حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتسیزدهم زمان ِ حال↻ #محمد ~ الو؟ با شنیدن صداش به خودم اومدم. به سختی
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتچهاردهم
#علی
کمی بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم، پیجم کردن و مجبور شدم برم طبقهی پایین..
کارم که تموم شد، خیلیزود برگشتم بالا!
با دیدن خانمرحمتی که آیه رو به سختی بغل کرده بود و سعی داشت گریهاش رو آروم کنه، ناخودآگاه سرعت قدمهام آروم شد و ایستادم.
ترس بدی به دلم سرازیر شد! نکنه حال محمد بد شده بود؟
خانمرحمتی به من که رسید، با استرس گفت: خوب شد اومدین دکتر! این بچه رو بگیرین، من برم دکتر رفیعی رو خبر کنم.
آیه رو که با صدای بلند گریه میکرد و معلوم بود خیلی ترسیده رو ازش گرفتم و سرش رو به شونهام فشردم. با آرومترین صدای ممکن لب زدم: چی شده؟
~ حال یکی از بیمارهاشون بد شده! پدر همین بچه...
منتظر جوابم نموند و سریع رد شد و رفت.
چند لحظه مات موندم و بعد، به سرعت دویدم طرف اتاق محمد!
جلوی در که رسیدم با دیدنش که برای ذرهای اکسیژن تقلا میکرد، ناباور زیر لب «یاحسین»ی گفتم.
آیه همونطور که از شدت هقهقِ گریه به نفسنفس افتاده بود، برای یه لحظه سرش رو چرخوند طرف محمد که همون لحظه محمد از تقلا افتاد و چشمهاش بسته شد!
جیغ آیه اونقدر بلند بود که باعث شد چشمهام رو محکم ببندم و دوباره سرش رو روی شونهام فشار بدم و جلوی چشمهاش رو بگیرم تا بیشتر از این شاهد این صحنههای تلخ و دردناک نباشه..!
دکتر رفیعی و بعد هم خانمرحمتی به سرعت از کنارم رد شدن و وارد اتاق شدن؛ اما من نمیتونستم جلو برم و مبهوت، فقط نگاه میکردم!
دکتر رحمتی شروع کرد به احیا کردن... دستهاش رو قلاب کرد و چندبار پشت سر هم روی قفسهسینهی محمد فشار داد. انگار این کار تأثیری نداشت که سر بلند کرد و رو به خانمرحمتی با داد گفت: دستگاه شوک! سریع...
با بیرون رفتن خانمرحمتی از اتاق، دکتر انگار تازه متوجهام شد که با اخم غرید: چرا با این بچه اینجا وایسادی؟ ببرش بیرون، داره زهرهترک میشه!
چند قدم به سمت عقب رفتم و بعد از ICU خارج شدم.
آیه هنوز توی بغلم گریه میکرد. به سختی تونستم کمی آرومش کنم.
بچه اونقدر گریه کرده بود و جیغ زده بود که خیلیزود بیحال شد و خوابش برد!
خواستم برگردم اتاق محمد، اما ترسیدم آیه بیدار بشه و دوباره بیقراری کنه.
رفتم توی حیاط و چشم چرخوندم به اطراف، با دیدن هادی که دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود، نفس عمیقی کشیدم و به طرفش رفتم.
تمام سعیام رو میکردم خودم رو عادی و خونسرد نشون بدم.
با دیدنم، تکیهاش رو از ماشین گرفت و بعد، بیحرف در عقب رو باز کرد.
آیه رو روی صندلی خوابوندم و با لبخندی تلخ، دستی به موها و صورت کمی سرخاش کشیدم.
آروم زمزمه کردم: واسه بابات دعا کن عمو! خیلی دعا کن...
- حالش چطور بود؟
در ماشین رو بستم و سرم رو به طرفش چرخوندم.
+ کی؟
- محمد دیگه!
چی باید میگفتم؟ میگفتم اگه شوک جواب داده باشه زندهست و اگه نه...
به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم: بد نیست.
- کی مرخص میشه؟
+ فعلاً که باید تحتنظر باشه؛ ولی احتمالاً دو سه روز دیگه!
سری به تأیید تکون داد و با نگاهی به ساعتش گفت: من برم دیگه، عطیه نگران میشه.
باهم دست دادیم و خداحافظی کرد و رفت.
نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم جلو در اتاق محمد!
با کنار رفتن پرستار و دیدن قامت دراز کشیدهی رفیق بیستسالهام روی تخت، نفس راحتی کشیدم و به در تکیه دادم.
ماسکاکسیژن روی صورت رنگ پریدهاش جا خوش کرده بود.
دکتر رفیعی که داشت سرمش رو تنظیم میکرد، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: لطف خدا بود که برگشت!
بعد دست به جیب، همونطور که از کنارم رد میشد ادامه داد: بیشتر حواست بهش باشه.
سر تکون دادم و تشکر کردم.
با نفسی عمیق، دستی توی موهام کشیدم.
آروم به طرفش قدم برداشتم و کنار تختش ایستادم.
میتونستم از نوع نفس کشیدنش تشخیص بدم که خواب نیست!
دستش رو گرفتم و کمی فشار دادم.
+ قبلاً بهتر و بیشتر میتونستی خودت رو کنترل کنی؛ ولی الان...
چشمهاش آروم باز شدن. بیحالتر از چیزی بود که فکر میکردم!
لبهی تخت نشستم.
+ نمیخوام سرزنشات کنم. فقط کاش سکوتت رو بیشتر از این کشش ندی!
چند لحظه که گذشت و جوابی ازش نشنیدم، از تخت پایین اومدم و رفتم طرف در که صدای گرفتهاش به گوشم رسید.
- چرا بهم... هیچی نگفتین؟
چی میگفت؟ چی رو نگفته بودیم؟!
با اخمی که از روی کنجکاوی بین اَبروهام نشسته بود، چرخیدم طرفش و سوالم رو به زبون آوردم.
چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و نفسی گرفت.
- من باید... از زبون... دختربچهی چهارسالهام... بشنوم که همسرم... تصادف کرده؟
چشمهام از تعجب و نگرانی گرد شدن!
حس کردم رگهای پیشونی و گردنش برجستهتر شدن و نفسهاش تندتر!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتچهاردهم #علی کمی بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم، پیجم کردن و مجبور شد
قبل از اینکه چیزی بگم، با اخم و عصبانیتی که سعی داشت روی تن صداش اثر نذاره ادامه داد: آیه باید به من... بگه که عطیه... زخمی شده؟
یهو سرش رو چرخوند طرفم و پر حرص به چشمهام خیره شد.
- اینطوری... مراقبشون بودی؟
جلو رفتم و متعجب و نگران گفتم: چی داری میگی محمد؟ مگه عطیهخانم تصادف کردن؟
پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت.
- نگو نمیدونستی... که باور نمیکنم!
دوباره نگاهش تیز چرخید سمتم و عصبیتر لب زد: راحیلخانم رفتن خونهی ما! آیه دیده که... دست عطیه رو... پانسمان کردن.
از کلافگی توی موهام چنگ انداختم و بهمشون ریختم. مگه میشد راحیل جایی بره و به من نگه؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم.
+ کی بهت گفته راحیل رفته خونهتون؟
با سکوتش لب زدم: آیه گفته؟
اینبار سکوتش علامت تأیید بود.
گیج شده بودم! دستی به پیشونیم کشیدم و آروم گفتم: آخه اگه رفته بود که باید به من میگفت!
حس کردم اخمش غلیظتر شد.
- دختر من هیچوقت... بهم دروغ نمیگه!
لبخند بیرنگی زدم.
+ نگفتم که دروغ میگه. ولی آخه عجیبه راحیل بره خونهتون و چیزی به من نگه!
بیحرف، نفس عمیقی کشید.
لبخندم محو شد.
+ محمد باور کن من همهی سعیام رو کردم که مثل خانوادهٔ خودم هواشون رو داشته باشم؛ ولی...
ادامه ندادم. اصلاً حرفی برای گفتن نداشتم! احساس میکردم هر چی بگم بهانهست و توجیه الکی...
سر به زیر و آروم گفتم: قبول دارم کمکاری کردم. شرمنده! امروز حتماً یه سر میرم خونهتون و به خانوادهات سر میزنم. ماجرا رو هم از راحیل میپرسم. بازم ببخشید!
دستم رو روی شونهاش فشردم و بدون حرف دیگهای بیرون رفتم.
رفتم توی محوطه و با راحیل تماس گرفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم.
اولش منکر شد، اما از اونجایی که دروغگوی خوبی نبود و بهش گفتم آیه با محمد حرف زده، چارهای ندید و قضیه رو تعریف کرد.
~ به توصیهی خودت رفتم یه سری بهشون بزنم. عطیه دست و صورتش زخمی شده بود! دلیلش رو که پرسیدم، گفت یه ماشین بهش زده و تصادف کرده. ازم خواست به کسی چیزی نگم. منم قول دادم حرفی نزنم! بعدم پانسمان دستش رو عوض کردم و برگشتم خونه..
بعد از خداحافظی از راحیل، دوباره سری به محمد زدم که دیدم خوابیده.
شیفتم که تموم شد، یه سر رفتم خونهی عزیزخانم!
ظاهراً حالشون خوب بود و مشکل خاصی نداشتن.
به روی خودم نیاوردم که ماجرای تصادف رو میدونم و اونها هم هیچی نگفتن.
تقریباً تنها مشکلی که وجود داشت، تب و لرز و لکنت آیه بود که میدونستم بخاطر ترسِ چیزیه که توی بیمارستان دیده!
عزیز و عطیهخانم خیلی نگرانش بودن و میگفتن از وقتی برگشته اینجوری شده.
من که میدونستم دلیلش چیه اما نمیتونستم حرفی بزنم، فقط خیالشون رو راحت کردم که اگه بهش برسن، خودش کمکم خوب میشه و آدرس یکی از همکارهای روانپزشک رو هم بهشون دادم که اگه حال بدش ادامهدار بود، بهش مراجعه کنن.
و البته مجبور شدم به دروغ بگم وقتی از توی اورژانس رد شدیم که بریم محوطه و پیش هادی، یه بیمار تصادفی که وضعیت بدی داشته جلوی چشمهاش جون داده و بخاطر همین ترسیده و اینطوری شده!
بعد از اینکه مطمئن شدم کم و کسری ندارن، رفتم خونه...
#رسول
من و آقاحامد جامون رو با دوتا از بچههای سازمان عوض کردیم و برگشتیم سایت، قرار بود آیه رو بیارن پیش محمد تا ببینتش!
خیلی به باباش وابسته بود و این رو چندباری که رفته بودیم خونهشون به وضوح دیده بودم! و میدونستم این وابستگی دوطرفهست...
توی راه به اتفاقات اخیر فکر میکردم.
انقدر همهچیز به سرعت و پشت سر هم اتفاق افتاده بود که باورش سخت بود...
- حواست باشه جلوی بچهها سوتی ندی!
صدای آقاحامد، رشتهی افکارم رو پاره کرد.
نگاهم رو از بیرون گرفتم و به آقاحامد دادم.
+ چی؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
- منظورم اینه دربارهی اتفاقی که برای محمد افتاده، به کسی چیزی نگو!
نگاهم رو ازش گرفتم و سری به تأیید تکون دادم.
+ حواسم هست!
- یکمم اخماتو باز کن و طبیعی باش. حتی اگه سوتی هم ندی، قشنگ از چهرهات معلومه یه چیزی شده!
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.
وقتی رسیدیم سایت، بچهها و اللخصوص داوود کلی پیگیر شدن که چرا یهو غیبمون زده و منم سعی کردم با گفتن «محرمانهست»، قانعشون کنم که نمیتونم براشون توضیح بدم.
بخاطر بیخوابیهای این مدت، سردرد بدی گرفته بودم و چشمهام هم میسوخت. برای همین مرخصی گرفتم و رفتم خونه تا از درگیریها و استرسهای کاری دور بمونم و بتونم کمی به خودم استراحت بدم!
پنج روز بعد↓
#محمد
امروز بالاخره مرخص میشدم.
آقایعبدی با پیگیریهای زیاد تونسته بودن سازمان و زندان رو راضی کنن که چند روزی توی خونه استراحت کنم. البته ازشون قول گرفته بودم به عزیز و عطیه چیزی نگن!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
قبل از اینکه چیزی بگم، با اخم و عصبانیتی که سعی داشت روی تن صداش اثر نذاره ادامه داد: آیه باید به من
حدس میزدم تا یکهفتهی دیگه دادگاه حکم بده. حکمی که ممکن بود به قیمت جونم تموم بشه! هر چند که دیگه برام مهم نبود و تنها نگرانیام، خانوادهام بودن.
در باز شد و آقایعبدی وارد شدن. سلام کردن و به آرومی جوابشون رو دادم.
- بهتری؟
+ ممنون، کاری دارین؟
جلوتر اومدن و من باز از سر شرمندگی، سرم رو پایین انداختم.
- کارهای ترخیصات تقریباً انجام شده.
کیسهی پلاستیکی توی دستشون رو کنارم روی تخت گذاشتن و ادامه دادن: اینم لباس!
کمی سر بلند کردم و گفتم: خیلی ممنون..
لبخند بیرنگی زدن.
- باید از اونی که برات گرفته تشکر کنی!
سوالی نگاهشون کردم. اشارهای به کیسه کردن.
- اینا رو رسول گرفته!
دوباره سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: دستش درد نکنه.
نفس عمیقی کشیدن.
- قبل از رفتن، یه سوال ازت دارم.
کمی سر بلند کردم.
- قضیهی اون نامه چیه؟
با کلافگی چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
تکراریترین سوالِ این چند روز!
نفسی گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
+ چندبار که بهتون گفتم. وصیتنامهام بود!
هنوز جملهام تموم نشده بود که با حرص گفتن: منم چندبار بهت گفتم یه وصیتنامهی ساده، اون همه قایم کردن نداره!
شونهای بالا انداختم.
+ خب... بذارید به حساب اینکه دربارهی اتفاقی که برای عطیه افتاد، راستش رو بهم نگفتین!
فقط خیره نگاهم کردن.
تقریباً مطمئن بودم یه تصادف ساده نبوده، شاید اصلاً تصادف نبوده وقتی میدونستم بخاطر اون پاکت اومدن سراغش و ازش گرفتنش!
آقایعبدی خم شدن طرفم و نگاه جدیشون رو دوختن به چشمهام، تن صداشون پایین اومد.
- گفتم هوات رو داریم اگه هوامون رو داشته باشی! ولی تو...
با تأسف سر تکون دادن و دوباره صاف ایستادن.
چشمهام از تعجب گرد شده بودن!
+ پس اون... کار شما بود؟
در اتاق باز شد و علی اومد داخل، با دیدن آقایعبدی عقبگرد کرد و گفت: ببخشید...
آقایعبدی همونطور که به سمت در میرفتن گفتن: عیبی نداره، من داشتم میرفتم. حامد و رسول هم الاناست که برسن.
علی جواب داد: اگه اجازه بدین، منم همراهشون برم.
- مشکلی نیست. من جلسه دارم باید برم. فعلاً خداحافظ!
منتظر جواب ما نموندن و بیرون رفتن.
علی که انگار هنوز بخاطر رفتن ناگهانی آقایعبدی متعجب بود گفت: اومدم بگم... دکتر برگهی ترخیصات رو امضا کرد.
اشارهای به کیسهٔ روی تخت کرد.
~ کمکت کنم لباس عوض کنی؟
+ نه، خودم میتونم.
سری به تأیید تکون داد و بیرون رفت.
بعد از عوض کردن لباسهام، از اتاق بیرون اومدم که با حامد و رسول مواجه شدم!
زیر لب آروم سلام کردم و جوابهای آرومتری شنیدم.
خطاب به رسول گفتم: ممنون بابت لباس!
«خواهش میکنم»ی زمزمه کرد و دستهام رو جلوش گرفتم.
دستبندش رو که درآورد حامد گفت: نیازی نیست!
رسول دستبند رو سر جاش گذاشت و دستهام رو پایین انداختم.
از انتهای راهرو علی رو دیدم که لباسش رو عوض کرده بود و به طرفمون میومد.
با ماشین حامد رفتیم طرف خونه، خونهای که حتی از در و دیوارهاش هم خجالت میکشیدم! چه برسه به آدمهاش...
انقدر فکرم درگیر بود چطور باهاشون مواجه بشم که اصلاً نفهمیدم کی رسیدیم!
حامد ماشین رو جلوی در پارک کرد و پیاده شدیم.
نمیتونستم جلو برم! دست علی روی کمرم نشست و کمی به جلو هدایتم کرد.
- زنگ در رو دو روز پیش تعمیر کردم. بهشونم گفتم میای! فکر کنم بهتره تنها بری. من عصر میام بهت سر میزنم!
هنوز مردد بودم، اما چارهای جز رفتن نداشتم.
برای اینکه معطل نشن، دستی که سعی داشتم لرزشش رو کنترل کنم رو روی زنگ در فشردم.
چند لحظه بیشتر نگذشت که در با صدای تیکی باز شد!
در رو آروم به عقب هول دادم و وارد شدم.
چشمم که به حیاط و حوض وسطش افتاد، همهی خاطراتی که از بچگی تا حالا از این خونه و حیاط با صفاش داشتم، مثل یه فیلمِ روی دور تند، از جلوی چشمهام رد شد!
حیاط با اون حوض آبی و گلدونهای شمعدونی هنوز هم با صفا بود، اما عمیقأ حس میکردم حتی این خونه هم با همهی زیباییهاش ازم دلگیره!
از پلهها پایین رفتم و کنار حوض ایستادم. دوباره نگاهی به سرتاسر خونه انداختم که یهو قلبم تیر کشید!
صورتم از درد جمع شد و دستم روی قلبم نشست. لب گزیدم و به سختی نفس عمیق اما لرزونی کشیدم.
~ چطوری گذاشتن بیای خونه؟
قلبم برای یه لحظه از تپش افتاد! صدای عزیز بود...
بزاقم رو به سختی قورت دادم و به آرومی چرخیدم عقب، توی چارچوب در ایستاده بود و بدون هیچ حسی نگاهم میکرد. چقدر از آخرینباری که دیده بودمش پیرتر شده بود!
واقعاً پررو بودم که دلم واسه نگاه مادرانهاش تنگ شده بود! پررو بودم که دوست داشتم بغلم کنه و پیشونیم رو ببوسه و اجازه بده سرم رو بذارم روی شونهاش تا آشوب دلم کمی آروم بشه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
حدس میزدم تا یکهفتهی دیگه دادگاه حکم بده. حکمی که ممکن بود به قیمت جونم تموم بشه! هر چند که دیگه
هنوز مات و مسخشده سر جام ایستاده بودم که عزیز اومد جلو، سرم ناخواسته پایین افتاد و زیر لب خیلی آروم سلام کردم.
جلوم که ایستاد، سرم رو آروم بالا گرفتم که سمت چپ صورتم سوخت و سرم چرخید سمت راست!
چشمهام بسته شد و دستم روی صورتم نشست.
عجیب خوشحال بودم بابت این سیلی...
اولین سیلیای که از مادرم خوردم!
آروم پلک زدم و سرم رو چرخوندم طرفش، انگشت اشارهاش رو به طرفم گرفت و گفت: اینو باید خیلی وقت پیش میزدم. قبل از اینکه به خون پدرت خیانت کنی! نمیدونم کجا توی تربیتت کم گذاشتم که این غلط رو کردی. تو با این کارت باعث شدی من تا آخر عمر شرمندهی زن و بچهات و پدرت باشم...
انگار دیگه نمیتونست بغضش رو کنترل کنه و ادامه بده که برگشت توی اتاق، سرم رو پایین انداختم. قطرهی اشکی روی گونهام غلتید.
با پشت دستم پاکش کردم و دوباره به در خونهی عزیز چشم دوختم که حالا بسته بود.
حتی نتونستم بپرسم عطیه و آیه کجان؟ ظاهراً که خونه نبودن!
از پلههای ایوان بالا رفتم.
از شیشههای رنگی در و پنجرهها به داخل نگاه کردم، اما نه عطیه رو دیدم و نه آیه رو!
کفشهام رو درآوردم و رفتم داخل، نگاهم رو سرتاسر خونه چرخوندم.
حتی اینجا هم با وجود مرتب بودنش، دلگیر بود!
دستی به چشمهای خستهام کشیدم و کاپشنم رو درآوردم.
روی زمین نشستم و به پشتی تکیه دادم.
پای راستم که هنوز کمی درد داشت رو دراز کردم و سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم تا کمی بخوابم.
دوباره همون کابوسهای همیشگی اومدن سراغم! نفسم هر لحظه تنگتر میشد...
با صدای مهیبی که اومد از خواب پریدم!
عرق سرد از سر و روم چکه میکرد و نفسنفس میزدم. تپشقلب داشتم و هنوز تصویر کابوس تکراریای که دیده بودم جلوی چشمهام بود!
دستی به پیشونی خیس عرقم کشیدم. دوباره همون صدای مهیب به گوشم رسید. تازه متوجه شدم صدای رعد و برقه!
دستگیرهی در که به پایین کشیده شد، آروم ایستادم.
در باز شد و قامت عطیه نمایان! چادر و صورتش خیسخیس بود... چقدر شکسته و غمگین بود!
با آرومترین صدای ممکن سلام کردم و زیر لب جوابم رو داد.
چادرش رو درآورد و رفت توی اتاق، هنوز سر جام ایستاده بودم. اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم!
از اتاق که بیرون اومد، لباسهاش رو عوض کرده بود. اما انگار هنوز سردش بود که خودش رو بغل کرد و کنار بخاری و پشت به من ایستاد.
هنوز سردرگم بودم که چشمم به کاپشنم افتاد!
قبل از اینکه عقل و منطق بخواد پشیمونم کنه، کاپشن رو برداشتم و جلو رفتم و انداختمش روی شونههای عطیه!
واکنشش فقط یه نیم نگاه زودگذر بود.
سعی کردم لبخند بزنم.
+ آیه کجاست؟
همونطور که اخم کرده بود، خیلی آروم جواب داد: بهانه میگرفت. گذاشتمش خونهی فاطمه یکم سرگرم بشه.
لبخندم محو شد.
هنوز نگاهم نمیکرد؛ اما نباید ناامید میشدم. حق داشت!
+ آقایعبدی گفتن تصادف کردی. خیلی نگرانت شدم! الان حالت خوبه؟
بیجواب پوزخند زد.
شاید به زمان نیاز داشت؛ شاید الان وقتش نبود!
برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: آیه چرا بهانه میگرفت؟ مریض شده؟
نگاهش تیز شد توی چشمهام!
- یعنی تو نمیدونی؟
متعجب گفتم: من که همین الان رسیدم! از کجا بدونم؟
صداش بالا رفت.
- از اون روزی که اومد دیدن تو اینجوری شد! بچهام همش داره کابوس میبینه، تب داره، لکنت گرفته! مجبور شدم ببرمش پیش روانپزشک...
مات موندم. چی داشت میگفت؟ نکنه اون روز... وای!
فقط تونستم بگم: الان... حالش چطوره؟
بغضش رو قورت داد و دوباره اخم کرد.
- امروز یکم بهتر شده بود!
نفس عمیقی و پر دردی کشیدم. واقعاً دوست داشتم بمیرم!
+ من... فکر نمیکردم اینطوری بشه! وگرنه...
با حرص کاپشن رو از روی شونهاش پایین انداخت و رفت سمت اتاق، پشت سرش رفتم.
+ عطیهجان...
چرخید طرفم که باعث شد بایستم!
چشمهاش سرخ بودن. چقدر عصبی بود!
انگشت اشارهاش رو مقابلم گرفت.
- اسم منو نیار محمد! حداقل با همچین پسوند مسخرهای...
رفت سمت در و به بیرون اشاره کرد.
- اصلاً چرا اینجایی؟ برو بیرون! برو بیرون قبل از اینکه صدام بره بالا و عزیز متوجه بشه.
برق اشک که توی چشمهاش پدیدار شد، بیشتر از خودم متنفر شدم!
- برای خودم متأسفم! متأسفم که هیچوقت درست نشناختمت... تموم این سالها منه خوشخیال فکر میکردم تو داری به کشور و مردمت خدمت میکنی، در حالی که تو دقیقاً داشتی عکسش رو انجام میدادی!
ناباور از کلماتی که پشت سر هم و بدون تردید به زبون میآورد، بهش خیره شدم و لب زدم: عطیه...
پوزخند تلخی زد.
- چیه؟ مگه دروغ میگم؟
اشکهاش دونهدونه پایین میریخت و قلب منم همراهشون آب میشد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
هنوز مات و مسخشده سر جام ایستاده بودم که عزیز اومد جلو، سرم ناخواسته پایین افتاد و زیر لب خیلی آروم
- همهی زندگیمون رو پر کردی از حرفهای پوچ و افتخارات و خستگیهای دروغت!
صداش بالاتر رفت و تقریباً جیغ زد: ازت خسته شدم محمدددد!
با این جملهاش، تمام تنم یخ کرد.
با صدایی که از ته چاه درمیومد، به سختی لب زدم: من... من هر کاری کردم برای حفاظت از شماها بود! اگه قبول نمیکردم باهاشون همکاری کنم، به شما آسیب میزدن!
عصبی خندید.
- نه که الان اصلا آسیب ندیدیم!
بغض کرد و لب گزید.
- بچهام بخاطر خیانت تو از بین رفت. عزیز بخاطر کاری که تو بهش میگی «حفاظت»، تا چندماه نمیتونست راه بره!
صداش کمکم تحلیل میرفت و شدت اشکهاش بیشتر میشد.
- اینجوری ازمون حفاظت کردی آقامحمد؟
چشمهام داشت پر میشد. سرم رو پایین انداختم تا اگه اشکم چکید از چشم عطیه دور بمونه. هر چند که تیزبینتر از این حرفها بود! البته شاید دیگه براش مهم نبود...
سرم بیشتر از شرم پایین افتاده بود! نفس لرزونی کشیدم.
+ من نمیخواستم اینطوری بشه. ولی اون روز، اونجا، با اون وضعیت بدی که داشتم، دستم به هیچجا بند نبود. مجبور بودم قبول کنم!
بیحرف با چشمهای خیسش فقط نگاهم میکرد.
قدمی جلوتر رفتم و لبخند تلخی زدم.
+ دیگه تو هم باورم نداری! نه؟
سرش رو پایین انداخت و دستی به صورت
خیسش کشید.
- علاوه بر اینکه باورت ندارم، دیگه دوستم ندارم!
سر بلند کرد و به دیوار روبهرو خیره شد.
مصممتر از همیشه ادامه داد: من طلاق میخوام!
حس کردم گوشهام اشتباه شنیدن.
+ چ..چی؟
تندتند اشکهاش رو پس زد.
- همین که شنیدی!
خواست بره که چنگ زدم به آستین لباسش، نفسم داشت تنگ میشد. لبخند تلخی زدم و تک خندهی عصبیای کردم.
+ ش..شوخی میکنی دیگه! نه؟
بدون اینکه مستقیم توی چشمهام نگاه کنه، سرش رو به طرفین تکون داد.
- هیچوقت به اندازهی حالا جدی نبودم!
قلبم تیر میکشید و نفسهام تند شده بود.
دقیقاً مقابلش ایستادم.
+ ولی تو... تو اون روز... پشت تلفن... گفتی دلت برام تنگ شده!
لبخند غمگینی زد.
- ولی نگفتم دوست دارم!
با کلافگی چشمهام رو محکم باز و بسته کردم.
+ آدم دلتنگ کسی که دوستش نداره نمیشه عطیه!
کلافهتر از من جواب داد: با کلمات بازی نکن محمد! همین که گفتم.
خواست از کنارم رد بشه که جلوش رو گرفتم.
این اولینبار بود که از نگاه کردن به چشمهام فراری بود!
آروم بازوهاش رو گرفتم و با صدای بمی که سعی داشتم لرزشش رو کنترل کنم گفتم: باشه، پس... توی چشمهام نگاه کن بگو دیگه دوسم نداری!
لب گزید و چشمهاش رو محکم روی هم فشرد، به سختی نفس عمیقی کشیدم و با تکسرفهای صداش زدم: عطیه!
سرش بالا اومد و نگاهش توی چشمهای نگرانم نشست. چقدر این چشمها و نگاهشون برام غریبه بودن!
خیره به سیاهی مردمکهام، جدی، آروم و شمردهشمرده لب زد: دیگه دوست ندارم!
و بلافاصله از اتاق بیرون رفت.
مات به مسیر رفتنش چشم دوختم.
چند لحظه که گذشت، با بیحالی و درد به دیوار تکیه دادم و سر خوردم.
من همهچیزم رو از دست داده بودم! حالا اگه...
اگه دیگه حتی عطیه هم نمیموند، این زندگی به چه دردی میخورد؟
این جمله از ذهنم رد شد و نفسم رو تنگتر کرد.
عطیه با صدای خسخسی که از سینهام نشأت میگرفت، با تردید چرخید سمتم..
صدای جیغ ترسیده و ناباورش همزمان شد با برخورد سرم با زمین!
خیلیزود خودش رو رسوند بالای سرم، همونطور که با گریه به صورتم سیلی میزد، دستش سمت یقهی پیراهنم رفت و بازش کرد.
- محمد توروخدااا حواست به من باشهههه!
چشماتو نبنددد...
لبخند بیرمقی روی لبهام نشست.
شاید هنوز دوستم داشت و حرفهای چند دقیقه قبلش دروغ بود.
یه دروغ، به جبران دروغهایی که از من شنیده بود!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
بہ غروب ِ این بيآبان، بنشين غࢪيب و تنها...
بنگر وفاے ِ ياࢪان، كہ رھا كنند يار؎(:
" ھوشنگ ابتهاج "
* پوزش بابت تأخیر♥️
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
الا ای چاه ، یارم را گرفتند
گلم ، باغم ، بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند ..
- دلتنگ زهرایش بود ؛