حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#دردامشیطان😱🔥 #قسمت_سیزدهم بابا و مادر آنچه که دیده و شنیده بودند برای دکتر تعریف کردند... دکتر
#دردامشیطان😱🔥
#قسمت_چهاردهم
پدرم خیلی زود یک روحانی پیدا کرده بود که کارش برای همین جن زدگی بود..!
بابام وقت گرفته بود که بریم پیش روحانیه!
وقت رفتن هر کار کردم نتونستم از جام بلند بشم!
احساس میکردم دو نفر دو طرفم رو محکم گرفتن و به زمین دوختنم!
میخواستم به بابا بگم که فلج شدم..!
ناگاه صدای مردی از گلوم در اومد که اینبار با زبان ارمنی صحبت میکرد!
پدر و مادرم خیلی ترسیده بودن...!
مادرم موند پیشم و بابا زنگ زد به اخونده که فامیلیش موسوی بود و براش توضیح داد که چه اتفاقی افتاده...!
اقای موسوی یک سری اذکار و کارها گفته بود که انجام بدهیم...
حالا دیگه خودمم خسته شده بودم...
گاهی یک درد تو بدنم می پیچید از پا میگرفت میومد تو دستم بعدش سرم همینطور میچرخید..!
دوباره به یاد خدا افتادم..
حالا می فهمیدم بیژن با ارتباط اجنه من رو جادو کرد و پام رو به این محافل باز کرد!
حتی باعث شد با اجنه ارتباط برقرارکنم...!
از خودم بدم میومد..
تصمیم گرفتم هرطور شده با این ارواح خبیث بجنگم...!
اقای موسوی گفته بود قرآن رو ازش جدا نکنه!
مدام دعا بخونه و نماز به جا بیاره!
چند بار سعی کردم وضو بگیرم اما یک نیرویی نمیذاشت!
وقتی میخواستم اب رو دستم بریزم دست هام خشک میشد!
انگار فلج میشدن!
مامان رو صدا میزدم تا برام وضوبگیره!
روی سجاده که می نشستم به یک باره مهر غیب میشد!
سجاده خود به خود از زیر پام کشیده میشد...
حالا میدونستم واقعا اجنه احاطه ام کردن...!
مامان برام غذا میاورد تو غذا خورده شیشه می دیدم و خیلی چیزای دیگه!
انگار میخواستن از من انتقام بگیرن...!
اما از هیچ کدوم این اتفاقات با پدر و مادرم حرف نمیزدم!
اخه غصه میخوردن..!
تو همین روزها بیژن زنگ زد گفت:
"چی شدی خانم خوشگلم؟!چرا احوالی نمیگیری؟!زنگ زدم بهت تاریخ جشن رو بگم...!"
با عصبانیت داد زدم:
"گورت رو گم کن ابلیس..شیطان کثیف...!"
بیژن انگاری از برخوردم خبر داشت!
خیلی ریلکس گفت:
"خانم کوچولو چه بخوای و چه نخوای اومدی تو جمع ما ابلیسان!تو الان همسر یک شیطانی..!"
با صدای بلندی خندید...
عصبی تر شدم و گفتم:
"دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم..!"
بیژن:
"جشن دو روز دیگست..یعنی روز عاشورا!اگه بیای که با اغوش باز می پذیریمت و اگر نیای من دوستام رو میفرستم پیشت تا جشن بگیرند...!"
گفتم:
"تو یه ابلیسی..من نمیام!هرغلطی دوست داری بکن...!"
اما نمیدونستم چه جهنم سوزانی در پیش دارم..!
امروز روز تاسوعا بود و علی رغم میل باطنی ام که دوست داشتم در عزاداریها شرکت کنم همان نیروی شیطانی نگذاشت درسوگ اربابم شرکت کنم!
اما بابا رو فرستادم اداره ی آگاهی و موضوع تهدید بیژن رو گفتم که به اطلاع اونها برسونه!
قرار شد اگر باهام دوباره تماس گرفت اونا رو در جریان بگذارم اما من اصلا تمایلی به صحبت کردن با این ابلیس آدم نما نداشتم!
هرچی آدرس از بیژن داشتم در اختیار اونها گذاشتم و تصمیم گرفته بودم هرچی زنگ زد جواب ندم!
از دم غروب ۱۳تماس ازدست رفته از بیژن داشتم....!
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_ع
_مهرنیا
صدای پای محرم میاد
وقتشه که یه نگاه به درونمون بندازیم
ببینیم آماده ایم برای یاحسین گفتنای محرم
بیاین این محرم تلاش کنیم امام حسین(ع)ازمون راضی باشه
امام زمان (عج)ازمون راضی باشه امام علی(ع)و حضرت زهرا(س)ازمون راضی باشن و تمام ائمه مخصوصا پیامبر رحمت (ص)با دیدن مون لبخند به لبشون بیاد
بیاین این محرم رو توشه آخرتمون کنیم...
#بنت_المهدی
#محرم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
-
بعضی از کسانی که می بینیم دارن در کنارمون زندگی می کنن
حالا دوست، آشنا ،همکلاسی
شاید فکر کنید دیگه برنمی گردن دیگه درست نمی شن
اما تو جلو برو مطمئن باش برای وصل کردن یک نفر به امام زمان(عج)خدا هم کمک می کنه
انگیزتون هم خشنودی خدا و امام زمان(عج) و البته مورد توی عکس باشه...
#بنت_المهدی
بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_256
#محمد
رسول ماشین رو روبهروی داروخانه پارک کرد و گفت: من برم اون قرصی که دکتر گفت رو بگیرم، زود میام!
لبخند خستهای زدم.
+ دستت درد نکنه..
ریز خندید و همونطور که پیاده میشد جواب داد: وظیفهست آقا!
رفت داخل داروخانه و حدود ده دقیقه بعد برگشت.
نشست توی ماشین و ورق قرص رو به طرفم گرفت، از دستش گرفتم و تشکر کردم.
بطری آب رو از توی داشبورد برداشتم و قرص رو خوردم.
سردرد داشتم، چشمامو بستم و سعی کردم تا رسیدن به خونه بخوابم که صدای رسول مانع شد.
- آقا اگه خیلی اذیت هستید، بریم پیش یکی از دوستای من که توی ماساژدرمانی تخصص داره! شاید کوفتگی و گرفتگی بدنتون کمتر بشه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم: نه، لازم نیست! استراحت کنم خوب میشم.
دستم روی بازوم نشست و کمی فشار دادم.
چند لحظه که گذشت، گرمی دست رسول روی دستم نشست و صدای نگران و ناراحتش توی گوشم پیچید.
- الهی من بمیرم و تو رو اینطوری نبینم داداش!
آروم پلک زدم و اخم کردم.
+ این چه حرفیه میزنی رسول؟ خدا نکنه! من حالم خوبه، پس لطفاً انقدر نگران نباش.
نیمنگاهی بهم انداخت.
- دقیقاً هر موقع میگی «حالم خوبه، نگران نباش.» چهارستون بدنم میلرزه و مطمئن میشم حالت خوب نیست و باید نگرانت باشم!
اخمم رو غلیظتر کردم و چشم غرهای رفتم، مظلومانه نالید: خب راست میگم دیگه، تجربه ثابت کرده شما در این مورد اصلا صادق نیستی.
+ تجربه یه چیز دیگه رو هم ثابت کرده!
منتظر نگاهم کرد، خیره نگاهش کردم و ادامه دادم: اینکه اینطور وقتا خیلی مظلوم میشی!
زد زیر خنده و گفت: من ذاتاً مظلومم آقا..
همونطور که سعی داشتم خندهام رو کنترل کنم در جواب گفتم: میدونم رسولجان، حواستو بده به رانندگیت یه وقت خدایی نکرده جوونمرگمون نکنی!
اینبار هر دو خندیدیم...
در رو بستم که صدای گریهٔ هدیهزهرا بلند شد!
لبخندی زدم و رفتم طرف خونه، زهرا توی بغل عطیه جیغ میزد و عطیه سعی داشت با راه رفتن آرومش کنه.
لبخندم محو شد و نگران گفتم: سلام، چی شده؟
با بغض و رنگوروی پریده گفت: علیکسلام، بچهام داره آتیش میگیره توی تب.. معلوم هست کجایی؟
یاحسینی زیر لب گفتم و کیسهٔ خرید رو انداختم روی زمین، زود خودم رو بهشون رسوندم.
زهرا رو از بغل عطیه که حسابی هول کرده بود گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم، راست میگفت بچه خیلی داغ بود!
همونطور که تکونش میدادم توی گوشش نجوا کردم: جانم بابایی؟ جانم دخترم؟ باباش اومده... الان دخترشو میبره دکتر زودی خوب میشه، باشه دخترِبابا؟
دیگه جیغ نزد و فقط بیصدا هقهق میکرد.
محکمتر به خودم فشارش دادم و رو به عطیه گفتم: زود آماده شو بریم بیمارستان!
سری تکون داد و فقط با برداشتن چادرش اعلام آمادگی کرد، سوار ماشین شدیم و روندم طرف نزدیکترین بیمارستان اطفال..
دکتر گفت عوارض واکسنه و چون کمی سرماخورده شدت تبش بالا رفته، میخواست براش سرم بنویسه که اجازه ندادم و گفتم: بچهام نمیتونه تحمل کنه، اگه میشه یا آمپول بدید یا کلا تزریقات براش ننویسید!
دکتر سری از روی تاسف تکون داد و رو به عطیه گفت: این آقا از دخترت لوستره خانوم، خودش تحمل نداره میاندازه گردن بچه!
عطیه آروم و بیجون خندید و لبخند کوچیکی روی لبهای منم نشست.
آمپولی که دکتر داد، باعث شد دخترکم آروم بشه و بخوابه.
دستی به موهای پرپشتش کشیدم که عطیه گفت: ببخشید!
نیمنگاهی بهش انداختم.
+ بابتِ؟
نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
- هنوز از راه نرسیده، بخاطر دیر اومدنت عصبی شدم! ولی باور کن دست خودم نبود، زهرا یه ریز گریه میکرد و جیغ میزد، اعصابم خورد شده بود. خودت که دیدی، خیلیم ترسیده بودم. عزیز هم نبود که راهنماییم کنه و بگه چیزی نیست و طبیعیه. اصلا نفهمیدم چی گفتم!
لبخندی به روش زدم.
+ عیبی نداره عزیزم، فراموش کن! مهم اینه دخترمون حالش خوبه..
سری تکون داد و پرسید: رفتی واسه دیالیز... اذیت شدی؟
برای اینکه دروغ نگفته باشم و در عین حال نگرانش نکنم گفتم: چیز مهمی نیست، فقط یکم بدنم گرفته و سردرد دارم که دکتر گفت طبیعیه.. یه قرصم داد توی ماشین خوردم، الان بهترم خداروشکر!
زیرلب الحمدالله گفت، بعد از معاینهٔ دوبارهی دکتر و اطمینان از خوب بودن هدیهزهرا برگشتیم خونه...
#رسول
در رو با پا بستم و کیسههای خرید رو زمین گذاشتم.
دستام رو به کمرم گرفتم و بلند گفتم: مادرِ خونه؟ هستی؟
چند لحظه بیشتر نگذشت که سارا از اتاق بیرون اومد.
با دیدنش همهٔ خستگیم از بین رفت و به جاش لبخند روی لبام نقش بست.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
آروم سلام کرد و با محبت جوابش رو دادم.
- خسته نباشی آقارسول!
+ سلامت باشی خانوم، پسرم چطوره؟
- خوبه، فقط منو اذیت میکنه!
به شوخی اخم کردم و گفتم: خیلی بیخود، مگه دست خودشه؟
خندید که باعث شد لبخندم عمیقتر بشه، برگشتم سمت در و کیسههای خرید رو برداشتم.
همراه سارا رفتیم توی آشپزخونه، همهٔ خریدها رو از پلاستیک درآوردم و اونطور که سارا میخواست توی یخچال و کابینتها چیدم.
با احتیاط روی صندلی میز ناهارخوری نشست و گفت: دستت درد نکنه رسولجان، ماشاءالله یه پا کدبانو شدی!
پوکرفیس نگاهش کردم.
+ ممنونم واقعاً، گمونم هدفت بیشتر تخریب بود تا تعریف... توی سایت آقامحمد، اینجا هم شما!
یهو دستش رو روی دلش گذاشت و خم شد سمت پایین...
- آخخخ..
رنگم پرید و با یاخدایی زیر لب بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم.
+ سارا؟ ساراجان چی شدی؟ غلط کردم، توروخدا....
جملهام با شنیدن صدای خندهاش ناقص موند!
نگاه شیطنتآمیزی نثارم کرد و بلند شد.
- قابلی نداشت آقارسول..
انگشت شصت و اشارهاش رو بهم نزدیکتر کرد و ادامه داد: نیاز بود یکم🤏🏻 اذیت بشی!
تا اومدم چیزی بگم دوید بیرون آشپزخونه و در اصل فرار کرد، منم دویدم دنبالش و خونه از صدای جیغهای سارا و خندههای جفتمون پر شد...
#داوود
رفتم سر میز مائده، با گذشت چند روز از عقدمون برگشته بودیم سر کار..
نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم بچهها در حال دید زدنمون نیستن و سوژه نمیشم، خداروشکر همه سرشون توی کار خودشون بود!
خم شدم سمتش و آروم گفتم: کارت تموم شده؟!
چشم از مانیتور گرفت و نگاهش رو به من برگردوند.
خستگی از چشمای سرخش میبارید، اما با این وجود لبخندی زد و گفت: آره، این دو سه تا فایلم مرتب کنم تمومه!
چشمام رو روی هم فشردم و گفتم: پس من توی ماشین منتظرتم..
سر تکون داد و برگشتم سر میزم، بعد از برداشتن وسایلم و خداحافظی از بچهها رفتم پارکینگ و توی ماشین نشستم.
تا مائده برسه، با گوشیم مشغول شدم.
پنج دقیقهای گذشت که در جلو باز شد، سرم رو بلند کردم و گوشی رو روی داشبورد گذاشتم.
بعد از اینکه نشست و در رو بست با لبخند گفتم: خسته نباشی!
سرش رو به صندلی تکیه داد و گفت: همچنین آقاداوود..
- کجا بریم که خستگیت در بره؟
بلافاصله جواب داد: بامتهران!
انتظار نداشتم انقدر سریع جواب بده و انتخابش این باشه، کمی که فکر کردم تازه متوجه شدم علت این جواب چی بوده!
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: آهااا، یعنی همون جایی که وقتی از علاقهام به خودت مطلع شدی رفتی! آره؟
با خنده سر تکون داد و گفت: از دست تو، بعله همونجا!
لبخندی به لب زدم و با بسمالله ماشین رو روشن کردم، به خاطر ترافیک طول کشید تا برسیم.
ماشین رو گوشهای پارک کردم و پیاده شدیم، همونطور که قدم میزدیم خاطرات دوران نامزدی دوماههمون رو مرور میکردیم، با طنزاش میخندیدم و غصهداراش لبخند رو برای لحظاتی از لبهامون میدزدید.
بعد از کلی قدم زدن و صحبت، برگشتیم پیش ماشین و روندم طرف خونهی مائده اینا..
وسط راه اومدم چیزی بگم که تازه متوجه شدم آروم خوابیده، ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست.
چقدر دوسش داشتم! حاضر بودم همهٔ زندگیمو واسش بدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و به جاده چشم دوختم.
نیمساعتی که گذشت، جلوی در خونهشون بودیم.
چرخیدم سمتش و دستم رو آروم روی دستش گذاشتم.
+ مائدهجان؟ بیدار شو رسیدیم.
پلکش لرزید و کمکم چشماش رو باز کرد.
دستی به صورتش کشید و چرخید طرفم..
- چقدر خوابیدم؟
+ خیلی کم، تقریباً نیمساعت!
سری تکون داد و کیفش رو از عقب برداشت، با لبخند ریزی گفت: دست شما درد نکنه..
+ خواهش میکنم، وظیفه بود!
- نمیای داخل؟
با محبت نگاش کردم و گفتم: نه عزیزم، دیر وقته.. انشاءالله یه روز دیگه!
- انشاءالله، پس مراقب خودت باش.
+ شما بیشتر..
خندید و بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده شد.
وقتی رسید جلوی در، قبل از اینکه بره داخل برگشت سمتم و با لبخند دستش رو برام تکون داد.
کارش رو تکرار کردم و بعد از ورودش، رفتم طرف خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن:
" از صداے سخنِ ؏ـشق ندیدم خوشتر!
یادگارۍ کھ در این گنبدِ دَوّار بِماند(: "
- حافظ
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
جهت بهبود ِ تصویر ذهنیتون👀🍃
قوی باش، اما نه گستاخ.
مهربان باش، اما نه ضعیف.
شجاع باش، اما نه قلدر.
فروتن باش، اما نه کمرو.
به خود مطمئن باش، اما نه خودبین.
#بنت_المهدی