Quran-page-219.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه دویست و نوزده قرآن کریم، سوره مبارکه يونس
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساواک چگونه از زنان بازجویی میکرد⁉️
🔞 تماشای این ویدیو، به افراد زیر 18سال و بیماران قلبی توصیه نمیشود!
#سریال_تاسیان | #تحریف_تاریخ
💠 #امام_زمان علیه السلام
یکی از عوامل رزق و روزی تمام موجودات، وجود مقدس حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام است.
در دعای عدیله می خوانیم:
بِیُمنِهِ رُزِقَ الوَری؛ به برکت وجود او مردم روزی دریافت می کنند و در سایه وجود او آسمان و زمین برقرار است.
یاد آن حضرت و دعا برای سلامتی و #فرج ایشان نوعی قدرشناسی نسبت به ایشان است.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتچهاردهم #علی کمی بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم، پیجم کردن و مجبور شد
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتپانزدهم
#عطیه
بخاطر اتفاقی که برای خودم افتاده بود و مهمتر از اون، تب و لرز و لکنت آیه حالم بد بود و با دیدن محمد بدتر شد!
ته دلم خوشحال بودم که برگشته، هر چند موقت! اما فشاری که این مدت از همه جهت روم بود و دلخوریای که ازش داشتم، باعث شد دیگه نتونم خودم رو کنترل کنم و مراعاتش رو کنم!
فکر نمیکردم حرفهام انقدر بهمش بریزه.
بازوش رو گرفتم و به سختی نشست. هنوز نفسش درست بالا نمیومد و صدای خسخس سینهاش ترسم رو بیشتر میکرد. حتی درد دست خودم رو فراموش کرده بودم!
اشکهام رو پس زدم و با بغض گفتم: محمد من عصبی بودم، زیادهروی کردم. چرا اینجوری شدی آخه؟
دستش که روی قلبش نشست و خم شد، با ترس هینی کشیدم که صدای زنگ در به گوشم رسید!
نگاهم مردد بین در و محمد جابهجا شد.
به ذهنم رسید شاید آشنا باشه و بتونه کمکم کنه!
بلند شدم و تندتند گفتم: زود برمیگردم. یکم تحمل کن، خب؟
روسری و چادرم رو سرم کردم و رفتم بیرون که دیدم عزیز در رو باز کرده. علیآقا بودن!
با دیدنم سر به زیر گفتن: سلام، ببخشید مزاحم شدم. محمد یه سری دارو داشت...
پریدم وسط حرفشون و با استرس گفتم: محمد حالش خوب نیست. توروخدا بیاید ببینیدش...
زیر لب «یاحسین»ی گفتن و دویدن سمت ایوان، عزیز با نگرانی دستش رو به سرش گرفت و بخاطر زانو دردش، آروم آروم از پلهها بالا اومد. دستش رو گرفتم و رفتیم داخل!
علیآقا محمد رو به خودشون تکیه داده بودن و شونههاش رو ماساژ میدادن.
انگار هنوز متوجهی من و عزیز نشده بودن که با حرص و نگرانی گفتن: هزاربار بهت گفتم مراعات کن حالت بد نشه. شد محض رضای خدا یهبار به حرفم گوش بدی؟
محمد با بیحالی چشمهاش رو باز کرد و اومد چیزی بگه که نگاهش به من و عزیز افتاد.
علیآقا رد نگاهش رو گرفتن و با لبخند تصنعیای گفتن: نگران نباشین. بهش قرص دادم. الان یه سرم هم میزنم که استراحت کنه.
بازوی محمد رو گرفتن و بردنش توی اتاق، عزیز که با چشمهای اشکی مثل من نظارهگر بود، آه عمیقی کشید و زیر لب با خودش گفت: خدایا این پسر هر کاری کرده باشه، بازم پارهی تنمه! ازم نگیرش.
با بغض دستی به شونهاش کشیدم و بعد از چند لحظه، رفت پایین تا برای محمد آبمیوه بگیره.
با قدمهای سنگین رفتم سمت اتاق و کنار چارچوب در ایستادم.
علیآقا سرم رو وصل کرده بودن و داشتن تنظیمش میکردن. نمیدونم چرا حس کردم با دیدنم اخم کردن!
مردد جلوتر رفتم و کنار تخت ایستادم. دستهام هنوز هم از استرس میلرزید.
محمد خیلی زود خوابید.
علیآقا یه سرنگ دیگه رو توی سرم خالی کردن و آروم گفتن: میتونم یه سوال بپرسم؟
سرم کمی بالا اومد.
+ بفرمایین!
سرنگ خالی رو روی میز کنار تخت گذاشتن.
~ جسارتاً با محمد بحثتون شد؟
قبل از اینکه چیزی بگم ادامه دادن: آخه قبلش حالش خوب بود تقریباً! مشکل خاصی نداشت.
نمیدونستم چی باید بگم که بیحرف سرم رو پایین انداختم.
علیآقا همونطور که ملافهی محمد رو بالاتر میکشیدن، سرشون رو به طرفین تکون دادن.
~ من اصلاً نمیخوام توی زندگی شخصیتون دخالت کنم. ولی بهم حق بدین که نسبت به این حالش بیتفاوت نباشم!
دستی توی موهاشون کشیدن و با لحن آرومتری ادامه دادن: شما حق دارین از محمد ناراحت یا حتی متنفر باشین. منم وقتی ماجرا رو فهمیدم شوکه شدم، عصبی شدم. حتی ازش بدم اومد! ولی وقتی خوب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که ممکن بود من به جای محمد باشم! که اگه اینطور بود، مطمئنم محمد تنهام نمیذاشت! برای همین تصمیم گرفتم مثل سابق کنارش بمونم.
نفس عمیقی کشیدن. همونطور که وسایلشون رو جمع میکردن گفتن: محمد فشار زیادی رو تحمل میکنه. اینکه شما هم سرزنشش کنین، خیلی بیپناهش میکنه! حال روحیاش واقعاً خوب نیست.
رفتن سمت در و نگاهم به سمتشون کشیده شد. توی چارچوب در ایستادن و به سمتم برگشتن.
~ کاملاً حق دارین اگه هنوزم نتونین خودتون رو کنترل کنین. برای راحتی شما و محمد، با آقایعبدی صحبت میکنم که توی درمانگاه خودمون یا...
ناخودآگاه پرسیدم: چرا اینجوری شد؟ هیچوقت ندیده بودم اینجوری نفسش بگیره!
با مکث گفتن: فشارعصبی بود. بهتون گفتم که، این مدت خیلی فشار روش بوده و هست!
سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: لطفاً به آقایعبدی چیزی نگین. اگه چندروز اینجا باشه، خیالم راحتتره! خودم مراقبش هستم.
خودمم نفهمیدم چرا این رو گفتم وقتی داشتم به تموم شدن زندگی مشترکمون فکر میکردم!
علیآقا چند لحظه سکوت کردن و بعد سری به تأیید تکون دادن.
~ هر طور صلاح میدونین. فقط حواستون باشه داروهاش رو سر وقت مصرف کنه! اگه کار دیگهای داشتین، حتماً خبر بدین.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتپانزدهم #عطیه بخاطر اتفاقی که برای خودم افتاده بود و مهمتر از اون، تب
خداحافظی کردن و رفتن.
چادرم رو درآوردم و چرخیدم طرف محمد، چقدر چهرهاش خسته بود!
آهی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون، کمی به کارهای خودم رسیدگی کردم و بعد با تماس فاطمه رفتم خونهشون و آیه رو که بهونهگیری میکرد برداشتم و برگشتیم خونه..
برای اینکه محمد بیدار نشه، در رو آروم باز کردم و رو کردم به آیه، با آرومترین صدای ممکن لب زدم: شیطونی نکنیها خوشگلم! بابامحمد تازه برگشته خونه، خستهست و خوابیده. باشه مامان؟
ذوق کرد و چشمهای درشتش توی تاریک و روشنی حیاط درخشید. به سختی گفت: ب..بابا... ب..برگش..ته؟
قلبم تیر میکشید از بریده حرف زدنش!
دستی به موهای فر و بلندش کشیدم و لبخندی به روش پاشیدم.
+ آره عزیزدلم...
دستش رو گرفتم و ادامه دادم: حالا بریم تو واسه دخترخوشگلم کتلت درست کنم که دوست داره!
رفتیم داخل و بعد از عوض کردن لباسهای خودم و آیه، آیه رو پشت میز ناهارخوری نشوندم تا جلوی چشم خودم باشه و سرش با نقاشی کشیدن گرم بشه که نره سراغ محمد و بیدارش کنه.
خودمم مشغول پختن شام شدم.
داشتم کتلتها رو سرخ میکردم که یهو آیه جیغ زد: باباااا!
ترسیده چرخیدم عقب، آیه پرید بغل محمد که جلوی در آشپزخونه روی زانوهاش نشسته بود.
دستهای کوچولوش رو محکم دور گردن محمد حلقه کرد و محمد هم محکم بغلش کرد.
چشمهاش رو بست و موهای آیه رو بوسید.
- آخیش! خستگیام در رفت...
آیه از محمد جدا شد و دستهاش رو دو طرف صورتش گذاشت.
~ ب..بابا؟
حس کردم نگاه محمد غمگین شد؛ اما زود لبخند زد و همونطور که موهای آیه رو نوازش میکرد گفت: جان بابا؟
آیه به سختی هجی کرد: دی..دیگه... ن..نمیری؟
محمد نیم نگاهی به من انداخت و دوباره رو به آیه لبخند زد.
- فعلاً چند روز پیش دختر بابا میمونم. بعدش یکم کار دارم، ولی زود تموم میشه و دوباره میام پیشت! خوبه؟
آیه با ذوق سر تکون داد. محمد گونهی آیه رو بوسید و بغلش کرد و ایستاد. چند قدم جلو اومد و رو به آیه گفت: الان باید مراقب باشیم مامان باقیه کتلتها رو نسوزونه!
با این حرفش تازه متوجه شدم تمام مدت با لبخندی که نفهمیدم کی روی لبهام جا خوش کرده بود، بهشون زل زده بودم و حتی متوجهٔ بوی سوختگی غذا نشده بودم!
با هول کتلتها رو برگردوندم. کاملاً سوخته بودن!
با ناراحتی توی بشقاب خالیشون کردم.
محمد سرش رو نزدیک گوشم آورد و آروم لب زد: ما غذای سوختهی شما رو هم دوست داریم بانو!
لب گزیدم و سرم رو چرخوندم طرف مخالفش که لبخندم رو نبینه.
بعد از شام، محمد و آیه کلی باهم بازی کردن و صدای خندههاشون توی خونه میپیچید و من با لذت و حسرت به این صحنهها نگاه میکردم. صحنههایی که ممکن بود دیگه هیچوقت تکرار نشن!
آیه بالاخره بعد از کلی بازی خسته شد و خوابش گرفت.
یه لیوان از آبپرتغالی که عزیز گرفته بود رو با قرصهای محمد توی پیشدستی گذاشتم و رفتم توی اتاق، محمد دراز کشیده بود و سرش رو به دستش تکیه داده بود و دست دیگهاش همبازی موهای آیه بود.
به نقطهی نامعلومی خیره شده بود و معلوم بود فکرش اینجا نیست.
صدام رو صاف کردم و گوشهی تخت نشستم که بالاخره نگاهش چرخید سمتم!
بدون اینکه مستقیم توی چشمهاش نگاه کنم، پیشدستی رو جلوش گذاشتم که آروم تشکر کرد و قرصهاش رو خورد.
هنوز ته دلم دلخور بودم که لیوان و پیشدستی رو برداشتم و بیحرف از اتاق بیرون رفتم.
کارهام که تموم شد، ناخودآگاه دوباره برگشتم توی اتاق!
محمد آیه رو بغل کرده بود و هر دو خواب بودن. بازم نگاهم بهشون خیره شد.
خودمم نمیفهمیدم چرا زل زدم به کسی که همین چندساعت پیش بهش گفتم دوسش ندارم!
لبخند تلخی روی لبهام نقش بست. حتی اگه ازش جدا میشدم، بازم همیشه جلوی چشمهام بود، بس که دخترش شبیه خودش بود!
دستم ناخودآگاه جلو رفت و موهای پیچ در پیچی که حالا تارهای سفید بینشون بیشتر شده بود رو از روی پیشونیش کنار زد که نفس عمیقی کشید!
سریع دستم رو پس کشیدم و لب گزیدم. لعنت به دلم که نمیتونست دل بکنه...
#محمد
نور خورشید به صورتم میتابید و صدای گنجشکها میومد.
غلتی زدم و به آیه نگاه کردم که هنوز خواب بود.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. ده صبح بود. خیلی خوابیده بودم!
موهای آیه رو نوازش کردم و صورتش رو بوسیدم.
رفتم توی حیاط و آبی به دست و صورتم زدم.
برگشتم بالا و رفتم توی آشپزخونه، عطیه داشت چای دم میکرد.
+ سلام، صبح بخیر!
زیر لب جوابم رو داد. نشستم پشت میز و گفتم: عزیز کو؟
نیم نگاهی بهم انداخت و جواب داد: رفته خرید..
فنجون چای رو مقابلم گذاشت. تشکری کردم و اینبار پرسیدم: چطور نرفتی سر کار؟!
روی صندلی مقابلم نشست و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: چند روز مرخصی گرفتم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خداحافظی کردن و رفتن. چادرم رو درآوردم و چرخیدم طرف محمد، چقدر چهرهاش خسته بود! آهی کشیدم و از اتاق
انقدر سرد و بیمیل جوابم رو داد که ترجیح دادم دیگه چیزی نگم. داشتم چای میخوردم که آیه همونطور که چشمش رو ماساژ میداد اومد توی آشپزخونه، با دیدنش لبخند زدم و دستهام رو واسه بغل کردنش باز کردم.
هنوز خوابآلود بود! لبخند کمرنگی زد و اومد بغلم، خیلی نگذشت که عطیه بلند شد و آیه رو ازم گرفت.
همونطور که از آشپزخونه بیرون میرفت با مهربونی گفت: بریم دخترم دست و صورتش رو بشوره، بعد صبحانه بخوره!
با رفتنشون دستی به صورتم کشیدم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم! نمیتونستم بیشتر از این، شاهد اذیت شدن عطیه باشم.
از آشپزخونه بیرون اومدم و تلفن خونه رو برداشتم، شمارهٔ علی رو گرفتم که خیلیزود جواب داد.
- بله؟
+ سلام!
- سلام آقای خوشخواب، احوال شما؟
بیحوصله گفتم: علی اصلأ حوصلهی شوخی ندارم. میخوام برگردم زندان!
لحنش جدی شد.
- فکر کنم تازه بیدار شدی، هنوز هنگی! وقتی کامل لود شدی زنگ بزن.
با حرص گفتم: به آقایعبدی میگی یا خودم زنگ بزنم؟
نفس عمیقی کشید.
- میخواستم همین کار رو بکنم، ولی عطیهخانم نذاشتن!
چشمهام از تعجب گرد شد.
+ عطیه نذاشت؟ چطوری؟
کلافه جواب داد: آره دیگه، گفتن اینجوری خیالشون راحتتره! از اولم قرار بود چند روز بمونی خونه استراحت کنی. مجوزشم که آقایعبدی گرفتن. پس دیگه مشکلت چیه؟
نفسم رو پر صدا بیرون دادم.
+ هیچی، ببخشید مزاحمت شدم. خداحافظ!
- دیوونهای به خدا محمد! خداحافظ..
گوشی رو قطع کردم و سر جاش گذاشتم. اگه خودش خواسته بود بمونم چرا مدام ازم فرار میکرد؟
با کلافگی دستی به موهام کشیدم.
کاش این روزها زودتر تموم میشد!
سه روز بعد↓
عطیه آیه رو خوابونده بود که رفتنم رو نبینه و بیتابی نکنه.
برای آخرینبار موهاش رو از روی پیشونیش کنار زدم و بوسیدمش.
از کنارش بلند شدم و رفتم توی حیاط، عطیه و عزیز جلوی در ایستاده بودن.
هنوز باهام سرسنگین بودن، مخصوصاً عطیه! اما همین که تونستم چند روز کنارشون باشم برام کافی بود.
رفتم جلوتر و چادر عزیز رو بوسیدم. سر به زیر گفتم: میدونم خیلی اذیتت کردم عزیز! حلالم کن.
با چشمهای پر اشکش چند لحظه نگاهم کرد، بعد لبخند تلخی زد و آروم پلک زد.
نگاهم چرخید طرف عطیه، میدونستم هر چقدر هم ازم درگیر باشه، بازم حرفهام رو از توی چشمهام میخونه که بیحرف فقط نگاهش کردم.
سرش رو که پایین انداخت، صدای بوق ماشین توی کوچه پیچید.
«خداحافظ»ی زیر لب زمزمه کردم و از خونه بیرون زدم.
رسول و حامد توی ماشین نشسته بودن.
نفس عمیقی کشیدم. جلو رفتم و توی ماشین نشستم.
آروم سلام کردم. رسول به آرومی جوابم رو داد و حامد سر تکون داد و ماشین رو به حرکت درآورد.
عصر ِ فردا↓
جلوی در اتاق ملاقات که رسیدیم، سرباز دستبندم رو باز کرد و با اشارهاش وارد اتاق شدم و اونم پشت سرم اومد.
سرم رو که بلند کردم، با عطیه روبهرو شدم.
نگاهش جدی و محکمتر از همیشه بود!
جلوتر اومد و نشست پشت میز و گفت: علیکسلام! نمیشینی؟
سردرگم جواب سلامش رو دادم و همونطور که مینشستم پرسیدم: اینجا چیکار میکنی؟
نفس عمیقی کشید و جواب داد: اون روز که حالت بد شد، نشد حرفم رو ادامه بدم. روزای بعدشم به توصیهی علیآقا چیزی نگفتم تا بتونی با خیال راحت استراحت کنی.
ناخودآگاه پوزخند تلخی زدم. خیال راحت؟ من سهسال بود یه خواب راحت هم نداشتم!
لبهی روسریش رو مرتب کرد و ادامه داد: البته همون روز گفتم میخوام ازت جدا بشم! اما حس کردم چون دیگه دربارهاش حرفی نزدم، زیاد حرفم رو جدی نگرفتی.
با هر کلمهای که میگفت، گره اَبروهام کورتر میشد.
این واقعاً عطیه بود که داشت از طلاق و جدایی حرف میزد؟
هنوز توی سکوت بهش نگاه میکردم که برگهای رو از کیفش درآورد و مقابلم گذاشت.
نیم نگاهی به برگه انداختم و رو بهش گفتم: این چیه؟
دستهاش رو توی هم قلاب کرد و کمی به سمتم خم شد.
- انگار هنوز حرفهام رو جدی نگرفتی!
اشارهای به برگهی مقابلم کرد.
- سواد که داری، بخون ببین چیه!
نفس پر حرصی کشیدم و تای برگه رو باز کردم.
اصلأ نمیتونستم نوشتههایی که میخوندم رو تحلیل و باور کنم!
دادخواست طلاق...
خندهی عصبیای کردم و برگه رو مقابلش گرفتم.
+ این... شوخیه دیگه نه؟!
چند لحظه خیره و با اخم نگاهم کرد و بعد گفت: خودم برات آوردمش که باور کنی شوخی نیست. هر چند فکر نمیکنم توی چهرهی من یا این دادخواست هم اثری از شوخی باشه!
به سختی نفسی گرفتم.
+ یعنی چی عطیه؟ میفهمی داری با زندگیمون چیکار میکنی؟ من به درک، به آیه فکر کردی؟
برق اشک توی چشمهاش پدیدار شد. پوزخند تلخی زد و جواب داد: اونی که زندگیمون رو خراب کرد، تو بودی محمد! زندگی ما خیلیوقته خراب شده. از همون موقعی که تو راه رو عوضی رفتی!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
انقدر سرد و بیمیل جوابم رو داد که ترجیح دادم دیگه چیزی نگم. داشتم چای میخوردم که آیه همونطور که چ
دستی به چشمهاش کشید و ادامه داد: آیه به اندازهی کافی آسیب دیده؛ نمیخوام بچهام بیشتر از این اذیت بشه. حضانتش رو هم خودم میگیرم!
بلند شد و نگاهم بالا اومد.
- اومدم همینا رو بهت بگم.
حلقهاش رو درآورد و روی برگهی مقابلم گذاشت.
- امیدوارم خوشبخت بشی آقایشریفی!
چرا فکر میکرد میتونم بدون اون خوشبخت بشم؟
قبل از اینکه از کنارم رد بشه چادرش رو کشیدم که مجبور به ایستادن شد. چشمهاش رو بست و ازم رو گرفت.
سعی کردم صدام نلرزه و بالا نره.
+ عطیه تو این کار رو با من نمیکنی! تو انقدر بیمعرفت نیستی که توی این وضعیت رهام کنی...
چرخید سمتم و زل زد به چشمهام!
- اسمش رو هر چی دوست داری بذار. نامردی، بیمعرفتی، هر چی! فقط بدون دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم. میدونی چرا؟ چون آدمی که به کشوری که عاشقشه و سنگش رو به سینه میزنه وفا نمیکنه و بهش خیانت میکنه، بعید نیست یه روزی هم به من خیانت کنه!
چادرش رو از دستم کشید و رفت بیرون، هنوز نمیتونستم چیزهایی که دیده و شنیده بودم رو باور کنم!
نفسم تنگ شده بود. چنگی به لباسم زدم. ناخودآگاه برگهی دادخواست رو مچاله کردم و پرت کردم گوشهی اتاق! کاش همهچیز کابوس بود...
دستهام رو روی میز گذاشتم و سرم رو گذاشتم روی دستهام، صدای نفسهای کشدارم با تپشهای قلبم هارمونی خاصی رو ایجاد کرده بود.
صدای سرباز توی گوشم پیچید.
~ بلند شو آقا!
حلقه رو توی جیبم گذاشتم. دستم رو به میز گرفتم و ایستادم.
بعد از اینکه سرباز دستبند زد، از اتاق بیرون رفتیم.
وارد بند که شدم، ناخودآگاه با قدمهای بلند رفتم طرف شبح که به دیوار تکیه داده بود و زنجیرِ توی دستش رو میچرخوند. با همون پوزخند مضحک همیشگیاش بهم نگاه میکرد.
با دیدن نگاه بیتفاوتش عصبیتر شدم! مقابلش ایستادم و یقهاش رو محکم گرفتم.
+ دودمانتون رو به باد میدم مرتیکه عوضی!
پوزخندش عمیقتر شد و نگاهی به سرتاپام انداخت.
× هنوز زندهای که آرشجون! فکر کردم به سلامتی مُردی.
تک خندهی عصبی کردم و با هولی که بهش دادم، یقهاش رو ول کردم.
+ تا تو و بالادستیهات رو به خاک سیاه نشونم نمیمیرم روحجون!
انگشتم رو تهدیدوار توی هوا تکون دادم.
+ زندگیم رو نابود کردین؛ زندگیتون رو نابود میکنم!
منتظر جوابش نموندم و برگشتم سلول خودمون، بیحرف، گوشهی تختم نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم.
نگاهم به آرمان و مجید بود که شطرنج بازی میکردن؛ اما فکرم مثل همیشه هزارجا پراکنده بود.
باید با آقایعبدی حرف میزدم. باید میگفتم من فقط بخش کوچکی از کار رو انجام داده بودم و اصلکاری کس دیگهای بود. البته که گفتن این حرفها راحت نبود! باید قبلش خوب فکر میکردم.
توی این گیر و دار، مدام یاد اون دادخواست لعنتی و حرفهای عطیه و نگاه سردش میافتادم و قلبم بیشتر آتیش میگرفت!
به همین زودی دلم تنگ شده بود واسه دختر کوچولوم، واسه مادرم، واسه همهی روزهای خوبی که گذشته بود و امیدی به برگشت و تکرارش نداشتم. عطیه راست میگفت؛ اونی که زندگیمون رو خراب کرد من بودم!
با حس سنگین شدن تخت، نگاهم رو از بچهها گرفتم و به سمت چپ چرخیدم.
عباس روی تخت نشسته بود و خیره نگاهم میکرد.
دستش رو روی دستهای سردم گذاشت و گفت: داروهات رو خوردی؟
با چشمهاش بهم اشاره کرد و ادامه داد: با این قدبازیهات، باز قلبت به پتپت میفتهها! حالا از ما گفتن بود.
بیجواب نگاهم رو ازش گرفتم که صدا زد: آقاآرش...
تیز چرخیدم طرفش! با دیدن اَبروهای درهم و نگاه عصبیم دستهاش رو به نشونهی تسلیم بالا گرفت.
- خیلیخب بابا برزخ نشو! باشه دیگه نمیگم آقاآرش، ولی خداوکیلی حداقل واس خاطر ما یکم به خودت برس یه وقت نیفتی بمیری اون رفیقایی که شبا توی خواب صداشون میزنی، بیان خر ما رو بگیرن! اللخصوص اون دکیجون که اون سری اومد ملاقاتت..
لبخند خیلی محو و تلخی روی لبهام نشست.
+ اون رفیقا و این دکیجونی که میگی، فکر نکنم خیلی دوست داشته باشن ریختم رو ببینن. نهایتش واسه تحویل جنازهام بیان. اونم اگه دلشون بسوزه و افتخار بدن!
با اخم به بازوم کوبید.
- تو بیخود کردی بمیری! بچهها روی سهم غذات حساب باز کردن داداش، پس فعلا باید بیخیال مرگ و اینا شی!
لحن آغشته به شوخیاش باعث شد کمی لبخندم کش بیاد.
همون لحظه سرباز اومد جلوی در و صدا زد: محمد شریفی! بیا بیرون..
عباس سرش رو به نشونهی «چی شده؟» تکون داد، با تعجب شونهای بالا انداختم و رفتم طرف سربازه.. همین چند دقیقه پیش برگشته بودم!
سرباز دستبند زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
دستی به چشمهاش کشید و ادامه داد: آیه به اندازهی کافی آسیب دیده؛ نمیخوام بچهام بیشتر از این اذیت
اینبار رفتیم اتاق بازجویی، یه آقای مسن که تا حالا ندیده بودمشون و حدس میزدم از بازجوهای سازمان باشن، سوالات تکراریای رو پرسیدن و همون جوابهای تکراری رو هم شنیدن.
من فقط با آقایعبدی میتونستم حرف بزنم! اونم نه حالا، وقتی که به حرفهام فکر کرده بودم و برای گفتنشون تردید نداشتم.
بازجویی فقط یکساعت طول کشید، اما همون یکساعت تقریباً تمام انرژی نداشتهام رو ازم گرفت.
بعد از اینکه برگشتم توی بند، یکی از مسکنهام رو خوردم و روی تخت دراز کشیدم که عباس پرسید: باز داری شام نخورده میخوابی؟
لبخند بیرنگی زدم.
+ این دفعه هم سهم تو و بچهها!
سری به تأسف تکون داد.
خسته بودم، اما خوابم نمیبرد. به حرفهایی که باید میزدم فکر میکردم و توی ذهنم سبک سنگین میکردم که چی بگم!
وقت شام که شد، همه رفتن سالن غذاخوری و بند تقریباً خالی شد.
چشمهام تازه داشت گرم خواب میشد که یهو دست گنده و زمختی روی صورتم نشست و تیزیای زیر گلوم!
با ترس پلک زدم. با چشمهای گرد شده به چهرهی خشن شبح نگاه کردم. دقیقاً مقابل لامپ ایستاده بود و جلوی نور رو گرفته بود و همین ترسناک بودن چهرهاش رو بیشتر میکرد!
نفسهام تند شد و ناخودآگاه بزاقم رو قورت دادم که تیزی رو زیر گلوم فشرد و باعث شد سرم از درد عقب بره و چشمهام رو محکم باز و بسته کنم.
خیسی و غلتیدن رگهٔ باریکی از خون رو روی گردنم حس کردم.
صدای نحس و آرومش توی گوشم پیچید.
× قرار بود توی دادگاه جوری حرف بزنی که دیگه کار به بازجویی و این بند و بساطا نکشه، قرار بود به پر و پای من نپیچی و سرت به کار خودت باشه تا حکمت رو بدن. اما این کارا رو نکردی!
حرصیتر غرید: منو تهدید میکنی جوجه؟ انگار هنوز نفهمیدی طرف حسابت کیه! نکنه بلایی که سر خانوادهات اومد رو فراموش کردی؟ هوم؟
اشارهای به گردنم کرد.
× حتماً باید این خراش کوچولو تبدیل بشه به یه زخم عمیق که تا قبل از اومدن اون دوست لاتت و نگهبانها جونت رو بگیره؟ شایدم دوباره باید برم سراغ خانوادهات! شاید اینجوری بفهمی دنیا دست کیه و دیگه غلط زیادی نکنی.
اخم کردم. همین که خواستم دستم رو بلند و از خودم دفاع کنم، یه گندهبک دیگه که کنار شبح ایستاده بود دستهام رو محکم گرفت! زخم گردنم میسوخت. ظاهراً عمیقتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم!
کلافه و کفری بودم. شبح انگار متوجه شد که پوزخند زد و گفت: باید اعتراف کنم زور و ابهتت زیاده، اما حیف دست و پات بستهست!
با همون پوزخند نفرتانگیزش، تیزیای که حالا فهمیده بودم تیغه رو بیشتر روی گردنم فشرد. صدای بریده شدن گوشتِ گلوم، تنم رو مورمور میکرد!
از حرکت آروم و درد شدیدی که داشت، میشد تشخیص داد که تیغ کُنده و شبح هم به عمد بیشتر طولش میداد.
سرم رو از درد عقب بردم و نالهی خفهای کردم. بدنم داشت زیر دستش میلرزید و حتی نمیتونستم ذرهای تکون بخورم و از خودم دفاع کنم!
شبح با پوزخندی که به وضوح عمیقتر شده بود لب زد: خداحافظ آرشجون!
تیزی رو برداشت و قبل از اینکه به خودم بیام، جسم گرم و نرمی رو محکم روی صورتم فشرد!
سعی میکردم تقلا کنم، اما نفر دوم که دستهام رو گرفته بود اجازهی تکون خوردن بهم نمیداد! حتی صدام بالا نمیومد که داد بزنم.
هر چقدر میگذشت، نفسم تنگتر میشد. این وضعیت تا جایی ادامه پیدا کرد، که دیگه حس کردم کم آوردم! شاید واقعاً قسمت بود همینجا جون بدم و تقلا کردن بیهوده بود.
دیگه جونی برای تقلا کردن نداشتم. کمکم درکم از اطراف پایین اومد. احساس میکردم توی یه خلسه عظیم فرو رفتم. چشمهام رو بستم...
نفهمیدم چقدر گذشت که با صدای نفسهای خشدار و سرفههای پشت سر هم خودم چشمهام رو باز کردم. خبری از شبح و نوچهاش نبود!
آروم نشستم و دستم رو روی قفسهٔسینهام فشردم، با چنگ زدن به پیراهنم و سرفه و نفسهای کشیده سعی داشتم اکسیژن بیشتری رو وارد ریههام کنم که چشمام سیاهی رفت و دوباره بیحال افتادم روی تخت..
گردنم هنوز خونریزی داشت. بدنم خفیف میلرزید و لمس بود. فکام از سرما قفل شده بود!
دستم روی گردنم نشست. خون گرم از لای انگشتهام بیرون میزد و زخم زیرِ دستم نبض داشت! از درد و سوزشش چشمهام رو بستم و نالهی بیجونی کردم.
با همون چشمهای بسته، به پهلو چرخیدم طرف دیوار.. نه بیهوش میشدم و نه کامل هوشیار بودم. حالم هر لحظه بدتر میشد و ملحفهی تخت زیر دستم مچالهتر!
صدای عباس به گوشم رسید.
- خداوکیلی دلم نیومد گشنه بخواب...
حرفش رو قطع کرد. تن صداش پایین اومد، اما حس کردم نزدیکتر اومد که صداش واضحتر شد.
- محمد؟ خوابی؟
جون نداشتم بچرخم طرفش، دستش روی شونهام نشست و من رو چرخوند طرف خودش!
از لای چشمهای نیمهبازم دیدم که ظرف غذای توی دستش افتاد زمین و وحشتزده عقب رفت.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
اینبار رفتیم اتاق بازجویی، یه آقای مسن که تا حالا ندیده بودمشون و حدس میزدم از بازجوهای سازمان با
- یا امام هشتم!
بدون مکث دستش رو گذاشت روی گردنم و محکم روی زخمم رو فشار داد. از درد چشمهام رو محکم روی هم فشردم و لب گزیدم.
عباس یهو بلند شد و دوید بیرون و داد زد: آقکریمممم؟ نگهبانننن؟ دکترو خبر کنیننننن! زخمیهههه...
ناخودآگاه از سرما خودم رو بغل کردم. بدنم بیشتر از قبل میلرزید!
عباس دوباره برگشت پیش من و دستش رو روی شونهام فشرد. خیلی هول کرده بود و این از حرکاتش کاملاً مشخص بود!
با ترس و تعجب لب زد: م..محمد؟ چرا میلرزی؟
نتونستم جوابی بدم.
عباس گوشهی ملحفه رو روی زخم فشرد. سرم رو محکم به بالش زیر سرم فشردم. دردم بیشتر شد که دستم رو روی دستش گذاشتم و ملتمسانه گفتم: عبـ..عباس، درد دارم! فـ..فشار...نَـ..نده...
سرش رو تند تند به طرفین تکون داد.
- حرف نزن داره ازت خون میره! فقط تحمل کن محمد...
جملهاش تموم نشده بود که حس کردم تمام خونی که توی رگهام بود، توی یه لحظه از تنم خارج شد!
بدنم کاملاً لمس شده بود. دیگه تحملم داشت تموم میشد!
بیحال و بدون اختیار، پلکهام روی هم افتاد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
اوقاتْ ٺلخ و وضع خࢪاب و ھوا پس است!
من تاب ِ قهࢪ ِ یآر ندارم؛ بگو بس است(:
" فاضل نظر؎ "
* پوزش بابت تأخیر♥️
دوستان عزیزی که به پیش نرفتن داستان اعتراض داشتید، «پینهیگناه» از اون دسته از داستانهاییست که بیشتر محتوای اصلیاش(از جمله برملا شدن یکسری حقایق)، توی چندتا قسمت آخرشه که از پارت بعد شروع میشه👀🍃!
لازم دونستم این نکته رو خدمتتون عرض کنم. ممنون از همراهی، حمایت و صبوری شما عزیزان🌝🌸
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️