eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نفسم به سختی بالا میومد. ماسک‌اکسیژن رو پایین کشیدم و نفسی گرفتم. سرفه‌ام باعث شد ماسک رو دوباره روی
ناخودآگاه بی‌جون پلک زدم و مچ دست‌شون رو گرفتم. + نه! همین... الان... حرف... بزنیم! مستأصل بودن! لب گزیدن و مردد گفتن: ببین محمد... من نمی‌دونم چرا این اتفاق برات افتاده! نمی‌دونم چی شنیدی یا دیدی، ولی اون چیزی که توی ذهنته غلطه! نذاشتم ادامه بدن و با پوزخند گفتم: چی غلطه؟ اینکه بخاطر... من لعنتی... بخاطر اینکه... کسی حواسش به... خانواده‌ام نبوده، دختر و همسرم... کشته شدن، غلطه؟ عصبی شدن و اخم کردن. معلوم بود به سختی تن صداشون رو پایین نگه داشتن! - بله، غلطه! زن و بچه‌ات و مادرت زنده‌ان و حال‌شون خوبه، هر چی دیدی و شنیدی دروغه محمد... جدیت لحن‌شون باعث شد ساکت بشم و فقط با بهت نگاه‌شون کنم! عطیه و آیه زنده بودن؟ ولی اون عکس‌ها... اونا که فتوشاپ نبودن! آقای‌عبدی دستی به صورت‌شون کشیدن و گفتن: احتمالا خواستن اذیتت کنن که خب... موفق بودن! هنوز متعجب بودم و انگار نمی‌تونستم باور کنم آرزویی که محال می‌دونستمش برآورده شده و خدا صدام رو شنیده! آقای‌عبدی موبایل‌شون رو از جیب‌شون درآوردن و ادامه دادن: اگه باور نمی‌کنی، با همسرت تماس می‌گیرم که خودت صداش رو بشنوی و باهاش حرف بزنی! همچنان بدون حرف نگاه‌شون می‌کردم. شماره‌ای گرفتن و گوشی رو گذاشتن توی دست آزادم، نگاهی به گوشی انداختم و با دیدن شمارهٔ عطیه، ناخودآگاه گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. صدای نفس‌های عمیقم با بوق تلفن توی هم پیچیده بود. صدای آروم و گرفته‌ی عطیه، ضربان قلبم رو بالا برد! نفسم توی سینه گره خورد و فقط دعا می‌کردم خواب نباشم و گوش‌هام اشتباه نشنیده باشن! ~ بله؟ ادامه‌ی فلش‌بک↯ زن با نگاهی به سر و ته کوچه، به افراد درون ماشین علامت می‌دهد تا پیاده شوند و بعد، به سمت مرد موتورسوار می‌چرخد. + دو نفر رو بذار سر و ته کوچه مراقب باشن کسی نیاد! نمی‌تونیم با خودمون ببریمش؛ باید همین‌جا کار رو تموم کنیم! بعد از تأیید مرد، به سمت زن جوان که بیهوش و با دستی خون‌آلود کف کوچه افتاده بود برمی‌گردد. افراد مشغول صحنه‌سازی هستند. باید طوری وانمود می‌کردند که انگار گلوله، قلب زن را دریده! کارشان که تمام می‌شود، بالای سر زن جوان می‌ایستند. زنی که او را بیهوش کرده، با پوزخند خم می‌شود و چند مشت به صورتش می‌کوبد. خون که از گوشه‌ی لب زن جوان جاری می‌شود و گونه‌اش که به سرخی می‌زند، شروع به عکس گرفتن می‌کند. بعد از گشتن کیف و جیب‌های زن بیهوش، پاکتی که پلمپ شده است را برمی‌دارد و بعد می‌گوید: کار ما تمومه! بریم... خیلی‌زود سوار ماشین و موتور شده و از محل دور می‌شوند. حدود بیست دقیقه‌ی بعد، عبدی که به محل قرار نزدیک شده است با عطیه تماس می‌گیرد. اما فرد دیگری جواب می‌دهد. - سلام! شما با صاحب این شماره چه نسبتی دارین؟ عبدی با اخم لب می‌زند: سلام، چطور؟ - صاحب این موبایل رو که یه خانوم جوونه، همین الان آوردن بیمارستان! ظاهراً با اتر بیهوش شده. رد گلوله روی بازوشه و آثار زد و خورد روی صورتشه! عبدی مضطرب می‌گوید: کدوم بیمارستان آوردنش؟ بعد از گرفتن آدرس، تماس را قطع می‌کند و پایش را روی پدال گاز می‌فشارد. وارد سالن بیمارستان می‌شود و با راهنمایی پذیرش، به سمت تخت عطیه قدم تند می‌کند. بالای سرش که می‌رسد، با دیدن گونه‌ی کبود و دست باندپیچی شده، چشم‌های بسته و صورت رنگ پریده‌اش، زیر لب «یاحسین»ی زمزمه می‌کند! ناخودآگاه احساس شرمندگی و عذاب‌وجدان می‌کند. محمد به او اعتماد کرده و خانواده‌اش را به او سپرده بود، اما حالا... ~ سلام! به عقب می‌چرخد. مأمور پلیس و پشت سرش زن و مرد میانسالی، مقابلش ایستاده‌اند. + سلام! مأمور جلوتر می‌آید و با نیم نگاهی به عطیه، رو به عبدی کرده و می‌گوید: شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟ برای جلوگیری از شک مأمور پلیس، با نگرانی می‌گوید: پدرشم! میشه بگین چه اتفاقی برای دخترم افتاده؟ مأمور سرش را به عقب می‌چرخاند و به مرد و زن غریبه اشاره می‌کند تا جلوتر بیایند. بعد به آنها می‌گوید: چیزایی که برای من تعریف کردین رو به این آقا هم بگین! زن شروع به حرف زدن می‌کند. × تقریباً چهل دقیقه پیش از مهمونی برگشتیم خونه‌مون، توی کوچه این خانوم رو دیدیم که بیهوش افتاده! اول فکر کردیم شاید غش کرده، ولی وقتی پیاده شدیم و رفتیم نزدیک متوجه شدیم گلوله خورده به قلبش! چشم‌های عبدی گرد می‌شوند. مرد اصلاح می‌کند: البته ما این‌طور دیدیم و فکر کردیم! وگرنه همسرم نبض‌شون رو گرفت و فهمید زنده‌ان و نفس می‌کشن! هم تعجب کردیم، هم ترسیدیم. به اصرار خانومم به پلیس خبر دادیم و آوردیم‌شون بیمارستان! معلوم شد اصلأ گلوله به قلب‌شون نخورده و فقط یه زخم جای گلوله روی دست‌شونه..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
ناخودآگاه بی‌جون پلک زدم و مچ دست‌شون رو گرفتم. + نه! همین... الان... حرف... بزنیم! مستأصل بودن! لب
عبدی که گیج شده، دستی به موهایش می‌کشد. پلیس جوان، از زن و مرد می‌خواهد که در دسترس باشند و بعد از رفتن‌شان، خطاب به عبدی می‌گوید: شما باید تشریف بیاین کلانتری، به هر حال به دخترتون حمله شده اون هم با سلاح گرم! باید به چندتا سوال جواب بدین. عبدی که چاره‌ای نمی‌بیند، به ناچار خود را معرفی می‌کند و از مأمور پلیس می‌خواهد هر چه دیده و شنیده را فراموش کرده و به آن زن و مرد غریبه هم بگوید فراموش کنند! بعد از او می‌پرسد: کوچه دوربین داره؟ مأمور سری به تأسف تکان می‌دهد. ~ نه متأسفانه، هیچ دوربینی اون حوالی نیست که صحنه‌ی درگیری رو ضبط کرده باشه! + چیزی همراه دخترم نبود؟ مثلاً یه پاکت! - نه، فقط یه کیف و موبایل! عبدی نفس عمیقی می‌کشد. + خیلی‌خب، ممنون از پیگیری‌تون! شما دیگه لطفاً تشریف ببرین. و لطفاً چیزهایی که گفتم رو فراموش نکنین! ~ چشم.. بعد از رفتن پلیس، عطیه کم‌کم بهوش می‌آید. + بهتری دخترم؟ عطیه چندبار پلک می‌زند و با صدایی آرام می‌پرسد: من... کجام؟ + نگران نباش باباجان، خداروشکر بخیر گذشته و سالمی! عطیه که آرام آرام آخرین اتفاقات را به یاد می‌آورد، به سرعت نیم‌خیز می‌شود تا بنشیند، اما درد دستش مانعش می‌شود و به اجبار، با صورت رنگ پریده و چهره‌ی جمع شده از درد، دراز می‌کشد. - محمد! اون پاکتی که گفته بود! نکنه... نکنه بردنش؟ عبدی چشم‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد. + احتمالأ بخاطر همون پاکت اومدن سراغت! متأسفانه بردنش. عطیه چشم‌هایش را با درد می‌بندد. - وای! چند لحظه که می‌گذرد، چشم باز کرده و می‌گوید: من باید برم خونه! عزیز نگران میشه. آیه هم بهونه‌ام رو می‌گیره. + دخترم دکتر گفته باید امشب اینجا بمونی! عطیه به سختی می‌نشیند و سر به زیر می‌گوید: لطفاً باهاشون صحبت کنین! با رضایت خودم مرخص میشم. نمی‌خوام نگرانم بشن! عبدی مردد ایستاده و به سمت پذیرش می‌رود. عطیه با تنها شدنش به اتفاقاتی که در زمان بیهوشی‌اش افتاده فکر می‌کند. برایش عجیب است که لباسش در سمت قلبش، کاملا خون‌آلود و انگار که گلوله خورده باشد، کمی هم پاره است؛ اما حتی کوچک‌ترین دردی در این ناحیه ندارد! با رسیدن عبدی و پزشک و پرستار همراهش، افکارش را کنار زده و به صحبت‌های پزشک گوش می‌دهد. • پانسمان دست‌تون باید هر روز عوض بشه! یه سری دارو هم برای جلوگیری از عفونت زخم براتون نوشتم که حتماً باید مصرف کنین. تا بهبودی کامل زخم دست‌تون، خیلی ازش کار نکشین. دوهفته‌ی دیگه هم برای چک کردن زخم به پزشک مراجعه کنین. عطیه بعد از تأیید توصیه‌های پزشک، برگه‌ای که پرستار آورده بود را امضا می‌کند و همراه عبدی، از بیمارستان خارج می‌شوند. عبدی با سایت هماهنگ می‌کند تا فیلم دوربین‌های مداربسته از زمان ورود عطیه به بیمارستان تا خروج‌شان پاک شود. در تمام طول مسیر، عطیه سرش را به شیشه تکیه داده و در سکوت، به بیرون خیره است. - دخترم بهتره راجع‌به اتفاقی که افتاده به کسی چیزی نگی! حتی حاج‌خانم و خانواده‌ات... و لطفاً خیلی بیشتر مراقبت کن! سر به زیر انداخته و آرام، «چشم»ی زمزمه می‌کند. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: نشستہ پشت ِ دو پلکم، هزار اقیانوس ! ࢪها کنید مرا، تا وسیع گریہ کنم... (: " احسان پرسآ " * پوزش بابت تأخیر♥️ - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بی‌تو چندی‌ست که در کار ِ زمین حیرانم! مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌ام گل دارد؟ 🤲🏻♥️
📢 هر روز بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه صد و شصت و دو قرآن کریم سوره مبارکه الأعراف ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
Quran-page-162.mp3
زمان: حجم: 2.4M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه صد و شصت و دو قرآن کریم، سوره مبارکه الأعراف با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
من اون شیعه آریایی هستم که به کوروش افتخار میکنم و به علی اقتدا
اینروزا فقط حال مارو حرم خوب میکنه مشهد آرزو شده برامون همش میشنویم اِ یکی پیام داده: -حلالم کنید دارم میرم حرم- -دعاگوتونم توی حرم امام- -رفتم مشهد💔- وای از اون لحظه که دلت بشکنه برای حرم دیگه نمیشه جمش کرد باورش سخت شده اینقدر بی توفیقی... حالِ بَدمان فقط با نفس در مشهد خوب میشود یکسال میشود که دیدار یار نصیب ما نیست... حاضرم کل دنیایم را بدم تا دوباره دیدارت نصیبم شود هی با خود میگویم ای دل غافل چرا بیشتر نفس نکشیدم؟ چرا بیشتر نگاه نکردم؟ چرا قدر ندانستم؟ ولی اینبار قول میدم بیایم همان جا بمانم برنگردم خودم را به شما میسپارم اما با دوری امتحان نکنید دنیا را بگیرید و حرم را بدهید خاطرات را مرور کردن شده کارمان شده گوشه ای زانوی غم به بغل گرفته و غرق در خود میشویم چه شد که به اینهمه دوری گرفتار شدیم ای لعنت بر دنیا که مارا از هم دور کرد جدایی بد دردیست که دچار آنیم و درآخر شده ایم مصداق بارز؛ شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک من به این چاره بی چاره دچارم هر شب🫀💔 با احترام تقدیم به پیشگاه مقدس غریب طوس(ع)* شنوای نظراتتون: https://daigo.ir/secret/3947372588
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا