حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
" مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_106
#رسول
+ چی شد آقایدکتر؟😥
کلاهشو درآورد و باناراحتی گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟😔
+ من... من برادرشم...😰🙃
- ما همه تلاشمونو کردیم...🙂 اما... متاسفانه... فوت کردن...😞
قلبم وایساد...🙃 دیگه نزد...💔
امکان نداره...😄💔
یعنی...
یعنی همه چی تموم شد؟!🙂
به همین سادگی؟🤔🙂💔
داداشم ولم کرد و رفت...؟!😕🙃
نه... محمد با معرفتتر از این حرفاست...😄💔
مطمئنم منو تنها نزاشته...🙃💔
صدای آشنایی شنیدم...
- رسول... رسولجان... داداش... چشماتو باز کن...😕
شبیه صدای سعید بود...
آرومآروم چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود... چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
هنوز تو بیمارستان بودیم...
سعید کنارم نشسته بود و دستمو گرفته بود...
لبخند محوی زد و گفت: خوبی داداش؟🙂
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: سعید آقامحمد کجاست؟🙃
هنوز تو اتاق عمله...
پس اون فقط یه کابوس بود...😓
خدایا شکرت... شکرت خدا...✨
عاشقتم...♥️
+ من چرا اینجام؟🙃
- یهو حالت بد شد...😕 از هوش رفتی...🙁 آوردیمت اینجا... برات سرم وصل کردن... الان بهتری؟🙂
سرمو تکون دادم...
۱۰ دقیقه گذشت.
سرمم تموم شد.
با کمک سعید، از تخت پائین اومدم.
سرم گیج میرفت.
دستمو به دیوار تکیه دادم.
- رسول... رسولجان خوبی؟😕
+ خوبم...
دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاق عمل.
همین که رسیدیم، دکتر از اتاقعمل بیرون اومد.
دویدم سمتش.
نفسنفس میزدم.
بریدهبریده گفتم: آق... آقای... دک... دکتر... حا... حالش... چطوره...؟!😰 اهم اهم...😓
- زخمشون خیلی عمیق بود.🙁 خون زیادی از دست دادن.😔 خطر تقریبا رفع شده...🙃 امیدوارم دوباره حالشون بد نشه.😕 چون... چطور بگم...
قلبم داشت از جاش کنده میشد.
+ توروخدا بگین چی شده...😭
- وسط عمل... ایست قلبی کردن...😕 که خب خداروشکر احیاشون کردیم.🙂
ایست قلبی؟ داداشِ من؟
ای وایِ من...😓
کاش قلب من وایمیستاد...😭💔
- الان بیهوشن.😕 فعلا منتقل میشن CCU.🙃
دکتر اینو گفت و رفت.
توانی تو پاهام نمونده بود.
افتادم رو زانوهام.
سعید اومد و کنارم نشست.
با ترس و نگرانی گفت: چی شدی رسول؟😰
+ سعید...
- جونِ سعید...
+ شنیدی... دکتر... چی گفت؟🙂💔
- الان مهم اینه خداروشکر حالش خوبه...🙃
+ همش تقصیر من بود.😭
- نگو اینو رسول...😕 تو اصلا مقصر نبودی.
خواستم چیزی بگم که دستمو گرفت و بلندم کرد.
همون لحظه در اتاقعمل باز شد و...
داداشم... زندگیم... همه کسمو آوردن...🙂♥️
بمیرم الهی.😭
رنگش مثل گچ دیوار بود.😞💔
دنبال تختش رفتیم.
بردنش تو یه اتاق تو CCU.
رو صندلی، رو به روی اتاقش نشستم.
سعید اومد پیشم و گفت: همینجا بمون. من زود میام.🙂
با صدای گرفتهای گفتم: کجا میری؟😕
- برمیگردم...
سعید رفت...
چند دقیقه بعد، داوود اومد...
#سعید
حالم اصلا خوب نبود...
وقتی رسول گفت چه اتفاقی واسه آقامحمد افتاده، دنیا رو سرم آوار شد...😓
سریع خودمو رسوندم بیمارستان.
به داوود هم خبر دادم...
داشتم پا پلیس حرف میزدم.
رسول رو به روی اتاقعمل نشسته بود.
صدای چیزی اومد.
برگشتم عقب.
رسول افتاده بود رو زمین.😢
زود خودمو رسوندم بالا سرش...
دکتر گفت فشار عصبی بوده.
بمیرم براش...😭
خودشو مقصر میدونست و عذابوجدان داشت.😕
بالاخره دکتر از اتاقعمل بیرون اومد.
گفت آقامحمد وسط عمل دچار ایست قلبی شده...
دلم میخواست همه اینا یه کابوس باشه...🙃💔
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم تا حال رسول بدتر از این نشه.
اما دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
رفتم محوطه بیمارستان و با خیال راحت اشک ریختم...😭💔
ای خداااا... آخه چرا؟؟؟ چرا این همه بلا سر آقامحمد میاد؟😭 چرا؟😭
خدایا ما دیگه طاقت نداریم...😓
یه کاری کن زود بهوش بیاد...🙂♥️
یاد فرشید افتادم.
رفتم سمت اتاقش...
#داوود
با مامان صحبت کردم.
گفت بهتره اول با آقامحمد یا خود خانمامینی صحبت کنم.
گفت تو این فاصله، جریانو به بابا میگه.
اون شب از خوشحالی، تا صبح خوابم نبرد...😃😄
درسا رو رسوندم دانشگاه.
- دستت درد نکنه داداشی.😘
+ خواهش میکنم.😊 وظیفهست.😁
- ان شاءالله تو عروسیت جبران میکنم.😉🙃
+ چی میگی تو؟😶😐
- برو... برو خودتو سیاه کن...😁😂
خواست پیاده شه که گفتم: صبر کن ببینم...😶 نکنه دیشب فالگوش وایسادی؟🤔😐🔪
- وا...😐 فالگوش چیه؟😶 بیادب...😒 مامان بهم گفت.😑
+ عه... واقعا؟😅😐
- بله...😐 واقعا...😑🔪
+ چیزه... اممم... ببخشید...😕
- خدا ببخشه و شفات بده.😊🤣
+ 😂🔪😐
- میزاری برم به کلاسم برسم؟😐
+ برو به سلامت...😊
- یاعلی...
+ علییارت...
پیاده شد.
رفتم سمت سایت...
هوووففف...🙄 خسته شدم...😕
کش و قوسی به بدنم دادم.
گوشیم زنگ خورد.
سعید بود. جواب دادم.
+ جونم سعید؟😄
با صدای گرفتهای گفت: داوود... یه چیزی میگم... اما... قول بده
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام " مدا
خودتو کنترل کنی...
با ترس و نگرانی گفتم: چیشده سعید؟😨
انگار صدای هیچ کسو نمیشنیدم...🙃💔
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: سعید آدرسو برام پیامک کن...
من همین الان میام...
گوشیو قطع کردم.
سوئیچ ماشینو برداشتم.
کاپشنمو پوشیدم و بی توجه به نگاه ها و سوال های بچه ها رفتم پارکینگ...
سوار ماشین شدم.
صدای پیامک گوشیم اومد...
سعید آدرسو برام فرستاده بود.
اختیار اشکام دست خودم نبود...😭
صورتم خیسِ خیس بود...
چند بار نزدیک بود تصادف کنم...
اما اصلا برام مهم نبود... تو این وضعیت، هیچی برام مهم نبود...🙂💔
الان فقط داداشم... رفیقم... آقامحمدم برام مهم بود...🙃♥️
بالاخره رسیدم بیمارستان...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا فقط با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر باید دو باشه)
پ.ن1: ایست قلبی...🙂💔
پ.ن2: سعید... رسول... داوود...💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام " مدا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_107
#سعید
آروم در اتاقو باز کردم.
چشماش بسته بودن.
خدا رو شکر کردم که خوابه و فعلا نمیفهمه فرماندش، رفیقش، داداشش... تو چه حالیه...🙂💔
خواستم از اتاق بیرون برم که با صداش سرجام میخکوب شدم.
- سعید تویی؟🙃
بغضمو به سختی قورت دادم.
برگشتم سمتش.
لبخند مصنوعی و گفتم: فکر کردم خوابیدی.😊
نفس عمیقی کشید و گفت: راستش... از وقتی... آقامحمد رفت... همش... دلشوره دارم...😓 خیلی... نگرانشم... اصلا... به فکر... خودش... نیست...😕
آهی کشیدم.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
قطره اشک سمجی از گوشه چشمم سر خورد و رو گونم ریخت که از چشم فرشید دور نموند.
به سختی نشست رو تخت.
معلوم بود درد داره.
بانگرانی گفت: چی شده... سعید؟😰
آروم لب زدم.
+ آقامحمد...
صداش بالا رفت و باترس گفت: آقامحمد چی؟😨
نزدیکتر رفتم.
با احتیاط بغلش کردم.
بغضم ترکید.
صدای هقهق فرشیدو شنیدم...
#داوود
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائین.
+ ببخشید... آقای محمد حسنی کدوم بخش بستری هستن؟
- همون آقایی که بهشون حمله شده و چاقو خوردن؟!
ناخودآگاه بغض کردم.
لعنت به باعث و بانیش...😭
اگه دستم بهش برسه، به خاک سیاه میشونمش...😤😭
+ باصدایی که از ته چاه در میومد گفتم: بله...
- بخش CCU. اتاق ۳۴۱
+ ممنون.
- خواهش میکنم.
با پاهایی لرزون، به راه افتادم...
وارد بخش شدم.
رسول رو به روی یه اتاق نشسته بود.
با دیدنم، بلند شد و به سمتم اومد.
محکم بغلش کردم و تو آغوش هم اشک ریختیم...
با صدای گرفتهای گفت: کی بهت خبر داد؟😞
+ سعید...😔
+ حالش چطوره؟😢
- تغییری نکرده.🙁 هنوز بیهوشه.😓
باگریه گفت: همش تقصیر من بود داوود.😭
دستمو رو شونش گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه که میزنی؟😕 تو هیچ تقصیری نداشتی رسول🙂 من مطمئنم آقامحمدم راضی نیست تو انقدر خودتو اذیت کنی!
سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت.
+ سعید کجاست؟😕
- نمیدونم... گفت زود برمیگرده.🙁
+ آها...
رفت و از پشت شیشه زل زد به اتاق.
حال خودمم دست کمی از رسول نداشت.🙂💔
رفتم کنارش...
کاش میمردم و برادرامو تو این وضعیت نمیدیدم...😞💔
اشکمو با پشت دستم پاک کردم و رو به رسول گفتم: به عطیهخانم گفتین؟🙁
همونطور که چشمش به اتاق بود گفت: نه... بذار آقامحمد بهوش بیاد... خودش تصمیم بگیره... شاید... نخواد خانوادش بدونن:)
صدای زنگ گوشی اومد...
#راضیه
نشستیم تو ماشین.
- اگه زحمتی نیست، منو برسون خونمون.😄
+ چشم خانوم دکتر😁
هر دو خندیدیم.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم...
- راضیه...
+ جانم...؟!
- یه سوال بپرسم؟🙃
+ یکی چرا؟🤔 شما دوتا بپرس.😄
- این سوالو هزاربار ازت پرسیدم؛ اما هیچوقت جواب ندادی.😶
تا ته قضیه رو خوندم.
- تو دقیقا شغلت چیه؟😊
+ میشه دربارش حرف نزنیم؟ لطفاً🙃
لبخندی زد و گفت: باشه🙂
دیگه تا آخر مسیر، حرفی بینمون ردوبدل نشد...
پیچیدم تو کوچشون و جلو خونشون وایسادم.
- دست گلت درد نکنه😄
+ خواهش میکنم😊
- راستی... بعدازظهر میای بریم بیرون؟😁
+ شرمنده...😕 بعدازظهر کار دارم🙁 اما شب حتتتما میام تا بریم تهرانگردی.😄
- باشه🙃 پس خبر از تو🤗
- فعلا خداحافظ...
+ خداحافظ...
بعدازظهر شیفت بودم و باید میرفتم سایت.
رفتم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر دو باید باشن.)
پ.ن1: داوود... رسول... سعید... فرشید...🙃
پ.ن2: کی زنگ زد؟
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_108
#داوود
گوشی آقامحمد بود.😞💔
رسول گوشی رو از جیبش بیرون آورد.
رنگش پرید. دستشو گذاشت رو سرش.
بانگرانی گفتم: کیه رسول؟😧 چرا رنگت پریده؟😥
نگاهشو از گوشی گرفت و داد به من.
- ع... عطیهخانمن.😰
+ ای وای...😓
- حالا چیکار کنیم؟🙁
+ نمیدونم.😔 به نظرم جواب ندیم.🤭
- نمیشه که...😕 جواب ندیم، نگران میشن.☹️
+ خب جواب هم بدیم، سراغ آقامحمدو میگیرن.😶😕
- من خودم جواب میدم.🙃 یه چیزی بهشون میگم که نگران نشن.🙁
از من دور شد و گوشی رو جواب داد.
برگشتم سمت اتاق.
داداش زود خوب شو که همه دلتنگتیم... نگرانتیم...🙂💔
فرمانده من قویه...😌💪🏻
مطمئنم زود حالش خوب میشه...😄💔
اما... یه حسی بهم میگفت خیلی هم مطمئن نباش...🙂💔
همه اینا رو تو دلم میگفتم و اشک میریختم...😭
چند دقیقه بعد رسول برگشت و گفت: فعلاً گفتم محمد رفته جایی موبایلش رو پیش من جا گذاشته... تا آقای عبدی بیاد ببینیم باید چکار کنیم...🙂💔
+ باور کردن؟🤔
- امیدوارم باور کرده باشن...😄
همون لحظه سعید بهمون ملحق شد، رنگ و رو نداشت...
+ خوبی سعید؟🧐
- فرشید از شدّت درد بیهوش شد...😔
+ اخه برادر من... اون خودش قاچاقی زندهس بعد تو رفتی همه چی رو گذاشتی کف دستش؟😤
- نتونستم خودم رو کنترل کنم...😢
+ حالش خوبه؟🙂
- اره... دکتر گفت آرامبخش هم میزنه که هم بیشتر بخوابه هم دردش کمتر بشه...🙃
+ بچه ها کارای سایت مونده...😕
رسول: امیر هست... شما دوتاهم یکیتون برید😊
+ من نمیرم... سعید تو برو🙁
سعید سرتکون داد و گفت: باشه مراقب باشید...🙂یاعلی...✨
بعد از خداحافظی سعید رفت و ما موندیم منتظر که آقامحمد به هوش بیاد...
#سعید
فرشید رو بغل کرده بودم و سعی داشتم آرومش کنم که حس کردم وزنش دوبرابر شد!😨
از خودم جداش کردم و دیدم چشماش بستهس...😱
اروم درازش کردم روی تخت و دویدم دکترش رو صدا کردم که گفت خداروشکر مشکل جدی نداره و فقط از شدّت درد بیهوش شده...😔💔
خداروشکر خانوادهش نبودن و نگران نشدن...😢
بعد از اینکه با داوود و رسول حرف زدم رفتم سایت...
امیر بنده خدا دست تنها همه کارهارو میکرد😄💔
داوود هم همینطوریش توی خودش بود...😕 آقامحمد هم به ناراحتیش اضافه شد...🙁💔
کاش حداقل با یکیمون راحت بود و حرف دلش رو میزد...🙂
بعد از اینکه با امیر کمی حرف زدم و اوضاع سایت رو پرسیدم رفتم اتاق آقای عبدی...
آقای شهیدی هم اونجا بودن...
در زدم، وارد شدم و سلام کردم...😊
#رسول
صدامو صاف کردم و جواب دادم.
- سلاااام...😃 آقامحمد...😄 کجایی تو؟😶 قرار بود زود برگردی...🙂 جدیدا خیلی بدقول شدیا...🙃
+ سلام...
چند ثانیه صدایی نیومد.
بعد با تردید گفتن: سلام... من شماره همسرمو گرفتم... شما؟!
+ من... رسولم عطیهخانم...
- ببخشید، نشناختم...
+ اشکال نداره...
- میشه... گوشی رو بدین به محمد؟ اصلا... چرا خودش جواب نداد؟
خدایا منو ببخش...😓
خودت میدونی من همیشه سعی کردم دروغ نگم... اما الان مجبورم...😞
+ آقامحمد رفتن جایی... گوشیشون پیش من جا مونده...
- آها... پس لطفا بهش بگین حتما یه زنگ به من بزنه...
+ چشم... کاری ندارین؟
- نه... ممنون... خداحافظ...
+ خداحافظ...
گوشی رو قطع کردم...
نفس عمیقی کشیدم...
حس کردم حرفمو باور نکردن...
خدایا! توروخدا... زود خوبش کن...🙂♥️
#عطیه
چند بار شماره محمدو گرفتم. اما جواب نداد.
قرار بود امروز زود برگرده که بریم بیرون و یه دوری بزنیم.
اما حالا...
دفعه اولش نیست که گوشیشو جواب نمیده...
ولی دلم خیلی شور میزنه...
حس میکنم اتفاق بدی افتاده...😓
برای بار چندم شمارهشو گرفتم...
داشت قطع میشد که جواب داد...
نزاشتم حرفی بزنه...
+ سلاااام...😃 آقامحمد...😄 کجایی تو؟😶 قرار بود زود برگردی...🙂 جدیدا خیلی بدقول شدیا...🙃
- الو...
صدای محمد نبود...😶
شماره رو درست گرفته بودم...
اما... اما صدا، صدای محمد من نبود...🙂💔
قطع کردم...
آقارسول گفتن محمد رفته جایی و گوشیشو جا گذاشته...
اما نمیتونستم حرفشونو باور کنم...🙃
خدایا...! نمیدونم الان کجاست... حالش خوبه یا زبونم لال...
خدایا... خودت حافظ و نگهدارش باش...🙂♥️
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(🛑اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، نام نویسنده و لینک کانال هر دو باید باشن.)
پ.ن1: رسول... داوود... سعید... فرشید...🙃
پ.ن2: عطیه...🙂💔
پ.ن3: جدیدا خیلی بدقول شدهها...😄💔
پ.ن4: بابت تاخیر، معذرت میخوام...
واقعا سرم شلوغ بود و وقت نکردم بنویسم...
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_109
#سعید
اقای عبدی لبخند زدن و گفتن: چی شده سعید جان؟😊 چرا انقدر پریشونی؟🤔
- اقای عبدی اتفاقای بدی توی بیمارستان افتاده...😔
+ چی شده؟😧
- دکتر اقامحمد رو دید... تشخیص داد یه مدّت تحت نظر باشه...🙃 وقتی خواب بوده بهش حمله کردن و پهلوش چاقو خورده...😞 یه بار توی اتاق عمل رفته و برگشته...🙂💔
آقای عبدی از تعجب و نگرانی، نمیتونستن چیزی بگن.
اقای شهیدی گفتن: دستگیرش کردید؟🙁
- بله آقا...😔
آقایعبدی:حال محمد چطوره؟😕
- فعلا بیهوشه...🙂💔
آقایعبدی رو کردن به آقایشهیدی و گفتن: علیجان... تو بمون اینجا من میرم بیمارستان.
- آقا منم اومدم به کارهای سایت برسم.🙂 رسول و داوود هستن.🙃
سر تکون دادن و پرسیدن: فرشید چی؟🤔
ترجیح دادم بیشتر از این نگرانشون نکنم. برای همین گفتم: خوبه.😊
+ باشه برو به کارات برس.🙃
- چشم... با اجازه✨
اومدم بیرون و رفتم سر کارم...
#رسول
نشسته بودم روی صندلی کنار محمد... داشتم از عذاب وجدان دیوونه میشدم...😭 انقدر گریه کرده بودم که سرم گیج میرفت و چشمام میسوخت امّا دیگه از محمد غافل نمیشم...☝️🏻🙃 هرچقدر هم حالم بد باشه...🙂💔
داوود اومد توی اتاق و خودش رو بهم رسوند و گفت: عه عه عه...😐 برو توی ماشین بگیر بخواب...🤨 چشمات کاسه خون شده...💔
- نه نمیرم...🙁
+ برو رسول... آقامحمد به هوش بیاد تورو اینجوری ببینه دور از جونش... زبونم لال یه بار دیگه میره و برمیگرده.😐😂💔
- کوفت...😊😂
به اصرار داوود رفتم توی ماشین و صندلی رو کمی خوابوندم... آروم آروم پلکام سنگین شد و به خواب فرو رفتم...
#داوود
بالاخره رسول رو راضی کردم که کمی استراحت کنه و خودم موندم پیش محمد...🙂 احتیاجی نبود بالای سرش بشینیم امّا... امّا چشممون بدجور ترسیده بود...💔
حدود دوساعتی همونجا نشستم و یا قرآن خوندم یا با گوشیم بازی کردم که وقت بگذره...😄
بعد از دوساعت رسول برگشت و گفت: هنوز خوابه؟😕
- آره...💔
+ من میمونم پیشش...🙂 برو نهار بگیر بخور...😊
- خوب... تو چی میخوری؟🤔
+ من سیرم...😕
- پس یعنی هرچی برای خودم گرفتم برای توهم بگیرم دیگه...😊
+ اره همون کار رو بکن...😊😅
سری از روی تاسف تکون دادم و رفتم بوفه بیمارستان و دوتا ساندویچ گرفتم...
مشغول نهار خوردن شدیم...🌮
غذامون داشت تموم میشد...
پرسیدم: چشم خوشگله بیدار شده؟😂
+ بفهمه اینطوری گفتی زندهت نمیزاره...😊😂
- فعلاً که خودش قاچاقی زندهس...😁😂
+ میخوای بگم بیان کارشو تموم کنن؟🤔
- اگه بشه که چی میشه...😁
پوکرفیس نگام کرد و بعد هر دو خندیدیم...
خوشحال بودم که تونستم ذهنش رو از عذابوجدان راحت کنم...🙃
+ من میرم... توام برو تو اتاق پیش آقامحمد به کارای بدت فکر کن...😊😂
- رسول خیلی وقت دنیا رو میگیریا...🔪😑
چیزی نگفت و بالبخند رفت...
منم رفتم اتاق آقامحمد...
نگاهم به صورت رنگ پریده محمد افتاد...💔
همه خنده هام توی یه لحظه جای خودش رو به غم داد که باعث شد نفسم رو آه مانند از ریههام خارج کنم و دست محمد رو بگیرم و باهاش حرف بزنم...🙂
- محمد؟ داداشم؟🙃 به نظرت حقته توی جوونی انقدر عذاب بکشی؟🙂💔 بخدا حقت نیست...😞 حق تو این نیست که درد داشته باشی ولی بخاطر ما دم نزنی...😔🙃💔 حقت نیست اینجا باشی محمد...💔 حق ما نیست اینجا ببینیمت...😭 اصلاً بیا هرطور دلت میخواد تنبیهمون کن... ولی اینطوری نه رفیق! اینطوری نه فرمانده...🙃💔 راستش... امروز میخواستم بعد از تموم شدن کارام... بیام و باهات دردودل کنم...🙂♥️ میخواستم بهت بگم دلمو باختم...😄💔
اشکامو پاک کرد و باصدای گرفتهای ادامه دادم...
- نمیدونی تو دلم چه غوغاییِ...🙃💔
زود بیدار شو که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم...😄💔
با اینکه ممکنه صدامو نشنونه، اما حالا که باهاش حرف زدم، آرومتر شدم...🙂♥️
دستشو بوسیدم...
از اتاق بیرون اومدم که...
#راضیه
کارم تموم شد...
وسایلمو جمع کردم و از سایت بیرون اومدم...
سوار ماشین شدم.
گوشیمو برداشتم و شماره رها رو گرفتم.
بعد از ۲ بوق، صدای خوابآلودش تو گوشم پیچید...
- الو...😴
+ سلااام...😃 کوالای خودم...😊😂
- کوالا عم... نه یعنی...😶😨 خودتی...😊😑🔪
+ آخه کیو دیدی این موقع خواب باشه؟🤔😑😂
- تو از کجا فهمیدی من خواب بودم؟🤔😐😂
+ دِ خب صدات داد میزنه خواب بودی...😶😂
- تو هم اگه جای من بودی و تو ۳ روز رو هم رفته ۵ ساعت نمیخوابیدی، مطمئنن این موقع خواب بودی...😊😶😂
نمیدونست بعضی وقتا به خاطر حجم کارام تو سایت، تو یه هفته، کلا ۶ ساعت یا کمتر میخوابم...😄💔
+ باشه بابا...😐🔪 تو خوبی...😑😂
- 😂😊
+ آماده شو میام دنبالت...😉
- قرار بود جایی بریم؟🤔😶
+ به به...😊 مبارکه...😄 گل بود، به سبزه نیز آراسته شد.😑🔪 الحمدالله مثل اینکه فراموشی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هم گرفتی...😐😂
- الان یادم اومد...😶🔪😂
- منتظرتم...😉😊
خندیدم و گفتم: امان از دست تو...😄
با خنده جواب داد: یاعلی...
+ علییارت...🙃
ماشیمو روشن کردم و حرکت کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
پ.ن1: رفته و برگشته...🙂💔
پ.ن2: دیگه از محمد غافل نمیشه...🙃♥️
پ.ن3: داوود...🙂 دلم براش کباب شد...😕💔
پ.ن4: و باز هم راضیه و رها...😊😶🔪😂
پ.ن5: که چی...؟!🤔😨
پ.ن6: این پارتو با کمک یکی از دوستای خییلی خوبم نوشتم...🙃✨
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_110
#داوود
که رسول رو دیدم...
گونههاش خیسِ اشک بودن...
چشماش کاسه خون بودن...
نکنه... نکنه حرفامو... وایِ من...😱
پرید بغلم...
با هقهق گفت: راست میگی داوود...🙂💔 حقش نیست...😞💔 حق محمد این نیست...😭💔
خاک تو سرت کنن داوود... تازه داشت حالش خوب میشد...🙁
گند زدی... گنننددد...🤦🏻♂
کمرشو نوازش کردم و گفتم: آروم باش رسول...😕 محمد قویتر از این حرفاست...😉 مطمئنم زود خوب میشه...🙃♥️ محمد بیمعرفت نیست...🙂💔 تنهامون نمیزاره...😄💔
از بغلم بیرون اومد و اشکاشو پاک کرد...
+ از کِی اینجایی؟🙂
- از اولِ حرفات...🙃
+ یعنی... یعنی همشو شنیدی...؟!😶
- آره...😊
سرمو پائین انداختم.
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد...
تو چشمام نگاه کرد...
لبخند محوی زد...
- چرا زودتر بهم نگفتی...؟!🙃
- مگه من غریبه بودم...😶
+ نه... خب... گفتم اول به آقامحمد بگم... با خانمامینی صحبت کنه... اگه جوابشون مثبت بود، بعد به تو و بقیه بچهها بگم...😊
- چ... چی؟😳 با کی صحبت کنه؟!😧
+ خانمامینی...
- همین خانمامینی نیروی جدید رو میگی؟😶
+ آره دیگه...😑🔪 مگه چند تا خانمامینی داریم؟!😐
- به به...😃 من هی بهت میگم عاشق شدی... بعد تو میگی نه...😒
+ خب چون خودمم تا همین یکی دو روز پیش شک داشتم که بهشون علاقمندم...😁
- کِیاینطور...😊😐🔪 به هر حال مبارکه...😁✨ ان شاءالله جواب مثبت میدن...😄 تو هم داماد میشی...😉 فقط میمونه امیر که واسه اونم یه فکری میکنیم...😊😁
+ 😄
+ راستی تو که قرار بود بری...😶 چی شد برگشتی؟🤔
- اومدم بگم نمیرم...🙃 میخوام اینجا بمونم...😊 تو برو خونتون...😉
+ من یا نمیرم و خودم اینجا میمونم و تو رو میفرستم خونتون... یا اگه قرار باشه برم، تو رو هم با خودم میبرم...😊🔪😂
- آها... بعد کی بمونه پیش آقامحمد؟🤔😑🔪
+ میگم مهدی بیاد...🙃
- خیلی خوب... پس حداقل صبر کنیم تا برسه... بعد بریم...🙂
+ باشه...😊
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره مهدی رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
مهدی اومد...
رسولو رسوندم خونهشون و خودمم رفتم خونه...
#رسول
کلید انداختم و درو باز کردم...
سارا بیمارستان بود...
زود رفتم حموم و یه دوش گرفتم...
از حموم بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم...
رو تخت ولو شدم...
گوشی آقامحمد زنگ خورد.
عطیهخانم بودن.
جواب دادم.
گفتن محمد رفته ماموریت و وقت نکرده بیاد پیش من و گوشیشو بِبره...
حتی یه لحظه هم چهره آقامحمد تو اون لحظهای که وارد اتاق شدم، از جلو چشمم کنار نمیرفت...🙂💔
رنگ پریدهش...
چشمای خوشگلش...
صورت مظلومش...
همه و همه داشت داغونم میکرد...😭💔
اشکام صورتمو خیس کرده بودن...
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد...
- رسول... رسولجان... بیدار شو دیگه...🙃
آروم چشمامو باز کردم.
سارا کنارم نشسته بود و بالبخند نگام میکرد...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
+ سلام...🙂
- علیکسلام...😊 ساعت خواب آقارسول؟🤔😶
چشمامو مالوندم و بعد رو به سارا گفتم: خیلی خسته بودم...🙃
- خسته نباشی...😄
+ سلامت باشی...😊
- کی اومدی؟🤔
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: ۳ ساعت پیش... تو کی اومدی؟🤔
- ۱۰ دقیقه پیش رسیدم...😁
+ آها...
- میگم... چرا انقدر گرفتهای؟😕
با یادآوری اتفاق امروز، دوباره حالم بد شد...😞💔
دلم میخواست با یه نفر حرف بزنم تا شاید یکم آروم بشم...🙃💔
سارا همیشه گوش شنوای خوبی بود و به دردودلام گوش میکرد...
همه چیزو براش تعریف کردم...
بادقت به حرفام گوش کرد...
وقتی تموم شد، باناراحتی گفت: الان حالشون چطوره؟🙁
+ بیهوشه...😔
- ای وای...😕😔
- ان شاءالله زود بهوش میان...🙂
- رسولجان... اصلا خودتو سرزنش نکنیا...🙃 تو مقصر نیستی...🙁 الانم پاشو بیا یه چیزی بخور...🙃 رنگ به روت نمونده...😕
سرمو تکون دادم...
از اتاق بیرون رفت...
شماره مهدی رو گرفتم تا از وضعیت آقامحمد مطلع شم...
گفت هنوز بیهوشه...😞
کلافه دستی لای موهام کشیدم.
از اتاق بیرون رفتم...
+ اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
سجده رفتم و مهر رو بوسیدم...
- قبول باشه...🙃
باصدای سارا، سر از سجده برداشتم و برگشتم سمتش...
چادر نماز سفید و خوشگلش سرش بود...♥️
لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه...🙂
- من با مامان اینا میرم شاهعبدالعظیم...🙃 تو هم میای؟😄
+ آره حتما...😊
- پس زود آماده شو...😉
+ چشم...😄
دو رکعت نماز زیارت خوندم...
سجده رفتم و واسه همه دعا کردم...
مخصوصا واسه محمد...🙂💔
کتاب مفاتیح الجنان رو برداشتم...
بوسیدمش...
شروع کردم به خوندن حدیث کسا...
برگشتیم خونه...
انقدر خسته بودم، که شام نخوردم و زود خوابیدم...
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم...
۵ دقیقه مونده بود تا اذان صبح...
سارا رو بیدار کردم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
وضو گرفتیم و نمازمون رو خوندیم...
بعدم آماده شدم و رفتم بیمارستان...
به مهدی گفتم بره خونهشون...
بندهخدا این روزا همش تو سایت بود و یه سری از کارای ما رو هم انجام میداد...😄
بعد از رفتنش، وارد اتاق آقامحمد شدم...
دستشو گرفتم و بوسیدم...
+ سلام داداش...🙃 صدامو میشنوی؟🙂 الهی رسول بمیره و تو رو تو این حال نبینه...😭💔 الهی بمیرم برات که اون نامرد ضربه رو جایی زد که نباید...🙂💔 جایی زد که به خاطرش درد داشتی...😞
آهی کشیدم...
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم...
+ میبینی چقدر داغونم...؟!😄💔 میبینی دارم میمیرم...؟!😞💔 تو که دلت نمیاد منو تو این حال تنها بزاری؟💔 از مرام و معرفتت به دوره...🙁 چشماتو باز کن فرمانده...♥️ دلتنگ اون چشمای معصومتم... دلتنگ آغوش پر آرامشتم...💔 دلتنگ خندههاتم رفیق...🙂💔 زودتر بیدار شو که همه چشم انتظارتیم... من... بچهها... مادرت... عطیهخانم... بچهات...♥️ اونم باباشو میخواد دیگه...😄💔 مگه نه...؟!🙃 پس زودِ زود چشماتو باز کن...😉🙂
از اتاق بیرون اومدم...
از پشت شیشه نگاش کردم که...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: تنهاشون نمیزاره...🙂💔
اگه گذاشت چی؟!🙃
پ.ن2: رسول هم فهمید...😶
پ.ن3: آخی...😕 بیچاره رسول...😢 دلم براش کباب شد...💔
پ.ن4: که چی؟🤔😱
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_111
#سعید
حال هیچکس خوب نبود...
انگار همه شادیا و خوشیامونم، با آقامحمد به خواب رفته بود...🙂💔
کارام تموم شد...
سیستمو خاموش کردم...
امروز جلسه دوم بازجویی از الکساندر بود...
تو جلسه اول که هیچی نگفت...
رفتم تو اتاقِ کناری...
چند ثانیه بعد، آوردنش...
آخ که چقدر دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم...
یه هدفون از علی گرفتم و بادقت گوش دادم...
آقایشهیدی بعد از توضیحات اولیه گفتن: هنوز هم نمیخواین حقیقتو بگین؟
- بیخود خودتونو خسته نکنین... من هیچی نمیگم...
~ اینجوری فقط جرم خودتون رو سنگینتر میکنین...
- مهم نیست...
~ ممکنه به قیمت جونتون تموم بشه...
رنگش پرید...
~ یکی از نیروی های امنیتی ما... الان بیمارستانه و حالشم خوب نیست... در حال حاضر، تنها مظنون این ماجرا، شمایین...
- نمیدونم درباره چی حرف میزنین...
~ انتظار دارین ما باور کنیم؟!
- گفتم که... من از چیزی خبر ندارم...
عکس شارلوت رو نشونش دادن...
~ میشناسینش؟
بعد از چند ثانیه مکث، گفت: میخوام محمدو ببینم...
~ امکانش نیست...
- پس هیچی نمیگم...
آقایشهیدی پوزخندی زدن و با خونسردی تمام گفتن: ما همه چیز رو میدونیم... به نفعتونه اعتراف کنین... وگرنه سرنوشت خوبی در انتظارتون نخواهد بود!
ترس و نگرانی رو میشد از چهرهاش خوند...
آقایشهیدی به دوربین اشاره کردن...
رضا اومد و الکساندر رو برد بازداشتگاه...
#رسول
که حس کردم انگشتش تکون خورد...
اول فکر کردم توهمِ...
اما... اما کمکم چشماشو باز کرد...
داشتم از خوشحالی، بال در میاوردم...
زود رفتم تا دکتر رو خبر کنم...
خیلی ذوقزده بودم...
کنترلم دست خودم نبود...
از خوشحالی، داد میزدم...
+ دکتر... دکتر بهوش اومد...
دکتر برگشت سمتم و گفت: هیسسس... چه خبرتونه آقا؟ اینجا بیمارستانه ها...
+ بهوش اومد... داداشم بهوش اومد...
همراهم اومد و رفتیم اتاق آقامحمد...
نزاشتن برم تو...
پشت در موندم و خیره به اتاق شدم...
توی دلم کلی خدا رو شکر کردم و ازش تشکر کردم که بهمون برش گردوند...🙂♥️
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره داوود رو گرفتم تا بهش خبر بدم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
#محمد
آرومآروم چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود...
یه سری نور سفید بالا سرم خودنمایی میکرد...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
شبیه بیمارستان بود...
- آقایدکتر رحمانی به اتاقعمل...
- آقایدکتر رحمانی به اتاقعمل...
دیگه مطمئن شدم بیمارستانم...
کمکم همه چی یادم اومد...
خواستم بشینم که درد بدی تو پهلوم پیچید...
از درد صورتم جمع شد...
+ آخخخخ...
چشمامو بستم...
نفسم بالا نمیومد...
به سختی تونستم یکم سرمو بلند کنم...
رسول پشت شیشه بود و با ذوق نگام میکرد...
لبخند بیجونی زدم...
دکتر وارد اتاق شد...
- سلااام... آقایحسنی... خداروشکر... بالاخره بهوش اومدین...
- یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟!
+ ب... بله...
- خیلی شانس آوردین... اگه زخمتون یکم عمیقتر بود...
بقیه حرفشو خورد...
- به هر حال، خوشحالم که بهوش اومدین...
بعد از معاینه گفت: اگه همینطور پیش بره و حالتون بهتر بشه، ان شاءالله فردا صبح مرخص میشین... البته چند تا شرط داره...
+ ببخشید... نمیشه... امروز... مرخصم... کنین؟
- خیر... اولا که شما تازه بهوش اومدین... ممکنه خدایی نکرده حالتون بد بشه... دوما هنوز جواب آزمایشاتتون نیومده... باید جواب اونا رو ببینم، بعد...
نگاهی به دستگاه کنار تخت انداخت و بعد رو به پرستار گفت: یه مسکن به سرمشون تزریق کنین... حتما حتما داروهاشونو سر وقت مصرف کنن...
با صدای باز شدن در، چشمامو باز کردم...
رسول بود...
لبخند کمجونی زدم...
- سلام... استاد...
جلوتر اومد و رو صندلی، کنار تختم نشست...
دستمو گرفت و بعد بوسید...
سرشو رو دستم گذاشت...
شونههاش میلرزید...
صدای هقهق گریش اومد...
دلم کباب شد براش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: 🙃♥️
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_112
#محمد
دستمو آروم بالا آوردم و موهاش رو نوازش کردم.
+ رسول... جان... منو... نگاه کن...
دستم هنوز تو دستش بود.
همونطور که سرش پائین بود با بغض گفت: آقا... بخدا روم نمیشه تو چشماتون نگاه کنم...
+ چ... چرا؟ مگه... چیکار... کردی؟
- وضعیت الانتون...
شده بود مثل یه پسر بچه ۵ ساله که کار بدی کرده باشه و حالا هم پشیمون باشه...
اشکشو با پشت دستش پاک کرد و گفت: همش تقصیر منه...
نزاشتم ادامه بده...
زود گفتم: تو... هیچ... تقصیری... نداری...
- اما... اما اگه من بیاحتیاطی نمیکردم...
+ بسه... رسول... تو... مقصر... نیستی... خودتو... سرزنش... نکن...
- آخه...
+ دیگه... آخه... نداره... درضمن... دفعه... آخرت باشه... رو حرف من... حرف میزنی و... اما و اگر... میاری...
لبخندی زد و گفت: چشششم...
آهی کشید و گفت: نمیدونین این مدت چی بهمون گذشت...
+ همش... یه روز... نبودما...
- آقا همین یه روز واسه ما به اندازه یک سال گذشت...
+ بهش... فکر... نکن... حالتو... بد میکنه...
- آقا... میگم... الان... درد دارین؟
+ بهترم...
- مطمئن باشم؟
لبخندی زدم و چشمامو رو هم فشردم...
+ راستی آقا... از دیروز تا حالا عطیهخانم چندین بار تماس گرفتن... اما... من چیزی بهشون نگفتم... با خودم گفتم شاید نخواین بدونن چه اتفاقی براتون افتاده...
+ خوب... کاری... کردی...
در باز شد و داوود اومد تو...
+ بهبه... دهقان... فداکار... چطوری؟
داوود جلوتر اومد و خودشو رها کرد تو آغوشم...
وای خدا...
بازم این درد لعنتی...
این دفعه بدتر از قبل بود...
از درد، چشمامو بستم...
+ آخخخخ...
داوود فوری خودشو ازم جدا کرد...
هر دوشون با هم گفتن: خوبین آقا؟
سرمو تکون دادم...
داوود از خجالت سرشو پائین انداخت و گفت: ببخشید آقا... اصلا انقدر ذوق زده شدم، فراموش کردم وضعیتتنو...
+ اشکال... نداره... چیزی.. نشد...
+ راستی... فرشید... حالش... چطوره؟
رسول: وقتی فهمید چه اتفاقی واسه شما افتاده، حالش بد شد... خداروشکر الان بهتره...
+ خداروشکر... سعید... چی؟
داوود گفت: آقا رسول گفت من بهش خبر بدم... اصلا یادم رفت...
رسول لبخند دندوننمایی زد و گفت: بله دیگه... آدم عاشق، فراموشی میگیره...
هنوز حرفش تموم نشده بود، که داوود با اخم نگاش کرد و بعد با آرنجش زد به پهلوی رسول...
رسول: آخخخ... چته دیوونه؟
داوود: حقته...
+ عه... داوود... از تو... بعیده... چیکارش... داری...
داوود: آخه تو موقعیت مناسب حرف نمیزنه...
+ موافقم...
رسول با دلخوری نگام کرد و گفت: عه... آقا؟
خندیدم و گفتم: شوخی... کردم...
هر دو خندیدن...
برگشتم سمت داوود و گفتم: حالا... جریان... این... عاشق شدن... چیه؟
سرشو پائین انداخت...
از خجالت سرخ شده بود...
رسول گفت: آقا با اجازه من میرم بیرون که شما راحت باشین...
داوود برگشت سمت رسول و گفت: تو که همه چیزو میدونی...
- خب شاید بخوای یه چیزی بگی... نخوای من بدونم...
بعدم فوری از اتاق بیرون رفت.
- آقامحمد...
+ جانم؟
- من... میخواستم... زودتر بهتون بگم... یعنی... دیروز میخواستم بیام و بهتون بگم... که این اتفاق براتون افتاد...
لبخندی زدم و گفتم: خیلی برات... خوشحالم داوود...
لبخند قشنگی زد و گفت: ممنون آقا...
+ حالا این... خانم خوشبخت... کی هستن؟
- آشنان...
+ یعنی... منم... میشناسمشون؟
- بله... امممم... خانمامینی...
با تعجب گفتم: واقعا؟!
- بله...
+ بهبه... مبارکه...
- آقا هنوز با خودشون صحبت نکردم... یعنی... چطور بگم... خجالت میکشم بهشون بگم... اگه میشه... شما باهاشون... صحبت کنین...
+ باشه... حتما...
سرشو با شدت بالا آورد و باذوق گفت: یعنی واقعا باهاشون صحبت میکنین؟
+ آره... دیگه...
- وای آقا ممنونم...
بلند شد و اومد سمتم که دستامو به حالت تسلیم بالا آوردم و گفتم: داوود... توروخدا... اگه میخوای... بغلم کنی... یواش...
خندید و آروم و بااحتیاط بغلم کرد...
رسول اومد تو اتاق و بادیدنمون گفت: بهبه... دل میدین و قلوه میگیرین و ما هم که این وسط کشکیم...
+ استاد... حسودی... نداشتیما...
- دقیقا... اصلا چند وقته خیلی حسود شدی رسول...
~ حیف که آقامحمد اینجاست... حالا من بعدا با شما کار دارم...
صدای زنگ گوشی اومد...
موبایل من بود...
رسول که تا الان دم در ایستاده بود، جلوتر اومد...
گوشیو از جیبش بیرون آورد و گرفت سمتم...
~ آقا فکر کنم عطیهخانم باشن...
ازش گرفتم...
رسول و داوود رفتن بیرون...
نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلاااام... عطیه... خانم...
- محمد... خودتی؟
+ پس میخواستی کی باشه؟
- باورم نمیشه... وای خدایا شکرت...
بابغض گفت: داشتم از نگرانی دیوونه میشدم... معلومه کجایی؟
طاقت این حالشو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نداشتم...
+ عطیه...
جوابمو نداد...
+ عطیهجان... عطیهخانم... دلت میاد جوابمو ندی؟!
صدای هقهق گریشو شنیدم...
ضربان قلبم بالاتر رفت...
دلم کباب شد براش...
باالتماس گفتم: عطیه... توروخدا... جون من... گریه نکن... خواهش میکنم...
باصدای گرفتهای گفت: محمد...
+ جانِ محمد...
- میدونی... تو این یه روزی که ازت خبر نداشتم... چی بهم گذشت؟!
به خودم لعنت فرستادم...
+ بخدا شرمندم... خیلی شرمندم...
- دشمنت شرمنده... فقط... یه سوال میپرسم... ازت خواهش میکنم... راستشو بگو... این یه روز... کجا بودی؟! نگو ماموریت بودم... چون آقارسول هم همینو گفتن... حقیقتو بهم بگو محمد... لطفا...
+ چشم... اما... اما الان... الان نمیشه بگم... فردا میام خونه... همه چیزو... بهت میگم... قول میدم... قولِ مردونه...
- باشه... یه روز صبر کردم... یه روز دیگه هم روش... راستی... چرا صدات اینجوریه؟
+ اینم... فردا میگم...
خندید و گفت: باشه...
- کاری نداری؟
+ نه... فقط... مراقبِ... خودت و... عزیز و... زهرا باش...
- چشم... تو هم مراقب خودت باش...
+ یاعلی...
- علییارت...
گوشیو قطع کردم...
دردم خیلی زیاد بود...
اما اینجا موندن بیشتر آزارم میداد...
قرآن رو از روی میز برداشتم...
بوسیدم و بازش کردم...
رسیدم به این آیه...
«قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ....»
بگو: دچار هر حادثهای شویم، قطعاً خدا به نفعمان مقدّرش کرده است!
چون او همه کارهیِ ماست. بله، مؤمنان باید فقط به خدا توکل کنند... سورهتوبه/آیه۵۱
لبخندی رو لبم شکل گرفت...
چقدر این آیه قشنگ و درسته...
صدای در اومد...
قرآن رو بوسیدم.
بعدم بستمش و گذاشتمش رو میز کنار تخت...
+ بفرمائید...
در باز شد و سعید و آقایعبدی اومدن تو اتاق...
~ سلام محمدجان...
- سلام آقامحمد...
بالبخند گفتم: سلام آقا... سلام سعیدجان...
جلوتر اومدن و بغلم کردن...
گوشی سعید زنگ خورد...
از اتاق بیرون رفت...
~ خوبی محمدجان؟!
+ الحمدالله... بهترم...
~ خداروشکر...
+ آقا... میشه... یه سوال... بپرسم؟
~ حتما... بپرس...
+ از الکساندر... بازجویی شد؟!
~ آره... اتفاقا درباره اتفاقی که برای تو افتاد هم ازش پرسیدیم... اما خبر نداشت... امروز هم قراره از اون مردی که بهت حمله کرده و چند نفر دیگه بازجویی بشه...
+ آها...
+ میگم... میشه... با دکتر... صحبت کنین... که امروز... مرخصم کنه؟!
- خیر... سوال بعدی؟!
+ ندارم...
هر دو خندیدیم...
~ محمدجان... حتما دکتر یه چیزی میدونه که میگه امشب رو باید بمونی...
+ آخه... من حالم... خوبه... چیزیم... نیست... تحمل کردن... اینجا... برام... خیلی سخته...
~ دفعه قبلم همینو گفتی... اومدی بیمارستان عیادت بچهها... حالت بد شد و بعدم که...
آهی کشیدن...
~ خداروشکر که بخیر گذشت...
~ میدونی... یاد پدرت افتادم...
+ چطور آقا؟!
~ زمان جنگ... وقتی تو جبهه بودیم، پدرت تو یکی از عملیاتها زخمی شد. با کلی اصرار، راضیش کردم که برگرده عقب. خودمم همراهش رفتم. هنوز چند ساعت نشده بود بهوش اومده بود که گفت: برگردیم خط. گفتم تو هنوز حالت خوب نیست. دکتر گفته امشبو باید استراحت کنی. دقیقا عینِ همین حرف تو رو زد. من و دکترم دیگه حرفیش نشدیم. هنوز شب نشده بود، که برگشتیم خط. تا چند روز درد داشت. اما به روی خودش نمیآورد. اخلاقت عینِ پدرته محمد... و این خیلی خوبه...
لبخند محوی زدم.
از روی صندلی بلند شدن.
پیشونیمو بوسیدن و گفتن: من باید برم سایت... خیلی مراقب خودت باش.
+ چشم...
صبح شد...
فرشید دیروز مرخص شد...
دکتر اومد و بعد از معاینه گفت: به نظرم بهتره امشب رو هم بمونین...
کلافه شدم...
+ ببخشید... چرا؟!
- چون بخیههاتون هنوز تازهست... حالتونم هنوز کامل خوب نشده... حتی اگه مرخصم بشین، حداقل ۲ روز باید تو خونه استراحت کنین... هر چند با توجه به شناختی که از شما دارم، مطمئنم بیمارستان نمیمونین و از اینجا هم که مرخص شین، یک راست میرین سرکار... استراحتم که تعطیل...
با تعجب به دکتر نگاه کردم...
- دروغ میگم؟!
رسول گفت: خیر...
برگشتم سمتش...
اخم ریزی کردم و باجدیت نگاش کردم که سرشو پائین انداخت و آروم گفت: خب راست میگن دیگه...
رو به دکتر گفتم: من مراقب خودم هستم...
- بله... میدونم... مراقب هستمِ شما، مساویه با کارای سنگین... بدون استراحت و تهشم مراجعه به بیمارستان... ولی خب... ما حریف شما نمیشیم...
برگشت سمت رسول و گفت: سرمشون که تموم شد، مرخصن... فقط باید خوبِ خوب استراحت کنن...
بعدم از اتاق بیرون رفت...
+ سعیدجان... یواشتر...
- چشم، چشم... ببخشید...
با کمک سعید، کاپشنمو پوشیدم.
رسول رفته بود برگه ترخیص و داروهامو بگیره.
یه لحظه سرم گیج رفت.
دستِ سعیدو گرفتم و بهش تکیه دادم.
بانگرانی گفت: آقا... حالتون خوبه؟
+ خوبم... خوبم...
- چرا لج میکنین؟ خب امشبم بمونین بیمارستان دیگه.
+ سعیدجان... خیالت راحت. من حالم خوبه.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نداشتم... + عطیه... جوابمو نداد... + عطیهجان... عطیهخانم... دلت میاد جوابمو ندی؟! صدای هقهق گریشو
دیگه چیزی نگفت...
رسول اومد تو اتاق...
سعید رفت اتاق دکتر...
سوئیچو داد به رسول و گفت چند دقیقه دیگه میاد...
سوار ماشین شدیم...
چند دقیقه بعد، سعید هم اومد...
خواستم بگم اول یه سر بریم سایت که رسول زود گفت: آقا به جون خودم اگه بزارم بیاین سایت...
باتعجب بهش خیره شدم...
سعید گفت: راست میگه آقا...
+ شیطونه میگه یه ماشین بگیرم خودم برم سایت...
رسول: آقا خب شیطونه اشتباه میکنه...
سعید: دقیقا... اصلا نباید به حرفش گوش داد....
+ از دست شماها...
هر سه خندیدیم...
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم...
هرازگاهی دستمو کنار پهلوم میزاشتم تا شاید دردش کمتر شه...
اما بیفایده بود...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy