eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
نماز، سفر ِ آسمان است. و سفر ِ آسمان را، باید با دل بروی! " شهید مرتضی آوینی "
هدایت شده از •زِدیسم✌️🇮🇷•
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسراف که همیشه تو غذا خوردن نیست!🍜 @halliat
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌یازدهم #راوی آمبولانس وارد محوطه‌ی زندان شده و تکنسین‌ها به سرعت پیاده
" پینہ‌؎گناھ ! " صدام رو صاف کردم. + سلام آقای‌عبدی! حال‌تون خوبه؟ - سلام علی‌جان، ممنون تو خوبی؟ همراه با نفس عمیقی، دستی توی موهام کشیدم. + الحمدلله، ببخشید شما از خانواده‌ی محمد خبر دارین؟ خودم دیشب یه سر رفتم خونه‌شون، خداروشکر حال‌شون خوب بود. ولی الان محمد یه حرفایی می‌زد! لحن‌شون جدی‌تر شد. - چه حرفایی؟ نگاهی به اطراف انداختم و تن صدام رو پایین آوردم. + می‌گفت تقصیر خودشه که زن و بچه‌اش رو ازش گرفتن! لختم ناخواسته نگران‌تر شد. + آقای‌عبدی من مطمئنم حال بدِ محمد بخاطر همینه! اتفاقی برای عطیه‌خانم و آیه افتاده که ما بی‌خبریم؟ جواب دادن‌شون طول کشید که دوباره صداشون زدم و بالاخره گفتن: خودم میام اونجا! فعلا... منتظر جوابم نمودن و قطع کردن. نفسم رو پر صدا بیرون دادم و برگشتم کنار اتاق محمد، رسول خطاب به حامد گفت: به آقای‌عبدی خبر بدم که عملش تموم شده؟ + خودشون دارن میان اینجا! هر دو چرخیدن طرفم و همون‌طور که جلوتر می‌رفتم ادامه دادم: باهاشون تماس گرفتم؛ گفتن خودشون رو می‌رسونن. سری به تأیید تکون دادن. رفتم توی اتاق محمد تا وضعیتش رو چک کنم. خواب بود و چهره‌اش خسته‌تر از همیشه! آهی کشیدم و بعد از معاینه‌ی زخم آنژیو، اومدم برم بیرون که اَبروهاش توی هم رفت و صدای ناله‌ی ریزش بلند شد! دستش که روی پهلوش نشست، نگاهم رنگ نگرانی گرفت. دستش رو گرفتم و آروم روی تخت گذاشتم. لباسش رو که بالا زدم با دیدن کبودی و خراش روی پهلوش چهره‌ام جمع شد! هیچ‌وقت دقیق نگفت زخم کهنه‌ی روی پهلوی چپش که هنوزم اثر بخیه‌ی ناشیانه‌اش مونده بود، بخاطر چی بود! لب گزیدم و سری به تأسف تکون دادم. + ببین چیکار کردی با خودت! دستکش لاتکس دستم کردم و یه لایه از پمادی که یه جور مسکن موضعی بود رو با حرکت آروم دستم، روی کبودی و خراش پهلوش پخش کردم. بعد از اینکه پماد جذب پوست شد، لباسش رو پایین کشیدم و همون‌طور که دستکشم رو درمی‌آوردم، از اتاق خارج شدم و رفتم توی محوطه تا نفسی تازه کنم. آروم در اتاق رو باز کردم. همون‌طور که توی چارچوب در ایستاده بودم، خیره شدم بهش! سعی می‌کردم نگاهم به دستبند نیفته. نگاهش خیره به پنجره بود. با صدایی آروم و بم‌تر از همیشه لب زد: می‌خوام تنها باشم علی! یه قدم جلو رفتم. + فکر کنم خیلی‌وقته تنهایی! متعجب چرخید طرفم، خیلی‌زود نگاهش رو ازم گرفت و کمی اخم کرد. - نکنه حق اینم ندارم؟ پوزخند مات و تلخی زد و ادامه داد: اصلاً فکر نمی‌کردم انقدر زود بخواین شروع کنین! نفسم رو با حرص بیرون دادم و دستی توی موهام کشیدم. در اتاق رو بستم و رفتم جلوتر! + من واسه بازجویی یا نبش‌قبر و دعوا نیومدم! فقط اومدم باهات حرف بزنم. چشم‌هاش رو محکم روی هم فشرد و ملحفه‌ی زیر دستش رو چنگ زد. - ولی من با کسی... حرفی ندارم! کنار تختش ایستادم. + چرا لجبازی می‌کنی؟ چرا می‌خوای ازت متنفر بشیم؟ چشم‌هاش رو باز کرد و با اخم بهم زل زد. هنوزم نگاه و اخمش اون‌قدر جدی بود و ابهت داشت که باعث شد ناخودآگاه کمی عقب برم! - رسول بفهم! من اون محمدی که می‌شناختین نیستم. من الان یه مجرمم و تو یه مأمور! پس باید از هم بیزار باشیم. لبخند تلخی زدم. + نمی‌تونم باور کنم اینا حرفای تو باشه! نگاهش رو ازم گرفت و شونه‌ای بالا انداخت. - میل خودته باور کنی یا نه! لحن بی‌خیالش عصبی‌ترم کرد. + چرا انقدر سنگ‌دلی؟ دوست داری بقیه رو عذاب بدی! آره؟ اینکه می‌بینی بخاطر اشتباه تو، همه‌مون داریم داغون میشیم خوشحال‌ات می‌کنه! نه؟ نگاهش دوباره به سمتم چرخید. یه لحظه از حرفی که زدم پشیمون شدم؛ اما دیگه واسه پشیمونی دیر بود! - آره، من سنگ‌دلم! و این آدم سنگ‌دل، خوشش نمیاد آدمای دیگه براش دل بسوزونن و بخاطرش به حال و روز تو بیفتن. لبخند تلخی زد و ادامه داد: من عذابت نمیدم رسول! این تویی که با فرار از واقعیت، خودت رو عذاب میدی! سرفه‌ای کرد و همون‌طور که دراز می‌کشید به در اتاق اشاره کرد. - اگه از نظر شما اشکالی نداره، می‌خوام تا قبل از اینکه برای بازجویی بیاین سراغم استراحت کنم. پس برو بیرون... نمی‌دونستم آروم شدن لحنش بعد از حرفی که هضمش برای خودمم سخت بود، خوبه یا بد! رفتم سمت در و بازش کردم. قبل از بیرون رفتن گفتم: حتی اگه کل دنیا بگن تو بدی، بازم تو همیشه برای من همون محمدی هستی که از روز اول می‌شناختم! همون‌قدر خوب و پاک... بیرون رفتم و در رو بستم. به سرعت چشم‌هام رو باز کردم! نفس‌نفس می‌زدم و هنوز صورت خونی عطیه و آیه جلوی چشم‌هام بود! چرا این عذاب لعنتی تموم نمی‌شد؟ تا کی باید تاوان می‌دادم؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌دوازدهم #علی صدام رو صاف کردم. + سلام آقای‌عبدی! حال‌تون خوبه؟ - سلام ع
نفسم به سختی بالا میومد. ماسک‌اکسیژن رو پایین کشیدم و نفسی گرفتم. سرفه‌ام باعث شد ماسک رو دوباره روی صورتم بذارم و تکیه بدم. در که باز شد، فکر کردم علیه. اما در کمال تعجب رسول بود! اصلا توقع نداشتم بعد از برخوردی که توی بازداشتگاه و بعد از اون دادگاه باهاش داشتم، بیاد دیدنم! حرف‌هاش عصبی‌ام می‌کرد و این عصبانیت درد خفیف قلبم رو بیشتر می‌کرد و من سعی می‌کردم با فشردن ملحفه زیر دستم، دردم رو پنهان کنم. وقتی بهم گفت سنگ‌دل، حس کردم فرو ریختم! هر چند که بهش حق می‌دادم. اون که نمی‌دونست توی این چندسال چه اتفاقاتی افتاده بود...! بعد از رفتنش، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. ته دلم خوشحال بودم از اینکه رسول هنوز هم من رو مثل قبل می‌دید! و متأسف بودم که حقیقت چیز دیگه‌ای بود. خسته بودم، اما فکر و خیال نمی‌ذاشت به خواب حتی فکر کنم. برام عجیب بود که نه علی و نه رسول، از اتفاقی که برای عطیه و آیه افتاده بود هیچ حرفی نزدن! حتی حالت چهره و مدل حرف زدن‌شون هم عادی بود و شبیه آدم‌هایی که وانمود می‌کنن به ندونستن، نبودن. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود! یعنی واقعاً نمی‌دونستن؟ یا فقط خیلی‌خوب بلد بودن وانمود کنن؟ مغزم داشت منفجر می‌شد از این حجم از فکر و استرس! کاش می‌تونستم حرف‌هایی که توی ذهنم بود رو به زبون بیارم. ولی... توی این شرایط، تنها چیزی که می‌تونست آرومم کنه قرآن خوندن بود. هنوزم ایمان داشتم خدا هوای بنده‌هاش رو هر چند بد داره! تنها کسی که می‌تونستم بهش پناه ببرم و جلوش خودم باشم خدا بود! فقط خدا... قرآن نداشتم. برای همین شروع کردم به خوندن آیه‌هایی که کم و بیش حفظ بودم! تقریباً یک‌ساعتی گذشته بود و آروم‌تر شده بودم که تقه‌ای به در خورد. متعجب صاف‌تر نشستم و لب زدم: بفرمایید! در باز و قامت آقای‌عبدی نمایان شد. با دیدن‌شون ناخودآگاه اخم کردم و نفس‌هام بدون اینکه بخوام تند شدن. با نگرانی اسمم رو صدا زدن و جلوتر اومدن تا بغلم کنن که خودم رو عقب کشیدم! پوزخندی زدم و ماسک‌اکسیژن رو پایین آوردم. + اومدین... شکستنم رو ببینین! نه؟ با کلافگی چشم‌هاشون رو محکم روی هم فشردن و دستی به موهاشون کشیدن. زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم حالم داشت بد می‌شد! اما سعی می‌کردم صدام نلرزه و مثل نگاهم محکم باشه. + من... من هر غلطی که... کردم، تاوانش رو پس دادم و... میدم! ولی... ولی چرا شما... مراقب خانواده‌ام... نبودین؟ اونا که... بی‌گناه‌ترین بودن! من... من بهتون اعتماد کردم! شما... شما رو مثل پدرم می‌دیدم. خیالم یکم راحت بود... هر... هر بلایی سرم بیاد، شما بالا سر... زن و بچه‌ام و مادرم هستین! دست دستبند زده شده‌ام سمت لباس‌شون رفت. گوشه‌ی پیراهن سفیدشون رو محکم توی مشتم فشردم و با خشمی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: چرا... چرا امانت‌داری نکردین؟ نگاه‌شون مبهوت و نگران بود! چشم‌هاشون رو محکم باز و بسته کردن و سرشون رو پایین انداختن. - محمد، انقدر من و خودت رو عذاب نده. یه لحظه گوش کن! دستم رو مقابل‌شون گرفتم. دیگه رسماً تقلا می‌کردم واسه ذره‌ای اکسیژن! + ن‍..نمی‌خوام گوش کنم! شما... شما گوش کنین... سرفه‌ام گرفت و نتونستم ادامه بدم. با نگرانی دست‌شون رو روی شونه‌ام فشردن. - محمدجان، پسرم، آروم باش! چندساعت بیشتر نیست از اتاق‌عمل بیرون اومدی. یکم آروم بگیر! این حرف‌شون بیشتر عصبی‌ام کرد. + چطوررر... آروم باشم؟ من... من همه‌ی... زندگیم رو باختم! این... این همه بدبختی نکشیدم... که الان به همین راحتی... عطیه رو... به اینجا که رسیدم، بغض راه حرف زدنم رو بند آورد! آقای‌عبدی درحالی که ماسک‌اکسیژن رو روی صورتم تنظیم می‌کردن گفتن: محمد، داری عجله می‌کنی! پوزخند تلخ و بی‌جونی زدم. + عجله؟ مگه چیزی مونده... که بخوام براش... عجله کنم؟ بچه‌ام! دخترم... مثل گل... پرپر شده! نگران و متعجب گفتن: یعنی چی؟ چی داری میگی محمد؟ به خاطر سوزش ریه‌ام، دستم رو روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم و با دردی که به وضوح توی چهرهٔ جمع شده و اخم‌های درهمم مشخص بود گفتم: شما حتی الانم... از وضعیت‌شون... خبر ندارین! به سختی نیم‌خیز شدم. + فقط... فقط به من بگین... بگین چرا؟ چرا باید... همچین تاوانی... پس بدم؟! به من بگین... خانواده‌ام چه گناهی کرده بودن... که... که شما این‌طوری... چشم ازشون برداشتین! دختر من... پاره‌ی تن من... چه گناهی داشت... جز... جز اینکه... دختر من بود؟ صدام ناخواسته بالا رفت. + آقای‌عبدیییی، کمرم شکستهههه! دوباره سرفه‌ام گرفت. دم نیمه‌عمیقی از هوای مرطوب ماسک گرفتم و پلک‌های خسته‌ام رفت روی هم، آقای‌عبدی با صدای آرومی گفتن: حالت که بهتر شد، حرف می‌زنیم!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نفسم به سختی بالا میومد. ماسک‌اکسیژن رو پایین کشیدم و نفسی گرفتم. سرفه‌ام باعث شد ماسک رو دوباره روی
ناخودآگاه بی‌جون پلک زدم و مچ دست‌شون رو گرفتم. + نه! همین... الان... حرف... بزنیم! مستأصل بودن! لب گزیدن و مردد گفتن: ببین محمد... من نمی‌دونم چرا این اتفاق برات افتاده! نمی‌دونم چی شنیدی یا دیدی، ولی اون چیزی که توی ذهنته غلطه! نذاشتم ادامه بدن و با پوزخند گفتم: چی غلطه؟ اینکه بخاطر... من لعنتی... بخاطر اینکه... کسی حواسش به... خانواده‌ام نبوده، دختر و همسرم... کشته شدن، غلطه؟ عصبی شدن و اخم کردن. معلوم بود به سختی تن صداشون رو پایین نگه داشتن! - بله، غلطه! زن و بچه‌ات و مادرت زنده‌ان و حال‌شون خوبه، هر چی دیدی و شنیدی دروغه محمد... جدیت لحن‌شون باعث شد ساکت بشم و فقط با بهت نگاه‌شون کنم! عطیه و آیه زنده بودن؟ ولی اون عکس‌ها... اونا که فتوشاپ نبودن! آقای‌عبدی دستی به صورت‌شون کشیدن و گفتن: احتمالا خواستن اذیتت کنن که خب... موفق بودن! هنوز متعجب بودم و انگار نمی‌تونستم باور کنم آرزویی که محال می‌دونستمش برآورده شده و خدا صدام رو شنیده! آقای‌عبدی موبایل‌شون رو از جیب‌شون درآوردن و ادامه دادن: اگه باور نمی‌کنی، با همسرت تماس می‌گیرم که خودت صداش رو بشنوی و باهاش حرف بزنی! همچنان بدون حرف نگاه‌شون می‌کردم. شماره‌ای گرفتن و گوشی رو گذاشتن توی دست آزادم، نگاهی به گوشی انداختم و با دیدن شمارهٔ عطیه، ناخودآگاه گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. صدای نفس‌های عمیقم با بوق تلفن توی هم پیچیده بود. صدای آروم و گرفته‌ی عطیه، ضربان قلبم رو بالا برد! نفسم توی سینه گره خورد و فقط دعا می‌کردم خواب نباشم و گوش‌هام اشتباه نشنیده باشن! ~ بله؟ ادامه‌ی فلش‌بک↯ زن با نگاهی به سر و ته کوچه، به افراد درون ماشین علامت می‌دهد تا پیاده شوند و بعد، به سمت مرد موتورسوار می‌چرخد. + دو نفر رو بذار سر و ته کوچه مراقب باشن کسی نیاد! نمی‌تونیم با خودمون ببریمش؛ باید همین‌جا کار رو تموم کنیم! بعد از تأیید مرد، به سمت زن جوان که بیهوش و با دستی خون‌آلود کف کوچه افتاده بود برمی‌گردد. افراد مشغول صحنه‌سازی هستند. باید طوری وانمود می‌کردند که انگار گلوله، قلب زن را دریده! کارشان که تمام می‌شود، بالای سر زن جوان می‌ایستند. زنی که او را بیهوش کرده، با پوزخند خم می‌شود و چند مشت به صورتش می‌کوبد. خون که از گوشه‌ی لب زن جوان جاری می‌شود و گونه‌اش که به سرخی می‌زند، شروع به عکس گرفتن می‌کند. بعد از گشتن کیف و جیب‌های زن بیهوش، پاکتی که پلمپ شده است را برمی‌دارد و بعد می‌گوید: کار ما تمومه! بریم... خیلی‌زود سوار ماشین و موتور شده و از محل دور می‌شوند. حدود بیست دقیقه‌ی بعد، عبدی که به محل قرار نزدیک شده است با عطیه تماس می‌گیرد. اما فرد دیگری جواب می‌دهد. - سلام! شما با صاحب این شماره چه نسبتی دارین؟ عبدی با اخم لب می‌زند: سلام، چطور؟ - صاحب این موبایل رو که یه خانوم جوونه، همین الان آوردن بیمارستان! ظاهراً با اتر بیهوش شده. رد گلوله روی بازوشه و آثار زد و خورد روی صورتشه! عبدی مضطرب می‌گوید: کدوم بیمارستان آوردنش؟ بعد از گرفتن آدرس، تماس را قطع می‌کند و پایش را روی پدال گاز می‌فشارد. وارد سالن بیمارستان می‌شود و با راهنمایی پذیرش، به سمت تخت عطیه قدم تند می‌کند. بالای سرش که می‌رسد، با دیدن گونه‌ی کبود و دست باندپیچی شده، چشم‌های بسته و صورت رنگ پریده‌اش، زیر لب «یاحسین»ی زمزمه می‌کند! ناخودآگاه احساس شرمندگی و عذاب‌وجدان می‌کند. محمد به او اعتماد کرده و خانواده‌اش را به او سپرده بود، اما حالا... ~ سلام! به عقب می‌چرخد. مأمور پلیس و پشت سرش زن و مرد میانسالی، مقابلش ایستاده‌اند. + سلام! مأمور جلوتر می‌آید و با نیم نگاهی به عطیه، رو به عبدی کرده و می‌گوید: شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟ برای جلوگیری از شک مأمور پلیس، با نگرانی می‌گوید: پدرشم! میشه بگین چه اتفاقی برای دخترم افتاده؟ مأمور سرش را به عقب می‌چرخاند و به مرد و زن غریبه اشاره می‌کند تا جلوتر بیایند. بعد به آنها می‌گوید: چیزایی که برای من تعریف کردین رو به این آقا هم بگین! زن شروع به حرف زدن می‌کند. × تقریباً چهل دقیقه پیش از مهمونی برگشتیم خونه‌مون، توی کوچه این خانوم رو دیدیم که بیهوش افتاده! اول فکر کردیم شاید غش کرده، ولی وقتی پیاده شدیم و رفتیم نزدیک متوجه شدیم گلوله خورده به قلبش! چشم‌های عبدی گرد می‌شوند. مرد اصلاح می‌کند: البته ما این‌طور دیدیم و فکر کردیم! وگرنه همسرم نبض‌شون رو گرفت و فهمید زنده‌ان و نفس می‌کشن! هم تعجب کردیم، هم ترسیدیم. به اصرار خانومم به پلیس خبر دادیم و آوردیم‌شون بیمارستان! معلوم شد اصلأ گلوله به قلب‌شون نخورده و فقط یه زخم جای گلوله روی دست‌شونه..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
ناخودآگاه بی‌جون پلک زدم و مچ دست‌شون رو گرفتم. + نه! همین... الان... حرف... بزنیم! مستأصل بودن! لب
عبدی که گیج شده، دستی به موهایش می‌کشد. پلیس جوان، از زن و مرد می‌خواهد که در دسترس باشند و بعد از رفتن‌شان، خطاب به عبدی می‌گوید: شما باید تشریف بیاین کلانتری، به هر حال به دخترتون حمله شده اون هم با سلاح گرم! باید به چندتا سوال جواب بدین. عبدی که چاره‌ای نمی‌بیند، به ناچار خود را معرفی می‌کند و از مأمور پلیس می‌خواهد هر چه دیده و شنیده را فراموش کرده و به آن زن و مرد غریبه هم بگوید فراموش کنند! بعد از او می‌پرسد: کوچه دوربین داره؟ مأمور سری به تأسف تکان می‌دهد. ~ نه متأسفانه، هیچ دوربینی اون حوالی نیست که صحنه‌ی درگیری رو ضبط کرده باشه! + چیزی همراه دخترم نبود؟ مثلاً یه پاکت! - نه، فقط یه کیف و موبایل! عبدی نفس عمیقی می‌کشد. + خیلی‌خب، ممنون از پیگیری‌تون! شما دیگه لطفاً تشریف ببرین. و لطفاً چیزهایی که گفتم رو فراموش نکنین! ~ چشم.. بعد از رفتن پلیس، عطیه کم‌کم بهوش می‌آید. + بهتری دخترم؟ عطیه چندبار پلک می‌زند و با صدایی آرام می‌پرسد: من... کجام؟ + نگران نباش باباجان، خداروشکر بخیر گذشته و سالمی! عطیه که آرام آرام آخرین اتفاقات را به یاد می‌آورد، به سرعت نیم‌خیز می‌شود تا بنشیند، اما درد دستش مانعش می‌شود و به اجبار، با صورت رنگ پریده و چهره‌ی جمع شده از درد، دراز می‌کشد. - محمد! اون پاکتی که گفته بود! نکنه... نکنه بردنش؟ عبدی چشم‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد. + احتمالأ بخاطر همون پاکت اومدن سراغت! متأسفانه بردنش. عطیه چشم‌هایش را با درد می‌بندد. - وای! چند لحظه که می‌گذرد، چشم باز کرده و می‌گوید: من باید برم خونه! عزیز نگران میشه. آیه هم بهونه‌ام رو می‌گیره. + دخترم دکتر گفته باید امشب اینجا بمونی! عطیه به سختی می‌نشیند و سر به زیر می‌گوید: لطفاً باهاشون صحبت کنین! با رضایت خودم مرخص میشم. نمی‌خوام نگرانم بشن! عبدی مردد ایستاده و به سمت پذیرش می‌رود. عطیه با تنها شدنش به اتفاقاتی که در زمان بیهوشی‌اش افتاده فکر می‌کند. برایش عجیب است که لباسش در سمت قلبش، کاملا خون‌آلود و انگار که گلوله خورده باشد، کمی هم پاره است؛ اما حتی کوچک‌ترین دردی در این ناحیه ندارد! با رسیدن عبدی و پزشک و پرستار همراهش، افکارش را کنار زده و به صحبت‌های پزشک گوش می‌دهد. • پانسمان دست‌تون باید هر روز عوض بشه! یه سری دارو هم برای جلوگیری از عفونت زخم براتون نوشتم که حتماً باید مصرف کنین. تا بهبودی کامل زخم دست‌تون، خیلی ازش کار نکشین. دوهفته‌ی دیگه هم برای چک کردن زخم به پزشک مراجعه کنین. عطیه بعد از تأیید توصیه‌های پزشک، برگه‌ای که پرستار آورده بود را امضا می‌کند و همراه عبدی، از بیمارستان خارج می‌شوند. عبدی با سایت هماهنگ می‌کند تا فیلم دوربین‌های مداربسته از زمان ورود عطیه به بیمارستان تا خروج‌شان پاک شود. در تمام طول مسیر، عطیه سرش را به شیشه تکیه داده و در سکوت، به بیرون خیره است. - دخترم بهتره راجع‌به اتفاقی که افتاده به کسی چیزی نگی! حتی حاج‌خانم و خانواده‌ات... و لطفاً خیلی بیشتر مراقبت کن! سر به زیر انداخته و آرام، «چشم»ی زمزمه می‌کند. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: نشستہ پشت ِ دو پلکم، هزار اقیانوس ! ࢪها کنید مرا، تا وسیع گریہ کنم... (: " احسان پرسآ " * پوزش بابت تأخیر♥️ - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بی‌تو چندی‌ست که در کار ِ زمین حیرانم! مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌ام گل دارد؟ 🤲🏻♥️
📢 هر روز بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه صد و شصت و دو قرآن کریم سوره مبارکه الأعراف ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
Quran-page-162.mp3
زمان: حجم: 2.4M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه صد و شصت و دو قرآن کریم، سوره مبارکه الأعراف با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.