حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#دردامشیطان😱🔥 #قسمت_یازدهم بابا بیچاره فکر میکرد به خاطر برخوردش من اینجور شدم.. برای همین مهربون
#دردامشیطان😱🔥
#قسمت_دوازدهم
وارد ساختمون شدیم...
مثل اینکه خونه ی یکی از مسترهای زن بود!
انگار نیمه های جلسه بود که رسیدیم!
ازچیزی که میدیدم خیلی تعجب کردم!
بر خلاف جلسه ی قبل که معنوی و روحانی بود اینجا مثل تگزاس میموند!
یک مشت زن بی حجاب قاطی مردا هرکدوم یک جام به دستشون که فکر میکنم ش*ر*ا*ب بود!
باتعجب برگشتم به سمت بیژن و گفتم:
"اینجا چرا اینجوریاست؟!اینا که دم از دین و قرب خدا میزنن با نجاست خواری و ش*ر*ا*ب میخوان به قرب الهی برسند؟!"
بیژن گفت:
"تحمل داشته باش!تو چون مدارج عالی عرفان رو طی نکردی درک اینجور چیزا برات امکان پذیر نیست!تو اینجا نمیخواد کشف حجاب کنی و چیزی بنوشی..فقط یک اتصال بگیر تا ببینم ظرفیت تعلیم ترم های بالاتر رو داری؟!"
مثل همیشه نتونستم باهاش مخالفت کنم..
دو تا از مسترها اومدن دو طرفم و به اصطلاح خودشون وصلم کردن به شعور کیهانی...!
خدای من..
همه جا رو نور سیاهی فرا گرفته بود!
به نظرم میرسید یکی داره کاسه ی سرم رو میتراشه!
دست و پاهام به اختیار خودم نبود و تند تند تکون میخورد!
ناخودآگاه از جام بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه..
هرچی دم دستم بود شکوندم یه کم آروم شدم و اومدم سرجام نشستم.!
بیژن که شاهد همه چی بود کف زنان اومد کنارم نشست و گفت:
"آفرین هما...میدونستم که روح تو ظرفیتش رو داره!توموفق شدی به شعور کیهانی وصل بشی!اون ظرف شکستنتم یک نوع برون ریزی بود! از این به بعد تو میتونی کارای خارق العاده ای انجام بدی...!"
بعد انگار کسی تو گوشش چیزی گفت..
بلند شد..
_پاشو هما بابات داره میاد سمت دانشگاه!پاشو تا نرسیده من ببرمت...!
سریع پا شدم و راه افتادیم..
تقریبا پنج دقیقه زودتر از بابا رسیدم..!
سوار ماشین بابا شدم..
میخواستم سلام و علیک کنم یکهو صدای انگلیسی مرد گونه ای از گلوم بیرون امد.!
بابا با تعجب نگاهم کرد..
پشت سر هم سوالای مختلف پرسید..
من میخواستم جواب بدهم اما بی اختیار با اینکه اصلا به زبان انگلیسی وارد نبودم جواب سوالات بابا رو با همون لحن صدا و به زبان انگلیسی سلیس جواب میدادم.!
خودم گیج شده بودم و بابا داشت دیوونه میشد...!
رفتیم خونه..
مامان امد جلو بابا زد تو سرش و اشاره کرد به من و گفت:
"حمیده..دخترت دیوونه شده!"
مامان شونه هام رو تکون داد..
پرسید:
"چت شده هما؟!"
اومدم بگم هیچی نشده و...
اینبار صدای بچه ای از گلوم خارج شد که به زبان ترکی صحبت میکرد......!
خودمم گیج شده بودم..
بابا اینبار خشکش زده بود و مامان ازحال رفت..!
منو بردن تو اتاقم قرص خواب دادن بخورم تا بخوابم.!
فک کنم به گمانشون من واقعا دیوونه شده بودم!
عصر میخواستن ببرنم پیش روانپزشک..!
خیلی احساس خستگی میکردم..
اروم خواب رفتم..
با تکون های مادرم ازخواب بیدارشدم..
مادر با ترس بهم خیره شده بود...
گفتم:
"ساعت چنده مامان؟!"
مامان پرید بغلم کرد و گفت:
"خدا رو شکر خوب شدی..دیگه دری وری با زبون های ترکی و انگلیسی نمیگی..!پاشو عزیزم یه چی بخور میخوایم بریم دکتر!"
گفتم:
"دکتر نه من طوریم نیست نمیام.!"
مامان:
"اتفاقا باید بیای..همون دفعه ی قبل که تشنج کردی می بایست میبردیمت...!"
بالاخره با زور همراه پدر و مادرم رفتیم پیش یک روان پزشک...
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_ع
_مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#دردامشیطان😱🔥 #قسمت_دوازدهم وارد ساختمون شدیم... مثل اینکه خونه ی یکی از مسترهای زن بود! انگار ن
#دردامشیطان😱🔥
#قسمت_سیزدهم
بابا و مادر آنچه که دیده و شنیده بودند برای دکتر تعریف کردند...
دکتر کمی به فکر فرو رفت و بعد از کمی مکث گفت:
"بیماری دخترشما....اصلا به نظر من بیمار نیستند ایشون دچار یک نوع عکس العمل برای کاری که انجام داده اند شدند!با توجه به شرکت در کلاس عرفان حلقه که الان تازگیا بین جوانا و گاها بیماران برای فرادرمانی باب شده احتمال جن زدگی وجود دارد که اونم از حیطه ی علم من خارج است و باید به یک عالم دین مراجعه شود...!"
پدر و مادرم خشکشون زده بود..
باورشون نمیشد با یکبار شرکت کردن تو جلسات عرفان حلقه اینجور شده باشم!
بیچاره ها خبر نداشتند من دو بار با شعور کیهانی یا همون اجنه ارتباط برقرار کردم...!
یه جورایی خودم هم ترسیده بودم!
تصمیم گرفتم زنگ بزنم بیژن و ازش بخوام تو این کلاس ها و محافل اسم من رو خط بزنه..
شب بعد از اینکه بابا و مامان خوابیدن..
زنگ زدم به بیژن و هر چی اتفاق افتاده بود گفتم و ازش خواستم دور من رو تو اینجور جاها خط بکشه...!
بیژن با لحنی خاص گفت:
"دیوونه...تو الان خارق العاده شدی!شعور کیهانی در وجودت حلول پیدا کرده!ازت میخوام یکبار..
فقط یکبار در جلسه ی خاص که به همین زودیا برگزار میشه شرکت کنی و مقام خودت رو به عینه ببینی...!"
گفتم:
"چه جور جلسه ای هست؟!"
گفت:
"یه جشن هست همش شادی و پایکوبی..!"
گفتم:
"برای اخرین بار باشه...!"
تلفن رو قطع کرد..
به یکباره یادم اکمد ما الان اول ماه محرمیم!
ماه محرم هم ماه عزا و ماتمه!
یعنی این چه جور جشنی هست؟!
از وقتی وارد عرفان حلقه شده بودم تو نمازم خیلی سهل انگاری میکردم!
دعای عهد و ندبه و کمیل و...رو که قبلا همیشه میخوندم این چند وقت حتی یک بار هم نخونده بودم!
خلاصه از معنویاتی که از ابتدای کودکی بهم آموخته بودن کلی فاصله گرفته بودم!
و تنها چیزی که کمرنگ نشده بود عشق به امام حسین(ع)بود!
اخه من از بچگی باعشق حسین(ع) عشق میکردم!
نام حسین(ع)یک شیرینی وصف ناپذیری در وجودم به جوش میاورد!
همین عشق من رو از این مهلکه نجات داد...!
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_ع
_مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#دردامشیطان😱🔥 #قسمت_سیزدهم بابا و مادر آنچه که دیده و شنیده بودند برای دکتر تعریف کردند... دکتر
#دردامشیطان😱🔥
#قسمت_چهاردهم
پدرم خیلی زود یک روحانی پیدا کرده بود که کارش برای همین جن زدگی بود..!
بابام وقت گرفته بود که بریم پیش روحانیه!
وقت رفتن هر کار کردم نتونستم از جام بلند بشم!
احساس میکردم دو نفر دو طرفم رو محکم گرفتن و به زمین دوختنم!
میخواستم به بابا بگم که فلج شدم..!
ناگاه صدای مردی از گلوم در اومد که اینبار با زبان ارمنی صحبت میکرد!
پدر و مادرم خیلی ترسیده بودن...!
مادرم موند پیشم و بابا زنگ زد به اخونده که فامیلیش موسوی بود و براش توضیح داد که چه اتفاقی افتاده...!
اقای موسوی یک سری اذکار و کارها گفته بود که انجام بدهیم...
حالا دیگه خودمم خسته شده بودم...
گاهی یک درد تو بدنم می پیچید از پا میگرفت میومد تو دستم بعدش سرم همینطور میچرخید..!
دوباره به یاد خدا افتادم..
حالا می فهمیدم بیژن با ارتباط اجنه من رو جادو کرد و پام رو به این محافل باز کرد!
حتی باعث شد با اجنه ارتباط برقرارکنم...!
از خودم بدم میومد..
تصمیم گرفتم هرطور شده با این ارواح خبیث بجنگم...!
اقای موسوی گفته بود قرآن رو ازش جدا نکنه!
مدام دعا بخونه و نماز به جا بیاره!
چند بار سعی کردم وضو بگیرم اما یک نیرویی نمیذاشت!
وقتی میخواستم اب رو دستم بریزم دست هام خشک میشد!
انگار فلج میشدن!
مامان رو صدا میزدم تا برام وضوبگیره!
روی سجاده که می نشستم به یک باره مهر غیب میشد!
سجاده خود به خود از زیر پام کشیده میشد...
حالا میدونستم واقعا اجنه احاطه ام کردن...!
مامان برام غذا میاورد تو غذا خورده شیشه می دیدم و خیلی چیزای دیگه!
انگار میخواستن از من انتقام بگیرن...!
اما از هیچ کدوم این اتفاقات با پدر و مادرم حرف نمیزدم!
اخه غصه میخوردن..!
تو همین روزها بیژن زنگ زد گفت:
"چی شدی خانم خوشگلم؟!چرا احوالی نمیگیری؟!زنگ زدم بهت تاریخ جشن رو بگم...!"
با عصبانیت داد زدم:
"گورت رو گم کن ابلیس..شیطان کثیف...!"
بیژن انگاری از برخوردم خبر داشت!
خیلی ریلکس گفت:
"خانم کوچولو چه بخوای و چه نخوای اومدی تو جمع ما ابلیسان!تو الان همسر یک شیطانی..!"
با صدای بلندی خندید...
عصبی تر شدم و گفتم:
"دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم..!"
بیژن:
"جشن دو روز دیگست..یعنی روز عاشورا!اگه بیای که با اغوش باز می پذیریمت و اگر نیای من دوستام رو میفرستم پیشت تا جشن بگیرند...!"
گفتم:
"تو یه ابلیسی..من نمیام!هرغلطی دوست داری بکن...!"
اما نمیدونستم چه جهنم سوزانی در پیش دارم..!
امروز روز تاسوعا بود و علی رغم میل باطنی ام که دوست داشتم در عزاداریها شرکت کنم همان نیروی شیطانی نگذاشت درسوگ اربابم شرکت کنم!
اما بابا رو فرستادم اداره ی آگاهی و موضوع تهدید بیژن رو گفتم که به اطلاع اونها برسونه!
قرار شد اگر باهام دوباره تماس گرفت اونا رو در جریان بگذارم اما من اصلا تمایلی به صحبت کردن با این ابلیس آدم نما نداشتم!
هرچی آدرس از بیژن داشتم در اختیار اونها گذاشتم و تصمیم گرفته بودم هرچی زنگ زد جواب ندم!
از دم غروب ۱۳تماس ازدست رفته از بیژن داشتم....!
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_ع
_مهرنیا
صدای پای محرم میاد
وقتشه که یه نگاه به درونمون بندازیم
ببینیم آماده ایم برای یاحسین گفتنای محرم
بیاین این محرم تلاش کنیم امام حسین(ع)ازمون راضی باشه
امام زمان (عج)ازمون راضی باشه امام علی(ع)و حضرت زهرا(س)ازمون راضی باشن و تمام ائمه مخصوصا پیامبر رحمت (ص)با دیدن مون لبخند به لبشون بیاد
بیاین این محرم رو توشه آخرتمون کنیم...
#بنت_المهدی
#محرم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
-
بعضی از کسانی که می بینیم دارن در کنارمون زندگی می کنن
حالا دوست، آشنا ،همکلاسی
شاید فکر کنید دیگه برنمی گردن دیگه درست نمی شن
اما تو جلو برو مطمئن باش برای وصل کردن یک نفر به امام زمان(عج)خدا هم کمک می کنه
انگیزتون هم خشنودی خدا و امام زمان(عج) و البته مورد توی عکس باشه...
#بنت_المهدی
بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_256
#محمد
رسول ماشین رو روبهروی داروخانه پارک کرد و گفت: من برم اون قرصی که دکتر گفت رو بگیرم، زود میام!
لبخند خستهای زدم.
+ دستت درد نکنه..
ریز خندید و همونطور که پیاده میشد جواب داد: وظیفهست آقا!
رفت داخل داروخانه و حدود ده دقیقه بعد برگشت.
نشست توی ماشین و ورق قرص رو به طرفم گرفت، از دستش گرفتم و تشکر کردم.
بطری آب رو از توی داشبورد برداشتم و قرص رو خوردم.
سردرد داشتم، چشمامو بستم و سعی کردم تا رسیدن به خونه بخوابم که صدای رسول مانع شد.
- آقا اگه خیلی اذیت هستید، بریم پیش یکی از دوستای من که توی ماساژدرمانی تخصص داره! شاید کوفتگی و گرفتگی بدنتون کمتر بشه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم: نه، لازم نیست! استراحت کنم خوب میشم.
دستم روی بازوم نشست و کمی فشار دادم.
چند لحظه که گذشت، گرمی دست رسول روی دستم نشست و صدای نگران و ناراحتش توی گوشم پیچید.
- الهی من بمیرم و تو رو اینطوری نبینم داداش!
آروم پلک زدم و اخم کردم.
+ این چه حرفیه میزنی رسول؟ خدا نکنه! من حالم خوبه، پس لطفاً انقدر نگران نباش.
نیمنگاهی بهم انداخت.
- دقیقاً هر موقع میگی «حالم خوبه، نگران نباش.» چهارستون بدنم میلرزه و مطمئن میشم حالت خوب نیست و باید نگرانت باشم!
اخمم رو غلیظتر کردم و چشم غرهای رفتم، مظلومانه نالید: خب راست میگم دیگه، تجربه ثابت کرده شما در این مورد اصلا صادق نیستی.
+ تجربه یه چیز دیگه رو هم ثابت کرده!
منتظر نگاهم کرد، خیره نگاهش کردم و ادامه دادم: اینکه اینطور وقتا خیلی مظلوم میشی!
زد زیر خنده و گفت: من ذاتاً مظلومم آقا..
همونطور که سعی داشتم خندهام رو کنترل کنم در جواب گفتم: میدونم رسولجان، حواستو بده به رانندگیت یه وقت خدایی نکرده جوونمرگمون نکنی!
اینبار هر دو خندیدیم...
در رو بستم که صدای گریهٔ هدیهزهرا بلند شد!
لبخندی زدم و رفتم طرف خونه، زهرا توی بغل عطیه جیغ میزد و عطیه سعی داشت با راه رفتن آرومش کنه.
لبخندم محو شد و نگران گفتم: سلام، چی شده؟
با بغض و رنگوروی پریده گفت: علیکسلام، بچهام داره آتیش میگیره توی تب.. معلوم هست کجایی؟
یاحسینی زیر لب گفتم و کیسهٔ خرید رو انداختم روی زمین، زود خودم رو بهشون رسوندم.
زهرا رو از بغل عطیه که حسابی هول کرده بود گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم، راست میگفت بچه خیلی داغ بود!
همونطور که تکونش میدادم توی گوشش نجوا کردم: جانم بابایی؟ جانم دخترم؟ باباش اومده... الان دخترشو میبره دکتر زودی خوب میشه، باشه دخترِبابا؟
دیگه جیغ نزد و فقط بیصدا هقهق میکرد.
محکمتر به خودم فشارش دادم و رو به عطیه گفتم: زود آماده شو بریم بیمارستان!
سری تکون داد و فقط با برداشتن چادرش اعلام آمادگی کرد، سوار ماشین شدیم و روندم طرف نزدیکترین بیمارستان اطفال..
دکتر گفت عوارض واکسنه و چون کمی سرماخورده شدت تبش بالا رفته، میخواست براش سرم بنویسه که اجازه ندادم و گفتم: بچهام نمیتونه تحمل کنه، اگه میشه یا آمپول بدید یا کلا تزریقات براش ننویسید!
دکتر سری از روی تاسف تکون داد و رو به عطیه گفت: این آقا از دخترت لوستره خانوم، خودش تحمل نداره میاندازه گردن بچه!
عطیه آروم و بیجون خندید و لبخند کوچیکی روی لبهای منم نشست.
آمپولی که دکتر داد، باعث شد دخترکم آروم بشه و بخوابه.
دستی به موهای پرپشتش کشیدم که عطیه گفت: ببخشید!
نیمنگاهی بهش انداختم.
+ بابتِ؟
نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
- هنوز از راه نرسیده، بخاطر دیر اومدنت عصبی شدم! ولی باور کن دست خودم نبود، زهرا یه ریز گریه میکرد و جیغ میزد، اعصابم خورد شده بود. خودت که دیدی، خیلیم ترسیده بودم. عزیز هم نبود که راهنماییم کنه و بگه چیزی نیست و طبیعیه. اصلا نفهمیدم چی گفتم!
لبخندی به روش زدم.
+ عیبی نداره عزیزم، فراموش کن! مهم اینه دخترمون حالش خوبه..
سری تکون داد و پرسید: رفتی واسه دیالیز... اذیت شدی؟
برای اینکه دروغ نگفته باشم و در عین حال نگرانش نکنم گفتم: چیز مهمی نیست، فقط یکم بدنم گرفته و سردرد دارم که دکتر گفت طبیعیه.. یه قرصم داد توی ماشین خوردم، الان بهترم خداروشکر!
زیرلب الحمدالله گفت، بعد از معاینهٔ دوبارهی دکتر و اطمینان از خوب بودن هدیهزهرا برگشتیم خونه...
#رسول
در رو با پا بستم و کیسههای خرید رو زمین گذاشتم.
دستام رو به کمرم گرفتم و بلند گفتم: مادرِ خونه؟ هستی؟
چند لحظه بیشتر نگذشت که سارا از اتاق بیرون اومد.
با دیدنش همهٔ خستگیم از بین رفت و به جاش لبخند روی لبام نقش بست.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
آروم سلام کرد و با محبت جوابش رو دادم.
- خسته نباشی آقارسول!
+ سلامت باشی خانوم، پسرم چطوره؟
- خوبه، فقط منو اذیت میکنه!
به شوخی اخم کردم و گفتم: خیلی بیخود، مگه دست خودشه؟
خندید که باعث شد لبخندم عمیقتر بشه، برگشتم سمت در و کیسههای خرید رو برداشتم.
همراه سارا رفتیم توی آشپزخونه، همهٔ خریدها رو از پلاستیک درآوردم و اونطور که سارا میخواست توی یخچال و کابینتها چیدم.
با احتیاط روی صندلی میز ناهارخوری نشست و گفت: دستت درد نکنه رسولجان، ماشاءالله یه پا کدبانو شدی!
پوکرفیس نگاهش کردم.
+ ممنونم واقعاً، گمونم هدفت بیشتر تخریب بود تا تعریف... توی سایت آقامحمد، اینجا هم شما!
یهو دستش رو روی دلش گذاشت و خم شد سمت پایین...
- آخخخ..
رنگم پرید و با یاخدایی زیر لب بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم.
+ سارا؟ ساراجان چی شدی؟ غلط کردم، توروخدا....
جملهام با شنیدن صدای خندهاش ناقص موند!
نگاه شیطنتآمیزی نثارم کرد و بلند شد.
- قابلی نداشت آقارسول..
انگشت شصت و اشارهاش رو بهم نزدیکتر کرد و ادامه داد: نیاز بود یکم🤏🏻 اذیت بشی!
تا اومدم چیزی بگم دوید بیرون آشپزخونه و در اصل فرار کرد، منم دویدم دنبالش و خونه از صدای جیغهای سارا و خندههای جفتمون پر شد...
#داوود
رفتم سر میز مائده، با گذشت چند روز از عقدمون برگشته بودیم سر کار..
نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم بچهها در حال دید زدنمون نیستن و سوژه نمیشم، خداروشکر همه سرشون توی کار خودشون بود!
خم شدم سمتش و آروم گفتم: کارت تموم شده؟!
چشم از مانیتور گرفت و نگاهش رو به من برگردوند.
خستگی از چشمای سرخش میبارید، اما با این وجود لبخندی زد و گفت: آره، این دو سه تا فایلم مرتب کنم تمومه!
چشمام رو روی هم فشردم و گفتم: پس من توی ماشین منتظرتم..
سر تکون داد و برگشتم سر میزم، بعد از برداشتن وسایلم و خداحافظی از بچهها رفتم پارکینگ و توی ماشین نشستم.
تا مائده برسه، با گوشیم مشغول شدم.
پنج دقیقهای گذشت که در جلو باز شد، سرم رو بلند کردم و گوشی رو روی داشبورد گذاشتم.
بعد از اینکه نشست و در رو بست با لبخند گفتم: خسته نباشی!
سرش رو به صندلی تکیه داد و گفت: همچنین آقاداوود..
- کجا بریم که خستگیت در بره؟
بلافاصله جواب داد: بامتهران!
انتظار نداشتم انقدر سریع جواب بده و انتخابش این باشه، کمی که فکر کردم تازه متوجه شدم علت این جواب چی بوده!
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: آهااا، یعنی همون جایی که وقتی از علاقهام به خودت مطلع شدی رفتی! آره؟
با خنده سر تکون داد و گفت: از دست تو، بعله همونجا!
لبخندی به لب زدم و با بسمالله ماشین رو روشن کردم، به خاطر ترافیک طول کشید تا برسیم.
ماشین رو گوشهای پارک کردم و پیاده شدیم، همونطور که قدم میزدیم خاطرات دوران نامزدی دوماههمون رو مرور میکردیم، با طنزاش میخندیدم و غصهداراش لبخند رو برای لحظاتی از لبهامون میدزدید.
بعد از کلی قدم زدن و صحبت، برگشتیم پیش ماشین و روندم طرف خونهی مائده اینا..
وسط راه اومدم چیزی بگم که تازه متوجه شدم آروم خوابیده، ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست.
چقدر دوسش داشتم! حاضر بودم همهٔ زندگیمو واسش بدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و به جاده چشم دوختم.
نیمساعتی که گذشت، جلوی در خونهشون بودیم.
چرخیدم سمتش و دستم رو آروم روی دستش گذاشتم.
+ مائدهجان؟ بیدار شو رسیدیم.
پلکش لرزید و کمکم چشماش رو باز کرد.
دستی به صورتش کشید و چرخید طرفم..
- چقدر خوابیدم؟
+ خیلی کم، تقریباً نیمساعت!
سری تکون داد و کیفش رو از عقب برداشت، با لبخند ریزی گفت: دست شما درد نکنه..
+ خواهش میکنم، وظیفه بود!
- نمیای داخل؟
با محبت نگاش کردم و گفتم: نه عزیزم، دیر وقته.. انشاءالله یه روز دیگه!
- انشاءالله، پس مراقب خودت باش.
+ شما بیشتر..
خندید و بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده شد.
وقتی رسید جلوی در، قبل از اینکه بره داخل برگشت سمتم و با لبخند دستش رو برام تکون داد.
کارش رو تکرار کردم و بعد از ورودش، رفتم طرف خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن:
" از صداے سخنِ ؏ـشق ندیدم خوشتر!
یادگارۍ کھ در این گنبدِ دَوّار بِماند(: "
- حافظ
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh