eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
خلیج فارس چگونه شود خلیج عرب؟ که هر که گفت چنین، مبتلابه هذیان است چگونه منکر نام بلند فارس شود بر این خجسته لقب، صد دلیل و برهان است 'خلیج‌همیشه‌فارس✨
هدایت شده از بدون سانسور🇮🇷
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همین که امیر سیاری میگه😎 ✅ کانال بدون سانسور | عضو شوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/404946944Ceab6f2b794
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌پانزدهم #عطیه بخاطر اتفاقی که برای خودم افتاده بود و مهم‌تر از اون، تب
" پینہ‌؎گناھ ! " رسول و حامد، نگران و مضطرب از کنار عباس و سرباز کنارش می‌گذرند و وارد اتاق بهداری می‌شوند. پزشک در حال احیاست و رئیس زندان آن سوی تخت، با نگاهی مضطرب، به جسم بی‌جان محمد چشم دوخته است. رسول با دیدن صورت سفید و گردن سرخ شده از خون رفیق گرمابه و گلستان و فرمانده‌ی سابقش، می‌ایستد و جلوتر نمی‌رود. قفسه‌ی سینه‌ی محمد زیر دستان پزشک، بالا و پایین می‌شود و پلک‌هایش با هر فشار تکان می‌خورند! بعد از گذشت دقایقی، پزشک که به نفس‌نفس افتاده و دانه‌های درشت عرق پیشانی‌اش را پر کرده‌اند، دست از احیا می‌کشد. با نگاهی به حامد، ناامید سرش را به طرفین تکان می‌دهد. عباس روی زانوهایش می‌افتد و رسول پنجه در موهایش می‌کشد. حامد با فشردن چشم‌هایش روی هم، دست آویزان محمد را روی تخت می‌گذارد و ملحفه سفید را روی صورت بی‌رنگ‌اش می‌کشد. خیلی نمی‌گذرد که سکوت اتاق بهداری، با نوای تلخ و مردانهٔ گریه‌ی عباس، شکسته می‌شود! رئیس زندان، به سرباز اشاره می‌کند که او را به بند برگرداند و بعد از رفتن‌شان، آهسته می‌گوید: ظاهراً همین سرباز براشون خبر می‌بره! حامد سر تکان داده و می‌گوید: احتمالأ دستکاری دوربین‌ها هم کار خودشه! ~ برای اطمینان بیشتر، سپردم زیرنظر بگیرنش. حامد دوباره سر تکان می‌دهد و با یادآوری موضوعی، این‌بار می‌پرسد: عباس گفت محمد با یه نفر به اسم شبح مشکل داره. درسته؟ آقای‌بهمنش با کنجکاوی اَبروهایش را در هم می‌کشد. ~ شبح... انگار ناگهان چیزی را به یاد می‌آورد که گره اَبروهایش باز شده و می‌گوید: آها! منظورتون اسماعیل روحیه... چندتا پرونده‌ی مختلف داره که تقریباً همه‌شون باز هستن. کلا آدم عجیبیه! حامد با کنجکاوی می‌پرسد: چطور؟ ~ توی بازجویی‌هایی که ازش شده و میشه، هیچی نمیگه و فقط با یه پوزخند مات و مسخره زل می‌زنه به صورت بازجو تا وقت بازجویی تموم بشه! حامد سری به تأیید تکان می‌دهد. - خیلی‌خب، بیشتر حواس‌تون بهش باشه! رسول که از انتظار خسته شده، در اتاق بهداری را بسته و آرام می‌گوید: دکتر اون ملحفه رو بردار از روی صورتش! چرا بهوش نمیاد؟ پزشک ملحفه را پایین کشیده و آرام لب می‌زند: به خاطر خونریزی دچار شوک شده بود. براش آرام‌بخش زدم تا صبح بخوابه. بعد از اون باید منتقل بشه بیمارستان، باید بهش چند واحد خون تزریق بشه! حامد آرام می‌گوید: بیمارستان براش امن نیست! پزشک کمی فکر می‌کند و بعد پاسخ می‌دهد: فرقی نداره بیمارستان یا هر جای دیگه، فقط باید امکانات لازم رو داشته باشه که کاملاً تحت مراقبت قرار بگیره و بشه بهش خون تزریق کرد! حامد سری به تأیید تکان داده و مثل رسول که لبه‌ی تخت نشسته است، نگاهش را به چشمان بسته‌ی محمد و ماسک‌اکسیژنی که پزشک روی صورتش قرار می‌دهد می‌دوزد. پزشک با نیم نگاهی به آنها، شروع به بخیه‌ی زخم می‌کند. ~ الان بهتره؟ × هنوز اکسیژن خونش نرمال نشده. ولی همین که چاقو شاهرگش رو نزده، یعنی بخیر گذشته! - چقدر طول می‌کشه زخمش خوب بشه؟ صدای رسول بود! آروم چشم‌هام رو باز کردم. رسول، کنارش حامد و پزشک زندان بالای سرم ایستاده بودن. دکتر بدون اینکه جواب رسول رو بده، رو به من با لبخند گفت: خب، آقای خوش‌خواب! بهتری؟ نگاهم چرخید طرفش، گردنم درد می‌کرد و نمی‌تونستم تکونش بدم. بی‌حال پلک زدم و دستی که سرم داشت رو سمت ماسک‌اکسیژن روی صورتم بردم که آروم دستم رو گرفت و دوباره روی تخت گذاشت. × برش ندار. نفس کم میاری اذیت میشی! حرفی نزدم و نگاهم روی صورت رسول نشست. حالا که دقت می‌کردم، توی این مدت چهره‌اش به اندازه‌ی چندسال پخته‌تر شده بود! انگار نگاه خیره‌ام اذیتش کرد که چرخید طرف دکتر و با اشاره ازش خواست بیرون بره. بعد از رفتنش، با حامد رفتن گوشه‌ی اتاق و همون‌طور که سعی داشت کلافگی‌اش رو پنهان کنه آروم لب زد: باید یه فکر اساسی کنیم. رسماً می‌خواستن بکشنش! حامد نیم نگاهی به من انداخت. بازوی رسول رو گرفت و بیشتر عقب رفتن. نگاهم رو ازشون گرفتم و چشم‌هام رو بستم. چند دقیقه‌ای گذشته بود که احساس تشنگی کردم. چشم‌هام رو که باز کردم، فقط رسول توی اتاق بود که دست به سینه و تکیه داده به دیوار، کنار تخت ایستاده بود. تک سرفه‌ای کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، با صدای خش‌دار و گرفته‌ام گفتم: ت‍..تشنمه! لیوان آب روی میز کنار تخت رو برداشت. با گرفتن بازوم، کمک کرد بشینم و تکیه بدم. ماسک‌اکسیژن رو پایین آوردم و خواستم لیوان رو ازش بگیرم که خودش لیوان رو به لب‌هام نزدیک کرد. بی‌حرف چند جرعه‌ای خوردم. لیوان رو سر جاش گذاشت و ماسک رو دوباره روی صورتم تنظیم کرد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌شانزدهم #راوی رسول و حامد، نگران و مضطرب از کنار عباس و سرباز کنارش می
با فشردن شونه‌هام وادار به دراز کشیدنم کرد. چند لحظه بی‌حرف نگاهم کرد و بعد با نفسی عمیق نگاهش رو ازم گرفت. آروم لب زد: ببین چی به روز خودت آوردی! نگاه سرزنش‌گرش دوباره روی صورتم نشست. - واقعاً ارزشش رو داشت؟ سرفه کردم و با اخم گفتم: اگه اومدی... تیکه بندازی و... تحقیر کنی، برو! تک خنده‌ی عصبی‌ای کرد. - باورم نمیشه انقدر خونسرد و بی‌تفاوت باشی. یه لحظه زخم گردنم رو فراموش کردم که سرم رو چرخوندم طرف مخالف رسول! گردنم تیر کشید که باعث شد لبم رو گاز بگیرم! چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و به سختی نفسی گرفتم. + حالم خوب نیست رسول، برو بیرون... سرفه‌های بعدی‌ام شدت‌شون بیشتر بود که حامد و دکتر رو کشوند توی اتاق! دکتر سریع اومد طرفم و حامد بازوی رسول رو گرفت و کنار کشید. ~ چی بهش گفتی؟ بین سرفه‌هام گفتم: تقصیر... رسول نیست. خودم... خودم باهاش حرف زدم! کمی که بهتر شدم، دکتر زخم گردنم رو چک کرد و بعد از عوض کردن پانسمان و توصیه‌های لازم بیرون رفت. رسول ساک لباس‌هام رو روی تخت گذاشت. قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: خودم می‌تونم لباس عوض کنم. فقط... سرم رو بلند کردم و مسمم به نگاه منتظرش خیره شدم. + باید هر چه زودتر آقای‌عبدی رو ببینم! کمی بهم نگاه کرد و بعد سر تکون داد و بی‌حرف بیرون رفت. لباس‌هام رو که خونی شده بودن، با یه بافت یقه اسکی مشکی و کاپشن و شلوار هم‌رنگش عوض کردم. حامد که مدام داشت با تلفن حرف می‌زد، بعد از قطع کردنش رو به رسول گفت: محوطه‌ی پشتی زندان! فقط خیلی مراقب باش. بعد از اینکه رسول دستبند زد، از بهداری بیرون زدیم. هیچ‌کس جز چندتا سرباز سر راه‌مون نبود. به محوطه‌ی پشتی زندان که رسیدیم، فرشید از ماشین پیاده شد. با دیدنم اخم کرد و نگاهش رو ازم گرفت. رسول در عقب رو باز کرد و بعد از اینکه نشستم، در رو بست و رفت طرف فرشید و آروم باهاش حرف زد. چند لحظه بعد، رسول دوباره برگشت طرف زندان.. فرشید یه چیزی از توی داشبورد برداشت و سمت راستم نشست. با چشم‌بندی که دستش بود، چشم‌هام رو بست. با خستگی سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. صدای پوزخند فرشید رو شنیدم. ^ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که من چشم‌های تو رو ببندم تا متوجه نشی کجا می‌بریمت! این‌بار من پوزخند زدم. + کی گفته متوجه نمیشم؟ کسی که خودش توی این سیستم بوده، می‌دونه چطور از زیر چشم‌بند ببینه! حرفم که تموم شد، یهو دست فرشید پشت گردنم نشست و من رو به سمت پایین خم کرد! نفسم از درد شدید زخم گردنم توی سینه گره خورد و صورتم از درد جمع شد. + آخ! فرشید آروم کنار گوشم لب زد: یادت نره منم توی همین سیستم کار کردم آقاآرش! الان چی؟ می‌تونی ببینی؟ به سختی گفتم: د..دستت رو بردار! همون لحظه صدای باز شدن در به گوشم رسید و بعد صدای متعجب و عصبی رسول... - چیکار می‌کنی فرشید؟ مگه زخم گردنش رو ندیدی؟ ولش کن! سنگینی دست فرشید که از روی گردنم برداشته شد، نفس حبس شده از دردم رو بیرون دادم و آروم نشستم. فرشید با تعجب پرسید: کدوم زخم؟ با دست‌های بسته‌ام یقه‌ی بافت رو پایین کشیدم و لبخند بی‌جونی زدم. + ولی هنوز... نمی‌تونی تشخیص بدی طرفت... زخمیه یا سالم! هیچ‌کدوم حرفی نزدن. چند دقیقه که گذشت، چندبار صدای باز و بسته شدن در اومد و بعد ماشین حرکت کرد. حدود چهل دقیقه‌ای توی راه بودیم که بالاخره ماشین ایستاد و صدای فرشید رو شنیدم که گفت: پیاده شو! بازوم رو آروم کشید و پیاده شدیم. چند لحظه بعد، صدای رسول به گوشم رسید. - اینجا پله‌ست. آروم پله‌ها رو بالا رفتم. از یه در دیگه هم گذشتیم که دستبندم رو باز کردن و رسول گفت: می‌تونی چشمات رو باز کنی. چشم‌بند رو برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم. یه خونه مثل باقی خونه‌های امن سازمان! در پذیرایی باز شد و نگاهم هر سه‌مون چرخید سمتش، علی و پشت سرش حامد وارد شدن. بعد از سلام و احوال‌پرسی مختصری، حامد به یکی از اتاق‌ها اشاره کرد و خطاب به علی گفت: این اتاق تجهیز شده. هر کاری لازمه انجام بده! علی سری به تأیید تکون داد و بازوم رو گرفت و کشوند طرف اتاق که ایستادم! چرخیدم عقب و گفتم: من باید زودتر آقای‌عبدی رو ببینم. حرف‌های مهمی باهاشون دارم. حامد سری تکون داد. ~ می‌دونم، رسول گفت. باهاشون تماس گرفتم. گفتن چندساعت دیگه میان! خیالم کمی راحت شد و دوباره هم‌پای علی رفتم. یه اتاق دوازده متری که یه تخت و میز و صندلی ساده دو طرفش قرار داشت. روی تخت دراز کشیدم و علی شروع کرد به معاینه و وصل کردن سرم و یکی از کیسه‌های خونی که توی کول‌باکسِ همراهش بود. دردم کم‌کم داشت شروع می‌شد و سوالات علی رو خیلی کوتاه جواب می‌دادم. انگار متوجه‌ی بی‌حوصلگی‌ام شد که بعد از تموم شدن کارش بیرون رفت. پلک‌هام خیلی‌زود روی هم رفت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
با فشردن شونه‌هام وادار به دراز کشیدنم کرد. چند لحظه بی‌حرف نگاهم کرد و بعد با نفسی عمیق نگاهش رو از
صداهای گنگی که از بیرون به گوشم می‌رسید باعث شد آروم چشم‌هام رو باز کنم. هنوز خسته بودم، اما نه به اندازه‌ی چندساعت پیش! نمی‌دونستم ساعت چنده، اما حدس می‌زدم دیگه روز شده باشه. سرم دستم نبود، اما هنوز ماسک‌اکسیژن داشتم. آروم از روی صورتم برداشتمش و نفس عمیقی کشیدم. حالم خیلی بهتر از قبل شده بود و این مطمئناً معجزه‌ی دست علی بود! آروم نشستم و دستم ناخودآگاه پانسمان گردنم رو لمس کرد. اولین‌بار نبود که تا چند قدمی مرگ رفته و برگشته بودم... نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم. رفتم طرف در و دستگیره‌اش رو پایین کشیدم، اما باز نشد. قفل بود! دستی توی موهام کشیدم. چرا آقای‌عبدی نیومده بودن؟ قبل از اینکه ضربه‌ی آروم دستم روی در بشینه، صدای چرخش کلید توی قفل اومد. قدمی عقب رفتم و در باز شد. رسول بود! با لحن معمولی گفت: آقای‌عبدی تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسن. باید بریم اتاق بالا! از اتاق بیرون رفتم. رسول اشاره‌ای به پله‌ها کرد و آروم ازشون بالا رفتیم. در اتاقی رو باز کرد و کنار ایستاد. وارد اتاق که شدم، بدون اینکه بیاد داخل، در رو پشت سرم بست. چیدمان اتاق تقریباً شبیه اتاق بازجویی بود! پشت میز نشستم و منتظر آقای‌عبدی شدم. زمان زیادی نگذشته بود که در باز شد. رسول کنار ایستاد و آقای‌عبدی وارد اتاق شدن. به احترام‌شون ایستادم. مثل همه‌ی این مدت، سر به زیر سلام کردم و جوابم رو دادن. - بشین. پشت میز نشستم. - بهتری؟ + بد نیستم. دست‌هاشون رو توی هم قلاب کردن و روی میز گذاشتن. - گفته بودی می‌خوای باهام حرف بزنی! نفس عمیقی کشیدن. - خب؟! سرم رو کمی بالا گرفتم و با نیم نگاهی به رسول گفتم: لطفاً تنها حرف بزنیم. سرشون رو چرخوندن عقب و با اشاره از رسول خواستن بیرون بره. رسول سری به تأیید تکون داد، از اتاق خارج شد و در رو بست. آقای‌عبدی ضبط‌صوت کوچکی رو از جیب داخلی کت‌شون درآوردن و گفتن: ولی باید حرف‌هات ضبط بشه! به ناچار سر تکون دادم. ضبط‌صوت رو روشن کردن و روی میز گذاشتن. - شروع کن. بزاقم رو قورت دادم و صاف‌تر نشستم. + سه‌سال پیش، با امیر رفتیم نیویورک برای انجام یه مأموریت محرمانه! مأموریتی که جز شما و چندنفر از مسئولین اطلاعات و ما دونفر، هیچ‌کس دیگه‌ای از جزئیاتش خبر نداشت. مأموریتی که طولانی بود و پر ریسک... انقدر که حتی نمی‌تونستیم از بچه‌های خودمون توی آمریکا کمک بگیریم! مکث کوتاهی کردم و بعد ادامه دادم: همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت! تا اینکه اون شب لعنتی... حتی با تعریف کردنش هم تپش قلب می‌گرفتم. نگاهم رو به میز دوختم و چشم‌هام رو بستم. + از ت.میم برگشتم خونه، به محض ورودم یه دست گنده نشست روی صورتم! دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... بی‌حال به صندلی تکیه دادم. سرم رو عقب بردم و چشم‌هام رو بستم. حتی یادآوری اون روزهای کذایی عذابم می‌داد! - محمد؟ آروم پلک زدم و به آقای‌عبدی نگاه کردم. - حالت خوبه؟ با مکث سری به تأیید تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهم رو به میز دوختم تا راحت‌تر بتونم حرف بزنم. + بهوش که اومدم، امیر زخمی و خونی افتاده بود جلوی منی که به صندلی بسته شده بودم! هنوز شوکه بودم و نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده! یه نفر که بعداً فهمیدم اسمش شبحه، شروع کرد به حرف زدن و عکس‌هایی رو جلوی روم گرفت که نشون می‌داد چندوقته ما رو زیرنظر دارن. ناخواسته بغضم گرفت. سعی کردم صدام نلرزه. + وقتی بعد از دو سه روز حرف نزدن، امیر رو جلوی چشمام سلاخی کردن، فهمیدم خیلی جدی‌تر از چیزی هستن که فکرش رو می‌کردم! با تعجب گفتن: پس اینکه گفتی امیر تصادف کرده... لب گزیدم و سرم رو به طرفین تکون دادم. - مجبورم کردن دروغ بگم بهتون! گفتن اگه حرفی بزنم که نباید، میرن سراغ خانواده امیر و اونا رو هم می‌کشن. حتی... حتی تا محل کار خواهرش هم رفته بودن! حس می‌کردم گلوم خشک شده. لیوان آبی که جلوم بود رو برداشتم و یه جرعه خوردم. بعد لیوان رو سر جاش گذاشتم و ادامه دادم: اون روزا تحت‌تأثیر شکنجه‌ها و داروهایی که بهم تزریق می‌کردن، اصلأ توی حال خودم نبودم! خیلی سخت بود... پرت شدم به سه‌سال پیش! لحظه به لحظه‌ی اون روزهای لعنتی که مدت‌ها سعی کردم فراموش‌شون کنم و هرگز موفق نبودم، جلوی چشم‌هام اومد! چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم... فلش‌بک لگد محکمی به پهلوم زد. - هوی! پاشو باید بریم. نمی‌دونستم تأثیر داروها بود یا چی، ولی حتی ذره‌ای توان تکون خوردن نداشتم. نفس پر حرصی کشید و داد زد: شایان، مانی، بیاین این تن‌لشو بردارین عجله دارم! خیلی نگذشت که از بازوهام گرفتن و روی زمین کشیدنم، شبح دزدگیر ماشین رو زد و گفت: بندازیدش توی صندوق‌عقب، مانی تو با من بیا. شایان تو بمون همین‌جا!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
صداهای گنگی که از بیرون به گوشم می‌رسید باعث شد آروم چشم‌هام رو باز کنم. هنوز خسته بودم، اما نه به ا
به راحتی بلندم کردن و مثل یه جسم بی‌جون، انداختنم توی صندوق‌عقب سدان مشکی رنگ شبح... متوجه نشدم چقدر توی راه بودیم که بالاخره ماشین ایستاد. در صندوق که باز شد، ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم. شبح با وحشی‌گری همیشگی‌اش یقه‌ام رو گرفت و من رو کشید بیرون، مثل یه تیکه گوشت پرتم کرد روی زمین و لگدی نثارم کرد! مانی وسایلی رو از توی صندوق برداشت. شبح زنجیر قطور و بلندی رو از مانی گرفت و همون‌طور که مثل یه جسم باارزش لمسش می‌کرد گفت: خیلی گشتم تا بتونم اینجا رو پیدا کنم. ناخودآگاه نگاهی به اطراف انداختم. یه ترن‌هوایی بزرگ اما قدیمی و احتمالأ از کار افتاده، توی یه شهربازی متروکه! - می‌بینی چقدر خفنه؟ جون میده واسه بانجی جامپینگ! چشمکی زد و با همون پوزخند ماتش ادامه داد: نظرت چیه امتحانش کنی؟ نگاهم قفل شده بود روی ترن! خیلی بزرگ و بلند بود. مانی پارچه‌ی سیاهی رو به چشم‌هام بست و از بازوم گرفت تا بلند بشم. تمام مسیر، از عمد پاش رو جلوی پام می‌ذاشت تا با زانو بخورم زمین! بعد از چند دقیقه، با هولی که بهم داد افتادم روی زمین و کمرم محکم به ریل برخورد کرد. اَبروهام از درد توی هم رفت و لب گزیدم. پیچیدن زنجیر سرد و آهنی رو دور پاهام حس می‌کردم! با یه حرکت از روی ریل ترن بلندم کردن. صدای آروم و پر نفرت شبح به گوشم رسید. - امیدوارم اون پایین بهت خوش بگذره! با هول دادنش، در عرض چند ثانیه ضربان قلبم بین صد و پنجاه و صفر، بالا پایین شد. رسماً احساس می‌کردم دارم با سر سقوط می‌کنم! قلبم داشت توی دهنم نبض می‌زد و نفسم به سختی بالا میومد! پاهام بخاطر اصطکاکی که با زنجیر داشتن، تحت فشار بودن و این باعث می‌شد بیشتر اذیت بشم. نمی‌دونستم توی چه فاصله‌ای از زمین‌ام و همین استرسم رو بیشتر می‌کرد! صدای شبح این‌بار بلند بود. - هوای آزاد باعث میشه سر عقل بیای. خطاب به مانی ادامه داد: وقت زیاده! با حوصله باتومِ فلزی رو داغ کن و هر چقدر می‌تونی روی بدنش رد بنداز! توی این فاصله، زنجیری که ازش آویزون بودم رو مدام تکون می‌داد و گاهی ارتفاعش رو کم و زیاد می‌کرد. با هر تکون زنجیر، صدای برخورد آهن‌های زنگ زده‌ و جیرجیر پیچ و مهره‌های ترن، مو به تنم سیخ می‌کرد. حس می‌کردم هر لحظه ممکنه ریل این ترن هواییِ لعنتی از هم بپاشه! قلبم رسماً توی حلقم نبض می‌زد و سرم هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. یک‌دفعه با برخورد جسم داغی به پاهام، کل عضلات و فک‌ام منقبض شد. با تمام توانم ناله‌ای کردم و بی‌اختیار شروع کردم به دست و پا زدن! جریان خونی رو که با هر ضربه شدیدتر می‌شد، به خوبی حس می‌کردم. اون‌قدر ضربات ادامه پیدا کرد که دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... متوجه نشدم چقدر بیهوش بودم که با وحشت بیدار شدم! سردی آب یخی که روم خالی شده بود رو با تمام وجودم حس می‌کردم. بدنم می‌لرزید و نفس‌نفس می‌زدم. هنوز آویزون بودم. با این تفاوت که چشم‌بند رو برداشته بودن و این‌بار دست‌هام رو بالای سرم به ترن‌هوایی بسته بودن. با همون زنجیر قطور و زنگ‌زده! شبح دست به جیب خم شد طرفم و با نیم نگاهی به پایین، رو بهم پوزخند زد. - صبح بخیر! خوب خوابیدی؟ خیلی بهت حال دادم آوردمت اینجا و حتی اجازه دادم استراحت کنی. من واسه هر کسی انقدر بریز و بپاش نمی‌کنم! نگاهم به پایین گره خورده بود. فاصله‌ام از زمین اون‌قدری زیاد بود که اگه میفتادم، چیزی از جنازه‌ام هم باقی نمی‌موند. احساس کردم اسید معده‌ام داره بالا میاد. تا جایی که داشت گلوم رو می‌سوزوند! بی‌جون عق زدم. معده‌ام تقریباً خالی بود، اما ناخواسته مدام عق می‌زدم و بیشتر خون‌آبه بود که بیرون می‌ریخت. شبح با خنده کمر راست کرد. - فکر کنم لازمه یه کاری کنم که قبل از اینکه دل و روده‌ات بریزه بیرون، عق زدن یادت بره! نه اینکه بترسم، اما استرس اینکه این‌بار می‌خواد چیکار کنه ولم نمی‌کرد. چند لحظه که گذشت گفت: خب، آماده‌ای؟ بخاطر درد گردنم نمی‌تونستم سرم رو بچرخونم سمتش که بفهمم چه غلطی می‌خواد بکنه. یهو یه چیزی رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به کشیدنش! با دست چپش چنگ زد به موهام و سرم رو پایین گرفت که تازه متوجه شدم اون چیزی که دور گردنم انداخته طنابه! یه طناب کم‌قطر و پوسیده... رسماً داشت خفه‌ام می‌کرد! تقلا کردنم فقط دردم رو بیشتر می‌کرد. - این تاوان کسیه که بخواد من رو بپیچونه! اطلاعات غلط میدی به من، آره؟ حالا نتیجه‌ی غلط بزرگی که کردی رو ببین که دیگه تکرارش نکنی! دیگه داشتم کم می‌آوردم که طناب رو از دور گردنم باز کرد. شروع کردم به سرفه کردن! با هر سرفه، احساس می‌کردم یه قدم به مرگ نزدیک‌تر میشم! کاش واقعاً این‌طور بود. کاش همه‌چیز واسه همیشه تموم می‌شد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
به راحتی بلندم کردن و مثل یه جسم بی‌جون، انداختنم توی صندوق‌عقب سدان مشکی رنگ شبح... متوجه نشدم چقدر
زمان ِ حال - محمد؟ می‌تونی ادامه بدی؟ سرم رو از روی دست‌هام برداشتم و با نگاهی به نگرانی چشم‌هاشون، آروم سر تکون دادم. نفس عمیقی کشیدن. - خب... بعدش چی شد؟ نگاهم رو دوباره به میز دوختم. + تقریباً یک‌روز توی اون شرایط بودم. فکر می‌کردم بدتر از این نمیشه، ولی شد! بغضم رو به سختی قورت دادم. + اونا تا توی خونه‌مون هم رفته بودن! حتی آیه رو برای چندساعت دزدیدن. فیلم ضجه زدن عطیه توی خیابون رو بهم نشون دادن! ترسیدن بچه‌ام... چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و سرم رو به طرفین تکون دادم. کاش می‌شد فراموشی بگیرم! آروم پلک زدم و با صدای گرفته‌ام ادامه دادم: موضوع فقط من و خانواده‌ام نبودیم. حتی به بچه‌ها و خانواده‌شون هم نزدیک شده بودن و به راحتی می‌تونستن هر بلایی سرشون بیارن. وقتی امیر رو جلوی چشمام سلاخی کرده بودن، مطمئن بودم اگه پاش برسه با خانواده‌ی خودم و بچه‌ها هم همین کار رو می‌کنن. این کار براشون مثل آب خوردن بود... چند لحظه مکث کردم تا به خودم فرصت بدم برای آروم شدن! بعد گفتم: علاوه‌بر همه‌ی اینا، یه سری مدارک جعل کرده بودن که نشون می‌داد من توی یک‌سری از پرونده‌ها با بی‌دقتی‌ام باعث مرگ چندنفر شدم و از اون بدتر، بعضی از متهمین رو مستقیماً و به عمد کشتم! حتی چندتا پرونده‌ی قاچاق موادمخدر و اعضای بدن هم برام درست کرده بودن. پرونده‌هایی که یدونه‌اش کافی بود واسه اعدام من و بچه‌های تیمم! با تعجب گفتن: بچه‌های تیمت؟ سری به تأیید تکون دادم. + ردّ پای اون‌ها هم توی اون پرونده‌ها بود! نفس عمیقی کشیدن و ضبط‌صوت رو خاموش کردن. بعد از کمی سکوت پرسیدن: مدرکی برای اثبات حرف‌هات داری؟ + بله، فقط... نمی‌دونستم چطور بگم. - فقط چی؟ آروم گفتم: اصل مدارکی که توی اون پاکت پلمپ شده از عطیه دزدیده بودن، دست یه نفره که بخاطر نفرت از شبح حاضر شد کمکم کنه. خیلی قبل‌تر از اینکه من گیرشون بیفتم، توی اون سوله‌ای که گروگان‌هاشون رو نگه می‌داشتن، یه دوربین کوچیک نصب کرده و اون دوربین خیلی چیزها رو ضبط کرده! از صحبت‌های شبح راجع‌به پرونده‌سازی‌هایی که علیه من کرده بود، تا شکنجه‌ها و حتی... سرم رو پایین انداختم و چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم. دست‌هام مشت شدن. + حتی شهادت امیر! سرم رو کمی بالا گرفتم تا واکنش آقای‌عبدی رو ببینم. همون‌طور که متفکر نگاهم می‌کردن گفتن: چطور باهاش ارتباط گرفتی؟ - اون یه رگش ایرانی بود و وانمود می‌کرد لاله! خودش اومد سراغم، با اشاره بهم دوربین رو نشون داد و با لب‌خونی گفت خیلی‌وقته داره از همه‌ی کارای خلاف شبح و اللخصوص بلاهایی که سر یه سری از ایرانی‌ها به دلایل مختلف میاره، فیلم می‌گیره تا به وقتش به پلیس ایران برسونه و انتقام برادرش که به دست شبح کشته شده بود رو بگیره. یه سری اسناد و مدارک دیگه هم داشت. آقای‌عبدی چندبار سر تکون دادن و بعد گفتن: چرا تا الان اینا رو نگفتی؟ سرم رو پایین انداختم و لبخند تلخی زدم. + من تا همین دیروز مدام داشتم تهدید می‌شدم. با جون زن و بچه‌ام، مادرم و حتی بچه‌های تیم و خانواده‌هاشون! وقتی متوجه شدم خبر کشته شدنم توی زندان پیچیده، خیالم یکم راحت شد و حس کردم الان وقت حرف زدنه! چند لحظه خیره نگاهم کردن. زیر نگاه‌شون تاب نیاوردم و شرمنده سرم رو پایین انداختم. بی‌حرف دیگه‌ای بلند شدن و بیرون رفتن. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: تنها و دل گرفتہ و بیزاࢪ و بۍامید... از حال ِ من مپرس، که بسیآر خستہ‌ام! " محمدعلے بهمنے " - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
از کنکور نترسید😅🌺
یه صلوات سهم‌تون، برای موفقیت کنکوری‌ها(:♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا