حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از شانسم همون دکتری بود که دیروز معاینم کرده بود.😶
درد اَمونمو بریده بود.😓
انگار دکتر هم فهمید که برام سرم وصل کرد و بعد شروع به معاینه کرد...
بعد از معاینه گفت: دیروز بهتون گفتم حالتون خوب نیست و باید بیمارستان بمونین یا حداقل اگه بیمارستان نمیمونین، باید استراحت کنین.😶 نگفتم؟!🤨
سعید و رسول با تعجب نگام می کردن.
+ من... خوبم... چیزیم... نیست...😓
دکتر: دیروز هم دقیقا همینو گفتین.😊😶
فشارتون بالا که نرفته هیچ، پائین ترم اومده.😶
پهلوتون هم همون طور که دیروز بهتون گفتم، خیلی بهش فشار اومده.😕
زخم دستتون هم که اوضاعش اصلا خوب نیست.🙁
اگه بخواین همینجوری ادامه بدین و بهش رسیدگی نکنین، قطعا عفونت میکنه و براتون دردسر میشه.😶
+ آخه... یه زخم... کوچیک که... این حرفا رو... نداره.😕
- زخمتون اصلا کوچیک نیست.😶 خیلی هم عمیقه.😕 بازم میگم... اگه بهش رسیدگی نشه، عفونت میکنه و براتون دردسر میشه ها...🙁 حالا از من گفتن بود.🙃
درضمن، امشب و فردا شب هم مهمون ما هستین.😊
+ چی؟😧
- بستری میشین.😶
+ آخه...
سعید گفت: آقا باید از روی جنازه من رد بشین تا بتونین از اینجا برین بیرون.😊😶🔪
چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد...
اخمی کردم و گفتم: دارم برات...
رسول گفت: آقا منم نمیزارم امشب جایی برین.😊😌
چارهای نبود...😕
انگار امشب رو موندگار بودم...🙁
+ فعلا که توپ تو زمین شماست...😶 اما من به موقعش واسه جفتتون دارم...😊🔪
خندیدن و چیزی نگفتن.
از اتاق بیرون رفتن تا من استراحت کنم...
آرامبخش تا حدودی تاثیر داشت و دردمو کمتر کرده بود...
ساعد دستمو رو سرم گذاشتم و چشمامو بستم...
نیم ساعت گذشت...
بین خواب و بیداری بودم...
انگار صدای پایی شنیدم...
حس کردم یکی تو اتاقه...
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وای خدا...😂 فقط حرفای محمد و عطیه...😂
پ.ن2: خدا به فرشید رحم کرد محمد کاریش نداشت...😶😂
پ.ن3: حرفای محمد و رسول و سعید...😶😂
پ.ن4: بازم دردش شروع شد...😕💔
پ.ن5: و باز هم یهو...😊😶😁😂
جدای از شوخی، یهو چی؟؟؟😨😱
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_104
#داوود
رسیدم.
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
سلام دادم.
کنار ضریح نشستم.
هر وقت دلم میگرفت، میومدم اینجا و زیارتعاشورا میخوندم.
خیلی آروم میشدم.🙃♥️
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و وارد برنامه "مفاتیح الجنان" شدم.
شروع کردم و به خوندن...
تموم شد.
اینبار نه یه بار، که ۳ بار خوندم.
بار اول و دوم افاقه نکرد و آروم نشدم.😕
اما الان آرومتر شده بودم.🙂
اشکامو پاک کردم و از حرم بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه.
سلام نمازمو دادم.
سجده رفتم و تو دلم با خدای خودم حرف زدم.
+ خدایا...! دلم آشوبه... همش بیقرارم... اصلا تمرکز ندارم... حال دلم خوب نیست... یه حس عجیب دارم که برام تازه و ناشناختهست...🤭 فکر کنم عشق عشق که میگن، همینه...😅 کمکم کن... یه کاری کن بتونم علاقمو ابراز کنم...🙃♥️ میدونم مثل همیشه هوامو داری...😄 پس راضیم به رضای خودت...🙂
صدای در اومد.
سر از سجده برداشتم.
برگشتم سمت در و گفتم: بفرمائید.
در باز شد.
مامان بود.
لبخند قشنگی زد و گفت: قبول باشه.😊
+ قبول حق باشه.🙃
- شام حاضره ها.😄
+ سجادمو جمع کنم. میام.😁
اومد و کنارم نشست.
- خوبی پسرم؟🙃
+ آره.😊 چطور؟🤔
- آخه... مثل همیشه نیستی.😕
چیزی نگفتم.
چیزی نداشتم که بگم.
روم نمیشد با مامان درباره اون موضوع صحبت کنم.
سکوتم رو که دید، ادامه داد...
- من یه مادرم.🙂 میفهمم تو دل بچم چی میگذره.🙃
تو چشمام نگاه کرد و پرسید: دلتو باختی؟😄
سرمو پائین انداختم و لبخند کمرنگی زدم.
آروم خندید و گفت: بله...😁 سکوت علامت رضاست.😇
داشتم از خجالت آب میشدم.
- الهی قربون پسر خجالتیم برم.😘
+ خدانکنه.😄
- حالا این دختر خوشبخت کی هست؟🤔😁
همه چیز رو براش تعریف کردم...
خواست چیزی بگه که صدای درسا اومد.
~ مامان... داوود... بیاین دیگه.😕 شام یخ کرد.😶 این همه براش زحمت کشیدم.😁 بیاین تا از دهن نیفتاده.😶😄
- پاشو مادر... پاشو بریم شام بخوریم. بعد از شام با هم صحبت میکنیم.😊
+ چشم.🙃
سجادمو جمع کردم و هر دو رفتیم آشپزخونه...
#رسول
چشمامو باز کردم.
نگاهی به ساعتم انداختم.
۵ ساعت گذشته بود.😧🤐😂
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
از اتاق بیرون اومدم...
شام رفتیم بیرون.
خیلی خوش گذشت...
ساعت ۹ صبح بود.
درد پام کمتر شده بود.
حاضر شدم.
سارا رو رسوندم و خودمم رفتم بیمارستان.
اول از همه، رفتم اتاق سعید.
+ به به...😃 آقاسعید😄 بهتره بگم دهقانفداکار۲😊😂
- هار هار هار...😐 بیمزه.😒
+ کلا انگار تو تیم ما هر کی پاش تیر میخوره، بداخلاق میشه.😑🔪 اون از داوود... اینم از تو...😐😒😂
- 😂😐
داشت لباساشو میپوشید.
+ کمک نمیخوای؟😄
- زحمت میشه.🙃
+ چه زحمتی؟😶 شما رحمتی.😁
- حالا که اصرار میکنی، بیا کمک.😀
رفتم جلوتر و گفتم: پس نرگسخانم کجان؟🤔
- رفت کارای ترخیصمو انجام بده.😊
+ آها...😁
کمکش کردم تا کاپشنشو بپوشه.
همون لحظه، آقامحمد رسید...
داشتیم با هم حرف میزدیم که حال آقامحمد بد شد.😨
زود رفتم و دکتر رو خبر کردم...
با حرفایی که دکتر زد، کممونده بود از تعجب شاخ در بیارم.😶
مثل همیشه آقامحمد لجبازی کرده بود و نمونده بود بیمارستان...😕
از اتاق بیرون اومدیم.
از دور نرگسخانم رو دیدم.
سعید بهشون اشاره کرد که "الان میام"
برگشت سمت من و گفت: بدبخت شدیم.😊😶
+ چرا...؟!😐
- تو اتاق چی به آقامحمد گفتیم؟🤔😶
+ آهااا...😲 از اون نظر.😶 راست میگی.😕 بیچاره شدیم.😊😶🔪😂
+ حالا کجا بریم که در امان باشیم؟🤔😂
- حالا فعلا که آقامحمد بیمارستانه.😕 ولی وقتی مرخص بشه، مطمئن باش خاورمیانه هم برامون امن نیست.😊😶😂
- اون موقع میریم آلمان پیش امید. چند روز میمونیم. وقتی عصبانیت آقامحمد فروکش کرد، برمیگردیم.🙃😁
+ وقت دنیا رو میگیری تو با این نمکات.😶🔪😂
- 😂😊
یه چیزی از جیبش بیرون آورد و داد دستم.
فهمیدم چیه.
زود قایمش کردم.
خداحافظی کرد و رفتم.
روبهروی اتاق آقامحمد نشستم.
دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
بعد از نماز صبح هم دیگه خوابم نبرد.
خیلی خسته بودم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم.
سعی کردم نخوابم.
نمیدونم چی شد.
کمکم چشمام بسته شد و...
#محمد
یهو سوزشی تو پهلوم حس کردم.
چشمامو باز کردم.
یه مرد هیکلی بالا سرم بود و یه چاقوی خونی دستش بود.
پهلوم... پهلوم زخمی شده بود و بدجوری درد میکرد.😓
شکه شده بودم.
ناخودآگاه اسمشو فریاد زدم.
+ رسسسوووولللل...
طولی نکشید که در با شدت باز شد و قامت رسول نمایان شد...
#رسول
چشمامو باز کردم...
یا خدا...
من کی خوابم برد؟
آقامحمد...
وایِ من...
- رسسسوووولللل...
یاحسین...
صدای خودش بود...
اسلحمو درآوردم و با شدت در اتاقو باز کردم...
با دیدن صحنه روبهروم، پاهام سست شدن...
آقامحمد غرق خون بود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
یه مرد هیکلی هم بالا سرش بود...😨
پهلوش...
دستش کنار پهلوش بود...
زخمی شده بود...😱😭
بمیرم الهی...😔💔
نفس نفس میزد...😕
با چشمای لرزونش نگام میکرد...🙂💔
خواستم برم جلو که با صدای اون مرد سرجام میخکوب شدم...
- جلو نیا...😠
بیتوجه به حرفش یه قدم رفتم جلو...
چاقویی که دستش بود و بالا آورد و قلب آقامحمدو نشونه گرفت...
بلندتر از قبل گفت: یه قدم دیگه جلو بیای، ضربه بعدی صاف تو قلبشه...😡 برو عقب...😤
بغض بدی به گلوم چنگ میزد...
دلم میخواست گریه کنم...😭💔
فرماندم...
رفیقم...
داداشم...
همه کسم داشت جلو چشمم پرپر میشد...🙃💔
از رنگپریدش، میشد فهمید حالش خیلی بده...😞
زخمش خیلی عمیق بود و همینجور ازش خون میرفت...😢💔
به سختی نفس میکشید...🙁😔
یه قدم رفتم عقب...
+ خیلی خوب... آ... آروم باش...😥
- اسلحتو بزار زمین...😠
واکنشی نشون ندادم...
اینبار داد زد...
- گفتم اسلحتو بزار زمین...😡
چاقو رو نزدیکتر برد...
داد زدم...
+ باشه...😨 باشه...😱 هر چی تو بگی...😓 فقط... فقط اونو بکش کنار...😰
خم شدم که اسلحمو بزارم زمین...
یه چیزی یادم افتاد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: داوود...🙃
مامانش فهمید...😶😄
پ.ن2: وای خدا...😂 فقط حرفای رسول و سعید...😂
پ.ن3: محمد...😱
پ.ن4: آخی...😢 بیچاره رسول و محمد...😔 دلم براشون کباب شد...💔
پ.ن5: چی یادش افتاده؟؟؟🤔🧐😶
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_105
#محمد
رنگش پرید. نگرانی تو چهرش موج میزد.
یه قدم اومد جلو که با صدای اون مرد سرجاش میخکوب شد.
چاقوشو بالا برده و بود و قلبمو نشونه گرفته بود.
رسولو تهدید کرد که اگه یه قدم دیگه جلو بیاد، ضربه بعدی تو قلبمه.
اما من که از مرگ نمیترسیدم.😄💔
اونم مرگی که آرزوشو داشتم.🙂💔
فقط... نگران عزیز و عطیه و زهرا بودم...
همین و بس...☝️🏻🙃
دردم هر لحظه بیشتر میشد...😓
#رسول
سعید قبل از رفتنش، اسلحشو داد بهم.
ایییوووللل...😃
اسلحه خودمو رو زمین گذاشتم و در عرض یک ثانیه کلت سعید رو از پشتم بیرون آوردم...
زود دستشو نشونه گرفتم و شلیک کردم.
نالش بلند شد.
افتاد رو زانوهاش.
چاقو از دستش افتاد.
باصدای تیراندازی، حراست اومد و مرده رو دستگیر کردن.
رفتم بالا سر آقامحمد...
بمیرم الهی.😭
کاش میمردم و تو این حال نمیدیدمش.💔
دستشو گرفتم.
آخ که چقدر دستش سرد بود.🙃🙁
اشکام صورتمو خیس کرده بودن.
- ر... سول...
+ جانِ رسول؟😭
- گر... یه... ن... کن...🙂♥️
دستشو بوسیدم.
تو این وضعیت هم به فکر من بود.💔
داشتم داغون میشدم.😞
- مرا... قب... خو... دت و... ب... چه ها... باش...🙂
چشماشو بست...
نفسم رفت...🙂💔
دستش هنوز تو دستم بود.
باناباوری صداش زدم...
+ آقامحمد... آقامحمد... چشماتو باز کن...😰 چشماتو باز کن داداش...😨 نگو که تنهام گذاشتی...😭💔
فریاد زدم...
+ محمدددد...😱
+ دکتر... پرستار...
+ توروخدا یکی بیاد.😭
نبضشو گرفتم.
میزد.😃
اما خیلی ضعیف بود...😞
خیلی ضعیف...💔
دکترا و پرستارا اومدن تو اتاق و منو به زور بیرون کردن.
صدای دکترو میشنیدم...
- زخمش خیلی عمیقه.😕 اوضاعش اصلا خوب نیست.😢 زود ببرینش اتاق عمل.🙁
دنبال تختش راه افتادم.
اما نزاشتن برم تو اتاق عمل.
خوردم به در بسته.🙃💔
نشستم پشت در.
سرمو بین دستام گرفتم.
لعنت به من...😓
همش تقصیر من بود. منه بی...
ای خدا...😭
اگه زبونم لال طوریش بشه من چیکار کنم؟😭
جواب خانوادشو چی بدم...؟!😭
تا آخر عمرم نمیتونم خودمو ببخشم.😞
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره سعید رو گرفتم.
بعد از ۲ بوق، جواب داد.
- جونم رسول؟😄
+ سعید... آقامحمد😭
صدای خسته و پر گریم رو که شنید، بانگرانی گفت: آقامحمد چی؟😰
+ زدنش...😭
- چی میگی رسول؟😨 کیا زدنش؟😱 چطوری؟😭
+ نمیدونم سعید... نمیدونم.😭 فقط میدونن با چاقو زدنش.😭💔
- یاحسین...😱 الان حالش چطوره؟😓
+ تو اتاق عمله.😭
- من همین الان میام بیمارستان.😞
+ باشه.😔
قطع کردم.
نمیدونم چقدر گذشت که سعید رسید.
پلیسا هم اومده بودن.
حوصله هیچکسو نداشتم.
سعید کارتشو نشونشون داد.
مشغول صحبت بودن.
۲ ساعت گذشته بود.
دکتر از اتاقعمل بیرون اومد.
من و سعید پرواز کردیم سمتش.
زود گفتم: چی شد آقایدکتر؟😥
#راضیه
از بیمارستان بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم و رفتم سمت فرودگاه.
امروز رها از سیستان برمیگشت.😃
رها دوست صمیمیم بود.😄
از بچگی با هم بودیم.🙃♥️
برام مثل مرضیه بود.✨
رها دکتر بود. رفته بود سیستان و بلوچستان و مردم مناطق محروم رو رایگان درمان میکرد.😊
از همون بچگی رویاش همین بود و همیشه خوش قلب و مهربون بود.✨♥️
رسیدم فرودگاه.
چادرمو مرتب کردم.
دسته گل لالهای رو که براش گرفته بودم رو برداشتم و پیاده شدم.
مطمئن بودم هنوزم عاشق لالهست...😄♥️
دیدمش.😍
بعد از ۶ ماه.😭
دلم براش یه ذره شده بود.💔
رو پله برقی بود.
دستمو براش تکون دادم.
منو دید.
در جوابم، لبخندی زد و دستشو برام تکون داد...
محکم بغلش کردم.
+ سلام عزیزم...😍
+ سلام گلم...😍
- خوش اومدی دیوونهی من...😄♥️
- مرسی...😁 هنوزم به من میگی دیوونه...؟!😕😐🔪😂
+ آره دیگه...😊 چون دیوونهای...😊😂
- واقعا مرسی از این همه لطفت...😊😐🔪
+ خواهش می کنم...🙃 وظیفهست.😁😂
از بغلش بیرون اومدم.
زل زدم تو چشماش.
اونم همین کارو کرد.
دستای همو گرفتیم.
هر دو گریه میکردیم.
اشک شوق بود.😄♥️
بالاخره فراق تموم شد.🙃
+ ۶ ماه گذشت رها.🙁 بدون تو.🙃💔
- الهی فدات شم.🙂 دلم خیلی برات تنگ شده بود.😘
+ منم همینطور.😄♥️
- میگم... این دسته گله واسه منه دیگه؟🤔😃
+ بله...😁
گرفتم ستمش و گفتم: تقدیم با عشق.😄♥️
با ذوق گرفت و گفت: مرسی قشنگم.😍✨ تو خودت گلی...😄
تازه فهمیدم وسط فرودگاه همه این کارا رو کردیم.😐🤦🏻♀😂
دستشو گرفتم و آروم کنار گوشش گفتم گفتم: بیا بریم. وسط فرودگاهیم مثلا...😊😶🔪 آبرومون رفت...😓
- هعییی...😱 راست میگی...😶 اصلا حواسمون نبود...🤦🏻♀
هر دو آروم خندیدیم.
یکی از چمدوناشو آوردم و رفتیم سمت ماشین...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده آزاد✅
پ.ن: حرفی ندارم...🙂💔
فقط امیدوارم اتفاق بدی نیوفته...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
" مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_106
#رسول
+ چی شد آقایدکتر؟😥
کلاهشو درآورد و باناراحتی گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟😔
+ من... من برادرشم...😰🙃
- ما همه تلاشمونو کردیم...🙂 اما... متاسفانه... فوت کردن...😞
قلبم وایساد...🙃 دیگه نزد...💔
امکان نداره...😄💔
یعنی...
یعنی همه چی تموم شد؟!🙂
به همین سادگی؟🤔🙂💔
داداشم ولم کرد و رفت...؟!😕🙃
نه... محمد با معرفتتر از این حرفاست...😄💔
مطمئنم منو تنها نزاشته...🙃💔
صدای آشنایی شنیدم...
- رسول... رسولجان... داداش... چشماتو باز کن...😕
شبیه صدای سعید بود...
آرومآروم چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود... چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
هنوز تو بیمارستان بودیم...
سعید کنارم نشسته بود و دستمو گرفته بود...
لبخند محوی زد و گفت: خوبی داداش؟🙂
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: سعید آقامحمد کجاست؟🙃
هنوز تو اتاق عمله...
پس اون فقط یه کابوس بود...😓
خدایا شکرت... شکرت خدا...✨
عاشقتم...♥️
+ من چرا اینجام؟🙃
- یهو حالت بد شد...😕 از هوش رفتی...🙁 آوردیمت اینجا... برات سرم وصل کردن... الان بهتری؟🙂
سرمو تکون دادم...
۱۰ دقیقه گذشت.
سرمم تموم شد.
با کمک سعید، از تخت پائین اومدم.
سرم گیج میرفت.
دستمو به دیوار تکیه دادم.
- رسول... رسولجان خوبی؟😕
+ خوبم...
دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاق عمل.
همین که رسیدیم، دکتر از اتاقعمل بیرون اومد.
دویدم سمتش.
نفسنفس میزدم.
بریدهبریده گفتم: آق... آقای... دک... دکتر... حا... حالش... چطوره...؟!😰 اهم اهم...😓
- زخمشون خیلی عمیق بود.🙁 خون زیادی از دست دادن.😔 خطر تقریبا رفع شده...🙃 امیدوارم دوباره حالشون بد نشه.😕 چون... چطور بگم...
قلبم داشت از جاش کنده میشد.
+ توروخدا بگین چی شده...😭
- وسط عمل... ایست قلبی کردن...😕 که خب خداروشکر احیاشون کردیم.🙂
ایست قلبی؟ داداشِ من؟
ای وایِ من...😓
کاش قلب من وایمیستاد...😭💔
- الان بیهوشن.😕 فعلا منتقل میشن CCU.🙃
دکتر اینو گفت و رفت.
توانی تو پاهام نمونده بود.
افتادم رو زانوهام.
سعید اومد و کنارم نشست.
با ترس و نگرانی گفت: چی شدی رسول؟😰
+ سعید...
- جونِ سعید...
+ شنیدی... دکتر... چی گفت؟🙂💔
- الان مهم اینه خداروشکر حالش خوبه...🙃
+ همش تقصیر من بود.😭
- نگو اینو رسول...😕 تو اصلا مقصر نبودی.
خواستم چیزی بگم که دستمو گرفت و بلندم کرد.
همون لحظه در اتاقعمل باز شد و...
داداشم... زندگیم... همه کسمو آوردن...🙂♥️
بمیرم الهی.😭
رنگش مثل گچ دیوار بود.😞💔
دنبال تختش رفتیم.
بردنش تو یه اتاق تو CCU.
رو صندلی، رو به روی اتاقش نشستم.
سعید اومد پیشم و گفت: همینجا بمون. من زود میام.🙂
با صدای گرفتهای گفتم: کجا میری؟😕
- برمیگردم...
سعید رفت...
چند دقیقه بعد، داوود اومد...
#سعید
حالم اصلا خوب نبود...
وقتی رسول گفت چه اتفاقی واسه آقامحمد افتاده، دنیا رو سرم آوار شد...😓
سریع خودمو رسوندم بیمارستان.
به داوود هم خبر دادم...
داشتم پا پلیس حرف میزدم.
رسول رو به روی اتاقعمل نشسته بود.
صدای چیزی اومد.
برگشتم عقب.
رسول افتاده بود رو زمین.😢
زود خودمو رسوندم بالا سرش...
دکتر گفت فشار عصبی بوده.
بمیرم براش...😭
خودشو مقصر میدونست و عذابوجدان داشت.😕
بالاخره دکتر از اتاقعمل بیرون اومد.
گفت آقامحمد وسط عمل دچار ایست قلبی شده...
دلم میخواست همه اینا یه کابوس باشه...🙃💔
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم تا حال رسول بدتر از این نشه.
اما دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
رفتم محوطه بیمارستان و با خیال راحت اشک ریختم...😭💔
ای خداااا... آخه چرا؟؟؟ چرا این همه بلا سر آقامحمد میاد؟😭 چرا؟😭
خدایا ما دیگه طاقت نداریم...😓
یه کاری کن زود بهوش بیاد...🙂♥️
یاد فرشید افتادم.
رفتم سمت اتاقش...
#داوود
با مامان صحبت کردم.
گفت بهتره اول با آقامحمد یا خود خانمامینی صحبت کنم.
گفت تو این فاصله، جریانو به بابا میگه.
اون شب از خوشحالی، تا صبح خوابم نبرد...😃😄
درسا رو رسوندم دانشگاه.
- دستت درد نکنه داداشی.😘
+ خواهش میکنم.😊 وظیفهست.😁
- ان شاءالله تو عروسیت جبران میکنم.😉🙃
+ چی میگی تو؟😶😐
- برو... برو خودتو سیاه کن...😁😂
خواست پیاده شه که گفتم: صبر کن ببینم...😶 نکنه دیشب فالگوش وایسادی؟🤔😐🔪
- وا...😐 فالگوش چیه؟😶 بیادب...😒 مامان بهم گفت.😑
+ عه... واقعا؟😅😐
- بله...😐 واقعا...😑🔪
+ چیزه... اممم... ببخشید...😕
- خدا ببخشه و شفات بده.😊🤣
+ 😂🔪😐
- میزاری برم به کلاسم برسم؟😐
+ برو به سلامت...😊
- یاعلی...
+ علییارت...
پیاده شد.
رفتم سمت سایت...
هوووففف...🙄 خسته شدم...😕
کش و قوسی به بدنم دادم.
گوشیم زنگ خورد.
سعید بود. جواب دادم.
+ جونم سعید؟😄
با صدای گرفتهای گفت: داوود... یه چیزی میگم... اما... قول بده
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام " مدا
خودتو کنترل کنی...
با ترس و نگرانی گفتم: چیشده سعید؟😨
انگار صدای هیچ کسو نمیشنیدم...🙃💔
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: سعید آدرسو برام پیامک کن...
من همین الان میام...
گوشیو قطع کردم.
سوئیچ ماشینو برداشتم.
کاپشنمو پوشیدم و بی توجه به نگاه ها و سوال های بچه ها رفتم پارکینگ...
سوار ماشین شدم.
صدای پیامک گوشیم اومد...
سعید آدرسو برام فرستاده بود.
اختیار اشکام دست خودم نبود...😭
صورتم خیسِ خیس بود...
چند بار نزدیک بود تصادف کنم...
اما اصلا برام مهم نبود... تو این وضعیت، هیچی برام مهم نبود...🙂💔
الان فقط داداشم... رفیقم... آقامحمدم برام مهم بود...🙃♥️
بالاخره رسیدم بیمارستان...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا فقط با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر باید دو باشه)
پ.ن1: ایست قلبی...🙂💔
پ.ن2: سعید... رسول... داوود...💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام " مدا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_107
#سعید
آروم در اتاقو باز کردم.
چشماش بسته بودن.
خدا رو شکر کردم که خوابه و فعلا نمیفهمه فرماندش، رفیقش، داداشش... تو چه حالیه...🙂💔
خواستم از اتاق بیرون برم که با صداش سرجام میخکوب شدم.
- سعید تویی؟🙃
بغضمو به سختی قورت دادم.
برگشتم سمتش.
لبخند مصنوعی و گفتم: فکر کردم خوابیدی.😊
نفس عمیقی کشید و گفت: راستش... از وقتی... آقامحمد رفت... همش... دلشوره دارم...😓 خیلی... نگرانشم... اصلا... به فکر... خودش... نیست...😕
آهی کشیدم.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
قطره اشک سمجی از گوشه چشمم سر خورد و رو گونم ریخت که از چشم فرشید دور نموند.
به سختی نشست رو تخت.
معلوم بود درد داره.
بانگرانی گفت: چی شده... سعید؟😰
آروم لب زدم.
+ آقامحمد...
صداش بالا رفت و باترس گفت: آقامحمد چی؟😨
نزدیکتر رفتم.
با احتیاط بغلش کردم.
بغضم ترکید.
صدای هقهق فرشیدو شنیدم...
#داوود
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائین.
+ ببخشید... آقای محمد حسنی کدوم بخش بستری هستن؟
- همون آقایی که بهشون حمله شده و چاقو خوردن؟!
ناخودآگاه بغض کردم.
لعنت به باعث و بانیش...😭
اگه دستم بهش برسه، به خاک سیاه میشونمش...😤😭
+ باصدایی که از ته چاه در میومد گفتم: بله...
- بخش CCU. اتاق ۳۴۱
+ ممنون.
- خواهش میکنم.
با پاهایی لرزون، به راه افتادم...
وارد بخش شدم.
رسول رو به روی یه اتاق نشسته بود.
با دیدنم، بلند شد و به سمتم اومد.
محکم بغلش کردم و تو آغوش هم اشک ریختیم...
با صدای گرفتهای گفت: کی بهت خبر داد؟😞
+ سعید...😔
+ حالش چطوره؟😢
- تغییری نکرده.🙁 هنوز بیهوشه.😓
باگریه گفت: همش تقصیر من بود داوود.😭
دستمو رو شونش گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه که میزنی؟😕 تو هیچ تقصیری نداشتی رسول🙂 من مطمئنم آقامحمدم راضی نیست تو انقدر خودتو اذیت کنی!
سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت.
+ سعید کجاست؟😕
- نمیدونم... گفت زود برمیگرده.🙁
+ آها...
رفت و از پشت شیشه زل زد به اتاق.
حال خودمم دست کمی از رسول نداشت.🙂💔
رفتم کنارش...
کاش میمردم و برادرامو تو این وضعیت نمیدیدم...😞💔
اشکمو با پشت دستم پاک کردم و رو به رسول گفتم: به عطیهخانم گفتین؟🙁
همونطور که چشمش به اتاق بود گفت: نه... بذار آقامحمد بهوش بیاد... خودش تصمیم بگیره... شاید... نخواد خانوادش بدونن:)
صدای زنگ گوشی اومد...
#راضیه
نشستیم تو ماشین.
- اگه زحمتی نیست، منو برسون خونمون.😄
+ چشم خانوم دکتر😁
هر دو خندیدیم.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم...
- راضیه...
+ جانم...؟!
- یه سوال بپرسم؟🙃
+ یکی چرا؟🤔 شما دوتا بپرس.😄
- این سوالو هزاربار ازت پرسیدم؛ اما هیچوقت جواب ندادی.😶
تا ته قضیه رو خوندم.
- تو دقیقا شغلت چیه؟😊
+ میشه دربارش حرف نزنیم؟ لطفاً🙃
لبخندی زد و گفت: باشه🙂
دیگه تا آخر مسیر، حرفی بینمون ردوبدل نشد...
پیچیدم تو کوچشون و جلو خونشون وایسادم.
- دست گلت درد نکنه😄
+ خواهش میکنم😊
- راستی... بعدازظهر میای بریم بیرون؟😁
+ شرمنده...😕 بعدازظهر کار دارم🙁 اما شب حتتتما میام تا بریم تهرانگردی.😄
- باشه🙃 پس خبر از تو🤗
- فعلا خداحافظ...
+ خداحافظ...
بعدازظهر شیفت بودم و باید میرفتم سایت.
رفتم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر دو باید باشن.)
پ.ن1: داوود... رسول... سعید... فرشید...🙃
پ.ن2: کی زنگ زد؟
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_108
#داوود
گوشی آقامحمد بود.😞💔
رسول گوشی رو از جیبش بیرون آورد.
رنگش پرید. دستشو گذاشت رو سرش.
بانگرانی گفتم: کیه رسول؟😧 چرا رنگت پریده؟😥
نگاهشو از گوشی گرفت و داد به من.
- ع... عطیهخانمن.😰
+ ای وای...😓
- حالا چیکار کنیم؟🙁
+ نمیدونم.😔 به نظرم جواب ندیم.🤭
- نمیشه که...😕 جواب ندیم، نگران میشن.☹️
+ خب جواب هم بدیم، سراغ آقامحمدو میگیرن.😶😕
- من خودم جواب میدم.🙃 یه چیزی بهشون میگم که نگران نشن.🙁
از من دور شد و گوشی رو جواب داد.
برگشتم سمت اتاق.
داداش زود خوب شو که همه دلتنگتیم... نگرانتیم...🙂💔
فرمانده من قویه...😌💪🏻
مطمئنم زود حالش خوب میشه...😄💔
اما... یه حسی بهم میگفت خیلی هم مطمئن نباش...🙂💔
همه اینا رو تو دلم میگفتم و اشک میریختم...😭
چند دقیقه بعد رسول برگشت و گفت: فعلاً گفتم محمد رفته جایی موبایلش رو پیش من جا گذاشته... تا آقای عبدی بیاد ببینیم باید چکار کنیم...🙂💔
+ باور کردن؟🤔
- امیدوارم باور کرده باشن...😄
همون لحظه سعید بهمون ملحق شد، رنگ و رو نداشت...
+ خوبی سعید؟🧐
- فرشید از شدّت درد بیهوش شد...😔
+ اخه برادر من... اون خودش قاچاقی زندهس بعد تو رفتی همه چی رو گذاشتی کف دستش؟😤
- نتونستم خودم رو کنترل کنم...😢
+ حالش خوبه؟🙂
- اره... دکتر گفت آرامبخش هم میزنه که هم بیشتر بخوابه هم دردش کمتر بشه...🙃
+ بچه ها کارای سایت مونده...😕
رسول: امیر هست... شما دوتاهم یکیتون برید😊
+ من نمیرم... سعید تو برو🙁
سعید سرتکون داد و گفت: باشه مراقب باشید...🙂یاعلی...✨
بعد از خداحافظی سعید رفت و ما موندیم منتظر که آقامحمد به هوش بیاد...
#سعید
فرشید رو بغل کرده بودم و سعی داشتم آرومش کنم که حس کردم وزنش دوبرابر شد!😨
از خودم جداش کردم و دیدم چشماش بستهس...😱
اروم درازش کردم روی تخت و دویدم دکترش رو صدا کردم که گفت خداروشکر مشکل جدی نداره و فقط از شدّت درد بیهوش شده...😔💔
خداروشکر خانوادهش نبودن و نگران نشدن...😢
بعد از اینکه با داوود و رسول حرف زدم رفتم سایت...
امیر بنده خدا دست تنها همه کارهارو میکرد😄💔
داوود هم همینطوریش توی خودش بود...😕 آقامحمد هم به ناراحتیش اضافه شد...🙁💔
کاش حداقل با یکیمون راحت بود و حرف دلش رو میزد...🙂
بعد از اینکه با امیر کمی حرف زدم و اوضاع سایت رو پرسیدم رفتم اتاق آقای عبدی...
آقای شهیدی هم اونجا بودن...
در زدم، وارد شدم و سلام کردم...😊
#رسول
صدامو صاف کردم و جواب دادم.
- سلاااام...😃 آقامحمد...😄 کجایی تو؟😶 قرار بود زود برگردی...🙂 جدیدا خیلی بدقول شدیا...🙃
+ سلام...
چند ثانیه صدایی نیومد.
بعد با تردید گفتن: سلام... من شماره همسرمو گرفتم... شما؟!
+ من... رسولم عطیهخانم...
- ببخشید، نشناختم...
+ اشکال نداره...
- میشه... گوشی رو بدین به محمد؟ اصلا... چرا خودش جواب نداد؟
خدایا منو ببخش...😓
خودت میدونی من همیشه سعی کردم دروغ نگم... اما الان مجبورم...😞
+ آقامحمد رفتن جایی... گوشیشون پیش من جا مونده...
- آها... پس لطفا بهش بگین حتما یه زنگ به من بزنه...
+ چشم... کاری ندارین؟
- نه... ممنون... خداحافظ...
+ خداحافظ...
گوشی رو قطع کردم...
نفس عمیقی کشیدم...
حس کردم حرفمو باور نکردن...
خدایا! توروخدا... زود خوبش کن...🙂♥️
#عطیه
چند بار شماره محمدو گرفتم. اما جواب نداد.
قرار بود امروز زود برگرده که بریم بیرون و یه دوری بزنیم.
اما حالا...
دفعه اولش نیست که گوشیشو جواب نمیده...
ولی دلم خیلی شور میزنه...
حس میکنم اتفاق بدی افتاده...😓
برای بار چندم شمارهشو گرفتم...
داشت قطع میشد که جواب داد...
نزاشتم حرفی بزنه...
+ سلاااام...😃 آقامحمد...😄 کجایی تو؟😶 قرار بود زود برگردی...🙂 جدیدا خیلی بدقول شدیا...🙃
- الو...
صدای محمد نبود...😶
شماره رو درست گرفته بودم...
اما... اما صدا، صدای محمد من نبود...🙂💔
قطع کردم...
آقارسول گفتن محمد رفته جایی و گوشیشو جا گذاشته...
اما نمیتونستم حرفشونو باور کنم...🙃
خدایا...! نمیدونم الان کجاست... حالش خوبه یا زبونم لال...
خدایا... خودت حافظ و نگهدارش باش...🙂♥️
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر دو باید باشن.)
پ.ن1: رسول... داوود... سعید... فرشید...🙃
پ.ن2: عطیه...🙂💔
پ.ن3: جدیدا خیلی بدقول شدهها...😄💔
پ.ن4: بابت تاخیر، معذرت میخوام...
واقعا سرم شلوغ بود و وقت نکردم بنویسم...
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_109
#سعید
اقای عبدی لبخند زدن و گفتن: چی شده سعید جان؟😊 چرا انقدر پریشونی؟🤔
- اقای عبدی اتفاقای بدی توی بیمارستان افتاده...😔
+ چی شده؟😧
- دکتر اقامحمد رو دید... تشخیص داد یه مدّت تحت نظر باشه...🙃 وقتی خواب بوده بهش حمله کردن و پهلوش چاقو خورده...😞 یه بار توی اتاق عمل رفته و برگشته...🙂💔
آقای عبدی از تعجب و نگرانی، نمیتونستن چیزی بگن.
اقای شهیدی گفتن: دستگیرش کردید؟🙁
- بله آقا...😔
آقایعبدی:حال محمد چطوره؟😕
- فعلا بیهوشه...🙂💔
آقایعبدی رو کردن به آقایشهیدی و گفتن: علیجان... تو بمون اینجا من میرم بیمارستان.
- آقا منم اومدم به کارهای سایت برسم.🙂 رسول و داوود هستن.🙃
سر تکون دادن و پرسیدن: فرشید چی؟🤔
ترجیح دادم بیشتر از این نگرانشون نکنم. برای همین گفتم: خوبه.😊
+ باشه برو به کارات برس.🙃
- چشم... با اجازه✨
اومدم بیرون و رفتم سر کارم...
#رسول
نشسته بودم روی صندلی کنار محمد... داشتم از عذاب وجدان دیوونه میشدم...😭 انقدر گریه کرده بودم که سرم گیج میرفت و چشمام میسوخت امّا دیگه از محمد غافل نمیشم...☝️🏻🙃 هرچقدر هم حالم بد باشه...🙂💔
داوود اومد توی اتاق و خودش رو بهم رسوند و گفت: عه عه عه...😐 برو توی ماشین بگیر بخواب...🤨 چشمات کاسه خون شده...💔
- نه نمیرم...🙁
+ برو رسول... آقامحمد به هوش بیاد تورو اینجوری ببینه دور از جونش... زبونم لال یه بار دیگه میره و برمیگرده.😐😂💔
- کوفت...😊😂
به اصرار داوود رفتم توی ماشین و صندلی رو کمی خوابوندم... آروم آروم پلکام سنگین شد و به خواب فرو رفتم...
#داوود
بالاخره رسول رو راضی کردم که کمی استراحت کنه و خودم موندم پیش محمد...🙂 احتیاجی نبود بالای سرش بشینیم امّا... امّا چشممون بدجور ترسیده بود...💔
حدود دوساعتی همونجا نشستم و یا قرآن خوندم یا با گوشیم بازی کردم که وقت بگذره...😄
بعد از دوساعت رسول برگشت و گفت: هنوز خوابه؟😕
- آره...💔
+ من میمونم پیشش...🙂 برو نهار بگیر بخور...😊
- خوب... تو چی میخوری؟🤔
+ من سیرم...😕
- پس یعنی هرچی برای خودم گرفتم برای توهم بگیرم دیگه...😊
+ اره همون کار رو بکن...😊😅
سری از روی تاسف تکون دادم و رفتم بوفه بیمارستان و دوتا ساندویچ گرفتم...
مشغول نهار خوردن شدیم...🌮
غذامون داشت تموم میشد...
پرسیدم: چشم خوشگله بیدار شده؟😂
+ بفهمه اینطوری گفتی زندهت نمیزاره...😊😂
- فعلاً که خودش قاچاقی زندهس...😁😂
+ میخوای بگم بیان کارشو تموم کنن؟🤔
- اگه بشه که چی میشه...😁
پوکرفیس نگام کرد و بعد هر دو خندیدیم...
خوشحال بودم که تونستم ذهنش رو از عذابوجدان راحت کنم...🙃
+ من میرم... توام برو تو اتاق پیش آقامحمد به کارای بدت فکر کن...😊😂
- رسول خیلی وقت دنیا رو میگیریا...🔪😑
چیزی نگفت و بالبخند رفت...
منم رفتم اتاق آقامحمد...
نگاهم به صورت رنگ پریده محمد افتاد...💔
همه خنده هام توی یه لحظه جای خودش رو به غم داد که باعث شد نفسم رو آه مانند از ریههام خارج کنم و دست محمد رو بگیرم و باهاش حرف بزنم...🙂
- محمد؟ داداشم؟🙃 به نظرت حقته توی جوونی انقدر عذاب بکشی؟🙂💔 بخدا حقت نیست...😞 حق تو این نیست که درد داشته باشی ولی بخاطر ما دم نزنی...😔🙃💔 حقت نیست اینجا باشی محمد...💔 حق ما نیست اینجا ببینیمت...😭 اصلاً بیا هرطور دلت میخواد تنبیهمون کن... ولی اینطوری نه رفیق! اینطوری نه فرمانده...🙃💔 راستش... امروز میخواستم بعد از تموم شدن کارام... بیام و باهات دردودل کنم...🙂♥️ میخواستم بهت بگم دلمو باختم...😄💔
اشکامو پاک کرد و باصدای گرفتهای ادامه دادم...
- نمیدونی تو دلم چه غوغاییِ...🙃💔
زود بیدار شو که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم...😄💔
با اینکه ممکنه صدامو نشنونه، اما حالا که باهاش حرف زدم، آرومتر شدم...🙂♥️
دستشو بوسیدم...
از اتاق بیرون اومدم که...
#راضیه
کارم تموم شد...
وسایلمو جمع کردم و از سایت بیرون اومدم...
سوار ماشین شدم.
گوشیمو برداشتم و شماره رها رو گرفتم.
بعد از ۲ بوق، صدای خوابآلودش تو گوشم پیچید...
- الو...😴
+ سلااام...😃 کوالای خودم...😊😂
- کوالا عم... نه یعنی...😶😨 خودتی...😊😑🔪
+ آخه کیو دیدی این موقع خواب باشه؟🤔😑😂
- تو از کجا فهمیدی من خواب بودم؟🤔😐😂
+ دِ خب صدات داد میزنه خواب بودی...😶😂
- تو هم اگه جای من بودی و تو ۳ روز رو هم رفته ۵ ساعت نمیخوابیدی، مطمئنن این موقع خواب بودی...😊😶😂
نمیدونست بعضی وقتا به خاطر حجم کارام تو سایت، تو یه هفته، کلا ۶ ساعت یا کمتر میخوابم...😄💔
+ باشه بابا...😐🔪 تو خوبی...😑😂
- 😂😊
+ آماده شو میام دنبالت...😉
- قرار بود جایی بریم؟🤔😶
+ به به...😊 مبارکه...😄 گل بود، به سبزه نیز آراسته شد.😑🔪 الحمدالله مثل اینکه فراموشی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هم گرفتی...😐😂
- الان یادم اومد...😶🔪😂
- منتظرتم...😉😊
خندیدم و گفتم: امان از دست تو...😄
با خنده جواب داد: یاعلی...
+ علییارت...🙃
ماشیمو روشن کردم و حرکت کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
پ.ن1: رفته و برگشته...🙂💔
پ.ن2: دیگه از محمد غافل نمیشه...🙃♥️
پ.ن3: داوود...🙂 دلم براش کباب شد...😕💔
پ.ن4: و باز هم راضیه و رها...😊😶🔪😂
پ.ن5: که چی...؟!🤔😨
پ.ن6: این پارتو با کمک یکی از دوستای خییلی خوبم نوشتم...🙃✨
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_110
#داوود
که رسول رو دیدم...
گونههاش خیسِ اشک بودن...
چشماش کاسه خون بودن...
نکنه... نکنه حرفامو... وایِ من...😱
پرید بغلم...
با هقهق گفت: راست میگی داوود...🙂💔 حقش نیست...😞💔 حق محمد این نیست...😭💔
خاک تو سرت کنن داوود... تازه داشت حالش خوب میشد...🙁
گند زدی... گنننددد...🤦🏻♂
کمرشو نوازش کردم و گفتم: آروم باش رسول...😕 محمد قویتر از این حرفاست...😉 مطمئنم زود خوب میشه...🙃♥️ محمد بیمعرفت نیست...🙂💔 تنهامون نمیزاره...😄💔
از بغلم بیرون اومد و اشکاشو پاک کرد...
+ از کِی اینجایی؟🙂
- از اولِ حرفات...🙃
+ یعنی... یعنی همشو شنیدی...؟!😶
- آره...😊
سرمو پائین انداختم.
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد...
تو چشمام نگاه کرد...
لبخند محوی زد...
- چرا زودتر بهم نگفتی...؟!🙃
- مگه من غریبه بودم...😶
+ نه... خب... گفتم اول به آقامحمد بگم... با خانمامینی صحبت کنه... اگه جوابشون مثبت بود، بعد به تو و بقیه بچهها بگم...😊
- چ... چی؟😳 با کی صحبت کنه؟!😧
+ خانمامینی...
- همین خانمامینی نیروی جدید رو میگی؟😶
+ آره دیگه...😑🔪 مگه چند تا خانمامینی داریم؟!😐
- به به...😃 من هی بهت میگم عاشق شدی... بعد تو میگی نه...😒
+ خب چون خودمم تا همین یکی دو روز پیش شک داشتم که بهشون علاقمندم...😁
- کِیاینطور...😊😐🔪 به هر حال مبارکه...😁✨ ان شاءالله جواب مثبت میدن...😄 تو هم داماد میشی...😉 فقط میمونه امیر که واسه اونم یه فکری میکنیم...😊😁
+ 😄
+ راستی تو که قرار بود بری...😶 چی شد برگشتی؟🤔
- اومدم بگم نمیرم...🙃 میخوام اینجا بمونم...😊 تو برو خونتون...😉
+ من یا نمیرم و خودم اینجا میمونم و تو رو میفرستم خونتون... یا اگه قرار باشه برم، تو رو هم با خودم میبرم...😊🔪😂
- آها... بعد کی بمونه پیش آقامحمد؟🤔😑🔪
+ میگم مهدی بیاد...🙃
- خیلی خوب... پس حداقل صبر کنیم تا برسه... بعد بریم...🙂
+ باشه...😊
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره مهدی رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
مهدی اومد...
رسولو رسوندم خونهشون و خودمم رفتم خونه...
#رسول
کلید انداختم و درو باز کردم...
سارا بیمارستان بود...
زود رفتم حموم و یه دوش گرفتم...
از حموم بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم...
رو تخت ولو شدم...
گوشی آقامحمد زنگ خورد.
عطیهخانم بودن.
جواب دادم.
گفتن محمد رفته ماموریت و وقت نکرده بیاد پیش من و گوشیشو بِبره...
حتی یه لحظه هم چهره آقامحمد تو اون لحظهای که وارد اتاق شدم، از جلو چشمم کنار نمیرفت...🙂💔
رنگ پریدهش...
چشمای خوشگلش...
صورت مظلومش...
همه و همه داشت داغونم میکرد...😭💔
اشکام صورتمو خیس کرده بودن...
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد...
- رسول... رسولجان... بیدار شو دیگه...🙃
آروم چشمامو باز کردم.
سارا کنارم نشسته بود و بالبخند نگام میکرد...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
+ سلام...🙂
- علیکسلام...😊 ساعت خواب آقارسول؟🤔😶
چشمامو مالوندم و بعد رو به سارا گفتم: خیلی خسته بودم...🙃
- خسته نباشی...😄
+ سلامت باشی...😊
- کی اومدی؟🤔
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: ۳ ساعت پیش... تو کی اومدی؟🤔
- ۱۰ دقیقه پیش رسیدم...😁
+ آها...
- میگم... چرا انقدر گرفتهای؟😕
با یادآوری اتفاق امروز، دوباره حالم بد شد...😞💔
دلم میخواست با یه نفر حرف بزنم تا شاید یکم آروم بشم...🙃💔
سارا همیشه گوش شنوای خوبی بود و به دردودلام گوش میکرد...
همه چیزو براش تعریف کردم...
بادقت به حرفام گوش کرد...
وقتی تموم شد، باناراحتی گفت: الان حالشون چطوره؟🙁
+ بیهوشه...😔
- ای وای...😕😔
- ان شاءالله زود بهوش میان...🙂
- رسولجان... اصلا خودتو سرزنش نکنیا...🙃 تو مقصر نیستی...🙁 الانم پاشو بیا یه چیزی بخور...🙃 رنگ به روت نمونده...😕
سرمو تکون دادم...
از اتاق بیرون رفت...
شماره مهدی رو گرفتم تا از وضعیت آقامحمد مطلع شم...
گفت هنوز بیهوشه...😞
کلافه دستی لای موهام کشیدم.
از اتاق بیرون رفتم...
+ اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
سجده رفتم و مهر رو بوسیدم...
- قبول باشه...🙃
باصدای سارا، سر از سجده برداشتم و برگشتم سمتش...
چادر نماز سفید و خوشگلش سرش بود...♥️
لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه...🙂
- من با مامان اینا میرم شاهعبدالعظیم...🙃 تو هم میای؟😄
+ آره حتما...😊
- پس زود آماده شو...😉
+ چشم...😄
دو رکعت نماز زیارت خوندم...
سجده رفتم و واسه همه دعا کردم...
مخصوصا واسه محمد...🙂💔
کتاب مفاتیح الجنان رو برداشتم...
بوسیدمش...
شروع کردم به خوندن حدیث کسا...
برگشتیم خونه...
انقدر خسته بودم، که شام نخوردم و زود خوابیدم...
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم...
۵ دقیقه مونده بود تا اذان صبح...
سارا رو بیدار کردم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
وضو گرفتیم و نمازمون رو خوندیم...
بعدم آماده شدم و رفتم بیمارستان...
به مهدی گفتم بره خونهشون...
بندهخدا این روزا همش تو سایت بود و یه سری از کارای ما رو هم انجام میداد...😄
بعد از رفتنش، وارد اتاق آقامحمد شدم...
دستشو گرفتم و بوسیدم...
+ سلام داداش...🙃 صدامو میشنوی؟🙂 الهی رسول بمیره و تو رو تو این حال نبینه...😭💔 الهی بمیرم برات که اون نامرد ضربه رو جایی زد که نباید...🙂💔 جایی زد که به خاطرش درد داشتی...😞
آهی کشیدم...
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم...
+ میبینی چقدر داغونم...؟!😄💔 میبینی دارم میمیرم...؟!😞💔 تو که دلت نمیاد منو تو این حال تنها بزاری؟💔 از مرام و معرفتت به دوره...🙁 چشماتو باز کن فرمانده...♥️ دلتنگ اون چشمای معصومتم... دلتنگ آغوش پر آرامشتم...💔 دلتنگ خندههاتم رفیق...🙂💔 زودتر بیدار شو که همه چشم انتظارتیم... من... بچهها... مادرت... عطیهخانم... بچهات...♥️ اونم باباشو میخواد دیگه...😄💔 مگه نه...؟!🙃 پس زودِ زود چشماتو باز کن...😉🙂
از اتاق بیرون اومدم...
از پشت شیشه نگاش کردم که...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: تنهاشون نمیزاره...🙂💔
اگه گذاشت چی؟!🙃
پ.ن2: رسول هم فهمید...😶
پ.ن3: آخی...😕 بیچاره رسول...😢 دلم براش کباب شد...💔
پ.ن4: که چی؟🤔😱
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy