حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_18
#محمد
آروم چشمامو باز کردم.
دکتر بالا سرم بود.
- صدای منو می شنوین؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
- می تونید صحبت کنید؟
+ ب..... بله....
- یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟
خیلی بی حال بودم. بریده بریده حرف می زدم.
+ داشتم..... از...... خیابون.... رد می شدم.... که... یه ماشین..... زد بهم.... بقیشو.... یادم نیست....
- سردرد، سرگیجه، حالت تهوع ندارین؟
+ فقط.... یکم..... سرم... درد می کنه...
- مشکلی نیست. بعد از تصادف، طبیعیه. خیلی شانس آوردین. خدا بهتون رحم کرده ماشینی که بهتون زده، قبلش ترمز کرده و سرعتش پائین اومده.
الان پاتون درد نمی کنه؟
+ یکم درد داره...
- میگم براتون آرام بخش تزریق کنن. فعلا استراحت کنین. من دوباره میام بهتون سر می زنم.
+ ممنون.
- خواهش می کنم.
دکتر رفت.
پرستار اومد و برام سرم وصل کرد.
پامو پانسمان کرده بودن و واسه دستم آتل بسته بودن.
گوشیمو از روی میز کنار تخت، برداشتم.
خاموش شده بود. روشنش کردم.
یا خدا... ۲۰ تماس بی پاسخ از عطیه، ۱۰ تا از مجید، ۱۵ تا از فاطمه... ساعت ۸ بود. من قرار بود ساعت ۷ خونه مجید و فاطمه باشم. حتما خیلی نگران شدن.
با مجید تماس گرفتم. خاموش بود.
نمی خواستم عزیز و عطیه و فاطمه چیزی بفهمن و نگران شن.
دو دل بودم که به رسول زنگ بزنم یا نه.
دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.
بعد از ۲ بوق، جواب داد...
- سلام آقا محمد.
+ سلام رسول جان. خوبی؟
- ممنون آقا. شما خوبین؟
درد داشتم، اما واسه اینکه نگران نشه گفتم: منم خوبم.
- مطمئنید؟
+ آره. چطور؟
- آخه صداتون یه جوریه.
+ یه ذره خستم.
- اقا چیزی شده که الان زنگ زدین؟
+ رسول تو الان کجایی؟
- خونم آقا. چطور؟
+ می تونی بیای بیمارستان؟
با نگرانی گفت: یا خدا.... بیمارستان چرا؟ اتفاقی افتاده؟
+ یه تصادف جزئی کردم.
- یا ابوالفضل... الان... الان خوبین؟
+ آره خوبم. گفتم که... یه تصادف جزئی بوده...
- من همین الان میام. فقط، کدوم بیمارستانین؟
+ بیمارستان............
- زود خودم رو میرسونم آقا؛
+ ممنون. خداحافظ.
- خداحافظ.
با مجید تماس گرفتم. هنوزم خاموشه. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...
#رسول
آقا محمد بهم زنگ زد و گفت تصادف کرده. دنیا رو سرم خراب شد... سریع رفتم بیمارستان، تا برسم، هزار بار مردم و زنده شدم.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائید.
+ یه آقایی تصادف کردن. آوردنشون اینجا. می خواستم بدونم کدوم بخشن؟!
- اسمشون؟
+ محمد حسنی.
- بردنشون اورژانس. انتهای راه رو. سمت راست. اتاق ۱۵.
+ ممنون.
رفتم همون جایی که پرستار گفت و اتاق ۱۵ رو پیدا کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_19
#رسول
آروم در اتاقو باز کردم...
آخ خدا...
الهی بمیرم براش...
پاشو پانسمان کرده بودن و واسه دستش آتل بسته بودن...
رنگش پریده بود...
براش سرم وصل کرده بودن...
ساعد دستشو گذاشته بود رو سرش...
چشماش بسته بودن...
خواب بود...
اشک تو چشمام جمع شد...
حاضر بودم بمیرم، اما اینجا و تو این وضعیت نبینمش...
دستی رو شونم نشست...
برگشتم عقب...
دکتر بود...
- سلام.
+ سلام. حالش چطوره؟
- شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
یاد پرونده ی گاندو۲ افتادم. وقتی تصادف کردم، محمد اومد بیمارستان و خودشو برادرم معرفی کرد...
+ من برادرشم.
- خوشبختانه آسیب جدی ندیدن. الانم حالشون بهتره. فقط باید استراحت کنن.
+ خیلی ممنون.
- خواهش میکنم.
دکتر رفت تو اتاق محمد تا معاینش کنه.
گوشیم زنگ خورد. سارا بود.
از اتاق فاصله گرفتم و جواب دادم.
+ سلام.
- سلام. خوبی؟
+ خوبم. تو خوبی؟
- منم خوبم. چی شد یهو رفتی؟ نگران شدم.
+ چیزی نیست. یه مسئله کاریِ. نگران نباش.
- آها. باشه. مواظب خودت باش.
+ تو هم همین طور. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشیو گذاشتم تو جیبم.
دکتر از اتاق محمد بیرون اومد.
رفتم تو اتاق...
#محمد
با صدا های بیرون، چشمامو باز کردم. رسول و دکتر دم در اتاق بودن و داشتن با هم حرف می زدن.
نگرانی تو چهره ی رسول، موج می زد.
دکتر به رسول گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
رسول جواب داد: من برادرشم.
لبخندی کنج لبم نشست.
خوش به حال من که همچین رفیقی دارم. رفیقی که مثلِ برادرمه و حتی از برادرمم بهم نزدیک تره.
دکتر اومد تو اتاق. معاینم کرد و گفت: واسه اینکه مطمئن بشیم جاییتون نشکسته، باید برین رادیولوژی.
سری به تایید تکون دادم و دکتر رفت.
رسول اومد تو اتاق و کنار تختم نشست...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_20
#محمد
- سلام آقا.
+ سلااااااام استاد رسول. خوبی؟
- چطور می تونم خوب باشم وقتی شما رو تو این وضعیت می بینم...
+ من که خوبم. چیزیم نیست.
- آقا رنگتون شده عینه گچِ دیوار. امکان داره خدایی نکرده جاییتون شکسته باشه. بعد میگین خوبین؟
+ رسول...
- جانم...
+ من شماره پلاک ماشینی که بهم زدو حفظ کردم. یادت باشه فردا حتما بهت بگم بزنی تو سیستم ببینیم صاحبش کیه. هر چند که حدس می زنم اونی که بهم زد، صاحب ماشین نیست.
- چشم. فقط من می تونم یه سوال بپرسم؟
+ آره، بپرس.
- الان خواستین بحث رو عوض کنین؟!
+ معلوم بود؟
- خییییلی.
هر دو خندیدیم.
- به نظرتون تصادف عمدی بود؟
+ آره...
پرستار اومد و گفت: آقا لطفا آماده شید برای رادیولوژی.
+ چشم.
با کمک رسول از تخت پایین اومدم و نشستم رو ویلچر...
.................
دکتر عکسا رو دید و گفت: خدا رو شکر هیچ گونه شکستگی ندارید. فقط باید استراحت کنید. البته امشب رو واسه اطمینان بیشتر مهمون ما هستید.
اصلا دلم نمی خواست بمونم...
از نظر خودم حالم خوب بود...
اما خب چاره ای نبود... باید می موندم...
.........
اثر آرام بخش داشت از بین می رفت...
دستم، پام، همه بدنم درد می کرد...
انگار رسولم متوجه حالم شد که گفت: آقا... آقا محمد خوبین؟
+ آره........ خوبم....
- من الان بر می گردم.
از اتاق بیرون رفت... می دونستم حرفمو باور نکرده...
گوشیم زنگ خورد. مجید بود. صدامو صاف کردم و جواب دادم...
+ سلام مجید جان.
- علیک سلام. محمد معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه. بابا مردیم از نگرانی.
+ برو یه جا که تنها باشی، تا بهت بگم.
چند ثانیه بعد گفت: الان تو حیاطم. کسی پیشم نیست. بگو.
+ خب........ راستش.... من تصادف کردم.... الان بیمارستانم...
صداش بالا رفت.
- تصادف...؟!
+ هیس.... آروم.... نمی خوام فاطمه و عزیز و عطیه چیزی بفهمن و نگران شن.
صداش پائین اومد.
- الان حالت چطوره؟
+ خدا رو شکر خوبم.
- کدوم بیمارستانی؟
+ چه فرقی می کنه؟
- خب بگو کدوم بیمارستانی من بیام پیشت.
+ آخه برادر من، این وقت شب می خوای به چه بهانه ای از خونه بزنی بیرون؟ نگران نباش. یکی از رفیقام پیشمه. فردا هم مرخص میشم. از طرف من، از خانما عذرخواهی کن. مجید اگه بفهمم چیزی بهشون گفتی، من می دونم با تو.
- خیل خب. باشه. چیزی نمیگم. مراقب خودت باش.
+ تو هم همین طور. امشب هم عطیه و عزیز نرن خونه. حتما خونه شما بمونن.
- قدمشون رو چشم. کاری نداری؟
+ نه. ممنون. یا علی.
- علی یارت...
#رسول
معلوم بود درد داره. اما مثل همیشه سعی داشت بروز نده...
رفتم پیشِ دکتر...
+ سلام.
- سلام. بفرمائید.
+ ببخشید، برادرم خیلی درد داره.
- خودشون گفتن؟!
- نگران نباشین. طبیعیه. دو سه روز اول بدنشون کوفتست و درد دارن... کم کم خوب میشن... البته به شرط اینکه استراحت کنن...
+ ممنون.
- خواهش می کنم.
برگشتم به اتاق.
داشت با تلفن حرف می زد...
تلفنش که تموم شد.
یکم با هم حرف زدیم. دکتر اومد و یه آرام بخش به سرمش تزریق کرد.
دردش کمتر شد و خوابید.
به سعید و فرشید و داوود خبر دادم تا واسه احتیاط بیان بیمارستان که اگه لازم بود، پوشش بدن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_21
#رسول
خیلی دلم می خواست بدونم کدوم نامردی آقا محمدو زیر گرفته. اگه میدونستم کیه و پیداش میکردم، زندهاش نمیذاشتم!
گوشیم زنگ خورد. سریع از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم.
+ سلام سعید!
- سلام، رسول ما الان بیمارستانیم. شما کدوم بخشین؟
+ به داوود بگو بیاد اورژانس، اتاق ۱۵ خودتم توی محوطهی بیمارستان بمون. به فرشید هم بگو بره نگهبانی، دوربینای این اطراف و محل تصادف رو چک کنن. شاید کسی رو فرستاده باشن اینجا و بخوان همهی ما رو شناسایی کنن! بهتره با هم نباشیم.
- باشه. راستی، آقامحمد چطوره؟
+ خداروشکر بهتره، خوابیده.
- خب خداروشکر. پس فعلا خداحافظ.
+ خداحافظ.
چند دقیقه بعد، داوود اومد.
+ سلام.
- سلام. خوبی؟
+ بد نیستم. تو چطوری؟
- وقتی گفتی آقا محمد تصادف کرده، حال هممون خیلی خراب شد. اصلا نفهمیدیم چطور خودمونو رسوندیم اینجا. تصادف عمدی بوده؟
+ به احتمال زیاد، آره.
- الان حالش چطوره؟
+ خیلی درد داشت. یه مسکن براش زدن. دردش کمتر شد. خوابید.
- مورد مشکوکی ندیدی؟
+ نه. به آقای عبدی گفتین؟
- آره. خیلیم نگران بودن. به فرشید گفتم باهاشون تماس بگیره تا از نگرانی دربیان.
گوشیم زنگ خورد. فرشید بود. جواب دادم.
+ جانم فرشید؟
- رسول جان من هیچی دستگیرم نشد.
+ چرا؟
- اون خیابونی که تصادف توش اتفاق افتاده، دوربین مداربسته نداشته. دوربینای بیمارستان و اطرافشو هم چک کردم. هیچ مورد مشکوکی ندیدم.
+ خب اون ماشین چی؟ همون ماشینی که زده به آقا محمد؟! مشخصاتشو بهم گفت. برات می فرستم. بیمارستان و خیابونای اطراف رو چک کن ببین می تونی پیداش کنی.
- باشه.
مشخصاتو براش فرستادم.
چند دقیقه بعد، تماس گرفت.
+ فرشید چی شد؟
- هیچ ردی ازش نیست.
نفس سنگینی کشیدم.
+ لعنتی...
- رسول آقا محمد بهتره؟
+ آره. خداروشکر بهتره. فردا صبح مرخص میشه.
- خداروشکر. من تو ماشینم. اگه کاری بود، خبرم کن.
+ باشه. خداحافظ.
- خداحافظ.
داوود تو اتاق محمد بود.
رو صندلی، رو به روی اتاق نشستم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم...
کمکم خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_22
#رسول
- رسول... رسول جان... رسووووللل... پاشو دیگه...
آروم چشمامو باز کردم. داوود کنارم نشسته بود...
+ سلام
- علیک سلام.
+ ساعت چنده؟!
- یه ربع به ۵ صبح
+ آقا محمد بیداره؟
- آره. از من و تو هم زودتر بیدار شد.
+ سعید و فرشید کجان؟
- فرستادمشون سایت.
+ آها.
- پاشو بریم نماز بخونیم، بعدم کارای ترخیص آقا محمدو انجام بدیم.
+ باشه.
آقا محمد به خاطر دردش، نمی تونست زیاد سر پا وایسه. واسه همینم نشسته نمازشو خوند.
بعد از نماز، کارای ترخیص آقا محمدو انجام دادیم...
#محمد
چشمامو باز کردم. ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه صبح بود.
داوود رو صندلی کنار تختم نشسته بود و خواب بود...
۱۵ دقیقه بعد، صدای اذان اومد. داوود بیدار شد.
- سلام آقا.
+ سلام داوود جان.
- بهترین؟
+ الحمدلله خوبم.
- درد ندارین؟
+ نه.
- مطمئنین دیگه؟!
+ بله.
- من برم دنبال رسول. بر می گردم.
داوود رفت.
گوشیمو برداشتم.
دیشب ساعت ۱ یک پیامک از طرف عطیه برام اومده بود.
- سلام. خوبی؟ فردا میای خونه؟
خواستم جواب بدم که داوود و رسول اومدن تو اتاق.
بعد از نماز کارای ترخیصمو انجام دادن.
داوود رفت تا ماشینو بیاره جلو در بیمارستان.
لنگان لنگان و با کمک رسول رفتیم سمت ماشین.
رسول درو برام باز کرد و آروم نشستم.
خیلی درد داشتم. دکتر گفته بود طبیعیه و باید استراحت کنم...
استراحت... این کلمه برام معنی نداشت... اصلا دوست نداشتم یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم... اعصابم خورد می شد...
..............
رسیدیم سایت.
همه بچه ها با دیدن من و رسول و داوود، به سمتمون اومدن.
سلام و احوال پرسی کردن و جوابشونو دادیم.
سعید گفت: آقا الان بهترین؟
+ شکر. خوبم.
- خدا رو شکر. خیلی نگرانتون بودیم.
لبخندی زدم.
فرشید گفت: آقا چهره ی راننده رو دیدین؟
+ نه. هم ماسک و عینک داشت، هم کلاه سرش بود.
رسول گفت: بچه ها، آقا محمد باید استراحت کنه ها. شما سر پا نگهش داشتین.
سعید در جوابش گفت: خودمون می دونیم آقای خود شیرین.
رسولم آروم گفت: من واسه تو یکی دارم.
+ الان که من اینجام، دارین واسه هم خط و نشون میکشین و شیطنت می کنین. اگه من برم خیر سرم استراحت کنم، چیکار می کنین؟
همه خندیدن.
داوود گفت: آقا شما برین نمازخونه استراحت کنین. خیالتون راحت. من خودم حواسم بهشون هست.
رسول گفت: هِه... آقا رو...... یکی باید حواسش به تو باشه.
+ اینو راست میگه.
همه خندیدیم.
به سختی از پله ها بالا رفتم. وارد نماز خونه شدم. فقط حسین و مصطفی تو نمازخونه بودن و هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن.
لباسام همش خاکی و خونی بود. عوضشون کردم و دراز کشیدم.
انگار این درد لعنتی ول کن نبود...
چشمامو بستم.
نفهمیدم کی خوابم برد...
.................
چشمامو باز کردم. دیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_23
#محمد
دیدم آقای عبدی کنارم نشستن.
خواستم بلند شم که نزاشتن.
به سختی دو زانو نشستم. خیلی درد داشتم.
+ سلام آقا.
- سلام محمد جان. بهتری؟
+ الحمدلله. خوبم.
- خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم.
انگار متوجه دردم شدن که گفتن: محمد جان، نباید به پات فشار بیاری. پاتو دراز کن. راحت باش.
پامو دراز کردم و گفتم: شرمنده آقا.
لبخندی زدن و گفتن: دشمنت شرمنده.
غیر از من و آقای عبدی، کسی تو نمازخونه نبود.
یه جور خاصی نگام می کردن.
+ چیزی شده آقا؟
- تا حالا بهت نگفتم..... اما الان میگم. راستش..... هر وقت تو رو می بینم، یاد مهدی میفتم.
لبخندی زدم.
مهدی تنها پسر آقای عبدی بود که واسه دفاع از حرم حضرت زینب (س) رفته بود سوریه و شهید شده بود... خوش به سعادتش...
وقتی مهدی شهید شد، آقای عبدی خیلی شکسته شدن... خیلی...
منم هر وقت آقای عبدی رو می بینم، یاد پدرم میفتم.
- بار اولی که مهدی می خواست بره سوریه، از دستش عصبانی شدم. چون بدون اینکه به من بگه، واسه رفتن اقدام کرده بود. اتفاقی یکی از فرم هایی که پر کرده بود رو تو اتاقش دیدم و فهمیدم می خواد بره. خیلی از دستش ناراحت بودم...
فقط ۲۰ سالش بود. تو دانشگاهشون از همه لحاظ، نمونه بود.
بهش گفتم: آخه پسر، مگه تو چند سالته که می خوای بری سوریه و بجنگی؟!
به آرومی و با همون لبخند همیشگیش گفت: مگه حضرت قاسم (ع) یا حضرت علی اکبر (ع) چند سالشون بود که واسه حفظ جون بقیه جنگیدن و شهید شدن؟
راست می گفت... از خودم خجالت کشیدم...
۲ روز بعدش رفت سوریه و یک ماه بعد برگشت.
یک هفته موند و بعدم دوباره برگشت سوریه.
بار آخری که از سوریه برگشت، مجروح شده بود. خیلی نگرانش بودم. تا صبح بالا سرش نشستم و یه دل سیر، نگاش کردم...
محمد: اشک تو چشماشون جمع شده بود... مثلِ من... با بغض، ادامه دادن...
- ۲ روز بعد، با اینکه هنوز کامل خوب نشده بود، رفت سوریه.
قبل از رفتنش صدام زد و گفت: بابا جان... گفتم: جانم؟ گفت: می خوام بهم قول بدی حلالم کنی و از ته دلت به رفتنم راضی باشی و برام دعا کنی مثل امام حسین (ع) شهید بشم...
انگار می دونست دیگه بر نمی گرده...
محکم بغلش کردم. هر دو گریه می کردیم. گفتم: راضی ام بابا. راضیِ راضی...
یک هفته بعد، رفیقش، خبر شهادتشو آورد...
یک ماه بعد هم، پیکرشو آوردن...
مثل امام حسین (ع) شهید شده بود و سر در بدن نداشت...
به آرزوش رسید...
محمد: به خودم اومدم... منم مثلِ آقای عبدی گریه می کردم...
بغلشون کردم...
کاش منم سعادت داشته باشم و شهید شم...
بی صدا تو آغوش هم اشک ریختیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_24
#عطیه
ساعت ۶ عصر بود و محمد هنوز نیومده بود. منتظر بودیم بیاد تا بریم خونه فاطمه و آقا مجید.
گوشیشم جواب نمی داد. خیلی از دستش کُفری بودم.
امروز تولد فاطمه بود. مثلا قرار بود زود بریم و سوپرایزش کنیم.
بالاخره بعد از چند بار زنگ زدن، جواب داد و گفت خودش میاد.
من و عزیز هم رفتیم.
ساعت ۷ و نیم شب بود... اما محمد هنوز نیومده بود... خیلی از دستش عصبانی بودم...
ساعت ۸ شد... گوشیش خاموش بود... کم کم عصبانیت، جاشو به دلشوره داد...
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم.
فاطمه و عزیز هم، دست کمی از من نداشتن؛ اما بروز نمی دادن...
سرم درد می کرد... می دونستم به خاطر نگرانیه...
فاطمه کنارم نشست و دستمو گرفت.
- عطیه جان... خوبی؟
سرمو به علامت آره تکون دادم.
- آخه رنگت پریده. دستاتم یخ کردن...
می خوای بریم دکتر؟
+ نه، چیزی نیست... فقط.... نگرانم...
- قربونت برم. استرس و نگرانی نه واسه خودت خوبه، نه واسه این بچه.
+ دست خودم نیست... دلم شور می زنه...
- حتما کارش طول کشیده که نتونسته بیاد...
صدای آقا مجید اومد.
- علیک سلام. محمد معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟ بابا مردیم از نگرانی.
مثل برق از جام پریدم.
آقا مجید رفت تو حیاط.
انگار صداشو شنیدم که گفت: تصادف...
بعد صداش پائین اومد و دیگه متوجه حرفاشون نشدم...
چند دقیقه بعد، آقا مجید اومد داخل.
فاطمه پرسید: چی گفت؟
آقا مجید: کی؟!
فاطمه: محمد دیگه...
آقا مجید: آها...... گفت.... از طرفش.... از همگی عذرخواهی کنم.... کارش طول کشیده، نتونسته بیاد....از شانسش گوشیشم خاموش شده و نتونسته خبر بده...
عزیز نفس راحتی کشید.
فاطمه اومد کنارم و با لبخند گفت: دیدی الکی نگران بودی؟
لبخندی زدم.
نمی دونم چرا.... اما نمی تونستم حرف اقا مجیدو باور کنم. حس می کردم یه چیزی رو اَزمون مخفی کرده...
خواستیم برگردیم خونه که آقا مجید مانع شد و با اصرار های فاطمه قرار شد شب هم بمونیم.
.............
ساعت ۱ شب بود.... فکرم خیلی مشغول بود و خوابم نمی برد... خیلی نگران محمد بودم...
گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم، اما جواب نداد....
با خودم گفتم حتما خوابیده....
چشمامو بستم و با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_25
#محمد
آقای عبدی رفتن اتاقشون. حسین و مصطفی هم رفتن به کاراشون برسن.
یهو یاد پیام عطیه افتادم.
به کل فراموش کردم جوابشو بدم.
حتما خیلی نگران شده.
فقط من تو نمازخونه بودم.
از فرصت استفاده کردم و گوشیمو برداشتم تا باهاش تماس بگیرم.
شمارشو گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد و صداش تو گوشم پیچید...
- الو...
+ سلاااام عطیه بانو..
- علیک سلاااام... آقا محمد... خوبی؟
+ شما خوب باشین، منم خوبم.
- چه خبر؟
+ هیچی، سلامتی. شما چه خبر؟!
- ما هم هیچی. سلامتی.
چند ثانیه مکث کرد و بعدش گفت: محمد یه چیزی بپرسم، راستشو میگی؟
+ بستگی داره چی بپرسی.
- اِ..... اذیت نکن دیگه...
خندیدم.
+ حالا تو بپرس...
- دیروز چرا نیومدی؟!
می دونستم می خواد اینو بپرسه...
+ معذرت می خوام. یه کاری برام پیش اومد... نتونستم بیام... به مجید زنگ زدم... بهتون نگفت؟
- چرا.... گفتن. نمی دونم چرا.... اما.... نتونستم حرفشونو باور کنم.
+ راست گفته.
- یعنی هیج اتفاقی نیفتاده؟!
+ نه... حتی اگه اتفاقی هم بیفته، شما نباید نگران باشی... چون اولا نگرانی واسه خودت و اون فسقلی خوب نیست و دوما، بادمجون بم، آفت نداره...
- بادمجون یعنی چی؟ شما حق نداری به پدر بچه ی من توهین کنی ها... گفته باشم...
با صدایی که خنده توش موج می زد گفتم: آهااا..... یعنی الان بهتون بر خورد که پدر بچه تونو بادمجون خطاب کردم؟
- بله... من رو پدر بچم حساسم...
+ حق داری... چون منم رو مادر بچم حساسم..
هر دو خندیدیم.
- امروز میای خونه؟
+ آره. یه ۱ ساعت دیگه میام.
- باشه. پس منتظرتم.
+ چیزی لازم نداری سر راه که میام، بگیرم؟
- نه. همه چی داریم. مراقب خودت باش.
+ تو هم همین طور.
- یا علی...
+ علی یارت...
موندم با این وضع پام، چه جوری برم خونه...
سعید وارد نمازخونه شد...
اومد و کنارم نشست...
- آقا پاتون بهتره؟
+ الحمدلله... بهتره.
- خدا رو شکر.
+ سعید...
- جانم...
+ چیزی شده؟
- نه آقا. چطور؟
+ چند روزه تو خودتی.
- چیزی نیست...
+ کی اینطور... حالا دیگه مطمئن شدم یه چیزی هست...
- خب..... راستش..... من..... به یه..... دختر خانمی...... علاقمند شدم...
لبخندی زدم.
+ عه..... به سلامتی... پس یه عروسی افتادیم....
لبخندی زد و سرشو پائین انداخت...
+ اوه اوه... چه داماد خجالتیی...
حالا این خانم خوشبخت کی هست؟
- دوست و همکار ساراست... چند بار که رفتم بیمارستان سارا رو ببینم، ایشون هم اونجا شیفت بودن... چندبار هم که رفتم دنبال سارا، ایشون رو هم رسوندیم خونشون.
+ آها.... مبارک باشه... میگم سعید... اون کراوات خوشگله رو هنوز داری؟
سرشو بالا آورد.
حسابی پکر شد.
- عه... آقا محمد.....
+ به خاطر خودت گفتم... خوشتیپ تر میشی... گفتم شاید لازمت بشه...
خندیدم. خودشم خندش گرفته بود.
+ خب برادر من، اینکه ناراحتی نداره.
- آخه..... موضوع فقط این نیست.... یه مشکل اساسی هست...
+ چه مشکلی؟!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_26
#محمد
+ چه مشکلی؟!
- پدر و مادرشون با ازدواج ما مخالفن...
+ ای بابا... خب دلیل مخالفتشون چیه؟!
- میگن ما دختر به غریبه نمیدیم...
+ مگه همه ی کسایی که با هم ازدواج می کنن، با هم نسبتی دارن؟!
- نمی دونم آقا... احساس می کنم دارن بهانه میارن و کلا از من خوششون نمیاد...
+ آخه مگه چیکار کردی که از تو خوششون نمیاد؟ پسر به این خوبی...
- ممنون آقا... شما لطف دارین.
+ واقعیته سعید جان... تو از همه لحاظ، درجه یکی...
- نمی دونم.... تازه یک مشکل دیگه هم هست...
+ باز چه مشکلی؟!
- نرگس خانم.... خواستگار داره...
+ خودش پسره رو دوست داره؟!
- پسر عموشه... اون طور که سارا فهمیده بود، علاقه ای بهش نداره...
+ این به نفع توعه... ناراحت نباش... خدا بزرگه... ان شاءالله درست میشه..
- ان شاءالله.
+ فقط اینو هرگز فراموش نکن... واسه رسیدن به خواستت، باید بجنگی... پس بجنگ و پا پس نکش...
- چشم آقا.
دستمو به دیوار تکیه دادم و آروم بلند شدم.
- آقا فضولی نباشه... جایی میرین؟!
+ آره، یه سر میرم خونه...
- خب من میرسونمتون.
+ زحمتت میشه.
- نه آقا. چه زحمتی؟ شما رحمتی...
با کمک سعید کاپشنمو پوشیدم و آروم از پله ها پائین رفتیم...
از همه خداحافظی کردیم.
رسول صدام زد.
-آقا محمد...
به سعید گفتم بره و ماشینو روشن کنه.
رفتم سمتش...
+ بله؟
- آقا اطلاعات صاحب اون ماشینی که بهتون زد رو پیدا کردم.
+ آفرین.
- مخلصیم...
+ خب... بگو...
- آقا ماشین سرقتیه.
+ عجب.... حدس می زدم.
اطلاعات و عکس صاحب ماشینو آورد روسیستم.
+ رحیم کرمی. متولد ۱۳۴۵/۱۱/۹ در تهران. کارمند بانک بوده و ۲ سال پیش بازنشست شده. هیچ گونه سابقه ی کیفری نداره. یک هفته پیش هم گزارش سرقت ماشینشو داده. کلا ربطی به پرونده نداره. فقط ماشینشو دزدیدن و باهاش شما رو زیر گرفتن.
+ دستت درد نکنه رسول جان. خسته نباشی.
- ممنون آقا. مخلصم.
+ اگه چیز دیگه ای پیدا کردی، خبرم کن.
- چشم.
+ چشمت بیبلا
- راستی آقا.... پاتون بهتره؟!
+ الحمدالله. بهتره.
- خدا رو شکر.
+ کارت تموم شد، حتما یه سر برو خونتون.
- چشم.
+ یا علی.
- علی یارتون.
رفتم تو پارکینگ.
سعید تو ماشین منتظرم بود.
نشستم.
رفت سمت خونه.
آتل دستمو باز کردم.
- آقا چرا بازش می کنید؟
+ با این وضع برم خونه، میفهمن یه چیزی شده، نگران میشن.
- یعنی بهشون نگفتین تصادف کردین؟!
+ نه. نمی خواستم بیخودی نگران شن.
- آقا شما به فکر همه هستین، جز خودتون...
لبخندی زدم.
...............
۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم.
از سعید تشکر کردم کردم و تعارف کردم بیاد تو.
تشکر کرد و گفت میره یه سر به خونشون بزنه.
با اینکه سخت بود، اما سعی کردم پام نلنگه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_27
#محمد
عزیز و عطیه کنار حوض نشسته بودن و گرم صحبت بودن.
درد داشتم. اما به روی خودم نیاوردم. مثلِ همیشه سرحال و پر انرژی گفتم: سلاااااام...
به سمتم برگشتن.
عطیه: سلااالم...
عزیز: سلام به روی ماهت پسرم...
+ حالتون چطوره؟
عطیه: عااالی...
عزیز: خوبیم مادر...
عطیه: تو چطوری؟!
+ شما که خوب باشین، منم خوبم. عسل بابا چطوره؟!
عطیه: خوبه.
+ خب خدا رو شکر.
عزیز رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد بیرون اومد. چادر سرش بود.
+ عزیز جایی میرین؟!
- آره مادر. میرم مسجد.
+ الان که وقت نماز نیست...
- می دونم. یه سری خوراکی مثل برنج و روغن و چای و... آوردن که برسونن به دست نیازمندا. می خوام برم کمک کنم بسته بندیشون کنن.
+ آها. باشه. خداحافظ.
عطیه: خداحافظ
عزیز: خدانگهدار
..................
+ خب عطیه خانم... چه خبر؟!
- سلامتی... آها راستی یه چیزی...
+ چی؟
- ۳ روز پیش معاون وزارت خونه یه جلسه ی محرمانه داشت.
+ محرمانه؟ محرمانه با کی؟
- نمی دونم کی بودن و چیکاره بودن. یه دختر و پسر بودن. دختره تقریبا همسن من بود. پسره هم همسن و سال تو بود.
+ فقط معاون و اون دختر و پسر تو جلسه حضور داشتن؟!
- دستیار معاون هم بود. خانم اسماعیلی.
+ همون خانم اسماعیلی که با باهاش دوستی؟
- آره.
+ خب یه زحتمی بکش فردا که رفتی سر کار، از این خانم اسماعیلی بپرس ببین جلسشون درباره چی بوده؛ بعد بهم بگو.
+ باشه.
یهو یاد یه چیزی افتادم.
گوشیمو برداشتم و عکسی که سعید از الکساندر و محسن و خواهرش گرفته بود رو نشون عطیه دادم.
+ اون دختر و پسره، اینا بودن؟!
- آره... خودشونن...
+ عـــجـــب...
- کین اینا؟
+ هیچی... ولش کن... ناهار چی داریم؟!
+ خیلی گشنمه...
- قرمه سبزی پختم، همون جوری که دوست داری...
+ به به... دست شما درد نکنه...
- سر شما درد نکنه.
.................
۱۰ دقیقه بعد، عزیز هم اومد و در کنار هم ناهار خوردیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_28
#محمد
فکرم خیلی مشغول بود.
اون جلسه ی محرمانه، درباره چی بوده؟
محسن و خواهرش چه اطلاعاتی می خواستن؟
اطلاعاتی که دنبالش بودن رو بدست آوردن؟
اصلا با چه عنوانی وارد وزارت خونه شدن؟
کلی سوال تو ذهنم بود...
با صدای عطیه، به خودم اومدم.
+ محمد... محمد جان...
- بله.....؟ جانم؟
نشست کنارم.
- چند بار صدات زدم. چرا جواب ندادی؟
+ ببخشید... حواسم نبود...
- چیزی شده؟!
+ نه...
- خوبی؟
+ آره.
نمی دونم چرا هر وقت میگم خوبم، باز این درد لعنتی شروع میشه...
- مطمئنی؟ آخه.... رنگت پریده...
لبخندی زدم.
+ نگران نباش. چیز مهمی نیست... یکم خستم...
.............
دراز کشیدم و چشمامو بستم...
فکر کنم اگه پام قطع می شد، انقدر درد نداشت...
یه مسکن خوردم...
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
#سعید
آقا محمدو رسوندم و رفتم سمت خونه خودمون.
گوشیم زنگ خورد. سارا بود. زدم بغل و جواب دادم.
+ به به..... سارا خانم.... خواهر گرامی... چه عجب.... چشمم به گوشیم خشک شد که تو یه زنگ بهم بزنی...
- علیک سلام...
+ ببخشید.... حواسم نبود... سلام....
- سرم شلوغه... اصلا وقت نمی کنم به رسول زنگ بزنم... چه برسه به تو...
+ دست شما درد نکنه... یعنی رسولو به من ترجیح دادی دیگه؟
- معلومه...
+ من دیگه حرفی ندارم... خدا حافظ..
- عه لوس... حالا نمی خواد بهت بر بخوره و قهر کنی... می تونی بیای بیمارستان دنبالم؟
+ یعنی روتو برم...
- میای یا تاکسی بگیرم؟
+ میام...
- مرسیییییییی داداش گلم...
+ واقعا که.. تا دو دقیقه پیش، شوهرتو به من ترجیح می دادی. حالا که قرار شد بیام دنبالت، شدم داداش گلت...؟!
- تو که می دونی من چقدر دوست دارم و باهات شوخی می کنم. می دونی برام اولویتی... تو داداش گل من بودی و هستی و خواهی بود.
+ تو هم خواهر خوشگل منی..
- قربونت برم. منتظرتم. یا علی.
+ علی یارت...
رفتم سمت بیمارستان...
۲۰ دقیقه بعد، رسیدم.
با سارا تماس گرفتم. زود جواب داد.
- جانم داداش؟
+ سارا جان، من رسیدم.
- اومدم..
با گوشیم مشغول بودم که صدایی شنیدم...
سرمو بالا آوردم.
یه خانم و یه آقا داشتن با هم بحث می کردن...
اول فکر کردم زن و شوهرن...
اما خوب که دقت کردم، دیدم نرگس خانمه...
پسره مزاحمش شده بود...
خونم به جوش اومد...
از ماشین پیاده شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_29
#محسن
حالم خیلی بد بود.
همش به محمد فکر می کردم.
اگه بلایی سرش بیاد؟!
نه.... من آروم بهش زدم... چیزیش نمیشه... مطمئنم...
اگه....
اگه خدایی نکرده...
نه........
من مطمئنم چیزی نمیشه...
تا صبح خوابم نبرد.
ساعت ۷ صبح تغییر قیافه دادم و رفتم همون بیمارستانی که بهزاد گفته بود.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم. خسته نباشید.
- سلام. ممنون. بفرمائید.
+ ببخشید، یه آقایی دیشب تصادف کردن. به من گفتن آوردنشون این بیمارستان...
- اسمشون؟
+ محمد... محمد حسنی.
نگاهی به دفتری که جلوش بود انداخت.
چند ثانیه بعد سرشو بالا آورد و گفت: صبح زود مرخص شدن.
+ آها. ممنون. خداحافظ.
- خدانگهدار.
نفس راحتی کشیدم.
از بیمارستان بیرون اومدم.
داشتم از خوشحالی بال در میآوردم.
تاکسی گرفتم و رفتم خونه...
#سعید
از ماشین پیاده شدم...
رفتم سمت اون پسره.
+ هِی آقا، چرا مزاحم دختر مردم میشی؟!
هر دوشون برگشتن سمتم.
نرگس خانم خیلی تعجب کرده بود.
پسره با اخم گفت: به تو ربطی نداره، برو رد کارت...
+ مگه خودت خواهر و مادر نداری که مزاحم دختر مردم میشی؟
- گفتم به تو ربطی نداره. برو رد کارت تا همین جا چالت نکردم.
نرگس خانم گفت: آ.... آقا سعید... ش.... شما.... ب..... بفرمائید... من...... من..... خودم درستش می کنم...
بریده بریده حرف می زد. معلوم بود ترسیده.
خیلی آروم به پسره گفت: اشکان برو.... چند بار بگم؟! من جوابم منفیه....
پسره گفت: تو دختر عموی منی.... من دوست دارم... نمی تونم ببینم با کسی جز من ازدواج کنی...
نرگس: اما.... اما من.... من تو رو دوست ندارم...
پسره که فهمیده بودم اسمش اشکانه با عصبانیت دستشو بالا آورد تا نرگس خانمو بزنه...
دیگه تحمل نکردم...
هلش دادم...
پخش زمین شد....
چاقویی از جیبش درآورد...
یهو اومد سمتم و چاقوشو فرو کرد تو بازوم و بعدم فرار کرد...
سارا اومد...
حراست بیمارستان هم اومدن و دو تا کوچه بالاتر پسره رو گرفتن...
سارا خیلی نگران بود...
نرگس خانم هم گریه می کرد...
رفتیم داخل بیمارستان و سارا دستمو بخیه زد...
سارا: بهتری داداش؟
+ خوبم فدات شم.
لبخندی زد و گفت: خدا نکنه.
نرگس: واقعا ازتون ممنونم.... به خدا شرمندم... ببخشید... به خاطر من زخمی شدین...
+ اختیار دارین... دشمنتون شرمنده. هر کس دیگه ای هم جای من بود، همین کارو می کرد...
.............
هر دو رفتیم خونه.
نرگس خانم رو هم رسوندیم خونشون.
رفتم تو اتاقم و با همون لباسا، ولو شدم رو تخت.
خیلی زود خوابم برد...
صدای در اومد.
چشمامو باز کردم...
نشستم رو تخت...
کش و قوسی به بدنم دادم.
با همون صدای خوابالوم گفتم: بفرمائید.
در باز شد و سارا اومد تو. کنارم نشست.
- سلااااام... داداش خوابالوی خودم... شما احیانا خرس قطبی تشریف دارین؟!
+ خب حالا... انگار چند ساعت خوابیدم... درضمن، خرص قطبی، شوهرته...
- اولا ساعتو نگاه کن... دوما، همسر آیندته.. درباره ی همسر من درست صحبت کن...
نگاهی به ساعتم انداختم.
یا خدااااا... ساعت ۸ شب بود...
خیییلی خوابیده بودم...
اما هنوزم خوابم میومد...
+ چرا زودتر بیدارم نکردین؟!
- دیدیم خیییلی ناز خوابیدی... دلمون نیومد بیدارت کنیم...
+ آها، رسول اومده؟
- آره. ۱ ساعت پیش رسید..
- دستت بهتره؟!
+ آره، خیلی بهتره.
- خب خدا رو شکر. من میرم کمک مامان، سفره رو بچینم. تو هم زود بیا.
- باشه. لباسامو عوض کنم، میام.
سارا رفت...
دراز کشیدم... خییییلی خوابم میومد...
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد....
#رسول
سارا برام تعریف کرد که سعید به خاطر نرگس خانم، چاقو خورده...
خیلی نگرانش شدم. رفتم خونشون. سارا هم اونجا بود.
سعید خواب بود. سارا رفت تا بیدارش کنه...
چند دقیقه بعد، سارا از اتاق بیرون اومد.
اما از سعید خبری نبود.
+ چی شد سارا؟! پس سعید کو؟
سارا: گفت لباساشو عوض می کنه، میاد.
مادر سعید و سارا: این عادتشه. همیشه همینو میگه. بعد باز میگیره می خوابه..
+ می شناسمش مادر... این سر کارم همینه. وقتی میریم بیدارش کنیم، میگه شما برین، من دو دقیقه دیگه میام. دو دقیقه که هیچ، ۱۰ دقیقه بعدم خبری ازش نمیشه. میریم می بینیم باز گرفته خوابیده. به اجبار میریم فرماندمون، آقا محمدو میاریم بالا سرش. از ترسش، مثل جن از خواب میپره...
پدر سعید و سارا: وقتی خونه ست هم همش خوابه...
مادر سعید و سارا: این قلقش دست خودمه.
خواستن برن اتاق سعید که گفتم: نه مادر. شما بشینین، من خودم بیدارش می کنم... اگه موفق نشدم، شما امتحان کنین.
رفتم تو آشپزخونه.
به نقشه ی شومی که تو سرم بود فکر می کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی