الکساندر همکاری نکنم؛ اما نمی تونستم. چون تحدیدم کرده بود و گفته بود اگه باهاش همکاری نکنم، هم خودمو می کشه، هم مامان و مونا رو.‌ تحدیدش جدی بود و مطمئن بودم اگه بهش کمک نکنم، عملیش می کنه. جاسوس MI6 بود و هر کاری از دستش بر میومد. تنها دلیل زنده موندن و نفس کشیدنم، مامان و مونا بودن. الکساندر قول داده بود بعد از پایان این ماموریت، برامون اقامت انگلستانو بگیره تا بریم و واسه همیشه اونجا زندگی کنیم. چقدر دلم واسه بچگیام تنگ شده بود... واسه خونه ی قدیمیمون... واسه محلمون... واسه محمد که بهترین رفیقم بود... منم قرار بود مثلِ محمد بشم و از کشور و مردمم دفاع کنم. اما نشد که بشه... حالا دقیقا مقابل محمد قرار گرفتم. البته نمی دونم درسشو ادامه داد و مامور امنیتی شد یا نه... اما هر وقت کاری رو شروع می کرد، تا تهش می رفت و هیچ وقت نصفه و نیمه ولش نمی کرد... همیشه می گفت دلم می خواد از کشور و مردمم دفاع کنم...‌ می گفت: اینکه به کشورت افتخار کنی، خیلی مهمه. اما اینکه کشورت به وجودت افتخار کنه، مهم تره... همیشه حرفاش تاثیر گذار بودن و آرومم می کردن... کاش درسمو ول نمی کردم و یه مامور امنیتی می شدم... با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم. الکساندر بود. حالم از خودشو و صداشو و اون لهجه ی مسخرش بهم می خورد. اما باید جواب می دادم. + الو... - کجایی؟ + خونم. - همین الان بیا همون جایِ همیشگی. + چیکار داری؟ - سوال نپرس. زود بیا. منتظرم. قطع کرد... نفس عمیقی کشیدم. دلم می خواست با همین دستام خفش کنم. اماده شدم و رفتم. نیم ساعت الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن بشم کسی دنبالم نیست. وقتی مطمئن شدم، رفتم همون رستوران همیشگی و کنار الکساندر نشستم. - چرا انقدر دیر کردی؟ + الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن شم کسی تعقیبم نمی کنه. - کسی که دنبالت نبود؟ + معلومه که نه. کارتو بگو. - یه مامور امنیتی شناسایی کردیم. عکسی از جیبش درآورد و نشونم داد. - اینم عکسشه. باورم نمی شد... خودش بود... یهو دیدم یه ماشین با سرعت داره به سمتم میاد. سرعتش انقدر زیاد بود که نمی تونستم کاری بکنم. نزدیکم که رسید، سعی کرد ترمز کنه. اما سرعتش خیلی زیاد بود... نتونست ترمز کنه و زد بهم... پرت شدم اون طرف خیابون... تقریبا ۳۰ متر جلوتر ایستاد... رانندش عقب رو نگاه کرد... ماسک و عینک داشت و یه کلاه هم سرش بود... پلاکشو حفظ کردم... گازشو گرفت و رفت... مردم دورم جمع شده بودن... چشمام تار می دید..‌. سرم گیج می رفت... پام بد جوری زخمی شده بود... دستم درد می کرد... خیلی درد داشتم... کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ رفتم سراغ لپتابم تا اطلاعات رو واسه شارلوت بفرستم. اما لپتابم ویروسی شده بود... بررسیش کردم... باید فلش می شد تا درست بشه... بیچاره شدم... اگه فلش بشه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه..‌. اما چاره ای نبود... لپتابو برداشتم و رفتم پیشِ یه تعمیرکار. برام فلشش کرد. وقتی برگشتم خونه، با شارلوت تماس گرفتم... می دونستم اگه بفهمه، خیلی عصبانی میشه، اما خب چاره ای نبود. بالاخره که می فهمید. اگه می فهمید بهش نگفتم، بیشتر از دستم عصبانی می شد. داشت قطع می شد، که جواب داد. - الو... + سلام... خوبی؟ - سلام. خوبم. کارتو بگو. + راستش... یه اتفاقی افتاده... - باز چه گندی زدی؟ + لپتابم.... ویروسی شد... مجبور شدم... فلشش کنم... با داد گفت: چیکار کردی؟ + چاره ی دیگه ای نداشتم... اکه فلشش نمی کردم، درست نمی شد... فریاد زد. - ساکت شو... مگه میشه همین جوری الکی ویروسی بشه؟ + بعضی وقتا میشه... - فعلا به من زنگ نزن... خودم باهات تماس می گیرم... قطع کرد... چند روز بعد، یه عکس برام فرستاد. زیرش نوشته بود: این یه مامور امنیتیه. اسمشم محمده‌. با زنش و مادرش زندگی می کنه. دلم می خواد ازش زهر چشم بگیری. می فهمی که چی میگم؟ نوشتم: ok‌. خیالت راحت باشه. - امیدوارم این دفعه دیگه گند نزنی و کارتو درست انجام بدی. آدرس خونشو برات می فرستم. ۵ دقیقه بعد، یه آدرس برام فرستاد. ۲روز بعد، با محسن تماس گرفتم و گفتم بیاد همون رستوران همیشگی... محمد بود... حدسم درست بود... مثلِ همیشه، تا تهش رفته بود... شده بود یه مامور امنیتی... با صدای الکساندر، به خودم اومدم... - چرا انقدر تعجب کردی؟! بهتر بود بهش نگم محمدو می شناسم. + هی... هیچی... - مطمئنی؟ + آره... خب الان باید چیکار کنم؟ - باید بزنی بهش. + چی؟ - باید باهاش تصادف کنی... + چرا؟ - صد دفعه بهت گفتم درباره ی چیزی که بهت مربوط نیست، سوال نپرس. + من این کارو نمی کنم. یقمو گرفت و کشیدم سمت خودش. تقریبا داد زد. - باید این کارو بکنی. البته اگه خواهرت و مادرت برات مهمن. دلم می خواست بکشمش. همه داشتن نگامون می کردن. نگاهی به اطراف کرد. یقمو ول کرد. + من نمی تونم... صداش پائین اومد... از لای دندونایِ کلید خوردش گفت: می تونی. یعنی باید بتونی. سوئیچی از جیبش بیرون آورد و داد بهم. - با این ماشین بهش می زنی. تو پارکینگ ساختمونتونه. جوری بهش می زنی، که حداقل یک هفته بیمارستان بمونه. سوئیچ رو ازش گرفتم و بدون هیچ حرفی برگشتم خونه. یه آدرس برام فرستاد. تغییر قیافه دادم و با همون ماشینی که الکساندر سوئیچشو بهم داده بود رفتم به همون آدرس. نیم ساعت بعد، رسیدم. ماسک و عینک زدم و یه کلاه هم گذاشتم سرم. از دور دیدم یه مرد داره از خیابون رد میشه. خوب که دقت کردم، شناختمش. محمد بود. حالم از خودم بهم می خورد. چقدر بی رحم شده بودم که باید رفیق قدیمیمو زیر می گرفتم. رفیقی که هیچ وقت تو رفاقت برام کم نزاشته بود و همیشه هوامو داشت. اما من هیچ وقت براش رفیق خوبی نبودم... خودمو نمی شناختم. مجبور بودم... ماشینو روشن کردم و پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم... همه ی سالای رفاقتمون، از جلو چشمام رد شد..‌. نمی دونم چی شد... بی اختیار پامو گذاشتم رو ترمز... اما ترمز نگرفت و زدم بهش... ۳۰ متر جلوتر وایسادم. برگشتم و عقبو نگاه کردم... الهی بمیرم... افتاده بود زمین... پاش غرق خون بود... مردم دورش جمع شده بودن... پامو گذاشتم رو گاز و به سرعت از اونجا دور شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آروم چشمامو باز کردم. دکتر بالا سرم بود. - صدای منو می شنوین؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم. - می تونید صحبت کنید؟ + ب..... بله.... - یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟ خیلی بی حال بودم. بریده بریده حرف می زدم. + داشتم..... از...... خیابون.... رد می شدم.... که... یه ماشین..... زد بهم.... بقیشو.... یادم نیست.... - سردرد، سرگیجه، حالت تهوع ندارین؟ + فقط.... یکم..... سرم... درد می کنه... - مشکلی نیست. بعد از تصادف، طبیعیه. خیلی شانس آوردین. خدا بهتون رحم کرده ماشینی که بهتون زده، قبلش ترمز کرده و سرعتش پائین اومده. الان پاتون درد نمی کنه؟ + یکم درد داره...‌ - میگم براتون آرام بخش تزریق کنن. فعلا استراحت کنین. من دوباره میام بهتون سر می زنم. + ممنون. - خواهش می کنم. دکتر رفت. پرستار اومد و برام سرم وصل کرد. پامو پانسمان کرده بودن و واسه دستم آتل بسته بودن. گوشیمو از روی میز کنار تخت، برداشتم. خاموش شده بود. روشنش کردم. یا خدا... ۲۰ تماس بی پاسخ از عطیه، ۱۰ تا از مجید، ۱۵ تا از فاطمه... ساعت ۸ بود. من قرار بود ساعت ۷ خونه مجید و فاطمه باشم. حتما خیلی نگران شدن. با مجید تماس گرفتم. خاموش بود. نمی خواستم عزیز و عطیه و فاطمه چیزی بفهمن و نگران شن. دو دل بودم که به رسول زنگ بزنم یا نه. دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد... - سلام آقا محمد. + سلام رسول جان. خوبی؟ - ممنون آقا. شما خوبین؟ درد داشتم، اما واسه اینکه نگران نشه گفتم: منم خوبم. - مطمئنید؟ + آره. چطور؟ - آخه صداتون یه جوریه. + یه ذره خستم. - اقا چیزی شده که الان زنگ زدین؟ + رسول تو الان کجایی؟ - خونم آقا. چطور؟ + می تونی بیای بیمارستان؟ با نگرانی گفت: یا خدا.... بیمارستان چرا؟ اتفاقی افتاده؟ + یه تصادف جزئی کردم. - یا ابوالفضل... الان...‌ الان خوبین؟ + آره خوبم. گفتم که... یه تصادف جزئی بوده..‌. - من همین الان میام. فقط، کدوم بیمارستانین؟ + بیمارستان............ - زود خودم رو می‌رسونم آقا؛ + ممنون. خداحافظ. - خداحافظ. با مجید تماس گرفتم. هنوزم خاموشه. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم... آقا محمد بهم زنگ زد و گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد... سریع رفتم بیمارستان، تا برسم، هزار بار مردم و زنده شدم. رفتم پذیرش. + سلام خانم. - سلام. بفرمائید. + یه آقایی تصادف کردن. آوردنشون اینجا. می خواستم بدونم کدوم بخشن؟! - اسمشون؟ + محمد حسنی. - بردنشون اورژانس. انتهای راه رو. سمت راست. اتاق ۱۵. + ممنون. رفتم همون جایی که پرستار گفت و اتاق ۱۵ رو پیدا کردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آروم در اتاقو باز کردم... آخ خدا... الهی بمیرم براش..‌. پاشو پانسمان کرده بودن و واسه دستش آتل بسته بودن... رنگش پریده بود... براش سرم وصل کرده بودن... ساعد دستشو گذاشته بود رو سرش... چشماش بسته بودن... خواب بود... اشک تو چشمام جمع شد... حاضر بودم بمیرم، اما اینجا و تو این وضعیت نبینمش... دستی رو شونم نشست... برگشتم عقب... دکتر بود... - سلام. + سلام. حالش چطوره؟ - شما چه نسبتی باهاشون دارین؟ یاد پرونده ی گاندو۲ افتادم. وقتی تصادف کردم، محمد اومد بیمارستان و خودشو برادرم معرفی کرد... + من برادرشم. - خوشبختانه آسیب جدی ندیدن. الانم حالشون بهتره. فقط باید استراحت کنن. + خیلی ممنون. - خواهش می‌کنم. دکتر رفت تو اتاق محمد تا معاینش کنه. گوشیم زنگ خورد. سارا بود. از اتاق فاصله گرفتم و جواب دادم. + سلام. - سلام. خوبی؟ + خوبم. تو خوبی؟ - منم خوبم. چی شد یهو رفتی؟ نگران شدم. + چیزی نیست. یه مسئله کاریِ. نگران نباش. - آها. باشه. مواظب خودت باش. + تو هم همین طور. خداحافظ. - خداحافظ. گوشیو گذاشتم تو جیبم. دکتر از اتاق محمد بیرون اومد. رفتم تو اتاق... با صدا های بیرون، چشمامو باز کردم. رسول و دکتر دم در اتاق بودن و داشتن با هم حرف می زدن. نگرانی تو چهره ی رسول، موج می زد. دکتر به رسول گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟ رسول جواب داد: من برادرشم. لبخندی کنج لبم نشست. خوش به حال من که همچین رفیقی دارم. رفیقی که مثلِ برادرمه و حتی از برادرمم بهم نزدیک تره. دکتر اومد تو اتاق. معاینم کرد و گفت: واسه اینکه مطمئن بشیم جاییتون نشکسته، باید برین رادیولوژی. سری به تایید تکون دادم و دکتر رفت. رسول اومد تو اتاق و کنار تختم نشست... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ - سلام آقا. + سلااااااام استاد رسول. خوبی؟ - چطور می تونم خوب باشم وقتی شما رو تو این وضعیت می بینم... + من که خوبم. چیزیم نیست. - آقا رنگتون شده عینه گچِ دیوار. امکان داره خدایی نکرده جاییتون شکسته باشه. بعد میگین خوبین؟ + رسول... - جانم... + من شماره پلاک ماشینی که بهم زدو حفظ کردم. یادت باشه فردا حتما بهت بگم بزنی تو سیستم ببینیم صاحبش کیه. هر چند که حدس می زنم اونی که بهم زد، صاحب ماشین نیست. - چشم. فقط من می تونم یه سوال بپرسم؟ + آره، بپرس. - الان خواستین بحث رو عوض کنین؟! + معلوم بود؟ - خییییلی. هر دو خندیدیم. - به نظرتون تصادف عمدی بود؟ + آره... پرستار اومد و گفت: آقا لطفا آماده شید برای رادیولوژی. + چشم. با کمک رسول از تخت پایین اومدم و نشستم رو ویلچر... ................. دکتر عکسا رو دید و گفت: خدا رو شکر هیچ گونه شکستگی ندارید. فقط باید استراحت کنید. البته امشب رو واسه اطمینان بیشتر مهمون ما هستید. اصلا دلم نمی خواست بمونم... از نظر خودم حالم خوب بود... اما خب چاره ای نبود... باید می موندم... ......... اثر آرام بخش داشت از بین می رفت... دستم، پام، همه بدنم درد می کرد... انگار رسولم متوجه حالم شد که گفت: آقا... آقا محمد خوبین؟ + آره........ خوبم.... - من الان بر می گردم. از اتاق بیرون رفت... می دونستم حرفمو باور نکرده..‌. گوشیم زنگ خورد. مجید بود. صدامو صاف کردم و جواب دادم... + سلام مجید جان. - علیک سلام. محمد معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه. بابا مردیم از نگرانی. + برو یه جا که تنها باشی، تا بهت بگم. چند ثانیه بعد گفت: الان تو حیاطم. کسی پیشم نیست. بگو. + خب........ راستش.... من تصادف کردم.... الان بیمارستانم... صداش بالا رفت. - تصادف...؟! + هیس.... آروم.... نمی خوام فاطمه و عزیز و عطیه چیزی بفهمن و نگران شن. صداش پائین اومد. - الان حالت چطوره؟ + خدا رو شکر خوبم. - کدوم بیمارستانی؟ + چه فرقی می کنه؟ - خب بگو کدوم بیمارستانی من بیام پیشت. + آخه برادر من، این وقت شب می خوای به چه بهانه ای از خونه بزنی بیرون؟ نگران نباش. یکی از رفیقام پیشمه. فردا هم مرخص میشم. از طرف من، از خانما عذرخواهی کن. مجید اگه بفهمم چیزی بهشون گفتی، من می دونم با تو. - خیل خب. باشه. چیزی نمیگم. مراقب خودت باش. + تو هم همین طور. امشب هم عطیه و عزیز نرن خونه. حتما خونه شما بمونن. - قدمشون رو چشم. کاری نداری؟ + نه. ممنون. یا علی. - علی یارت... معلوم بود درد داره. اما مثل همیشه سعی داشت بروز نده... رفتم پیشِ دکتر... + سلام. - سلام. بفرمائید. + ببخشید، برادرم خیلی درد داره. - خودشون گفتن؟! - نگران نباشین. طبیعیه. دو سه روز اول بدنشون کوفتست و درد دارن... کم کم خوب میشن.‌.. البته به شرط اینکه استراحت کنن... + ممنون. - خواهش می کنم. برگشتم به اتاق. داشت با تلفن حرف می زد... تلفنش که تموم شد. یکم با هم حرف زدیم. دکتر اومد و یه آرام بخش به سرمش تزریق کرد. دردش کمتر شد و خوابید. به سعید و فرشید و داوود خبر دادم تا واسه احتیاط بیان بیمارستان که اگه لازم بود، پوشش بدن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ خیلی دلم می خواست بدونم کدوم نامردی آقا محمدو زیر ‌گرفته. اگه می‌دونستم کیه و پیداش می‌کردم، زنده‌اش نمی‌ذاشتم! گوشیم زنگ خورد. سریع از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم. + سلام سعید! - سلام، رسول ما الان بیمارستانیم. شما کدوم بخشین؟ + به داوود بگو بیاد اورژانس، اتاق ۱۵ خودتم توی محوطه‌ی بیمارستان بمون. به فرشید هم بگو بره نگهبانی، دوربینای این اطراف و محل تصادف رو چک کنن. شاید کسی رو فرستاده باشن اینجا و بخوان همه‌ی ما رو شناسایی کنن! بهتره با هم نباشیم. - باشه. راستی، آقامحمد چطوره؟ + خداروشکر بهتره، خوابیده. - خب خداروشکر. پس فعلا خداحافظ. + خداحافظ. چند دقیقه بعد، داوود اومد. + سلام. - سلام. خوبی؟ + بد نیستم. تو چطوری؟ - وقتی گفتی آقا محمد تصادف کرده، حال هممون خیلی خراب شد. اصلا نفهمیدیم چطور خودمونو رسوندیم اینجا. تصادف عمدی بوده؟ + به احتمال زیاد، آره. - الان حالش چطوره؟ + خیلی درد داشت. یه مسکن براش زدن. دردش کمتر شد. خوابید. - مورد مشکوکی ندیدی؟ + نه. به آقای عبدی گفتین؟ - آره. خیلیم نگران بودن. به فرشید گفتم باهاشون تماس بگیره تا از نگرانی دربیان. گوشیم زنگ خورد. فرشید بود. جواب دادم. + جانم فرشید؟ - رسول جان من هیچی دستگیرم نشد. + چرا؟ - اون خیابونی که تصادف توش اتفاق افتاده، دوربین مداربسته نداشته. دوربینای بیمارستان و اطرافشو هم چک کردم. هیچ مورد مشکوکی ندیدم. + خب اون ماشین چی؟ همون ماشینی که زده به آقا محمد؟! مشخصاتشو بهم گفت. برات می فرستم. بیمارستان و خیابونای اطراف رو چک کن ببین می تونی پیداش کنی. - باشه. مشخصاتو براش فرستادم. چند دقیقه بعد، تماس گرفت. + فرشید چی شد؟ - هیچ ردی ازش نیست. نفس سنگینی کشیدم. + لعنتی... - رسول آقا محمد بهتره؟ + آره. خداروشکر بهتره. فردا صبح مرخص میشه. - خداروشکر. من تو ماشینم. اگه کاری بود، خبرم کن. + باشه. خداحافظ. - خداحافظ. داوود تو اتاق محمد بود‌. رو صندلی، رو به روی اتاق نشستم. سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم... کم‌کم خوابم برد... ادامه دارد..‌. ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh