حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_13
#محمد
فردا صبح، رسول اومد. هر دو رفتیم اتاقِ من تا فلشی که اطلاعات لپتاپ الکساندر روش بود رو بررسی کنیم.
اول رفتیم سراغِ فایلهای صوتی، اولی رو پلی کردم. هر دو با دقت گوش میدادیم. یه سری اطلاعات سری و کاملا محرمانه دربارهٔ نیروگاهها و کارخونههای مهم کشور و مسئولینشون بود. واقعا برام تعجبآور بود که چطور تونسته این اطلاعات رو بدست بیاره. محتوای بقیهٔ فایلها هم همین بود. اگه این اطلاعات میرسید دست MI6 خیلی برامون گرون تموم میشد.
چندتا عکس و کلیپ هم بودن. اونا رو هم بررسی کردیم. یه سری نامه و اطلاعات مهم دیگه هم بودن.
بالاخره بعد از حدود ۳ ساعت، بررسی تموم شد.
رسول پرسید: آقا یعنی محسن محتشم و خواهرش این اطلاعات رو بدست آوردن؟
+ مگه سعید و فرشید رفت و آمدهای محسن و خواهرش رو چک نمیکنن؟
- بله، درسته. چک میکنن.
+ مگه رفت و آمدشون مشکوک نیست؟
- چرا آقا، خیلی هم مشکوکه.
+ پس نتیجه میگیریم که محسن و خواهرش منبع های الکساندر هستن و اونا این اطلاعات رو بدست آوردن.
- اگه خدایی نکرده این اطلاعات بیفته دستِ MI6 که...
+ نمیفته رسول... نباید بیفته دستشون. ما نمی زاریم.
مکث کردم.
فکری به سرم زد.
+ رسول...
- جانم آقا؟
+ باید لپ تاب الکساندر رو ویروسی کنی.
- چه جور ویروسی؟
+ باید جوری باشه که نتونه چیزی واسه کسی ارسال کنه و مجبور بشه واسه درست شدن لپتابش، فلشش کنه.
چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.
+ چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟
با تعجب گفت: آقا اگه لپتابشو فلش کنه که...
بقیه حرفِشو خورد.
+ درسته. اگه فلشش کنه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه. خودمم اینو می دونم. واسه همینِ که میگم باید ویروسی بشه.
فهمید هدفم چیه.
چند ثانیه بعد، لبخندی زد و گفت: آقا شما معرکه این. فکرِ همه جاشو کردین...
#رسول
خیلی تعجب کردم. آقا محمد گفت لپتاب الکساندر رو ویروسی کنم. جوری که مجبور بشه فلشش کنه. واقعا برام تعجب آور بود.
تازه فهمیدم قصدش چیه.
خدایا! می خوام یه چیزی بگم. اصلانم هدفم خود شیرینی نیست. فقط جونِ من، ضایم نکنه. خودمو به خودت می سپارم.
لبخندی زدم و گفتم: آقا شما معرکه این. فکر همه جاشو کردین.
- ممنون.
الهی شکر. ضایم نکرد.
با صدایِ آقا محمد به خودم اومدم.
- رسول جان، زودتر برو کاری که گفتم رو انجام بده.
+ چشم آقا. فقط...
- فقط چی؟
+ من یه کاری کردم...
#محمد
- من یه کاری کردم.
با نگرانی گفتم: یا خدا... چیکار کردی رسول؟
- نه آقا. نگران نباشین. کارِ بدی نکردم.
نفسِ راحتی کشیدم.
+ خدا رو شکر.
- اِ... آقا...
خندیدم.
+ بگو ببینم چی کار کردی.
- آقا من تونستم لپ تاب و گوشی محسن محتشم رو هم حک کنم. تو اونا هم یه سری اطلاعات بود که براتون فرستادم.
+ آفرین رسول... آفرین... کارت عالی بود.
با لبخند گفت: مخلصیم آقا. درس پس میدیم.
رسول رفت پائین.
فکرم خیلی مشغول بود.
نگاهم به انگشتری افتاد که عطیه واسه سالگرد ازدواجمون بهم هدیه داد. یهو دلم هواشو کرد. حتی شنیدن صداشم، می تونست آرومم کنه.
گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم.
مثلِ همیشه، بعد از دو بوق، جواب داد و صداش تو گوشم پیچید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_14
#محمد
- سلام محمدجان..
+ سلام عطیهبانوی ِ خودم، خوبی؟
- الحمدالله، تو چطوری؟
+ شکرش، عسلِ بابا چطوره؟
- خوبه، سلام میرسونه.
+ خب خداروشکر، سلام مخصوص ِ منو بهش برسون! چه خبرا؟
- سلامتی، کِی میای خونه؟
+ ان شاءالله شب میام!
- خیلیم عالی(:
+ مزاحمت نشم.
- شما مراحمی،
+ کاری نداری؟
- نه، فقط مراقب خودت باش.
+ چشم، تو هم مراقب خودت و اون فسقلی باش.
- مراقبم، یاعلی!
+ علییارت..
گوشی رو قطع کردم و رفتم پائین، از بچهها خواستم بیان اتاقم.
برگشتم و منتظر شدم.
چند دقیقه بعد، بچهها اومدن.
+ خب امیرجان! دربارهٔ محسن و خواهرش تحقیق کردی؟
- بله آقا!
+ خوبه، میشنویم!
- آقا همون سالی که از محلهٔ شما میرن، پدر و مادرشون از هم جدا میشن. خواهر و مادر محسن از لحاظ روحی، خیلی بهم میریزن. خودشم که بدتر از اونا! برای همین هم مهاجرت میکنن انگلستان، اما وضع مالیشون خوب نبوده. خودش و خواهرش هم درس میخوندن و هم کار میکردن و به زور میتونستن خرج خودشون رو در بیارن. مادرشون هم مریض بوده و هزینهٔ درمانش خیلی بالا! تا اینکه محسن اتفاقی توی دانشگاه با الکساندر آشنا میشه، الکساندر هم ازش میخواد در اعضایِ پول، برگرده ایران و جاسوسی کنه و اطلاعاتی که میخواد رو در اختیارش بذاره. اونم قبول میکنه و همراه خواهر و مادرش برمیگردن ایران.. خودش و خواهرش خیلی باهوش و اجتماعی بودن و روابط عمومیشون عالی بوده، بخاطر همین خیلی زود به چیزایی که الکساندر میخواسته میرسن. اونم هم طبق قولش، از نظرِ مالی تأمینشون میکنه. الان یه آپارتمان توی بهترین نقطهٔ تهران دارن، به همراه دوتا ماشین مدل بالا و گرون قیمت.. هزینهٔ درمان مادرشون هم به راحتی پرداخت میکنن. البته الکساندر بهشون قول داده براشون اقامت انگلستان رو هم بگیره.
+ دستت درد نکنه امیرجان، کارت عالی بود.
- مخلصیم.
+ رسول تو چیکار کردی؟
- آقا منم همونطور که خودتون گفتید، لپتاب الکساندر رو ویروسی کردم. تا فلشش نکنه، درست نمیشه.
+ آفرین رسول، یادم باشه واست تشویقی رد کنم.
با ذوق گفت: جدی آقا؟
+ نه معلومه، شوخی کردم.
حسابی پکر شد.
همه خندیدیم، حتی خودِ رسولم خندهاش گرفت.
لبخندی زدم و گفتم: انشاءالله بعد از پایان این پرونده، برای همگی تشویقی رد میکنم. خسته نباشید، برید به کاراتون برسید.
بچهها هر کدوم، رفتن سرِ کار خودشون.
منم سوئیچ موتور رو برداشتم و بعد از خداحافظی از همه، رفتم خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_15
یک هفته بعد
#محمد
شارلوت فهمیده بود همه اطلاعاتی که الکساندر از طریق منابعش بدست آورده، پاک شدن. واسه همینم خیلی از دستش عصبانی بود و زیاد باهاش تماس نمی گرفت.
از اون طرف، ارتباط محسن و خواهرش با الکساندر و البته مکان ها و آدم های مهم کشور، بیشتر شده بود.
نمی دونم چرا سعید، چند روزه که تو خودشه. مثلِ همیشه سرحال و پر انرژی نیست. چند بارم ازش پرسیدم؛ اما هر بار طفره رفت و بحث رو عوض کرد.
داوود ت.م الکساندر و فرشید ت.م محسن و خواهرش بودن.
۳ ساعت بعد، جاشونو با محسن و مهدی عوض کردن و برگشتن سایت.
+ سلام بچه ها. خسته نباشین.
هر دو گفتن: سلام. ممنون.
+ چه خبر؟
داوود گفت: ۳ ساعت پیش، الکساندر رفت همون رستوران همیشگی و بعد از ۱۰ دقیقه محسن بر عکس همیشه، به تنهایی و بدون خواهرش وارد رستوران شد و کنارِ الکساندر نشست. الکساندر یه عکس نشونش داد. نفهمیدم عکسِ کیه. اما هر کی که بود، محسن خیلی از دیدن عکسش تعجب کرد.
+ کِی اینطور.
فرشید گفت: آقا محسن قبل از اینکه بره رستوران، تقریبا ۱۵ دقیقه الکی تو خیابونا چرخید. می خواست مطمئن بشه کسی دنبالش نیست. موقع برگشت از رستوران هم، همش دور و برشو نگاه می کرد و خیلی مواظب بود. به نظرتون شک کرده که دنبالشیم؟
+ نه، شک نکرده. فقط داره احتیاط می کنه. من محسنو خوب می شناسم. آدم ریسک پذیری نیست. اگه شک کرده بود، قطعاً تا الان آماده ی فرار شده بود.
نفس عمیقی کشیدم.
+ خب بچه ها، برین به کارتون برسین.
داوود رفت و نشست پشت میزِ خودش.
فرشید هم خواست بره که صداش زدم.
+ فرشید...
- جانم آقا؟!
+ یه دقیقه بیا اتاق من.
- چشم.
با هم رفتیم اتاقم. فرشید نشست رو یکی از صندلی ها و منم رو به روش نشستم.
+ تو می دونی سعید چشه؟
- نه آقا. منم چند بار ازش پرسیدم؛ اما همش جواب سر بالا داد.
+ اتفاقا منم ازش پرسیدم. به منم جوابِ درستی نداد. فکر کردم شاید تو بدونی.
- نه. منم نمی دونم. حالا بازم ازش می پرسم. امیدوارم بگه. شاید بتونیم کمکش کنیم.
+ امیدوارم.
- آقا با اجازتون من برم به کارام برسم.
فرشید رفت.
.....
ساعت ۶ بعد از ظهر بود. یهو یه چیزی یادم افتاد. مثلِ برق از جام پریدم. وای خدا... انقدر درگیر کار شدم، که تولد خواهرمو فراموش کردم. امروز تولد فاطمه بود. خودش یادش نبود. با مجید هماهنگ کرده بودیم و قرار شد غافلگیرش کنیم. دیروز عطیه بهم گفت. اما انقدر سرم شلوغ بود، که اصلا یادم رفت.
حتما الان خیلی از دستم عصبانیه.
گوشیم رو بی صدا بود. یا خدا... ۱۰ تماس بی پاسخ از عطیه داشتم... خدا بهم رحم کنه...
سریع شمارشو گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد.
- الو محمد...
+ الو... سلام عطیه جان.
- سلام. خوبی؟
+ خوبم. شما خوبین؟
- همه خوبیم. محمد معلوم هست کجایی؟ ۱۰ بار زنگ زدم. چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ مثلا امروز تولدِ خواهرته.
+ ببخشید. گوشیم سایلنت بود. به کُل یادم رفت امروز تولد فاطمه ست.
- خوبه همین دیروز بهت گفتم.
+ معذرت می خوام. الان کجائین؟
- خونه ایم. منتظر توییم که بیای با هم بریم خونشون.
+ شما برین. منتظر من نمونین. من خودم میام.
- باشه. پس دیر نکنیا.
+ چشم. کاری نداری؟
+ نه. یا علی.
- علی یارت.
کاپشنمو پوشیدم و رفتم پائین.
به جز من و حسین و احمد، کس دیگه ای تو سایت نبود.
خداحافظی کردم و از سایت بیرون رفتم.
امروز با تاکسی اومده بودم و الانم باید با تاکسی می رفتم...
اول رفتم خونه و یه دوش گرفتم...
حاضر شدم و از خونه بیرون اومدم...
داشتم از خیابون رد می شدم... یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_16
#محسن
چند هفته ای میشه که برگشتیم ایران. خیلی دلم واسه این کشور و مردمش تنگ شده بود.
هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر جاسوسی از کشورم برگردم. وقتی الکساندر پیشنهاد جاسوسی رو بهم داد، اولش نخواستم قبول کنم؛ دلم راضی به این کار نبود. اما مجبور بودم. هزینه ی تحصیل من و مونا مهم نبود. ما می تونستیم درس نخونیم؛ اما هزینه ی درمان مامان، خیلی مهم بود. حالم خیلی بد می شد وقتی درد کشیدنش رو میدیدم و نمی تونستم کاری براش بکنم. مونا هم که همیشه همه چیزو می ریخت تو خودش... من و مونا تو این دنیا، هیچ کس رو جز مامان نداریم. مامان نمی دونه داریم جاسوسی می کنیم و از همین راه هزینه ی درمانشو تامین می کنیم. اگه بدونه، نمی زاره و جلومونو می گیره.
بابام یک سال بعد از جداشدنش از مامان، ازدواج کرد و من و مونا رو فراموش کرد. انگار نه انگار ما بچه هاش بودیم.
دلم می خواست کنار بِکشم و دیگه با الکساندر همکاری نکنم؛ اما نمی تونستم. چون تحدیدم کرده بود و گفته بود اگه باهاش همکاری نکنم، هم خودمو می کشه، هم مامان و مونا رو. تحدیدش جدی بود و مطمئن بودم اگه بهش کمک نکنم، عملیش می کنه. جاسوس MI6 بود و هر کاری از دستش بر میومد.
تنها دلیل زنده موندن و نفس کشیدنم، مامان و مونا بودن.
الکساندر قول داده بود بعد از پایان این ماموریت، برامون اقامت انگلستانو بگیره تا بریم و واسه همیشه اونجا زندگی کنیم.
چقدر دلم واسه بچگیام تنگ شده بود... واسه خونه ی قدیمیمون... واسه محلمون... واسه محمد که بهترین رفیقم بود... منم قرار بود مثلِ محمد بشم و از کشور و مردمم دفاع کنم. اما نشد که بشه... حالا دقیقا مقابل محمد قرار گرفتم. البته نمی دونم درسشو ادامه داد و مامور امنیتی شد یا نه... اما هر وقت کاری رو شروع می کرد، تا تهش می رفت و هیچ وقت نصفه و نیمه ولش نمی کرد... همیشه می گفت دلم می خواد از کشور و مردمم دفاع کنم... می گفت: اینکه به کشورت افتخار کنی، خیلی مهمه. اما اینکه کشورت به وجودت افتخار کنه، مهم تره...
همیشه حرفاش تاثیر گذار بودن و آرومم می کردن...
کاش درسمو ول نمی کردم و یه مامور امنیتی می شدم...
با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم. الکساندر بود. حالم از خودشو و صداشو و اون لهجه ی مسخرش بهم می خورد.
اما باید جواب می دادم.
+ الو...
- کجایی؟
+ خونم.
- همین الان بیا همون جایِ همیشگی.
+ چیکار داری؟
- سوال نپرس. زود بیا. منتظرم.
قطع کرد...
نفس عمیقی کشیدم.
دلم می خواست با همین دستام خفش کنم.
اماده شدم و رفتم. نیم ساعت الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن بشم کسی دنبالم نیست. وقتی مطمئن شدم، رفتم همون رستوران همیشگی و کنار الکساندر نشستم.
- چرا انقدر دیر کردی؟
+ الکی تو خیابونا چرخیدم تا مطمئن شم کسی تعقیبم نمی کنه.
- کسی که دنبالت نبود؟
+ معلومه که نه. کارتو بگو.
- یه مامور امنیتی شناسایی کردیم. عکسی از جیبش درآورد و نشونم داد.
- اینم عکسشه.
باورم نمی شد...
خودش بود...
#محمد
یهو دیدم یه ماشین با سرعت داره به سمتم میاد. سرعتش انقدر زیاد بود که نمی تونستم کاری بکنم.
نزدیکم که رسید، سعی کرد ترمز کنه. اما سرعتش خیلی زیاد بود...
نتونست ترمز کنه و زد بهم...
پرت شدم اون طرف خیابون...
تقریبا ۳۰ متر جلوتر ایستاد...
رانندش عقب رو نگاه کرد...
ماسک و عینک داشت و یه کلاه هم سرش بود...
پلاکشو حفظ کردم...
گازشو گرفت و رفت...
مردم دورم جمع شده بودن...
چشمام تار می دید...
سرم گیج می رفت...
پام بد جوری زخمی شده بود...
دستم درد می کرد...
خیلی درد داشتم...
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_17
#الکساندر
رفتم سراغ لپتابم تا اطلاعات رو واسه شارلوت بفرستم.
اما لپتابم ویروسی شده بود...
بررسیش کردم... باید فلش می شد تا درست بشه...
بیچاره شدم...
اگه فلش بشه، همه ی اطلاعات روش پاک میشه... اما چاره ای نبود...
لپتابو برداشتم و رفتم پیشِ یه تعمیرکار. برام فلشش کرد.
وقتی برگشتم خونه، با شارلوت تماس گرفتم...
می دونستم اگه بفهمه، خیلی عصبانی میشه، اما خب چاره ای نبود. بالاخره که می فهمید. اگه می فهمید بهش نگفتم، بیشتر از دستم عصبانی می شد.
داشت قطع می شد، که جواب داد.
- الو...
+ سلام... خوبی؟
- سلام. خوبم. کارتو بگو.
+ راستش... یه اتفاقی افتاده...
- باز چه گندی زدی؟
+ لپتابم.... ویروسی شد... مجبور شدم... فلشش کنم...
با داد گفت: چیکار کردی؟
+ چاره ی دیگه ای نداشتم... اکه فلشش نمی کردم، درست نمی شد...
فریاد زد.
- ساکت شو... مگه میشه همین جوری الکی ویروسی بشه؟
+ بعضی وقتا میشه...
- فعلا به من زنگ نزن... خودم باهات تماس می گیرم...
قطع کرد...
چند روز بعد، یه عکس برام فرستاد.
زیرش نوشته بود: این یه مامور امنیتیه. اسمشم محمده. با زنش و مادرش زندگی می کنه. دلم می خواد ازش زهر چشم بگیری. می فهمی که چی میگم؟
نوشتم: ok. خیالت راحت باشه.
- امیدوارم این دفعه دیگه گند نزنی و کارتو درست انجام بدی. آدرس خونشو برات می فرستم.
۵ دقیقه بعد، یه آدرس برام فرستاد.
۲روز بعد، با محسن تماس گرفتم و گفتم بیاد همون رستوران همیشگی...
#محسن
محمد بود...
حدسم درست بود...
مثلِ همیشه، تا تهش رفته بود...
شده بود یه مامور امنیتی...
با صدای الکساندر، به خودم اومدم...
- چرا انقدر تعجب کردی؟!
بهتر بود بهش نگم محمدو می شناسم.
+ هی... هیچی...
- مطمئنی؟
+ آره... خب الان باید چیکار کنم؟
- باید بزنی بهش.
+ چی؟
- باید باهاش تصادف کنی...
+ چرا؟
- صد دفعه بهت گفتم درباره ی چیزی که بهت مربوط نیست، سوال نپرس.
+ من این کارو نمی کنم.
یقمو گرفت و کشیدم سمت خودش.
تقریبا داد زد.
- باید این کارو بکنی. البته اگه خواهرت و مادرت برات مهمن.
دلم می خواست بکشمش.
همه داشتن نگامون می کردن.
نگاهی به اطراف کرد.
یقمو ول کرد.
+ من نمی تونم...
صداش پائین اومد...
از لای دندونایِ کلید خوردش گفت: می تونی. یعنی باید بتونی.
سوئیچی از جیبش بیرون آورد و داد بهم.
- با این ماشین بهش می زنی. تو پارکینگ ساختمونتونه. جوری بهش می زنی، که حداقل یک هفته بیمارستان بمونه.
سوئیچ رو ازش گرفتم و بدون هیچ حرفی برگشتم خونه.
یه آدرس برام فرستاد.
تغییر قیافه دادم و با همون ماشینی که الکساندر سوئیچشو بهم داده بود رفتم به همون آدرس.
نیم ساعت بعد، رسیدم.
ماسک و عینک زدم و یه کلاه هم گذاشتم سرم.
از دور دیدم یه مرد داره از خیابون رد میشه. خوب که دقت کردم، شناختمش. محمد بود.
حالم از خودم بهم می خورد.
چقدر بی رحم شده بودم که باید رفیق قدیمیمو زیر می گرفتم. رفیقی که هیچ وقت تو رفاقت برام کم نزاشته بود و همیشه هوامو داشت. اما من هیچ وقت براش رفیق خوبی نبودم...
خودمو نمی شناختم.
مجبور بودم...
ماشینو روشن کردم و پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم...
همه ی سالای رفاقتمون، از جلو چشمام رد شد...
نمی دونم چی شد...
بی اختیار پامو گذاشتم رو ترمز...
اما ترمز نگرفت و زدم بهش...
۳۰ متر جلوتر وایسادم. برگشتم و عقبو نگاه کردم...
الهی بمیرم...
افتاده بود زمین...
پاش غرق خون بود...
مردم دورش جمع شده بودن...
پامو گذاشتم رو گاز و به سرعت از اونجا دور شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_18
#محمد
آروم چشمامو باز کردم.
دکتر بالا سرم بود.
- صدای منو می شنوین؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
- می تونید صحبت کنید؟
+ ب..... بله....
- یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟
خیلی بی حال بودم. بریده بریده حرف می زدم.
+ داشتم..... از...... خیابون.... رد می شدم.... که... یه ماشین..... زد بهم.... بقیشو.... یادم نیست....
- سردرد، سرگیجه، حالت تهوع ندارین؟
+ فقط.... یکم..... سرم... درد می کنه...
- مشکلی نیست. بعد از تصادف، طبیعیه. خیلی شانس آوردین. خدا بهتون رحم کرده ماشینی که بهتون زده، قبلش ترمز کرده و سرعتش پائین اومده.
الان پاتون درد نمی کنه؟
+ یکم درد داره...
- میگم براتون آرام بخش تزریق کنن. فعلا استراحت کنین. من دوباره میام بهتون سر می زنم.
+ ممنون.
- خواهش می کنم.
دکتر رفت.
پرستار اومد و برام سرم وصل کرد.
پامو پانسمان کرده بودن و واسه دستم آتل بسته بودن.
گوشیمو از روی میز کنار تخت، برداشتم.
خاموش شده بود. روشنش کردم.
یا خدا... ۲۰ تماس بی پاسخ از عطیه، ۱۰ تا از مجید، ۱۵ تا از فاطمه... ساعت ۸ بود. من قرار بود ساعت ۷ خونه مجید و فاطمه باشم. حتما خیلی نگران شدن.
با مجید تماس گرفتم. خاموش بود.
نمی خواستم عزیز و عطیه و فاطمه چیزی بفهمن و نگران شن.
دو دل بودم که به رسول زنگ بزنم یا نه.
دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.
بعد از ۲ بوق، جواب داد...
- سلام آقا محمد.
+ سلام رسول جان. خوبی؟
- ممنون آقا. شما خوبین؟
درد داشتم، اما واسه اینکه نگران نشه گفتم: منم خوبم.
- مطمئنید؟
+ آره. چطور؟
- آخه صداتون یه جوریه.
+ یه ذره خستم.
- اقا چیزی شده که الان زنگ زدین؟
+ رسول تو الان کجایی؟
- خونم آقا. چطور؟
+ می تونی بیای بیمارستان؟
با نگرانی گفت: یا خدا.... بیمارستان چرا؟ اتفاقی افتاده؟
+ یه تصادف جزئی کردم.
- یا ابوالفضل... الان... الان خوبین؟
+ آره خوبم. گفتم که... یه تصادف جزئی بوده...
- من همین الان میام. فقط، کدوم بیمارستانین؟
+ بیمارستان............
- زود خودم رو میرسونم آقا؛
+ ممنون. خداحافظ.
- خداحافظ.
با مجید تماس گرفتم. هنوزم خاموشه. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...
#رسول
آقا محمد بهم زنگ زد و گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد... سریع رفتم بیمارستان، تا برسم، هزار بار مردم و زنده شدم.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائید.
+ یه آقایی تصادف کردن. آوردنشون اینجا. می خواستم بدونم کدوم بخشن؟!
- اسمشون؟
+ محمد حسنی.
- بردنشون اورژانس. انتهای راه رو. سمت راست. اتاق ۱۵.
+ ممنون.
رفتم همون جایی که پرستار گفت و اتاق ۱۵ رو پیدا کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_19
#رسول
آروم در اتاقو باز کردم...
آخ خدا...
الهی بمیرم براش...
پاشو پانسمان کرده بودن و واسه دستش آتل بسته بودن...
رنگش پریده بود...
براش سرم وصل کرده بودن...
ساعد دستشو گذاشته بود رو سرش...
چشماش بسته بودن...
خواب بود...
اشک تو چشمام جمع شد...
حاضر بودم بمیرم، اما اینجا و تو این وضعیت نبینمش...
دستی رو شونم نشست...
برگشتم عقب...
دکتر بود...
- سلام.
+ سلام. حالش چطوره؟
- شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
یاد پرونده ی گاندو۲ افتادم. وقتی تصادف کردم، محمد اومد بیمارستان و خودشو برادرم معرفی کرد...
+ من برادرشم.
- خوشبختانه آسیب جدی ندیدن. الانم حالشون بهتره. فقط باید استراحت کنن.
+ خیلی ممنون.
- خواهش میکنم.
دکتر رفت تو اتاق محمد تا معاینش کنه.
گوشیم زنگ خورد. سارا بود.
از اتاق فاصله گرفتم و جواب دادم.
+ سلام.
- سلام. خوبی؟
+ خوبم. تو خوبی؟
- منم خوبم. چی شد یهو رفتی؟ نگران شدم.
+ چیزی نیست. یه مسئله کاریِ. نگران نباش.
- آها. باشه. مواظب خودت باش.
+ تو هم همین طور. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشیو گذاشتم تو جیبم.
دکتر از اتاق محمد بیرون اومد.
رفتم تو اتاق...
#محمد
با صدا های بیرون، چشمامو باز کردم. رسول و دکتر دم در اتاق بودن و داشتن با هم حرف می زدن.
نگرانی تو چهره ی رسول، موج می زد.
دکتر به رسول گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
رسول جواب داد: من برادرشم.
لبخندی کنج لبم نشست.
خوش به حال من که همچین رفیقی دارم. رفیقی که مثلِ برادرمه و حتی از برادرمم بهم نزدیک تره.
دکتر اومد تو اتاق. معاینم کرد و گفت: واسه اینکه مطمئن بشیم جاییتون نشکسته، باید برین رادیولوژی.
سری به تایید تکون دادم و دکتر رفت.
رسول اومد تو اتاق و کنار تختم نشست...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_20
#محمد
- سلام آقا.
+ سلااااااام استاد رسول. خوبی؟
- چطور می تونم خوب باشم وقتی شما رو تو این وضعیت می بینم...
+ من که خوبم. چیزیم نیست.
- آقا رنگتون شده عینه گچِ دیوار. امکان داره خدایی نکرده جاییتون شکسته باشه. بعد میگین خوبین؟
+ رسول...
- جانم...
+ من شماره پلاک ماشینی که بهم زدو حفظ کردم. یادت باشه فردا حتما بهت بگم بزنی تو سیستم ببینیم صاحبش کیه. هر چند که حدس می زنم اونی که بهم زد، صاحب ماشین نیست.
- چشم. فقط من می تونم یه سوال بپرسم؟
+ آره، بپرس.
- الان خواستین بحث رو عوض کنین؟!
+ معلوم بود؟
- خییییلی.
هر دو خندیدیم.
- به نظرتون تصادف عمدی بود؟
+ آره...
پرستار اومد و گفت: آقا لطفا آماده شید برای رادیولوژی.
+ چشم.
با کمک رسول از تخت پایین اومدم و نشستم رو ویلچر...
.................
دکتر عکسا رو دید و گفت: خدا رو شکر هیچ گونه شکستگی ندارید. فقط باید استراحت کنید. البته امشب رو واسه اطمینان بیشتر مهمون ما هستید.
اصلا دلم نمی خواست بمونم...
از نظر خودم حالم خوب بود...
اما خب چاره ای نبود... باید می موندم...
.........
اثر آرام بخش داشت از بین می رفت...
دستم، پام، همه بدنم درد می کرد...
انگار رسولم متوجه حالم شد که گفت: آقا... آقا محمد خوبین؟
+ آره........ خوبم....
- من الان بر می گردم.
از اتاق بیرون رفت... می دونستم حرفمو باور نکرده...
گوشیم زنگ خورد. مجید بود. صدامو صاف کردم و جواب دادم...
+ سلام مجید جان.
- علیک سلام. محمد معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه. بابا مردیم از نگرانی.
+ برو یه جا که تنها باشی، تا بهت بگم.
چند ثانیه بعد گفت: الان تو حیاطم. کسی پیشم نیست. بگو.
+ خب........ راستش.... من تصادف کردم.... الان بیمارستانم...
صداش بالا رفت.
- تصادف...؟!
+ هیس.... آروم.... نمی خوام فاطمه و عزیز و عطیه چیزی بفهمن و نگران شن.
صداش پائین اومد.
- الان حالت چطوره؟
+ خدا رو شکر خوبم.
- کدوم بیمارستانی؟
+ چه فرقی می کنه؟
- خب بگو کدوم بیمارستانی من بیام پیشت.
+ آخه برادر من، این وقت شب می خوای به چه بهانه ای از خونه بزنی بیرون؟ نگران نباش. یکی از رفیقام پیشمه. فردا هم مرخص میشم. از طرف من، از خانما عذرخواهی کن. مجید اگه بفهمم چیزی بهشون گفتی، من می دونم با تو.
- خیل خب. باشه. چیزی نمیگم. مراقب خودت باش.
+ تو هم همین طور. امشب هم عطیه و عزیز نرن خونه. حتما خونه شما بمونن.
- قدمشون رو چشم. کاری نداری؟
+ نه. ممنون. یا علی.
- علی یارت...
#رسول
معلوم بود درد داره. اما مثل همیشه سعی داشت بروز نده...
رفتم پیشِ دکتر...
+ سلام.
- سلام. بفرمائید.
+ ببخشید، برادرم خیلی درد داره.
- خودشون گفتن؟!
- نگران نباشین. طبیعیه. دو سه روز اول بدنشون کوفتست و درد دارن... کم کم خوب میشن... البته به شرط اینکه استراحت کنن...
+ ممنون.
- خواهش می کنم.
برگشتم به اتاق.
داشت با تلفن حرف می زد...
تلفنش که تموم شد.
یکم با هم حرف زدیم. دکتر اومد و یه آرام بخش به سرمش تزریق کرد.
دردش کمتر شد و خوابید.
به سعید و فرشید و داوود خبر دادم تا واسه احتیاط بیان بیمارستان که اگه لازم بود، پوشش بدن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_21
#رسول
خیلی دلم می خواست بدونم کدوم نامردی آقا محمدو زیر گرفته. اگه میدونستم کیه و پیداش میکردم، زندهاش نمیذاشتم!
گوشیم زنگ خورد. سریع از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم.
+ سلام سعید!
- سلام، رسول ما الان بیمارستانیم. شما کدوم بخشین؟
+ به داوود بگو بیاد اورژانس، اتاق ۱۵ خودتم توی محوطهی بیمارستان بمون. به فرشید هم بگو بره نگهبانی، دوربینای این اطراف و محل تصادف رو چک کنن. شاید کسی رو فرستاده باشن اینجا و بخوان همهی ما رو شناسایی کنن! بهتره با هم نباشیم.
- باشه. راستی، آقامحمد چطوره؟
+ خداروشکر بهتره، خوابیده.
- خب خداروشکر. پس فعلا خداحافظ.
+ خداحافظ.
چند دقیقه بعد، داوود اومد.
+ سلام.
- سلام. خوبی؟
+ بد نیستم. تو چطوری؟
- وقتی گفتی آقا محمد تصادف کرده، حال هممون خیلی خراب شد. اصلا نفهمیدیم چطور خودمونو رسوندیم اینجا. تصادف عمدی بوده؟
+ به احتمال زیاد، آره.
- الان حالش چطوره؟
+ خیلی درد داشت. یه مسکن براش زدن. دردش کمتر شد. خوابید.
- مورد مشکوکی ندیدی؟
+ نه. به آقای عبدی گفتین؟
- آره. خیلیم نگران بودن. به فرشید گفتم باهاشون تماس بگیره تا از نگرانی دربیان.
گوشیم زنگ خورد. فرشید بود. جواب دادم.
+ جانم فرشید؟
- رسول جان من هیچی دستگیرم نشد.
+ چرا؟
- اون خیابونی که تصادف توش اتفاق افتاده، دوربین مداربسته نداشته. دوربینای بیمارستان و اطرافشو هم چک کردم. هیچ مورد مشکوکی ندیدم.
+ خب اون ماشین چی؟ همون ماشینی که زده به آقا محمد؟! مشخصاتشو بهم گفت. برات می فرستم. بیمارستان و خیابونای اطراف رو چک کن ببین می تونی پیداش کنی.
- باشه.
مشخصاتو براش فرستادم.
چند دقیقه بعد، تماس گرفت.
+ فرشید چی شد؟
- هیچ ردی ازش نیست.
نفس سنگینی کشیدم.
+ لعنتی...
- رسول آقا محمد بهتره؟
+ آره. خداروشکر بهتره. فردا صبح مرخص میشه.
- خداروشکر. من تو ماشینم. اگه کاری بود، خبرم کن.
+ باشه. خداحافظ.
- خداحافظ.
داوود تو اتاق محمد بود.
رو صندلی، رو به روی اتاق نشستم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم...
کمکم خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_22
#رسول
- رسول... رسول جان... رسووووللل... پاشو دیگه...
آروم چشمامو باز کردم. داوود کنارم نشسته بود...
+ سلام
- علیک سلام.
+ ساعت چنده؟!
- یه ربع به ۵ صبح
+ آقا محمد بیداره؟
- آره. از من و تو هم زودتر بیدار شد.
+ سعید و فرشید کجان؟
- فرستادمشون سایت.
+ آها.
- پاشو بریم نماز بخونیم، بعدم کارای ترخیص آقا محمدو انجام بدیم.
+ باشه.
آقا محمد به خاطر دردش، نمی تونست زیاد سر پا وایسه. واسه همینم نشسته نمازشو خوند.
بعد از نماز، کارای ترخیص آقا محمدو انجام دادیم...
#محمد
چشمامو باز کردم. ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه صبح بود.
داوود رو صندلی کنار تختم نشسته بود و خواب بود...
۱۵ دقیقه بعد، صدای اذان اومد. داوود بیدار شد.
- سلام آقا.
+ سلام داوود جان.
- بهترین؟
+ الحمدلله خوبم.
- درد ندارین؟
+ نه.
- مطمئنین دیگه؟!
+ بله.
- من برم دنبال رسول. بر می گردم.
داوود رفت.
گوشیمو برداشتم.
دیشب ساعت ۱ یک پیامک از طرف عطیه برام اومده بود.
- سلام. خوبی؟ فردا میای خونه؟
خواستم جواب بدم که داوود و رسول اومدن تو اتاق.
بعد از نماز کارای ترخیصمو انجام دادن.
داوود رفت تا ماشینو بیاره جلو در بیمارستان.
لنگان لنگان و با کمک رسول رفتیم سمت ماشین.
رسول درو برام باز کرد و آروم نشستم.
خیلی درد داشتم. دکتر گفته بود طبیعیه و باید استراحت کنم...
استراحت... این کلمه برام معنی نداشت... اصلا دوست نداشتم یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم... اعصابم خورد می شد...
..............
رسیدیم سایت.
همه بچه ها با دیدن من و رسول و داوود، به سمتمون اومدن.
سلام و احوال پرسی کردن و جوابشونو دادیم.
سعید گفت: آقا الان بهترین؟
+ شکر. خوبم.
- خدا رو شکر. خیلی نگرانتون بودیم.
لبخندی زدم.
فرشید گفت: آقا چهره ی راننده رو دیدین؟
+ نه. هم ماسک و عینک داشت، هم کلاه سرش بود.
رسول گفت: بچه ها، آقا محمد باید استراحت کنه ها. شما سر پا نگهش داشتین.
سعید در جوابش گفت: خودمون می دونیم آقای خود شیرین.
رسولم آروم گفت: من واسه تو یکی دارم.
+ الان که من اینجام، دارین واسه هم خط و نشون میکشین و شیطنت می کنین. اگه من برم خیر سرم استراحت کنم، چیکار می کنین؟
همه خندیدن.
داوود گفت: آقا شما برین نمازخونه استراحت کنین. خیالتون راحت. من خودم حواسم بهشون هست.
رسول گفت: هِه... آقا رو...... یکی باید حواسش به تو باشه.
+ اینو راست میگه.
همه خندیدیم.
به سختی از پله ها بالا رفتم. وارد نماز خونه شدم. فقط حسین و مصطفی تو نمازخونه بودن و هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن.
لباسام همش خاکی و خونی بود. عوضشون کردم و دراز کشیدم.
انگار این درد لعنتی ول کن نبود...
چشمامو بستم.
نفهمیدم کی خوابم برد...
.................
چشمامو باز کردم. دیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_23
#محمد
دیدم آقای عبدی کنارم نشستن.
خواستم بلند شم که نزاشتن.
به سختی دو زانو نشستم. خیلی درد داشتم.
+ سلام آقا.
- سلام محمد جان. بهتری؟
+ الحمدلله. خوبم.
- خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم.
انگار متوجه دردم شدن که گفتن: محمد جان، نباید به پات فشار بیاری. پاتو دراز کن. راحت باش.
پامو دراز کردم و گفتم: شرمنده آقا.
لبخندی زدن و گفتن: دشمنت شرمنده.
غیر از من و آقای عبدی، کسی تو نمازخونه نبود.
یه جور خاصی نگام می کردن.
+ چیزی شده آقا؟
- تا حالا بهت نگفتم..... اما الان میگم. راستش..... هر وقت تو رو می بینم، یاد مهدی میفتم.
لبخندی زدم.
مهدی تنها پسر آقای عبدی بود که واسه دفاع از حرم حضرت زینب (س) رفته بود سوریه و شهید شده بود... خوش به سعادتش...
وقتی مهدی شهید شد، آقای عبدی خیلی شکسته شدن... خیلی...
منم هر وقت آقای عبدی رو می بینم، یاد پدرم میفتم.
- بار اولی که مهدی می خواست بره سوریه، از دستش عصبانی شدم. چون بدون اینکه به من بگه، واسه رفتن اقدام کرده بود. اتفاقی یکی از فرم هایی که پر کرده بود رو تو اتاقش دیدم و فهمیدم می خواد بره. خیلی از دستش ناراحت بودم...
فقط ۲۰ سالش بود. تو دانشگاهشون از همه لحاظ، نمونه بود.
بهش گفتم: آخه پسر، مگه تو چند سالته که می خوای بری سوریه و بجنگی؟!
به آرومی و با همون لبخند همیشگیش گفت: مگه حضرت قاسم (ع) یا حضرت علی اکبر (ع) چند سالشون بود که واسه حفظ جون بقیه جنگیدن و شهید شدن؟
راست می گفت... از خودم خجالت کشیدم...
۲ روز بعدش رفت سوریه و یک ماه بعد برگشت.
یک هفته موند و بعدم دوباره برگشت سوریه.
بار آخری که از سوریه برگشت، مجروح شده بود. خیلی نگرانش بودم. تا صبح بالا سرش نشستم و یه دل سیر، نگاش کردم...
محمد: اشک تو چشماشون جمع شده بود... مثلِ من... با بغض، ادامه دادن...
- ۲ روز بعد، با اینکه هنوز کامل خوب نشده بود، رفت سوریه.
قبل از رفتنش صدام زد و گفت: بابا جان... گفتم: جانم؟ گفت: می خوام بهم قول بدی حلالم کنی و از ته دلت به رفتنم راضی باشی و برام دعا کنی مثل امام حسین (ع) شهید بشم...
انگار می دونست دیگه بر نمی گرده...
محکم بغلش کردم. هر دو گریه می کردیم. گفتم: راضی ام بابا. راضیِ راضی...
یک هفته بعد، رفیقش، خبر شهادتشو آورد...
یک ماه بعد هم، پیکرشو آوردن...
مثل امام حسین (ع) شهید شده بود و سر در بدن نداشت...
به آرزوش رسید...
محمد: به خودم اومدم... منم مثلِ آقای عبدی گریه می کردم...
بغلشون کردم...
کاش منم سعادت داشته باشم و شهید شم...
بی صدا تو آغوش هم اشک ریختیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_24
#عطیه
ساعت ۶ عصر بود و محمد هنوز نیومده بود. منتظر بودیم بیاد تا بریم خونه فاطمه و آقا مجید.
گوشیشم جواب نمی داد. خیلی از دستش کُفری بودم.
امروز تولد فاطمه بود. مثلا قرار بود زود بریم و سوپرایزش کنیم.
بالاخره بعد از چند بار زنگ زدن، جواب داد و گفت خودش میاد.
من و عزیز هم رفتیم.
ساعت ۷ و نیم شب بود... اما محمد هنوز نیومده بود... خیلی از دستش عصبانی بودم...
ساعت ۸ شد... گوشیش خاموش بود... کم کم عصبانیت، جاشو به دلشوره داد...
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم.
فاطمه و عزیز هم، دست کمی از من نداشتن؛ اما بروز نمی دادن...
سرم درد می کرد... می دونستم به خاطر نگرانیه...
فاطمه کنارم نشست و دستمو گرفت.
- عطیه جان... خوبی؟
سرمو به علامت آره تکون دادم.
- آخه رنگت پریده. دستاتم یخ کردن...
می خوای بریم دکتر؟
+ نه، چیزی نیست... فقط.... نگرانم...
- قربونت برم. استرس و نگرانی نه واسه خودت خوبه، نه واسه این بچه.
+ دست خودم نیست... دلم شور می زنه...
- حتما کارش طول کشیده که نتونسته بیاد...
صدای آقا مجید اومد.
- علیک سلام. محمد معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟ بابا مردیم از نگرانی.
مثل برق از جام پریدم.
آقا مجید رفت تو حیاط.
انگار صداشو شنیدم که گفت: تصادف...
بعد صداش پائین اومد و دیگه متوجه حرفاشون نشدم...
چند دقیقه بعد، آقا مجید اومد داخل.
فاطمه پرسید: چی گفت؟
آقا مجید: کی؟!
فاطمه: محمد دیگه...
آقا مجید: آها...... گفت.... از طرفش.... از همگی عذرخواهی کنم.... کارش طول کشیده، نتونسته بیاد....از شانسش گوشیشم خاموش شده و نتونسته خبر بده...
عزیز نفس راحتی کشید.
فاطمه اومد کنارم و با لبخند گفت: دیدی الکی نگران بودی؟
لبخندی زدم.
نمی دونم چرا.... اما نمی تونستم حرف اقا مجیدو باور کنم. حس می کردم یه چیزی رو اَزمون مخفی کرده...
خواستیم برگردیم خونه که آقا مجید مانع شد و با اصرار های فاطمه قرار شد شب هم بمونیم.
.............
ساعت ۱ شب بود.... فکرم خیلی مشغول بود و خوابم نمی برد... خیلی نگران محمد بودم...
گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم، اما جواب نداد....
با خودم گفتم حتما خوابیده....
چشمامو بستم و با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh