eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه دویست و هجده قرآن کریم سوره مبارکه يونس ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-218.mp3
زمان: حجم: 2.5M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه دویست و هجده قرآن کریم، سوره مبارکه يونس با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
! " می‌فهمی داری با زندگی‌مون چیکار می‌کنی؟ من به درک، به آیه فکر کردی؟ " " وقتی ماجرا رو فهمیدم شوکه شدم، عصبی شدم. حتی ازش بدم اومد! ولی وقتی خوب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ممکن بود من به جای اون باشم! " " فکر کنم تازه بیدار شدی، هنوز هنگی! وقتی کامل لود شدی زنگ بزن. " " نمی‌فهمیدم چرا زل زدم به کسی که همین چندساعت پیش بهش گفتم دوسش ندارم! " " باید یه فکر اساسی کنیم، رسماً می‌خواستن بکشنش! " - وی داره تمام تلاشش رو می‌کنه تا فردا پارت رو آماده کنه و نیازمند انرژی‌های شماست🥲✨ | 🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به‌عالمان‌مسجد‌بگویید؛‌ سجده‌را‌طولانی‌تر‌کنند'‌که‌قلب‌ها‌خسته و‌حرف‌ها‌بسیار‌اند . .❤️‍🩹
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه دویست و نوزده قرآن کریم سوره مبارکه يونس ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
Quran-page-219.mp3
زمان: حجم: 2.3M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه دویست و نوزده قرآن کریم، سوره مبارکه يونس با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساواک چگونه از زنان بازجویی می‌کرد⁉️ 🔞 تماشای این ویدیو، به افراد زیر 18سال و بیماران قلبی توصیه نمی‌شود! |
💠 علیه السلام یکی از عوامل رزق و روزی تمام موجودات، وجود مقدس حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام است. در دعای عدیله می خوانیم: بِیُمنِهِ رُزِقَ الوَری؛ به برکت وجود او مردم روزی دریافت می کنند و در سایه وجود او آسمان و زمین برقرار است. یاد آن حضرت و دعا برای سلامتی و ایشان نوعی قدرشناسی نسبت به ایشان است.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌چهاردهم #علی کمی بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم، پیجم کردن و مجبور شد
" پینہ‌؎گناھ ! " بخاطر اتفاقی که برای خودم افتاده بود و مهم‌تر از اون، تب و لرز و لکنت آیه حالم بد بود و با دیدن محمد بدتر شد! ته دلم خوشحال بودم که برگشته، هر چند موقت! اما فشاری که این مدت از همه جهت روم بود و دلخوری‌ای که ازش داشتم، باعث شد دیگه نتونم خودم رو کنترل کنم و مراعاتش رو کنم! فکر نمی‌کردم حرف‌هام انقدر بهمش بریزه. بازوش رو گرفتم و به سختی نشست. هنوز نفسش درست بالا نمیومد و صدای خس‌خس سینه‌اش ترسم رو بیشتر می‌کرد. حتی درد دست خودم رو فراموش کرده بودم! اشک‌هام رو پس زدم و با بغض گفتم: محمد من عصبی بودم، زیاده‌روی کردم. چرا این‌جوری شدی آخه؟ دستش که روی قلبش نشست و خم شد، با ترس هینی کشیدم که صدای زنگ در به گوشم رسید! نگاهم مردد بین در و محمد جابه‌جا شد. به ذهنم رسید شاید آشنا باشه و بتونه کمکم کنه! بلند شدم و تندتند گفتم: زود برمی‌گردم. یکم تحمل کن، خب؟ روسری و چادرم رو سرم کردم و رفتم بیرون که دیدم عزیز در رو باز کرده. علی‌آقا بودن! با دیدنم سر به زیر گفتن: سلام، ببخشید مزاحم شدم. محمد یه سری دارو داشت... پریدم وسط حرف‌شون و با استرس گفتم: محمد حالش خوب نیست. توروخدا بیاید ببینیدش... زیر لب «یاحسین»ی گفتن و دویدن سمت ایوان، عزیز با نگرانی دستش رو به سرش گرفت و بخاطر زانو دردش، آروم آروم از پله‌ها بالا اومد. دستش رو گرفتم و رفتیم داخل! علی‌آقا محمد رو به خودشون تکیه داده بودن و شونه‌هاش رو ماساژ می‌دادن. انگار هنوز متوجه‌ی من و عزیز نشده بودن که با حرص و نگرانی گفتن: هزاربار بهت گفتم مراعات کن حالت بد نشه. شد محض رضای خدا یه‌بار به حرفم گوش بدی؟ محمد با بی‌حالی چشم‌هاش رو باز کرد و اومد چیزی بگه که نگاهش به من و عزیز افتاد. علی‌آقا رد نگاهش رو گرفتن و با لبخند تصنعی‌ای گفتن: نگران نباشین. بهش قرص دادم. الان یه سرم هم می‌زنم که استراحت کنه. بازوی محمد رو گرفتن و بردنش توی اتاق، عزیز که با چشم‌های اشکی مثل من نظاره‌گر بود، آه عمیقی کشید و زیر لب با خودش گفت: خدایا این پسر هر کاری کرده باشه، بازم پاره‌ی تنمه! ازم نگیرش. با بغض دستی به شونه‌اش کشیدم و بعد از چند لحظه، رفت پایین تا برای محمد آبمیوه بگیره. با قدم‌های سنگین رفتم سمت اتاق و کنار چارچوب در ایستادم. علی‌آقا سرم رو وصل کرده بودن و داشتن تنظیمش می‌کردن. نمی‌دونم چرا حس کردم با دیدنم اخم کردن! مردد جلوتر رفتم و کنار تخت ایستادم. دست‌هام هنوز هم از استرس می‌لرزید. محمد خیلی زود خوابید. علی‌آقا یه سرنگ دیگه رو توی سرم خالی کردن و آروم گفتن: می‌تونم یه سوال بپرسم؟ سرم کمی بالا اومد. + بفرمایین! سرنگ خالی رو روی میز کنار تخت گذاشتن. ~ جسارتاً با محمد بحث‌تون شد؟ قبل از اینکه چیزی بگم ادامه دادن: آخه قبلش حالش خوب بود تقریباً! مشکل خاصی نداشت. نمی‌دونستم چی باید بگم که بی‌حرف سرم رو پایین انداختم. علی‌آقا همون‌طور که ملافه‌‌ی محمد رو بالاتر می‌کشیدن، سرشون رو به طرفین تکون دادن. ~ من اصلاً نمی‌خوام توی زندگی شخصی‌تون دخالت کنم. ولی بهم حق بدین که نسبت به این حالش بی‌تفاوت نباشم! دستی توی موهاشون کشیدن و با لحن آروم‌تری ادامه دادن: شما حق دارین از محمد ناراحت یا حتی متنفر باشین. منم وقتی ماجرا رو فهمیدم شوکه شدم، عصبی شدم. حتی ازش بدم اومد! ولی وقتی خوب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ممکن بود من به جای محمد باشم! که اگه این‌طور بود، مطمئنم محمد تنهام نمی‌ذاشت! برای همین تصمیم گرفتم مثل سابق کنارش بمونم. نفس عمیقی کشیدن. همون‌طور که وسایل‌شون رو جمع می‌کردن گفتن: محمد فشار زیادی رو تحمل می‌کنه. اینکه شما هم سرزنشش کنین، خیلی بی‌پناهش می‌کنه! حال روحی‌اش واقعاً خوب نیست. رفتن سمت در و نگاهم به سمت‌شون کشیده شد. توی چارچوب در ایستادن و به سمتم برگشتن. ~ کاملاً حق دارین اگه هنوزم نتونین خودتون رو کنترل کنین. برای راحتی شما و محمد، با آقای‌عبدی صحبت می‌کنم که توی درمانگاه خودمون یا... ناخودآگاه پرسیدم: چرا این‌جوری شد؟ هیچ‌وقت ندیده بودم این‌جوری نفسش بگیره! با مکث گفتن: فشارعصبی بود. بهتون گفتم که، این مدت خیلی فشار روش بوده و هست! سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: لطفاً به آقای‌عبدی چیزی نگین. اگه چندروز اینجا باشه، خیالم راحت‌تره! خودم مراقبش هستم. خودمم نفهمیدم چرا این رو گفتم وقتی داشتم به تموم شدن زندگی مشترک‌مون فکر می‌کردم! علی‌آقا چند لحظه سکوت کردن و بعد سری به تأیید تکون دادن. ~ هر طور صلاح می‌دونین. فقط حواس‌تون باشه داروهاش رو سر وقت مصرف کنه! اگه کار دیگه‌ای داشتین، حتماً خبر بدین.