حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_96
#مونا
تو اتاق نشسته بودم...
صدای جروبحثشون میومد...
انگار هیچ کدومشون نمی خواستن حرف بزنن...
محسن هم که مثل اسپندِ رو آتیش بود...😒
الکساندر از انبار بیرون اومد و رفت تو یکی از اتاقا...
چند دقیقه بعد، دور از چشم محسن، وارد انبار شدم...
با دیدن محمدی که بیحال به صندلی بسته شده بود و دستش و پیشونیش زخمی شده بود، دلم خنک شد...😌
پوزخندی زدم و رفتم نزدیکتر...
الکساندر اومد تو...
بدون هیچ حرفی، سریع از انبار بیرون اومدم.
محسن تو اتاق نبود.
نشستم رو صندلی.
سرمو بین دستام گرفتم.
حسابی از دست محمد کفری بودم.
آخ که چقققدر دلم می خواست با همین دستام خفش کنم...😤
در با شدت باز شد.
سرمو بالا آوردم.
الکساندر بود.
معلوم بود خیلی کلافهست...
- محسن کو؟😠
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: نمی دونم...😶
+ حرف نمیزنن؟😒
- نه...😶 اما من به حرفشون میارم...😏 بلایی سرشون بیارم که تو تاریخ بنویسن...😤
فکری به سرم زد.
الان وقت تلافی بود...😈
+ یه پیشنهاد دارم...😉
- چی؟🤨
+ با دوستاشون تماس بگیر و جلو چشم اونا زجرشون بده...😏😈 شاید به حرف اومدن.😁
پوزخند خبیثانهای زد و گفت: فکر خوبیه...😏 به قول شما ایرانیا... ترشی نخوری، یه چیزی میشی.😄
از حرفش خندم گرفت...
- حالا چه جوری شکنجشون بدم؟🤔
- دیگه چه بلایی سرشون بیارم؟😏
+ این همه آدم هیکلی و غولتشن دور و برتن...😶 خب به اونا بگو...😉
- خوبه...😏 خیلی خوبه...😈
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت...
تو اتاقی بودم که به انبار دید داشت.
محسن تو انبار بود و داشت باهاشون حرف می زد.
الکساندر هم وارد انبار شد...
به اون مردا اشاره کرد و اونا هم با مشت و لگد افتادن به جون محمد و رفیقش...
آخیش...😀
کیف کردم...😌
دلم خنک شد...😏😈
محسن اومد و بعد از جروبحث با من، از اتاق بیرون رفت...
با الکساندر، دوباره رفتن تو انبار...
الکساندر محسنو تهدید کرد که اگه محمدو نکشه، خودش کشته میشه...😨
داشتم از استرس میمردم...😓
الکس خیلی بیرحم بود...😥
هر کاری از دستش برمیومد...😰
اگه زبونم لال بلایی سر محسن میومد...
وای...
حتی فکرکردن بهش هم تنمو می لزوند.😓
با صدای محسن، به خودم اومدم...
- نزن...😨 ب..... باشه....😓
رفت سمت محمد...
#محسن
حرف آخرش داغونم کرد...😓💔
گفت: اگه قراره در قبال خیانت به وطنم زنده بمونم، همون بهتر که بمیرم...
کاش منم یهذره از شجاعت محمدو داشتم...🙂💔
کاش... کاش... کاش...
اما اینا حالا دیگه فایدهای نداشت...
من ته خط بودم...
یا می کشتم، یا کشته می شدم...
هیچ ترسی تو چهرش نبود...
آخه مگه یه آدم چقدر میتونه شجاع و نترس باشه؟
چقدر میتونه مرد باشه؟
فقط یه لحظه بود...
یهذره اون چاقو رو فشار می دادم و تمام...
همیشه بهم میگفت از مرگ نمیترسه...🙂💔
میگفت دوست داره شهید بشه...🙃💔
حالا دیگه بهم ثابت شد راست میگفته...😄💔
رومو ازش برگردوندم و چشمامو بستم.
همین که خواستم چاقو رو فشار بدم، در با شدت باز شد.
سر جام میخکوب شده بودم...
همهمونو دستگیر کردن...
و....
دیگه همه چی تموم شد...🙃
#رسول
من مطمئنم این داوود یه چیزیش هست.😕
اصلا اون داوود سابق نیست.🙁
خیلی تو فکر بود.😶
هر چی ازش پرسیدم به چی فکر میکرده، حرفی نزد.😐😕
حدس میزدم عاشق شده باشه.😁
اما خودش انکار میکرد.
دکتر وارد اتاق شد...
بعد از معاینه گفت: خداروشکر مشکل خاصی ندارین...😊 سرمتون که تموم شد، مرخصین...🙃
- البته شرط داره.😄
+ چه شرطی؟🤔
- یک: خوب استراحت کنین...🙃
- و دو: دارو هاتونو سروقت مصرف کنین...😊
+ حتما...😃😄
دکتر از اتاق بیرون رفت...
هنوز چند دقیقه نگذشته بود، که در باز شد...
سارا بود...
اومد تو اتاق...
+ چی شده؟
- آقافرشید...
#ریحانه
یهو حس کردم انگشتش تکون خورد...
دستش تو دستم بود...
خیلی گریه کرده بودم...
چشمام تار میدین...
اول فکر کردم اشتباه دیدم...
اما دوباره انگشتش تکون خورد...
دستشو رها کردم...
با ناباوری جیغ زدم...
سریع از اتاق بیرون اومدم و دکتر رو خبر کردم...
رفتن تو اتاق فرشید و منو راه ندادن...
بالاخره بعد از ۱۰ دقیقه، از اتاق فرشید بیرون اومدن...
همه پرواز کردیم سمت دکتر...
+ چی شد آقایدکتر؟😥
لبخندی زدن و گفتن: حالشون خیلی بهتر شده...😃 خداروشکر از کما بیرون اومدن...😄
- این واقعا یه معجزهست...🙂
تو دلم کلی خداروشکر کردم...
اینبار از شدت خوشحالی گریه می کردم...
+ می تونم ببینمش؟
- فعلا که بیهوشن... منتقلشون می کنیم CCU.
- چند ساعت دیگه بهوش میان... اون موقع می تونین ببینینشون...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش می کنم...🙃
همه خوشحال بودیم...
سارا رفت تا به رسول خبر بده...
منم رو صندلی رو به روی اتاق فرشید نشستم و منتظر شدم تا بهوش بیاد...
ادامه دارد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_97
#محمد
۳۰ دقیقه بعد، رسیدیم...
+ ممنون امیرجان...🙂
- خواهش می کنم...🙃
+ از دیشب سر پایی ها...😕 بیا تو یه استراحتی بکن...😄
لبخندی زد و گفت: ممنون که انقدر به فکرمین...🙂♥️ ولی... مزاحم نمیشم...😅
+ مزاحم چیه...😶 مراحمی...🤗
- باید یه سر برم خونه...😊 بعدم میرم سایت...🙃
نفس عمیقی کشیدم...
+ خیلی خوب... پس مراقب خودت باش...😊 خستگی از چشمات میباره...😶🙁 یه ذره استراحت کن...😕
- کاش خودتون هم به این حرفا عمل می کردین...😶😑
+ بله؟🤨
- هیچی...😊😶
لبخندی زدم...
+ خداحافظ...😄
- خدانگهدار...😁
از ماشین پیاده شدم...
یهو سرم گیج رفت...😓
دستمو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم...
امیر از ماشین پیاده شد و هراسون اومد سمتم...
بانگرانی گفت: خوبین آقا؟😰
سرمو تکون دادم...
- مطمئنین؟😥
لبخند محوی زدم و گفتم: خوبم...🙂 زود برو یه وقت دیرت نشه...🙃
کلی اصرار کردم تا بالاخره با اکراه قبول کرد بره...
سوار ماشین شد و رفت...
کلید انداختم و درو باز کردم...
همزمان با باز شدن در، دوباره دردم شروع شد...🙃💔
#رسول
بانگرانی گفتم: فرشید چی؟😨
لبخندی زد و گفت: از کما بیرون اومدن...😄
+ ایییییییییوووووللللل...🤩
انگار همه دنیا رو بهم دادن...🙂♥️
چند دقیقه بعد، سرمم تموم شد...
سارا اومد و سرممو کشید...
با کمک داوود از تخت پائین اومدم...
پام یکم درد میکرد...
موقع راهرفتن هم میلنگیدم...😕
دکتر گفته بود تا یه مدت همینجوریم...
چارهای نبود...🙁
باید تحمل میکردم...🙃
همراه داوود و سارا، رفتیم سمت CCU...
#سعید
با نرگس مشغول صحبت بودیم...
- خیلی درد داری؟🙁
لبخند کمجونی زدم و گفتم: نه زیاد...🙃 تو رو که میبینم، همه دردامو فراموش میکنم...🙂♥️
لبخندی زد...
چند دقیقه بعد، امیر و آقامحمد وارد اتاق شدن...
همه رفتن بیرون تا من استراحت کنم...
فکرم پیش فرشید بود...
خیلی نگرانش بودم...
آخه چه جوری میتونم با خیال راحت بخوابم وقتی رفیقم، داداشتم... چشم خوشگله گروهمون...🙂💔
رو تخت بیمارستانه و معلوم نیست چه اتفاقی براش بیفته...😞
با صدای در، رشته افکارم پاره شد...
+ بفرمائید...
نرگس بود...
رو صندلی، کنار تختم نشست...
لبخندی به روش زدم...
یعنی میشه یه خبر خوب داشته باشه؟😄💔
میشه اون خبر خوب درباره فرشید باشه؟🙃💔
خودم امیدی نداشتم...💔
خوشحالی رو تو چشماش خوندم...
بالبخند گفت: آقافرشید حالشون بهتر شده و از کما بیرون اومدن...🙃 چند ساعت دیگه هم بهوش میان...🙂
خدایا شکرت...🤲🏻😄
عاشقتم که فکرمو خوندی...🙃
راست میگن جایی که فکرشو نمیکنی خدا به دادت میرسه...🙂
راست میگن باید صبور باشی... بهترین چیزا زمانی اتفاق میفته که انتظارشو نداری...✨
#ریحانه
نگاهی به تسبیح تو دستم انداختم...
نمیدونم چندمین دوری بود که داشتم صلوات میفرستادم...🙂
اینو فرشید بهم هدیه داده بود...😄
خودشم جفت همین تسبیح رو داشت...🙃
یه بار که رفتیم قم، بعد از زیارت رفتیم بازار تا سوغاتی بخریم...
دور از چشم من، اینا رو خریده بود...
وقتی برگشتیم هتل، اینو بهم داد...
واقعا غافل گیر شدم...
اون شب بهم گفت: دلم میخواد وقتی باهاش ذکر میگی، به یاد من باشی...🙃
اون موقع به این حرفش خندیدم و با خودم گفتم همین جوری یه چیزی گفته... زیاد جدی نگرفتم...
اما الان فهمیدم منظورش چی بوده...🙂♥️
با صدای یلدا، از فکر و خیال بیرون اومدم...
کنارم نشسته بود...
دستمو گرفته بود و با ذوق نگام می کرد...
+ چی شده؟😄
- داداشفرشید بهوش اومده...😃
مثل برق از جام پریدم...
از شدت خوشحالی، ضربان قلبم بالا رفته بود...
- برو ببینش...🙂
+ پس تو چی؟ بابامحمود... مامانملیحه...😶
- فعلا تو برو...😊 ما هم به موقعش میبینمیش...🙃
لبخندی زدم...
محکم بغلش کردم و گونشو بوسیدم...
رفتم سمت اتاق فرشید...
قلبم دیوانهوار خودشو به قفسه سینم میکوبید...🙃
دلم میخواست زودتر ببینمش...♥️
لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاقش شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد و امیر...🙃
پ.ن2: و باز هم امیر ضایع میشود...😶😂
امار ضایع شدنش زده بالا...😐💔😂
بالاتر از رسول...🤦🏻♀😶😂💔
پ.ن3: دوباره سرش گیج رفت...😕
دوباره دردش شروع شد...🙃💔
پ.ن4: حرفای قشنگ سعید...🙃✨
پ.ن5: ریحانه...🙂💫
فهمید منظورش چی بوده...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_98
#محمد
دستمو کنار پهلوم گذاشتم و آروم ماساژ دادم تا شاید بهتر شه...
اما بیفایده بود...
بدجوری درد می کرد...😓
دستمم که بدتر از اون...
درو بستم...
عزیز از اتاق بیرون اومد...
سریع خودمو جمعوجور کردم...
خیلی سخت بود...🙃
اما سعی کردم چیزی بروز ندم...🙂
+ سلام عزیز...😃
باخوشحالی گفت: سلام دورت بگردم...😃
عطیه از اتاق بیرون اومد...
با ذوق گفت: سلام محمد...😍
+ سلااام...😃 عطیهبانو...😄
آخ که چقدر دلم واسه خنده ها و ذوق کردناشون تنگ شده بود...🙃♥️
+ چطورین؟😁
هر دو با هم گفتن: عالی...😄
+ خداروشکر...😃
عطیه گفت: تو چطوری؟🙃
+ الحمدالله...🙂 منم خوبم...😊
خیلی سخته تو اوج خستگی... درست وقتی که درد داری، بگی خوبی...🙃
عزیز گفت: مطمئنی؟😶
میدونستم حرفمو باور نمیکنه...😕
مادره دیگه...😄♥️
تو یه نگاه میفهمه حال بچش خوبه یا بد...🙂💔
+ بله...😄 وقتی شما عالی هستین، منم خوبم...😊♥️
لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت...
آروم از پلهها بالا رفتم...
#ریحانه
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
چشماش بسته بود...
صداش زدم...🙂♥️
+ فرشید... فرشیدجان... منم...
ریحانه...🙃
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بیجونی زد...
چقدر دلم تنگ شده بود واسه لبخندش...🙂💔
باصدای ضعیفی گفت: س... سلام...😄
لبخندی به روش زدم...
بغض بدی به گلوم چنگ می زد...
+ سلام...🙂
- خو... خوبی؟🙃
دیگه نتونستم تحمل کنم...
بغضم ترکید و گریه کردم...
- عه...😶 ریحانه...😄 گریه... نکن دیگه...😕 پاک کن... اشکاتو...🙃
اشکامو پاک کردم...
با صدای گرفتهای گفتم: درد داری؟🙂
- نه...🙃 خوبم...😊
میدونستم خیلی درد داره و واسه اینکه من نگران نشم، انکار میکنه...😕💔
- خیلی... گریه... کردی؟😕
+ چطور؟🙃
- آخه... چشمات... قرمزه...🙁
آهی کشیدم و گفتم: اگه بدونی چی بهم گذشت...🙂💔
- ببخشید که... نگرانت... کردم...😕
+ این چه حرفیه...😶 تقصیر تو که نبوده...🙃
+ چیزی نمیخوای...؟🙂
سرشو تکون داد و گفت: چرا... آب... تشنمه...
پارچآب رو از روی میز کنار تخت برداشتم و یه لیوان آب براش ریختم...
تختشو یکم بالا آوردم و لیوانو نزدیک لباش بردم...
کمکم خورد...
تموم که شد، آروم گفت: یاحسین...
لبخندی رو لبم نشست...
- ممنون...♥️ خیلی... تشنم بود...🙂
نشستم رو صندلی...
+ خواهش می کنم...😊
- ریحانه...
+ جانم؟!
- من... چقدر... بیهوش بودم؟🤔
+ تقریبا یه روز...🙃
- چه کم...😶
+ میخوای برم به دکتر بگم بیاد دوباره بیهوشت کنه؟!🤔😐
- ببخشید... اشتباه... کردم...😶
- اعصاب... نداریا...😢😕
+ 😂
- 😂
یهو...
#داوود
وقتی ساراخانم گفتن فرشید بهوش اومده، داشتم ذوقمرگ میشدم...😍😄
به رسول کمک کردم و رفتیم CCU...
تو سالن بیمارستان نشسته بودم...
چشمم افتاد به در ورودی...
مثل برق از جام پریدم...
خانمامینی بودن...😨
نمیدونم چرا... اما خیلی هول کردم...😰
خدایا... یعنی هر کس عا... نه...😨 یعنی... هرکس... به کسی... علاقمند میشه...🙃 رفتارش انقدر عوض میشه...؟!😶
وای...😶 نگا نگا نگا...😐 دوساعته دارم با خودم حرف میزنم...😓😑🔪
دیوونه شدم رفت...🤦🏻♂
سریع رفتم سمتشون...
سر به زیر گفتم: سلام...
همونطور که سرشون پائین بود، جوابمو دادن...
- سلام...
+ حالتون خوبه؟
- شکر... شما خوبین؟
+ الحمدالله...
+ چیزی شده که اومدین اینجا؟
- نه... فقط... گفتم بیام از حال بقیه باخبر بشم...
+ خداروشکر همه خوبن... یعنی... بهترن... فرشید هم بهوش اومده...
- خب خداروشکر...
گوشیشون زنگ خورد...
- ببخشید...
+ خواهش می کنم...
از من فاصله گرفتن و جواب دادن...
چند دقیقه بعد، برگشتن و گفتن: ببخشید... یه کاری پیش اومده... من باید برم... اگه کاری بود، خبرم کنین...
- حتما...
+ خداحافظ...
- خدانگهدار...
با چشم، رفتنشون رو دنبال کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد...🙃
دلش تنگ شده بود...♥️
پ.ن2: خیلی سخته...😕🙃
پ.ن3: مادره دیگه...😄💔
پ.ن4: ریحانه و فرشید...🙃
پ.ن5: یاحسین...♥️
پ.ن6: و باز هم یهو...😱😁😂
پ.ن7: داوود هول شد...😶😂
دیوونه شد رفت...😕😂
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_99
#ریحانه
یهو سرفه کرد...
دستشو کنار قلبش گذاشت...
خیلی ترسیدم...😰
سریع از اتاق بیرون اومدم و به دکتر خبر دادم...
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد...
رفتم سمتش و بانگرانی گفتم: چی شد آقایدکتر؟😥
- خداروشکر بخیر گذشت...🙃 فقط... تا ۶ ساعت نباید چیزی بخورن...😶 نه آب، و نه غذا...
- بازم بشون سر میزنم...
+ ممنون...
- خواهش میکنم...
نفس راحتی کشیدم...
سارا اومد کنارم و گفت: چیزی خوردن؟🤔
سرمو تکون دادم و گفتم: آره...😕
- چی؟😶
+ آب...🙃 نمیدونستم براش ضرر داره...🙁
دستمو گرفت و گفت: قربونت برم...😊 اشکال نداره...🙃 خداروشکر که الان حالشون خوبه...🙂
لبخندی زدم...
- میگم... حالا که خیالت راحت شد، بیا بریم خونه یکم استراحت کن...😊 رنگ به روت نمونده...😕
خیلی خسته بودم...
خیالم از بابت فرشید راحت بود...🙂
برای همین، مخالفتی نکردم...
+ باشه...🙃 بریم...😄
رسول هم باهامون اومد...
دلم واسه مامان و بابا تنگ شده بود...♥️
الان یه هفته بود وقت نکرده بودم برم و بهشون سر بزنم...🙁
از طرفی خبر نداشتن چه اتفاقی واسه فرشید و رسول افتاده...🤭
برای همین رفتیم اونجا...
نیم ساعت بعد، رسول و سارا رفتن خونهشون...
منم رفتم تو اتاقی که یه زمانی مال من بود...😄
البته مامان و بابا همیشه میگن این اتاق، از اول اتاق من بوده و اتاق منم میمونه...🙃
چقدر دلم تنگ شده بود واسه اتاقم...♥️
دکوراسیونشو هیچ تغییری نداده بودن و مثل همیشه بود...
مامان اومد و کنارم نشست...
- ریحانه...
+ جانم؟!
- میگم... رسول چرا پاش میلنگید؟😕 رنگشم خیلی پریده بود...🙁
نگرانی های مادرانش...😄💔
لبخندی به روش زدم و گفتم: خودش که گفت...🙃 تو عملیات زخمی شده...🙂 دکتر گفت اگه استراحت کنه، زود خوب میشه...😊
- خودت چی؟😶
- تو آینه خودتو دیدی؟😕
- رنگت شده مثل گچ دیوار...😶😔
- دخترم، انقدر خودتو اذیت نکن...🙁
+ چیزی نیست...😕 زیاد نخوابیدم...😶 واسه همونه...🙃 نگران نباشین...😊
لبخندی زد...
آخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه لبخند قشنگش که تو دنیا تک بود و نمونه نداشت...🙃✨
- پس خوب استراحت کن دختر قشنگم...🙂♥️
+ چشم مامان گلم...🙃♥️
از اتاق بیرون رفت...
پریدم رو تختم...
کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد...
#محمد
کاپشنمو آویزون کردم و گفتم: خب عطیهخانم...😄 چه خبرا؟🙃
- سلامتی...😊 شما چه خبر؟😄
نشستم کنارش و گفتم: هیچی جز دلتنگیِ شما...🙂💔
+ عه...😃 چه رمانتیک...😊😶😂
- مرسی که به این زیبایی احساساتمو خراب کردی...😊😐💔
- خواهش می کنم...😊
هر دو خندیدیم...
- ما هم دلمون برات یه ذره شده بود...🙃♥️
لبخندی زدم...
- میگم... یه چیزی بپرسم، راستشو میگی؟🙂
یاخدا...😓
حتما شک کرده...🤦🏻♂
+ حالا تو بپرس...😉
- مطمئنی حالت خوبه؟😕🙃
ایخدا...😢
هر چی بگم، باور نمیکنه...😕
+ آره...😅 عالیم...😊
- آخه... رنگت خیلی پریده...😕
- زیاد سرحال نیستی...🙁
بااینکه همه تلاشمو کردم چیزی به روی خودم نیارم، اما مثل همیشه عطیه شک کرده...😶🙃
+ چیزیم نیست...🙃 فقط... یکم خستم...🙂 همین...😊 شما هم انقدر نگران نباش...🙁 چون نگرانی نه واسه خودت خوبه، نه واسه بچه...😕
لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت...
برام عجیب بود انقدر زود بیخیال شد.😶
شاید چون میدونه اگه نخوام چیزی رو بگم، نمیگم...😂
گوشیم زنگ خورد...
رسول بود...
+ سلاااام...😃 استاد...😄 چطوری؟😊
- سلام آقا...😄 خوبم...🤗 شکر...☺️ شما چطورین؟🙃
+ الحمدالله...🙃 منم خوبم...😊 چیزی شده؟🤔
- آقا مژده بدین...!😃
+ چی شده؟!😄
- فرشید بهوش اومده.🤩
سریع از بلند شدم...
پهلوم بدجوری تیر کشید...😓
اما به روی خودم نیاوردم...🙃
خیلی ذوق کردم...😄✨
+ خداروشکر...😃 الان حالش چطوره؟😄
- بهتره...😊
- راستی یه وقت شما نیاین بیمارستانا.😶
+ چرا؟!😐
- خب... امشب رو که بیمارستان نموندین.😕
دکتر هم گفت باید خوب استراحت کنین.🙃
جلو عطیه نمیتونستم چیزی بگم...🤭
برای همین گفتم: من بعدازظهر میام...😊
- عه...😶 آقا...؟!😕
+ حرف نباشه...😑 خداحافظ.😐
- خدانگهدار.😐
گوشیو قطع کردم.
خیلی وقت بود ضایعش نکرده بودم.😂
انگار این درد لعنتی ول کن نبود...😕
هر لحظه هم حالم بدتر از قبل میشد...😓
سرگیجه هم داشتم که هر چی میگذشت، شدیدتر میشد...😶
عطیه صدام زد...
با هم سفره رو چیدیم...
بعد از ناهار، یه مسکن خوردم...
دردم کمتر شد...
چشمامو بستم...
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: هوووففف...😓 فعلا بخیر گذشت...😶
پ.ن2: ریحانه و اتاقش و مامانش...🙃😄♥️
پ.ن3: محمد و عطیه...🙃♥️
پ.ن4: احساساتشو خراب کرد...😐💔😂
پ.ن5: و پس از مدت ها رسول ضایع میشود...😃😂💔
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_100
#رسول
با آقامحمد تماس گرفتم و گفتم فرشید بهوش اومده.
خیلی خوشحال شد.😄
بهش گفتم به خاطر وضعیتش نیاد بیمارستان.😕
که خب گفت بعد از ظهر میاد و ضایعم کرد.😐💔
همراه ریحانه و سارا، رفتیم خونه مامان و بابا...
رسیدیم خونه.
با کمک سارا، از ماشین پیاده شدم و رفتیم تو...
لباسامو عوض کردم.
نشستم رو کاناپه.
سارا از آشپزخونه بیرون اومد.
یه سینی دستش بود که توش دو لیوان آبپرتغال بود.😋
منم که عاشق آبپرتغال بودم و هستم.😍
سینی رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز.
یکی از لیوانا رو برداشتم.
+ دست شما درد نکنه.😄
- خواهش میکنم.😊
- رسول...🙂
+ جانم؟!🙃
- یه سوال بپرسم، جواب میدی؟🤔🙂
اوه اوه اوه اوه...😶
خدا رحم کنه...😓
لیوان رو گذاشتم رو میز و بالبخند گفتم: بپرس.😊
- تو... واقعا ماموریت بودی؟🙃
وایِ من...🤦🏻♂
ای خدا...😕
چی بگم آخه؟😫
+ آره. چطور؟🤔
- میتونم از چشمات بخونم راستشو نمیگی...😶
به لیوان آبپرتغال اشاره کردم و گفتم: نمیخوری؟🤔 خوشمزهستا...😁
- الان میل ندارم.😊😶
+ اگه نمیخوری؛ چرا دوتا لیوان آوردی؟😶
- جفتشو واسه تو آوردم.😬🙃
- الانم به جای اینکه بحث رو عوض کنی، جواب منو بده...😐😶
نه... مثل اینکه دیگه پنهان کاری فایده نداره...😕
تصمیم گرفتم همه چیز رو بهش بگم...🙃
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: .....
#محمد
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت ۳:۳۰ دقیقه بعد از ظهر بود.
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
خدا رو شکر درد نداشتم.😄
اما هنوز بدنم کوفته بود.😕
لباسامو عوض کردم.
سوئیچ ماشینو برداشتم و بعد از خداحافظی، رفتم سمت بیمارستان...
ضبط ماشینو روشن کردم.
اولین آهنگی که پلی شد، "عمار داره این خاک" از حامدزمانی بود.
آخ که چقدر این آهنگو دوست داشتم.🙃♥️
باهاش زمزمه کردم...
رسیدم بیمارستان.
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
وارد سالن بیمارستان شدم.
داوود رو دیدم. سرش پائین بود.
رفتم سمتش.
دستمو گذاشتم رو شونش.
سرشو بالا گرفت. با دیدنم سریع بلند شد.
معلوم بود خیلی تعجب کرده که منو اینجا دیده...
چشماش قرمز بودن.😕
- عه... سلام آقا.😟
از صداش و چهرش میشد فهمید خیلی خستهست.🙁
لبخندی زدم.
+ سلاااام...😄 آقاداوود...😊 چیه؟🤨 چرا تعجب کردی؟🤔
- شما... اینجا...😶 با این وضعتون.😕
میدونستم منظورش چیه.
ولی خودمو زدم به اون راه.😶
واسه همین نگاهی به سر تا پای خودم انداختم و بعد رو به داوود گفتم: چه وضعی؟🤨
- آقا خودتون میدونین منظورم چیه.😶 دکتر گفت باید استراحت کنین.😕 بعد اومدین بیمارستان؟🙁
+ برای بار هزارم...😶 من خوبم.🙃
- اما...
+ دیگه اما و اگر نداره.😊😶 خستگی داره از چشمات میباره.😕 برو یکم استراحت کن.🙂 من هستم.😉🙃
- آخه...
+ داوود یا همین الان میری، یا در اولین فرصت حکم اخراجتو میدم دستت...😬😑
هول شد و گفت: اممم... خب... آخه... نمیشه که...😕
+ آهااا...😲 کِی اینطور.😶 باشه.😊
پس همین الان زنگ میزنم سایت. میگم اخراج شدی و دیگه راهت ندن.🙃
زود گفت: نههه.😨 چشم.😓 میرم.😢
از کارش خندم گرفت.
+ آفرین...👏🏻 حالا شدی یه پسر خوب و حرف گوش کن.😊
پوکرفیس نگام کرد.
باجدیت نگاش کردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.
دستمو گرفت و گفت: میرم آقا.😰 میرم.😥
گوشیمو گذاشتم تو جیبم.
به در خروجی بیمارستان اشاره کردم و گفتم: بهسلامت.🙃 خداحافظ.😊
- خدانگهدار.😕 فقط... لطفا مراقب خودتون باشین.🙃
لبخندی زدم و گفتم: هستم.🙂
آروم گفت: امیدوارم...😶
فکر کرد من نشنیدم...😑
+ چیزی گفتی؟🤨
هول شد و گفت: نه...😨 یعنی... با خودم بودم...😅😰
- راستی... فرشید رو منتقل کردن CCU.
+ ممنون که گفتی...😊
- خواهش میکنم.🙃
- یاعلی...
+ علییارت...
سوار ماشینش شد و رفت...
منم رفتم سمت CCU.
اثر مسکن داشت از بین میرفت...😕
دوباره دردم شروع شد...😓
دستم... پهلوم... همه تنم درد میکرد...💔
سرگیجه هم که اَمونمو بریده بود...🙁
یه لحظه چشمام سیاهی رفت...
دستمو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم...
چشمامو بستم.
چند ثانیه گذشت...
چشمامو باز کردم...
یکم بهتر شدم...
به مسیرم ادامه دادم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: رسول و سارا...🙃
پ.ن2: محمد...🙂
پ.ن3: وای خدا...😆 فقط حرفای داوود و محمد...😂
پ.ن4: بازم دردش شروع شد...😕💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
دوستان عزیز، باید تمام پارتها از اول و به ترتیب در کانال قرار بگیره!
قرارمون هم همین بود دیگه🙂
انشاءالله قراره با کانالهای دیگهای تبادل داشته باشیم و عضو جدید جذب کنیم، کانال قبلی که قراره حذف بشه. به هر حال اعضای جدید هم حقشونه که رمان رو از اول بخونن:)
در ثانی، هنوز درگیریهایی دارم که اجازهٔ نوشتن رو بهم نمیده.
ازتون ممنونم که تا اینجا لطف کردید و صبوری به خرج دادید🌱
کمی دیگه صبر کنید، انشاءالله پارت جدید رو هم براتون میذاریم😄
شبتون مهدوی✨
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_101
#رسول
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب... راستش... چطور بگم...😕 منو... گروگان گرفته بودن.😶
باناباوری گفت: چ... چی؟😧
- چ... چرا؟😟
+ برای اینکه اطلاعاتی که میخواستن رو بدست بیارن.😶
- وای...😔
قطره اشکی رو گونش سر خورد.
طاقت دیدن گریشو نداشتم.🙁
+ ساراجان... گریه نکن عزیزم.😕 من که حالم خوبه.🙂
- اگه... اگه بلایی سرت میاوردن چی؟😭
+ حالا که خداروشکر بخیر گذشت.😄 الانم صحیح و سالم کنارت نشستم.😉
جعبه دستمالکاغذی رو از روی میز برداشتم و گرفتم سمتش...
+ اشکاتو پاک کن خانمی...🙃
لبخندی زد...
دستمالی برداشت...
+ نظرت چیه شام بریم بیرون؟😁
- لازم نکرده.😑 شما باید استراحت کنی.😶
+ عه...😶 بیا و خوبی کن.😕 خیر سرم گفتم بریم بیرون حال و هوامون عوض شه.😑
- 😂😶
+ 😂😐
- خب... باشه.🙃 اما شرط داره.😌😉
+ چه شرطی؟🤔😄
- شرطش اینه که تا شب خوبِ خوب استراحت کنی.😊
+ حله...😉😁
یکم دیگه صحبت کردیم.
رفتم تو اتاق و ولو شدم رو تخت.
هنوز پام درد میکرد.😕
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد...
#محمد
حسینآقا و خانواده فرشید هم بودن.
بعد از سلام و احوالپرسی، رفتم پیش دکتر فرشید.
گفت اگه حالش بهتر شه، فردا مرخص میشه.
خیلی خوشحال شدم.😃
رفتم تو اتاقش.
رو صندلی، کنار تختش نشستم و دستشو گرفتم.
چشماشو باز کرد.
با دیدنم، لبخند بیجونی زد.
- سلام... آقا... محمد...🙂
+ سلام چشم خوشگله.🙃
- عه...😶 آقا؟😑 شما هم؟😕
هر دو خندیدیم.
+ بهتری؟🙂
- بله...😊 شما... خوبین؟🙃
حدس میزدم همه چیز رو فهمیده باشه.
- داوود... بهم... گفت... چه... اتفاقی... برای... شما و... رسول... افتاده...😕
با این حرفی که زد، دیگه مطمئن شدم همه چیز رو میدونه.
لبخندی زدم و گفتم: خوبم...😊
دوباره پهلوم تیر کشید.😓
آخِ ریزی گفتم و دستمو کنار پهلوم گذاشتم.
از درد، چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم.
- آقا... محمد... چی... شد؟😥
+ خوبم...😓 چیزی... نیست.🙃
- مطمئنین؟😕
سرمو تکون دادم.
امان از این درد بیموقع...🙂💔
+ اگه کاری با من نداری، برم یه سر به سعید بزنم.😉
- نه... فقط... مراقب... خودتون... باشین...🙃
از اتاق بیرون اومدم و رفتم پیش سعید.
+ سلااام...😃 آقاسعید.😄
- سلام آقامحمد.😄
+ خوبی؟🙃
- الحمدالله...🙂 شما خوبین؟😊
+ شکر...😇 منم خوبم.😉
+ درد داری؟😕
- من که نه زیاد.🙃 اما شما...
چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد...
- میتونم از چشماتون بخونم حالتون خوب نیست و به خاطر ماها به روی خودتون نمیارین...🙃💔
سکوت کردم.
دکتر وارد اتاق شد و بعد از معاینه گفت سعید فردا مرخص میشه.
دکتر خواست بره که سعید گفت: آقایدکتر لطفا برادر منم معاینه کنین.😊 تو یه سانحه آسیب دیدن.😕
باتعجب نگاش کردم.
ای خدا...😓
چه گیری افتادم.😫
اصلا کاش نمیومدم.😕
+ من برای شما دارم.😊🔪
چیزی نگفت و فقط آروم خندید.
دکتر برگشت سمت من و گفت: دقیقا کجاتون آسیب دیده؟🤔
+ دستم...🙃
سعید زود گفت: و پهلوشون...😕
برگشت سمتش و باجدیت نگاش کردم.
مثل پسر بچه های مظلوم که دعواشون کرده باشن، سرشو پائین انداخت.
دکتر گفت: لطفا همراه من بیاین...😊
+ ولی من خوبم.🙃 مشکلی ندارم.😄
- اگه من دکترم، که به نظرم با توجه به حرف برادرتون و رنگ پریدهتون، بهتره معاینه بشین.😶
به ناچار همراهش رفتم...
کاپشنمو درآوردم و رو تخت نشستم.
آستینمو بالا زدم.
دکتر پانسمان دستمو باز کرد.
خیلی میسوخت.😓
- زخمتون خیلی عمیقه.😶🙁 شانس آوردین به واسطه برادرتون اومدین بیمارستان.😕 وگرنه ممکن بود عفونت کنه.🤭
- چند تا از بخیههاش هم باز شدن.😕 دوباره باید بخیه بشه.
پرستار رو صدا زد و مشغول شدن...
آخ که چقدر درد داشت...🙃💔
فشارمو گرفت.
- اوه اوه اوه...😶 فشارتونم که خیلی پائینه.😕
- پهلوتون هم خیلی بهش فشار اومده.🙁
- به نظرم امشب رو باید بمونین.🙃
از تخت پائین اومدم و گفتم: من خوبم...😊
- اما...
+ ممنون بابت معاینتون.🙃
- وظیفه بود...😊 فقط... شما که امشب نمیمونین، حداقل خوب استراحت کنین.😕 یه چیزی هم بخورین که فشارتون یه ذره نرمال شه.😶 اینجوری خطرناکه.🙁
+ حتما...😊
از اتاق بیرون اومدم.
کاپشنمو پوشیدم.
سوار ماشین شدم و یه راست رفتم سایت...
رسیدم.
رفتم اتاق آقایعبدی و بعد از در زدن، وارد شدم.
سلام کردم و جوابمو دادن...
- سعید و فرشید چطورن؟🙃
+ خداروشکر بهترن.😊 ان شاءالله فردا مرخص میشن.🙂
- خب خداروشکر...😄
- خودت چی؟🤔😶
- قرار بود استراحت کنی.😕
+ آقا من خوبم.🙃 فقط... یه درخواستی داشتم.🙂
- بگو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: رسول و سارا...🙃
پ.ن2: محمد...🙂
امان از این درد بیموقع...🙃💔
پ.ن3: چه درخواستی داره؟🤔
لینک کانال👇🏻
@gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_102
#داوود
سوار ماشینشون شدن و رفتن.
منم رفتم اتاق فرشید.
+ سلاااام...😃 چشم خوشگله...😁 چطوری؟😄
- علیکِ... سلام...😐 چرا... هی میگین... چشم خوشگله؟😑
+ خب چون چشمات خوشگله.😁
- مرسی... واقعا.😶
- خواهش می کنم.😊
هر دو خندیدیم.
همون لحظه پرستار اومد و گفت: آقا لطفا تشریف ببرین.😶 بیمار باید استراحت کنن.
+ چشم. چند دقیقه دیگه میرم.
از اتاق بیرون رفت...
- سعیدو... امیر کجان؟🤔
- اینجور وقتا... حتی اگه... سرشون... شلوغ باشه... واسه... نمکریختن هم... که شده... میان...😶😂
+ خب... راستش... سعید... زخمی شده.😕
- چ... چی؟😟
خیلی نگران شد.
زود گفتم: نه... نگران نباش...🙃 پاش تیر خورده...😕 الانم خوبِ خوبه.😊
لبخند کمرنگی زد و گفت: خدارو...شکر...🙃 امیر چی؟🤔
+ رفت سایت.😊
- خب... آقامحمد و... رسول... کجان؟🤔
آهی کشیدم.
بانگرانی گفت: نکنه... اونا هم...😧
+ نه نه... الان خوبن.🙃
- یعنی... قبلا... بد بودن؟😶🙁
همه چیز رو براش تعریف کردم.
- وای...😓 الان... بهترن؟😕
+ آره... بهترن.🙃
نگاهی به ساعتم انداختم.
یاخدا...😱
۳۰ دقیقه گذشته.😶
رو به فرشید گفتم: من دیگه برم تا دکترا بیرونم نکردن.😶😂
- اگه کاری داشتی، خبرم کن.😉🙂
لبخندی زد و چشماشو رو هم فشرد.
از اتاق بیرون اومدم...
تو سالن بیمارستان نشسته بودم.
خیلی خسته بودم.
گرمی دستی رو رو شونم حس کردم.
سرمو بالا آوردم.
یاخدا...😨
آقامحمد اینجا چیکار میکنه؟!🤯
دکتر گفته بود باید استراحت کنه.😕
اصلا به فکر خودش نیست.😔
سریع بلند شدم...
بعد از کلی اصرار و تهدید به اخراج، قبول کردم برم خونه و استراحت کنم.
میدونستم هیچوقت دلش نمیاد ما رو اخراج کنه و فقط اینو گفت که مجبور شم برم خونه و استراحت کنم.🙃♥️
چون مثل همیشه نگرانم بود.😄💔
همیشه نگرانمونه...🙂♥️
سوار ماشین شدم.
سرمو رو فرمون گذاشتم.
خدایا...! کمکم کن بتونم.... عشقمو ابراز کنم.♥️
دلم گرفته...😕
ماشینو روشن کردم و رفتم سمت شاهعبدالعظیم تا مثل همیشه اونجا دلم آروم بگیره...🙃
#محمد
+ اگه بشه، میخوام از محسن بازجویی کنم.
- واقعا؟😶
+ بله... البته اگه اجازه بدین.🙃
- مشکلی نیست.😊
+ ممنون آقا.
- خواهش می کنم.🙃 فقط... گزارش یادت نره.😉
+ خیالتون راحت.😊 بااجازه...✋🏻
از اتاق آقایعبدی بیرون اومدم.
انگار این درد لعنتی ول کن نبود.😓
رفتم اتاقم.
سرمو رو میز گذاشتم و چشمامو بستم...
چند دقیقه گذشت.
یکم بهتر شده بودم.
از اتاقم ییرون اومدم و رفتم برای بازجویی.
چند دقیقه بعد، محسنو آوردن.
به مهدی اشاره کردم و چشمبندشو برداشت.
بعدم از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه سکوت بود و فقط نگام میکرد.
شرمندگی رو تو چشماش دیدم.
خواستم بازجویی رو شروع کنم که گفت: خوبی؟🙃
چیزی نگفتم.
- دستت...
چند ثانیه مکث کرد.
سرشو پائین انداخت و باناراحتی گفت پهلوت...😔
حالا فهمیدم.
عجب دنیاییه.🙃
درد پهلومو، مدیون کسی هستم که یه زمانی رفیقم بوده.😄🙂💔
- دوستت چی؟😶 حالش خوبه؟😕
دوربین و ضبط رو روشن کردم و گفتم: اولین جلسه بازجویی از آقای محسن محتشم.
آقایمحتشم تمام حرکات و صحبت های شما توسط دوربین ضبط و در صورت نیاز مورد استناد مقام قضایی قرار میگیره.
+ توضیحاتم واضح بود یا تکرار کنم؟
- آره. واضح بود. اما جواب سوالمو ندادی.🙄😶
+ اینجا فقط من سوال میپرسم.🙃😏
+ حالا بگو چطور با الکساندر آشنا شدی؟
- شما که همه چیز رو میدونین.😶
- دیگه چه نیازی به گفتن من هست؟🤔
باجدیت نگاش کردم.
همه چیز رو از اول تا آخر تعریف کرد و به همه چیز اعتراف کرد.
آخرشم گفت: باور کن اگه مجبور نبودم، پیشنهادشو قبول نمیکردم.😔
+ تو به کشورت و مردمت خیانت کردی.😶
+ فکر میکنی با این حرفت همه چیز درست میشه؟😏
- مامانم مریض بود.🙁 اگه... پیشنهادشو قبول نمیکردم، ممکن بود از دستش بدم.😔
+ تا جایی که میدونم، تو ایران دوستای زیادی داشتی.🙃
تو دلم گفتم: مثل من.
+ میتونستی از دوستات کمک بگیری.😶
- من... من
آهی کشید.
+ هیچ چیزی تو این دنیا، ارزش خیانت به کشوری که توش بزرگ شدی و وطنته رو نداره.🙃
+ مطمئن باش الکساندر به موقعش تو و خانوادت رو میکشت و بهتون رحم نمیکرد.😶
خواستم بلند شم که گفت: تکلیف من و مونا چی میشه؟😕 چه بلایی سرمون میاد؟🙁
+ در این مورد، قاصی حکم میده. نه من...
به دوربین نگاه کردم که ببرنش.
مهدی اومد و محسن رو برد بازداشتگاه.
از اتاق بازجویی بیرون اومدم.
سریع یه گزارش نوشتم و دادم به آقایعبدی.
سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم خونه...
داروهامو دور از چشم عطیه خوردم.
بعد از شام، خوابیدیم.
نصف شب بود که از شدت درد از خواب بیدار شدم.
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.
اما اصلا بهتر نشدم.😕
از درد، به خودم میپیچیدم.😓
نفسم بالا نمیومد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
یه مسکن خوردم...
نشستم یه گوشه...
زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو دستام...
چشمامو بستم...
یکم بهتر شدم...
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: رفت جایی که همیشه دلش اونجا آروم میگیره...🙃
پ.ن2: محمد...🙂
پ.ن3: یهو چی؟😱
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_103
#محمد
یهو صدای جیغ عطیه اومد.
مثل برق از جام پریدم.
دوباره پهلوم تیر کشید.😓
لبمو گاز گرفتم تا صدام درنیاد.
لامپو روشن کردم.
عطیه رو به روم وایساده بود.
دستش رو قلبش بود.
رنگش پریده بود و با ترس و تعجب نگام میکرد.
+ عطیه خوبی؟😶
چیزی نگفت.
یه لیوان آب براش ریختم.
همشو سر کشید.
+ بهتری؟🙃
سرشو تکون داد.
+ چرا جیغ زدی؟😶
- این موقع شب... تو آشپزخونه چیکار میکنی؟🤔😐
+ اومدم آب خوردم.🤗
+ تو چرا اومدی؟🤔
- منم اومدم آب بخورم.😶😄
+ آها. ولی من هنوز نفهمیدم چرا جیغ زدی.😊😐😂
- تو اگه نصف شب بیای آشپزخونه و ببینی یه نفر که اتفاقا مرد هم هست، نشسته یه گوشه و زانو هاشو بغل کرده، نمیترسی؟🤔😐
+ اگه بدونم همسرمه، صددرصد خیر.😊😂
- فکر کردم رفتی سرکار...😶
+ کار؟!😳 این موقع شب؟😶
- والا هیچی از تو بعید نیست.😑
- تا حالا چند دفعه نصف شب پاشدم دیدم نیستی. بعد بهت زنگ زدم. گفتی یه کار فوری پیش اومده. مجبور شدم برم اداره.😶
+ قانع شدم.😊😶😂
- 😂😐
+ ببخشید ترسوندمت.😕
- اشکال نداره.😊 ولی دیگه تکرار نشه.😶
لبخندی زدم.
دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم: چشم بانو.😄
خندید.
آخ که چقدر خندشو دوست داشتم.🙃♥️
دراز کشیدم و چشمامو بستم.
نفهمیدم کی خوابم برد...
باصدای اذان گوشیم، چشمامو باز کردم.
عطیه رو هم بیدار کردم و هر دو نمازمونو خوندیم.
بعد از نماز، دیگه خوابم نبرد...
ساعت ۷ صبح بود.
حاضر شدم و بعد از خداحافظی، رفتم بیمارستان.
نیم ساعت بعد، رسیدم.
اول رفتم اتاق فرشید.
خانوادش و داوود هم بودن.
دکتر از اتاق بیرون اومد.
پدر فرشید جلو رفت و از دکتر پرسید: آقایدکتر امروز مرخص میشه؟🙃
- خیر. امشب رو هم مهمون ما هستن.😊
+ ببخشید، شما دیروز به من گفتین امروز مرخص میشه.😶
- بله؛ اما برای اطمینان بیشتر بهتره امشب هم تحتنظر باشن.😇
ریحانهخانم بانگرانی گفتن: حالش بده؟😥
- نه. نگران نباشین.🙃
- خطر تقریبا بر طرف شده.😊
- اما خب امکانش هست خدایی نکرده حالشون بد بشه.😕
- برای همین امشب رو هم مهمون ما هستن.😄
- اگه فردا بهتر شدن، مرخص میشن.
رفتم اتاق فرشید.
خواست بشینه که مانع شدم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آقا من... کی... مرخص میشم؟🙃
+ ان شاءالله فردا.😊
- چی؟😧
+ فردا...😶
- چرا آخه؟😢 من که... حالم... خوبه.🙁
+ چون دکتر گفته.🙃 درضمن، دکتر بهتر میدونه حال بیمارش خوبه یا بد و کی باید مرخص بشه.😶
- آقا... شما خودتون... اعتقادی به... این حرفتون... ندارینا...😕
+ بله؟🤨
- هی... هیچی.😅😰
+ نه... یه بار دیگه بگو.😊🔪
- آقا... خب... تقصیر من چیه؟🙁💔
- داوود... گفت... شما... با رضایت خودتون... مرخص شدین.😕
+ مگه دستم به این داوود نرسه.😑
- آقا... باور کنین.. ما نگرانتونیم.😕
- شما اصلا... به فکر... خودتون نیستین.🙁💔
لبخندی زدم.
+ نگران من نباشین.🙃 من خوبِ خوبم.😊
پیشونیشو بوسیدم و گفتم: من میرم پیش سعید.🙂 امروز مرخص میشه.😊 این یه روز رو هم خوب استراحت کن و به هیچی فکر نکن.🙃 باشه؟😉
- چشم.😇
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق سعید.
ای خدا...😓
بازم سرگیجه و سردرد...💔
رسول تو اتاق بود و به سعید کمک میکرد تا کاپشنشو بپوشه.
در زدم و گفتم: مزاحم نیستم؟😄
هر دو برگشتن طرفم و لبخند زدن.
رسول گفت: آقا مزاحم چیه؟😶 مراحمین.😊
+ شما کی اومدی آقارسول؟🙃
- ۱۰ دقیقه پیش رسیدم.😊
+ خب... آقاسعید چطوره؟😁
- عالیم.😄 از فردا هم میام سایت.😊
+ فکرشم نکن.😊
هر دو با تعجب نگام کردن.
سعید گفت: چرا آخه؟😶😕
+ چون شما هنوز پاتو از بیمارستان نزاشتی بیرون.😐 از اینجا هم بیای بیرون، تا یک هفته باید استراحت کنی.🙃 سایت هم نمیای.🙂 که اگه بیای، من میدونم و تو.😊😶🔪
- آقا دارین تلافی میکنین؟🤔😶
+ تلافیه چی؟!🤔 کِی؟🙄
- دیروز.😑
+ معلومه که نه.🙃😑 من کی تلافی کردم که این بار دومم باشه؟🤔😄
رسول گفت: هیچوقت.😊
سعید چشم غره ای به رسول رفت.
رسولم گفت: چیه خب؟😶 دروغ بگم؟😐🔪
- شما اصلا هیچی نگو.😊🔪😑
رسول برگشت سمت من و گفت: آقا ماجرای دیروز چیه؟🤔😁
+ حالا بعدا بهت میگم.😉🙃
درد پهلوم کمکم داشت شروع میشد...🙃💔
خیلی یهویی بدجوری درد گرفت و تیر کشید.😢
+ آخخخخ...😓
از شدت درد چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم.
رسول بانگرانی گفت: چی شد آقا؟😨
+ چیزی... نیست.😓
سعید گفت: آقا رنگتون خیلی پریده.😱 رسول برو دکترو خبر کن.😨
آروم لب زدم.
+ نمیخواد... خوبم...😞
رسول بیتوجه به حرف من رفت.
نفسم بالا نمیومد.
چشمام سیاهی رفت.
دستمو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم.
سعید اومد و بازومو گرفت.
نگرانی تو چهرش موج میزد.
- آقا بیاین دراز بکشین.😰
کمکم کرد و آروم رو تخت دراز کشیدم.
چند دقیقه بعد، رسول همراه یه دکتر اومد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از شانسم همون دکتری بود که دیروز معاینم کرده بود.😶
درد اَمونمو بریده بود.😓
انگار دکتر هم فهمید که برام سرم وصل کرد و بعد شروع به معاینه کرد...
بعد از معاینه گفت: دیروز بهتون گفتم حالتون خوب نیست و باید بیمارستان بمونین یا حداقل اگه بیمارستان نمیمونین، باید استراحت کنین.😶 نگفتم؟!🤨
سعید و رسول با تعجب نگام می کردن.
+ من... خوبم... چیزیم... نیست...😓
دکتر: دیروز هم دقیقا همینو گفتین.😊😶
فشارتون بالا که نرفته هیچ، پائین ترم اومده.😶
پهلوتون هم همون طور که دیروز بهتون گفتم، خیلی بهش فشار اومده.😕
زخم دستتون هم که اوضاعش اصلا خوب نیست.🙁
اگه بخواین همینجوری ادامه بدین و بهش رسیدگی نکنین، قطعا عفونت میکنه و براتون دردسر میشه.😶
+ آخه... یه زخم... کوچیک که... این حرفا رو... نداره.😕
- زخمتون اصلا کوچیک نیست.😶 خیلی هم عمیقه.😕 بازم میگم... اگه بهش رسیدگی نشه، عفونت میکنه و براتون دردسر میشه ها...🙁 حالا از من گفتن بود.🙃
درضمن، امشب و فردا شب هم مهمون ما هستین.😊
+ چی؟😧
- بستری میشین.😶
+ آخه...
سعید گفت: آقا باید از روی جنازه من رد بشین تا بتونین از اینجا برین بیرون.😊😶🔪
چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد...
اخمی کردم و گفتم: دارم برات...
رسول گفت: آقا منم نمیزارم امشب جایی برین.😊😌
چارهای نبود...😕
انگار امشب رو موندگار بودم...🙁
+ فعلا که توپ تو زمین شماست...😶 اما من به موقعش واسه جفتتون دارم...😊🔪
خندیدن و چیزی نگفتن.
از اتاق بیرون رفتن تا من استراحت کنم...
آرامبخش تا حدودی تاثیر داشت و دردمو کمتر کرده بود...
ساعد دستمو رو سرم گذاشتم و چشمامو بستم...
نیم ساعت گذشت...
بین خواب و بیداری بودم...
انگار صدای پایی شنیدم...
حس کردم یکی تو اتاقه...
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وای خدا...😂 فقط حرفای محمد و عطیه...😂
پ.ن2: خدا به فرشید رحم کرد محمد کاریش نداشت...😶😂
پ.ن3: حرفای محمد و رسول و سعید...😶😂
پ.ن4: بازم دردش شروع شد...😕💔
پ.ن5: و باز هم یهو...😊😶😁😂
جدای از شوخی، یهو چی؟؟؟😨😱
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_104
#داوود
رسیدم.
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
سلام دادم.
کنار ضریح نشستم.
هر وقت دلم میگرفت، میومدم اینجا و زیارتعاشورا میخوندم.
خیلی آروم میشدم.🙃♥️
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و وارد برنامه "مفاتیح الجنان" شدم.
شروع کردم و به خوندن...
تموم شد.
اینبار نه یه بار، که ۳ بار خوندم.
بار اول و دوم افاقه نکرد و آروم نشدم.😕
اما الان آرومتر شده بودم.🙂
اشکامو پاک کردم و از حرم بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه.
سلام نمازمو دادم.
سجده رفتم و تو دلم با خدای خودم حرف زدم.
+ خدایا...! دلم آشوبه... همش بیقرارم... اصلا تمرکز ندارم... حال دلم خوب نیست... یه حس عجیب دارم که برام تازه و ناشناختهست...🤭 فکر کنم عشق عشق که میگن، همینه...😅 کمکم کن... یه کاری کن بتونم علاقمو ابراز کنم...🙃♥️ میدونم مثل همیشه هوامو داری...😄 پس راضیم به رضای خودت...🙂
صدای در اومد.
سر از سجده برداشتم.
برگشتم سمت در و گفتم: بفرمائید.
در باز شد.
مامان بود.
لبخند قشنگی زد و گفت: قبول باشه.😊
+ قبول حق باشه.🙃
- شام حاضره ها.😄
+ سجادمو جمع کنم. میام.😁
اومد و کنارم نشست.
- خوبی پسرم؟🙃
+ آره.😊 چطور؟🤔
- آخه... مثل همیشه نیستی.😕
چیزی نگفتم.
چیزی نداشتم که بگم.
روم نمیشد با مامان درباره اون موضوع صحبت کنم.
سکوتم رو که دید، ادامه داد...
- من یه مادرم.🙂 میفهمم تو دل بچم چی میگذره.🙃
تو چشمام نگاه کرد و پرسید: دلتو باختی؟😄
سرمو پائین انداختم و لبخند کمرنگی زدم.
آروم خندید و گفت: بله...😁 سکوت علامت رضاست.😇
داشتم از خجالت آب میشدم.
- الهی قربون پسر خجالتیم برم.😘
+ خدانکنه.😄
- حالا این دختر خوشبخت کی هست؟🤔😁
همه چیز رو براش تعریف کردم...
خواست چیزی بگه که صدای درسا اومد.
~ مامان... داوود... بیاین دیگه.😕 شام یخ کرد.😶 این همه براش زحمت کشیدم.😁 بیاین تا از دهن نیفتاده.😶😄
- پاشو مادر... پاشو بریم شام بخوریم. بعد از شام با هم صحبت میکنیم.😊
+ چشم.🙃
سجادمو جمع کردم و هر دو رفتیم آشپزخونه...
#رسول
چشمامو باز کردم.
نگاهی به ساعتم انداختم.
۵ ساعت گذشته بود.😧🤐😂
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
از اتاق بیرون اومدم...
شام رفتیم بیرون.
خیلی خوش گذشت...
ساعت ۹ صبح بود.
درد پام کمتر شده بود.
حاضر شدم.
سارا رو رسوندم و خودمم رفتم بیمارستان.
اول از همه، رفتم اتاق سعید.
+ به به...😃 آقاسعید😄 بهتره بگم دهقانفداکار۲😊😂
- هار هار هار...😐 بیمزه.😒
+ کلا انگار تو تیم ما هر کی پاش تیر میخوره، بداخلاق میشه.😑🔪 اون از داوود... اینم از تو...😐😒😂
- 😂😐
داشت لباساشو میپوشید.
+ کمک نمیخوای؟😄
- زحمت میشه.🙃
+ چه زحمتی؟😶 شما رحمتی.😁
- حالا که اصرار میکنی، بیا کمک.😀
رفتم جلوتر و گفتم: پس نرگسخانم کجان؟🤔
- رفت کارای ترخیصمو انجام بده.😊
+ آها...😁
کمکش کردم تا کاپشنشو بپوشه.
همون لحظه، آقامحمد رسید...
داشتیم با هم حرف میزدیم که حال آقامحمد بد شد.😨
زود رفتم و دکتر رو خبر کردم...
با حرفایی که دکتر زد، کممونده بود از تعجب شاخ در بیارم.😶
مثل همیشه آقامحمد لجبازی کرده بود و نمونده بود بیمارستان...😕
از اتاق بیرون اومدیم.
از دور نرگسخانم رو دیدم.
سعید بهشون اشاره کرد که "الان میام"
برگشت سمت من و گفت: بدبخت شدیم.😊😶
+ چرا...؟!😐
- تو اتاق چی به آقامحمد گفتیم؟🤔😶
+ آهااا...😲 از اون نظر.😶 راست میگی.😕 بیچاره شدیم.😊😶🔪😂
+ حالا کجا بریم که در امان باشیم؟🤔😂
- حالا فعلا که آقامحمد بیمارستانه.😕 ولی وقتی مرخص بشه، مطمئن باش خاورمیانه هم برامون امن نیست.😊😶😂
- اون موقع میریم آلمان پیش امید. چند روز میمونیم. وقتی عصبانیت آقامحمد فروکش کرد، برمیگردیم.🙃😁
+ وقت دنیا رو میگیری تو با این نمکات.😶🔪😂
- 😂😊
یه چیزی از جیبش بیرون آورد و داد دستم.
فهمیدم چیه.
زود قایمش کردم.
خداحافظی کرد و رفتم.
روبهروی اتاق آقامحمد نشستم.
دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
بعد از نماز صبح هم دیگه خوابم نبرد.
خیلی خسته بودم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم.
سعی کردم نخوابم.
نمیدونم چی شد.
کمکم چشمام بسته شد و...
#محمد
یهو سوزشی تو پهلوم حس کردم.
چشمامو باز کردم.
یه مرد هیکلی بالا سرم بود و یه چاقوی خونی دستش بود.
پهلوم... پهلوم زخمی شده بود و بدجوری درد میکرد.😓
شکه شده بودم.
ناخودآگاه اسمشو فریاد زدم.
+ رسسسوووولللل...
طولی نکشید که در با شدت باز شد و قامت رسول نمایان شد...
#رسول
چشمامو باز کردم...
یا خدا...
من کی خوابم برد؟
آقامحمد...
وایِ من...
- رسسسوووولللل...
یاحسین...
صدای خودش بود...
اسلحمو درآوردم و با شدت در اتاقو باز کردم...
با دیدن صحنه روبهروم، پاهام سست شدن...
آقامحمد غرق خون بود...