حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتشانزدهم #راوی رسول و حامد، نگران و مضطرب از کنار عباس و سرباز کنارش می
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتهفدهم
#عطیه
همونطور که لباسها رو توی چمدون میچیدم، نیم نگاهی به آیه انداختم که با لبهای آویزون سمت راستم نشسته بود و بیحرف نگاهم میکرد.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آیهی من چرا انقدر ساکته؟
همونطور که شاخه موی آویزون و فرش رو دور انگشتش میپیچید، آروم و مظلومانه جواب داد: دوست ندارم از اینجا بریم!
لبخندم محو شد. با اشارهام، اومد جلو و نشست توی بغلم، موهاش رو نوازش کردم و بوسیدم.
+ چرا آخه مامان؟ میریم خونهی مامانجون، داییهادی و هلیا و امید هم میان. کلی باهم بازی میکنین!
به سختی لبخند زدم و ادامه دادم: تازه، زندایی گفت میخواد کیک بپزه! کیک شکلاتی که دختر کوچولوی من خیلی دوست داره.
کمی فکر کرد و بعد با منمن گفت: خب... خب اونا بیان اینجا، همینجا هم کیک بپزیم. اگه ما بریم، بابا که بیاد تنها میمونه!
لبخند تلخی زدم و سعی کردم بغضم رو مخفی کنم.
+ تنها نمیمونه مامان، عزیز هست. مثل تو که من پیشتم!
سرش رو بالا گرفت و ملتمس جواب داد: خب عزیزم تنها میمونه. منم دلم براش تنگ میشه!
- عطیهجان، مادر؟
خوشبختانه صدای عزیز باعث شد بتونم از جواب دادن فرار کنم!
بلند شدم و در رو باز کردم.
عزیز با لبخند همیشگیاش اومد چیزی بگه که چشمش افتاد به چمدون! لبخندش آروم آروم رنگ باخت.
لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم.
+ عزیز من...
چشمهام رو محکم روی هم فشردم. واقعاً نمیدونستم چی باید بگم!
+ شرمندهام، ولی راهی جز این برام نمونده.
آروم سر بلند کردم. نفس آهمانندی کشید و به سختی لبخند هر چند بیرنگی روی لبهاش نشوند.
- دشمنت شرمنده دخترم، من که گفتم اگه بری حق داری!
بغلم کرد و ادامه داد: فقط اینو بدون که اینجا خونهی توعه و درش همیشه به روت بازه.
ازم جدا شد و به آیه نگاه کرد. آیه بدوبدو پرید بغل عزیز، عزیز موهاش رو نوازش کرد و بوسید.
- یه نقاشی واسه عزیز میکشی دورت بگردم؟
آیه با ذوق سر تکون داد و رفت توی اتاق، نگاه عزیز دوباره روی صورت من نشست و گفت: میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
لبخند نصفهنیمهای زدم.
+ جانم؟
لبخند بیرنگش کاملاً محو شد.
- میدونم محمد خیلی بد کرد! مخصوصاً به تو و این بچه، فقط ازت میخوام حلالش کنی و اگه...
چشمهاش رو لحظهای بست و دوباره باز کرد و ادامه داد: اگه تصمیمات واسه طلاق جدیه، اجازه بدی محمد گاهی آیه رو ببینه!
آهی کشید.
- بعد از تو، تنها دلخوشی محمد میشه این بچه! ازش نگیرش مادر، به خدا دق میکنه بچهام!
بغضی که بیرحمانه خودش رو به در و دیوار گلوم میکوبید، اجازهی حرف زدن رو بهم نمیداد که بیحرف فقط سر تکون دادم.
اگه یککلمه حرف میزدم، بغضم میشکست و من اصلاً دوست نداشتم این اتفاق بیفته!
عزیز لبخند دیگهای زد و گفت: آش پختم. اومدم صدات کنم بیاین پایین بخورین تا از دهن نیفتاده!
بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخندی به روش پاشیدم.
+ چشم، یه ذره جمع و جور کنم میایم.
با لبخند پلک زد و برگشت پایین، یه سری از وسایل رو برداشتم و رفتم توی اتاق مشترکمون که توی کمد بذارم و عصر مرتبشون کنم.
در کمد رو باز کردم و با دست آزادم وسایل توی کمد رو کنار زدم که دستم به کیسهی پلاستیکی مشکی رنگ خورد و افتاد زمین!
«نچ»ی زمزمه کردم و وسایل رو توی کمد گذاشتم. خم شدم و کیسه رو برداشتم و کنجکاو براندازش کردم. پشت میز تحریر نشستم و گرهاش رو به سختی باز کردم و محتویاتش رو روی میز خالی کردم.
چشمهام از تعجب گرد شدن! کاغذی که تا شده بود رو برداشتم و خوندم. تعجبم بیشتر شد و نگاهم بالا اومد. یعنی...
#محمد
سردرد بدی داشتم و درد گردنم کمکم داشت شروع میشد.
سرم رو روی میز گذاشته بودم و منتظر بودم آقایعبدی برگردن. هنوز بهشون نگفته بودم چطور میشه با احمد ارتباط گرفت و مدارک رو ازش گرفت!
با صدای باز شدن در، به خیال اینکه آقایعبدی برگشتن سر بلند کردم که حامد رو جلوی در دیدم.
ناخودآگاه اخم کمرنگی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
جلوتر اومد و روبهروم نشست. به آرومی سلام کرد و جواب آرومتری شنید.
- وضعیت زخمت چطوره؟
پوزخند تلخی زدم.
+ فکر کنم شما بهتر بدونین!
نفس عمیقی کشید و اینبار گفت: آقایعبدی کار براشون پیش اومد رفتن. به من گفتن بیام اینجا که اگه حرف دیگهای مونده بزنی.
نگاهم چرخید سمتش، کمی توی چهرهاش دقیق شدم و بعد بیمقدمه گفتم: بهش میگن گادفادر!
اخمی از روی کنجکاوی کرد.
- به کی؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ همونی که اطلاعات رو از منابع مختلف میگیره و یه کاسه میکنه و میفرسته واسه سرویس!
سری به تأیید تکون داد.
- خب، دیگه چی ازش میدونی؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتهفدهم #عطیه همونطور که لباسها رو توی چمدون میچیدم، نیم نگاهی به آیه
شونهای بالا انداختم.
+ تقریباً هیچی، فقط صداش رو شنیدم اونم یهبار! هر چند که ممکنه همونم ساختگی بوده باشه.
دستی به صورتش کشید و پرسید: چطوری میشه باهاش ارتباط گرفت؟
+ گفتم که، نمیشه مستقیم با خودش روبهرو شد. یه دستیار داره که ملاقاتها و رد و بدل کردن اطلاعات با اونه!
با تیر کشیدن سرم چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. سردردم هر لحظه شدیدتر میشد!
همونطور که پیشونیم رو ماساژ میدادم گفتم: هر دوشنبه ساعت چهار عصر توی پارک لاله با من قرار داشت. البته قبلش با یه پیامک از امن بودن قرار مطمئن میشدیم!
آروم با خودش زمزمه کرد: دوشنبه! امروز...
+ شنبهست!
نیم نگاهی بهم انداخت.
- اونا الان فکر میکنن تو کشته شدی! پس...
کمی فکر کرد و بدون اینکه حرفش رو ادامه بده پرسید: اون یه دفعهای که گادفادر رو دیدی، دلیلش چی بود؟ چی بهت گفت؟
نگاهم رو ازش گرفتم.
+ همون موقعها که سعی کردم دورش بزنم متوجه شد و...
ادامه ندادم. سرم درد میکرد و یادآوری این خاطرات تلخ و دردناک دردم رو بیشتر میکرد.
حس کردم حامد متوجهی کلافگیام شد که بطری آب روی میز رو هول داد طرفم و ورق قرصی از جیبش درآورد و روی میز گذاشت.
- علی گفت مسکنه، دردت رو کم میکنه.
بیحرف، قرص رو از روکشش درآوردم و با چند جرعه آب قورت دادم.
کمی فکر کرد و بعد پرسید: راستی! اون پسره احمد... همون که گفتی مدرک داره، چطوری میشه باهاش ارتباط گرفت؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ یه سیمکارت هست که وقتی روشن بشه، پیامک فعالسازیش برای احمد ارسال میشه. بعد از اون، احمد یه پیامک رمزی ارسال میکنه و اگه جواب درست رو بگیره، یه آدرس برای تحویل دادن مدارک میفرسته.
با مکث ادامه دادم: البته، قرار گذاشتیم مدارک رو فقط به خودم تحویل بده!
حامد دستی به محاسنش کشید. ایستاد و گفت: اون سیمکارت الان کجاست؟
سرم رو از درد عقب بردم.
+ خونهمون! توی اتاق کارم، زیر میزم یه فرورفتگی کوچیکه که با فشرده شدنش میاد پایین و بعدم جدا میشه! سیمکارت چسبیده به قسمت گودشدهی میز...
با تموم شدن حرفم، موبایلش زنگ خورد. همونطور که میرفت بیرون جواب داد.
خیلی نگذشت که برگشت توی اتاق و گفت: رسول سیمکارت رو میاره. روشنش میکنی و بعدم باهم میرید سر قرار!
کلافه از درد گفتم: اگه کسی باهام باشه شک میکنه و میترسه. هر کس که همراهم میاد، باید دورادور مراقب باشه. وگرنه همهچیز خراب میشه!
چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد با بیرون دادن نفسش نگاهش رو ازم گرفت.
با مکث گفت: خیلیخب، فقط امیدوارم کلکی توی کارت نباشه!
- میتونی چشمهات رو باز کنی.
چشمبند رو برداشتم و چندبار پلک زدم. گوشهی خیابون و کنار یه پارک توقف کرده بود.
رسول سیمکارت رو روی گوشی سادهای انداخت و گوشی رو داد دستم!
ده دقیقهای گذشت که بالاخره پیامکی که منتظرش بودم ارسال شد.
" You have heard my voice before, yet you will hear my voice once more. Then I will die, until you call me again! "
" قبلاً صدای من را شنیدی، با این حال، یکبار دیگر صدای من را میشنوی. سپس من میمیرم، تا اینکه دوباره من را صدا کنی! "
نفس عمیقی کشیدم و تایپ کردم:
" *sound reflection* "
" *انعکاس صدا* "
چند دقیقهٔ دیگه هم گذشت که بالاخره آدرس رو ارسال کرد. نوشته بود فردا حوالی غروب مدارک رو میاره!
چشمهام رو محکم روی هم فشردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
- چی شد؟
آروم لب زدم: برای فردا قرار گذاشته!
بیحرف ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
خیلی نگذشته بود که احساس کردم حالت تهوع دارم.
هر چقدر میگذشت، حالم بدتر میشد.
خودم دلیلش رو میدونستم. دلیل سردردهای این مدتم، کمخوابیهام، کابوس و افکار منفیام و همین حالت تهوع لعنتی!
ناخودآگاه به دست رسول که روی دنده بود چنگ زدم و به سختی گفتم: ب..بزن کنار!
نگاهش لحظهای چرخید سمتم و بعد متعجب از دیدن صورت درهمم پرسید: چرا؟ چی شد یهو؟
دستم که سمت دستگیرهی در رفت با عجله ماشین رو کشید کنار خیابون که صدای جیغ لاستیکها بلند شد! قبل از اینکه ماشین کامل متوقف بشه، در رو باز کردم.
- چیکار میکنی محمد؟
توجهی به صدای فریادش نکردم.
زانو زدنم مقابل جوب خیابون مصادف شد با بالا آوردن محتویات معدهام!
جونم داشت به لبم میرسید. هنوز عق میزدم که رسول کنارم ایستاد و گرمی دستهاش روی شونههام نشست.
اینبار هم موفق نبود نگرانی توی لحنش رو پنهان کنه!
- چرا اینجوری شدی یه دفعه؟
چشمهام رو محکم بستم و سرم رو بیشتر خم کردم.
کاش میمُردم! کاش شبح به هدفش میرسید و جون میدادم ولی الان و اینجا حالم بد نمیشد...
- میخوای بریم دکتر؟
سرم رو بالا انداختم و پشت دستم رو روی لبهام کشیدم.
+ آب... آب داری؟
سری به تأیید تکون داد و از کنارم بلند شد. خیلیزود با بطری آب برگشت. بطری رو ازش گرفتم و آبی به دست و صورتم زدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شونهای بالا انداختم. + تقریباً هیچی، فقط صداش رو شنیدم اونم یهبار! هر چند که ممکنه همونم ساختگی بو
دستم رو به درخت کنارم گرفتم که سریع ایستاد و بازوی مخالفم رو گرفت.
از صبح سرگیجه داشتم و حالا بیشتر شده بود!
به کمک رسول توی ماشین نشستم. آرنجم رو به شیشه تکیه دادم و دستم رو تکیهگاه سرم کردم. بیحالتر از قبل شده بودم.
رسول نشست پشت فرمون، قبل از اینکه استارت بزنه چرخید سمتم و پرسید: مطمئنی لازم نیست بریم دکتر؟
اینبار هم سرم رو بالا انداختم و آروم گفتم: مهم نیست، عادیه!
جوابی نداد. اومدم بهش بگم حرکت کنه که در کمال ناباوری دست سردم رو توی دستش گرفت.
- چی به روز خودت آوردی محمد؟ چرا انقدر حالت بده؟ نگو همهاش بخاطر این قضیهست که باور نمیکنم!
نگاهم بین دستش و چهرهی نگران و منتظرش جابهجا شد. هنوز دوست نداشتم رازم لو بره که برخلاف میلباطنیام، دستم رو آروم از توی دستش بیرون کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
+ گفتم که، مهم نیست! روشن کن بریم دیر شد.
چند لحظه بعد، استارت زد و همونطور که ماشین رو از پارک درمیآورد با حرص گفت: یه کاری میکنی بگم هر چی سرت میاد حقته!
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم. داشبورد رو باز کرد و چشمبند رو درآورد و روی پام گذاشت.
بیحرف چشمهام رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. فقط امیدوار بودم به زودی همهچیز تموم بشه!
نیم ساعتی گذشته بود که رسول گفت: رسیدیم. چشمهات رو باز کن و پیاده شو...
دلخوری توی لحنش کاملاً مشهود بود!
چشمبند رو برداشتم و دستی به چشمهای خستهام کشیدم.
از ماشین پیاده شدم و از کنار رسول که منتظر ایستاده بود گذشتم و اونم پشت سرم اومد.
در پذیرایی رو که باز کرد، علی و حامد بلند شدن.
قبل از هر حرفی علی که معلوم بود خیلی عصبیه ایستاد و گفت: بیا توی اتاق، کارت دارم.
بیحرف پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدم که گفت: در رو ببند!
کاری که گفته بود رو انجام دادم و روی تخت نشستم. علی هنوز ایستاده بود و با عصبانیت بهم خیره شده بود!
آروم لب زدم: چیزی شده؟
نگاهش یه لحظه روی گردنم دقیقتر شد و بعد اخمش غلیظتر!
- مگه نگفتم آتل ببند؟
بیحوصله گفتم: آتل بیشتر اذیتم میکنه! میگی چی شده یا نه؟
همونطور عصبی جواب داد: تو باید بگی چی شده و کارت به کجا رسیده که بدون اینکه حتی به من بگی سرخود هر کاری خواستی انجام دادی!
اَبروهام از کنجکاوی توی هم رفت. واقعاً متوجهی منظورش نمیشدم و همین عصبیام میکرد.
+ میشه به جای این حرفها درست توضیح بدی چی شده؟!
بیحرف موبایلش رو از جیبش درآورد و همونطور که باهاش کار میکرد جلوتر اومد.
چند لحظه که گذشت، گوشی رو جلوی صورتم گرفت.
- اینم توضیح، حالا تو باید بگی چرا؟!
چشمهام رو ریز کردم تا بهتر ببینم. یه عکس از یه صفحهی کاغذ بود. شروع کردم به خوندن نوشتههای روی کاغذ...
هر چقدر بیشتر میخوندم، اخم روی پیشونیم محوتر میشد و اضطرابم بیشتر!
نگاهم بالا رفت و روی صورت علی نشست که هنوز خشمگین نگاهم میکرد.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
* پوزش بابت تأخیر♥️
پ.ن:
با کس نتوان گفتن و پنهآن نتوان داشت!
از دࢪد ھمین است فغانۍ که مرآ هست...
" وحشے بافقے "
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
گناه کردم و غفلت،سکوت کردی و رحمت
به کنج یـأس خزیدم،تو روح توبـه دمیدی
#نوازشروح