حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_110
#داوود
که رسول رو دیدم...
گونههاش خیسِ اشک بودن...
چشماش کاسه خون بودن...
نکنه... نکنه حرفامو... وایِ من...😱
پرید بغلم...
با هقهق گفت: راست میگی داوود...🙂💔 حقش نیست...😞💔 حق محمد این نیست...😭💔
خاک تو سرت کنن داوود... تازه داشت حالش خوب میشد...🙁
گند زدی... گنننددد...🤦🏻♂
کمرشو نوازش کردم و گفتم: آروم باش رسول...😕 محمد قویتر از این حرفاست...😉 مطمئنم زود خوب میشه...🙃♥️ محمد بیمعرفت نیست...🙂💔 تنهامون نمیزاره...😄💔
از بغلم بیرون اومد و اشکاشو پاک کرد...
+ از کِی اینجایی؟🙂
- از اولِ حرفات...🙃
+ یعنی... یعنی همشو شنیدی...؟!😶
- آره...😊
سرمو پائین انداختم.
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد...
تو چشمام نگاه کرد...
لبخند محوی زد...
- چرا زودتر بهم نگفتی...؟!🙃
- مگه من غریبه بودم...😶
+ نه... خب... گفتم اول به آقامحمد بگم... با خانمامینی صحبت کنه... اگه جوابشون مثبت بود، بعد به تو و بقیه بچهها بگم...😊
- چ... چی؟😳 با کی صحبت کنه؟!😧
+ خانمامینی...
- همین خانمامینی نیروی جدید رو میگی؟😶
+ آره دیگه...😑🔪 مگه چند تا خانمامینی داریم؟!😐
- به به...😃 من هی بهت میگم عاشق شدی... بعد تو میگی نه...😒
+ خب چون خودمم تا همین یکی دو روز پیش شک داشتم که بهشون علاقمندم...😁
- کِیاینطور...😊😐🔪 به هر حال مبارکه...😁✨ ان شاءالله جواب مثبت میدن...😄 تو هم داماد میشی...😉 فقط میمونه امیر که واسه اونم یه فکری میکنیم...😊😁
+ 😄
+ راستی تو که قرار بود بری...😶 چی شد برگشتی؟🤔
- اومدم بگم نمیرم...🙃 میخوام اینجا بمونم...😊 تو برو خونتون...😉
+ من یا نمیرم و خودم اینجا میمونم و تو رو میفرستم خونتون... یا اگه قرار باشه برم، تو رو هم با خودم میبرم...😊🔪😂
- آها... بعد کی بمونه پیش آقامحمد؟🤔😑🔪
+ میگم مهدی بیاد...🙃
- خیلی خوب... پس حداقل صبر کنیم تا برسه... بعد بریم...🙂
+ باشه...😊
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره مهدی رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
مهدی اومد...
رسولو رسوندم خونهشون و خودمم رفتم خونه...
#رسول
کلید انداختم و درو باز کردم...
سارا بیمارستان بود...
زود رفتم حموم و یه دوش گرفتم...
از حموم بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم...
رو تخت ولو شدم...
گوشی آقامحمد زنگ خورد.
عطیهخانم بودن.
جواب دادم.
گفتن محمد رفته ماموریت و وقت نکرده بیاد پیش من و گوشیشو بِبره...
حتی یه لحظه هم چهره آقامحمد تو اون لحظهای که وارد اتاق شدم، از جلو چشمم کنار نمیرفت...🙂💔
رنگ پریدهش...
چشمای خوشگلش...
صورت مظلومش...
همه و همه داشت داغونم میکرد...😭💔
اشکام صورتمو خیس کرده بودن...
نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد...
- رسول... رسولجان... بیدار شو دیگه...🙃
آروم چشمامو باز کردم.
سارا کنارم نشسته بود و بالبخند نگام میکرد...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
+ سلام...🙂
- علیکسلام...😊 ساعت خواب آقارسول؟🤔😶
چشمامو مالوندم و بعد رو به سارا گفتم: خیلی خسته بودم...🙃
- خسته نباشی...😄
+ سلامت باشی...😊
- کی اومدی؟🤔
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: ۳ ساعت پیش... تو کی اومدی؟🤔
- ۱۰ دقیقه پیش رسیدم...😁
+ آها...
- میگم... چرا انقدر گرفتهای؟😕
با یادآوری اتفاق امروز، دوباره حالم بد شد...😞💔
دلم میخواست با یه نفر حرف بزنم تا شاید یکم آروم بشم...🙃💔
سارا همیشه گوش شنوای خوبی بود و به دردودلام گوش میکرد...
همه چیزو براش تعریف کردم...
بادقت به حرفام گوش کرد...
وقتی تموم شد، باناراحتی گفت: الان حالشون چطوره؟🙁
+ بیهوشه...😔
- ای وای...😕😔
- ان شاءالله زود بهوش میان...🙂
- رسولجان... اصلا خودتو سرزنش نکنیا...🙃 تو مقصر نیستی...🙁 الانم پاشو بیا یه چیزی بخور...🙃 رنگ به روت نمونده...😕
سرمو تکون دادم...
از اتاق بیرون رفت...
شماره مهدی رو گرفتم تا از وضعیت آقامحمد مطلع شم...
گفت هنوز بیهوشه...😞
کلافه دستی لای موهام کشیدم.
از اتاق بیرون رفتم...
+ اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
سجده رفتم و مهر رو بوسیدم...
- قبول باشه...🙃
باصدای سارا، سر از سجده برداشتم و برگشتم سمتش...
چادر نماز سفید و خوشگلش سرش بود...♥️
لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه...🙂
- من با مامان اینا میرم شاهعبدالعظیم...🙃 تو هم میای؟😄
+ آره حتما...😊
- پس زود آماده شو...😉
+ چشم...😄
دو رکعت نماز زیارت خوندم...
سجده رفتم و واسه همه دعا کردم...
مخصوصا واسه محمد...🙂💔
کتاب مفاتیح الجنان رو برداشتم...
بوسیدمش...
شروع کردم به خوندن حدیث کسا...
برگشتیم خونه...
انقدر خسته بودم، که شام نخوردم و زود خوابیدم...
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم...
۵ دقیقه مونده بود تا اذان صبح...
سارا رو بیدار کردم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
وضو گرفتیم و نمازمون رو خوندیم...
بعدم آماده شدم و رفتم بیمارستان...
به مهدی گفتم بره خونهشون...
بندهخدا این روزا همش تو سایت بود و یه سری از کارای ما رو هم انجام میداد...😄
بعد از رفتنش، وارد اتاق آقامحمد شدم...
دستشو گرفتم و بوسیدم...
+ سلام داداش...🙃 صدامو میشنوی؟🙂 الهی رسول بمیره و تو رو تو این حال نبینه...😭💔 الهی بمیرم برات که اون نامرد ضربه رو جایی زد که نباید...🙂💔 جایی زد که به خاطرش درد داشتی...😞
آهی کشیدم...
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم...
+ میبینی چقدر داغونم...؟!😄💔 میبینی دارم میمیرم...؟!😞💔 تو که دلت نمیاد منو تو این حال تنها بزاری؟💔 از مرام و معرفتت به دوره...🙁 چشماتو باز کن فرمانده...♥️ دلتنگ اون چشمای معصومتم... دلتنگ آغوش پر آرامشتم...💔 دلتنگ خندههاتم رفیق...🙂💔 زودتر بیدار شو که همه چشم انتظارتیم... من... بچهها... مادرت... عطیهخانم... بچهات...♥️ اونم باباشو میخواد دیگه...😄💔 مگه نه...؟!🙃 پس زودِ زود چشماتو باز کن...😉🙂
از اتاق بیرون اومدم...
از پشت شیشه نگاش کردم که...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: تنهاشون نمیزاره...🙂💔
اگه گذاشت چی؟!🙃
پ.ن2: رسول هم فهمید...😶
پ.ن3: آخی...😕 بیچاره رسول...😢 دلم براش کباب شد...💔
پ.ن4: که چی؟🤔😱
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_111
#سعید
حال هیچکس خوب نبود...
انگار همه شادیا و خوشیامونم، با آقامحمد به خواب رفته بود...🙂💔
کارام تموم شد...
سیستمو خاموش کردم...
امروز جلسه دوم بازجویی از الکساندر بود...
تو جلسه اول که هیچی نگفت...
رفتم تو اتاقِ کناری...
چند ثانیه بعد، آوردنش...
آخ که چقدر دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم...
یه هدفون از علی گرفتم و بادقت گوش دادم...
آقایشهیدی بعد از توضیحات اولیه گفتن: هنوز هم نمیخواین حقیقتو بگین؟
- بیخود خودتونو خسته نکنین... من هیچی نمیگم...
~ اینجوری فقط جرم خودتون رو سنگینتر میکنین...
- مهم نیست...
~ ممکنه به قیمت جونتون تموم بشه...
رنگش پرید...
~ یکی از نیروی های امنیتی ما... الان بیمارستانه و حالشم خوب نیست... در حال حاضر، تنها مظنون این ماجرا، شمایین...
- نمیدونم درباره چی حرف میزنین...
~ انتظار دارین ما باور کنیم؟!
- گفتم که... من از چیزی خبر ندارم...
عکس شارلوت رو نشونش دادن...
~ میشناسینش؟
بعد از چند ثانیه مکث، گفت: میخوام محمدو ببینم...
~ امکانش نیست...
- پس هیچی نمیگم...
آقایشهیدی پوزخندی زدن و با خونسردی تمام گفتن: ما همه چیز رو میدونیم... به نفعتونه اعتراف کنین... وگرنه سرنوشت خوبی در انتظارتون نخواهد بود!
ترس و نگرانی رو میشد از چهرهاش خوند...
آقایشهیدی به دوربین اشاره کردن...
رضا اومد و الکساندر رو برد بازداشتگاه...
#رسول
که حس کردم انگشتش تکون خورد...
اول فکر کردم توهمِ...
اما... اما کمکم چشماشو باز کرد...
داشتم از خوشحالی، بال در میاوردم...
زود رفتم تا دکتر رو خبر کنم...
خیلی ذوقزده بودم...
کنترلم دست خودم نبود...
از خوشحالی، داد میزدم...
+ دکتر... دکتر بهوش اومد...
دکتر برگشت سمتم و گفت: هیسسس... چه خبرتونه آقا؟ اینجا بیمارستانه ها...
+ بهوش اومد... داداشم بهوش اومد...
همراهم اومد و رفتیم اتاق آقامحمد...
نزاشتن برم تو...
پشت در موندم و خیره به اتاق شدم...
توی دلم کلی خدا رو شکر کردم و ازش تشکر کردم که بهمون برش گردوند...🙂♥️
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره داوود رو گرفتم تا بهش خبر بدم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
#محمد
آرومآروم چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود...
یه سری نور سفید بالا سرم خودنمایی میکرد...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
شبیه بیمارستان بود...
- آقایدکتر رحمانی به اتاقعمل...
- آقایدکتر رحمانی به اتاقعمل...
دیگه مطمئن شدم بیمارستانم...
کمکم همه چی یادم اومد...
خواستم بشینم که درد بدی تو پهلوم پیچید...
از درد صورتم جمع شد...
+ آخخخخ...
چشمامو بستم...
نفسم بالا نمیومد...
به سختی تونستم یکم سرمو بلند کنم...
رسول پشت شیشه بود و با ذوق نگام میکرد...
لبخند بیجونی زدم...
دکتر وارد اتاق شد...
- سلااام... آقایحسنی... خداروشکر... بالاخره بهوش اومدین...
- یادتون میاد چه اتفاقی براتون افتاد؟!
+ ب... بله...
- خیلی شانس آوردین... اگه زخمتون یکم عمیقتر بود...
بقیه حرفشو خورد...
- به هر حال، خوشحالم که بهوش اومدین...
بعد از معاینه گفت: اگه همینطور پیش بره و حالتون بهتر بشه، ان شاءالله فردا صبح مرخص میشین... البته چند تا شرط داره...
+ ببخشید... نمیشه... امروز... مرخصم... کنین؟
- خیر... اولا که شما تازه بهوش اومدین... ممکنه خدایی نکرده حالتون بد بشه... دوما هنوز جواب آزمایشاتتون نیومده... باید جواب اونا رو ببینم، بعد...
نگاهی به دستگاه کنار تخت انداخت و بعد رو به پرستار گفت: یه مسکن به سرمشون تزریق کنین... حتما حتما داروهاشونو سر وقت مصرف کنن...
با صدای باز شدن در، چشمامو باز کردم...
رسول بود...
لبخند کمجونی زدم...
- سلام... استاد...
جلوتر اومد و رو صندلی، کنار تختم نشست...
دستمو گرفت و بعد بوسید...
سرشو رو دستم گذاشت...
شونههاش میلرزید...
صدای هقهق گریش اومد...
دلم کباب شد براش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: 🙃♥️
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_112
#محمد
دستمو آروم بالا آوردم و موهاش رو نوازش کردم.
+ رسول... جان... منو... نگاه کن...
دستم هنوز تو دستش بود.
همونطور که سرش پائین بود با بغض گفت: آقا... بخدا روم نمیشه تو چشماتون نگاه کنم...
+ چ... چرا؟ مگه... چیکار... کردی؟
- وضعیت الانتون...
شده بود مثل یه پسر بچه ۵ ساله که کار بدی کرده باشه و حالا هم پشیمون باشه...
اشکشو با پشت دستش پاک کرد و گفت: همش تقصیر منه...
نزاشتم ادامه بده...
زود گفتم: تو... هیچ... تقصیری... نداری...
- اما... اما اگه من بیاحتیاطی نمیکردم...
+ بسه... رسول... تو... مقصر... نیستی... خودتو... سرزنش... نکن...
- آخه...
+ دیگه... آخه... نداره... درضمن... دفعه... آخرت باشه... رو حرف من... حرف میزنی و... اما و اگر... میاری...
لبخندی زد و گفت: چشششم...
آهی کشید و گفت: نمیدونین این مدت چی بهمون گذشت...
+ همش... یه روز... نبودما...
- آقا همین یه روز واسه ما به اندازه یک سال گذشت...
+ بهش... فکر... نکن... حالتو... بد میکنه...
- آقا... میگم... الان... درد دارین؟
+ بهترم...
- مطمئن باشم؟
لبخندی زدم و چشمامو رو هم فشردم...
+ راستی آقا... از دیروز تا حالا عطیهخانم چندین بار تماس گرفتن... اما... من چیزی بهشون نگفتم... با خودم گفتم شاید نخواین بدونن چه اتفاقی براتون افتاده...
+ خوب... کاری... کردی...
در باز شد و داوود اومد تو...
+ بهبه... دهقان... فداکار... چطوری؟
داوود جلوتر اومد و خودشو رها کرد تو آغوشم...
وای خدا...
بازم این درد لعنتی...
این دفعه بدتر از قبل بود...
از درد، چشمامو بستم...
+ آخخخخ...
داوود فوری خودشو ازم جدا کرد...
هر دوشون با هم گفتن: خوبین آقا؟
سرمو تکون دادم...
داوود از خجالت سرشو پائین انداخت و گفت: ببخشید آقا... اصلا انقدر ذوق زده شدم، فراموش کردم وضعیتتنو...
+ اشکال... نداره... چیزی.. نشد...
+ راستی... فرشید... حالش... چطوره؟
رسول: وقتی فهمید چه اتفاقی واسه شما افتاده، حالش بد شد... خداروشکر الان بهتره...
+ خداروشکر... سعید... چی؟
داوود گفت: آقا رسول گفت من بهش خبر بدم... اصلا یادم رفت...
رسول لبخند دندوننمایی زد و گفت: بله دیگه... آدم عاشق، فراموشی میگیره...
هنوز حرفش تموم نشده بود، که داوود با اخم نگاش کرد و بعد با آرنجش زد به پهلوی رسول...
رسول: آخخخ... چته دیوونه؟
داوود: حقته...
+ عه... داوود... از تو... بعیده... چیکارش... داری...
داوود: آخه تو موقعیت مناسب حرف نمیزنه...
+ موافقم...
رسول با دلخوری نگام کرد و گفت: عه... آقا؟
خندیدم و گفتم: شوخی... کردم...
هر دو خندیدن...
برگشتم سمت داوود و گفتم: حالا... جریان... این... عاشق شدن... چیه؟
سرشو پائین انداخت...
از خجالت سرخ شده بود...
رسول گفت: آقا با اجازه من میرم بیرون که شما راحت باشین...
داوود برگشت سمت رسول و گفت: تو که همه چیزو میدونی...
- خب شاید بخوای یه چیزی بگی... نخوای من بدونم...
بعدم فوری از اتاق بیرون رفت.
- آقامحمد...
+ جانم؟
- من... میخواستم... زودتر بهتون بگم... یعنی... دیروز میخواستم بیام و بهتون بگم... که این اتفاق براتون افتاد...
لبخندی زدم و گفتم: خیلی برات... خوشحالم داوود...
لبخند قشنگی زد و گفت: ممنون آقا...
+ حالا این... خانم خوشبخت... کی هستن؟
- آشنان...
+ یعنی... منم... میشناسمشون؟
- بله... امممم... خانمامینی...
با تعجب گفتم: واقعا؟!
- بله...
+ بهبه... مبارکه...
- آقا هنوز با خودشون صحبت نکردم... یعنی... چطور بگم... خجالت میکشم بهشون بگم... اگه میشه... شما باهاشون... صحبت کنین...
+ باشه... حتما...
سرشو با شدت بالا آورد و باذوق گفت: یعنی واقعا باهاشون صحبت میکنین؟
+ آره... دیگه...
- وای آقا ممنونم...
بلند شد و اومد سمتم که دستامو به حالت تسلیم بالا آوردم و گفتم: داوود... توروخدا... اگه میخوای... بغلم کنی... یواش...
خندید و آروم و بااحتیاط بغلم کرد...
رسول اومد تو اتاق و بادیدنمون گفت: بهبه... دل میدین و قلوه میگیرین و ما هم که این وسط کشکیم...
+ استاد... حسودی... نداشتیما...
- دقیقا... اصلا چند وقته خیلی حسود شدی رسول...
~ حیف که آقامحمد اینجاست... حالا من بعدا با شما کار دارم...
صدای زنگ گوشی اومد...
موبایل من بود...
رسول که تا الان دم در ایستاده بود، جلوتر اومد...
گوشیو از جیبش بیرون آورد و گرفت سمتم...
~ آقا فکر کنم عطیهخانم باشن...
ازش گرفتم...
رسول و داوود رفتن بیرون...
نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلاااام... عطیه... خانم...
- محمد... خودتی؟
+ پس میخواستی کی باشه؟
- باورم نمیشه... وای خدایا شکرت...
بابغض گفت: داشتم از نگرانی دیوونه میشدم... معلومه کجایی؟
طاقت این حالشو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نداشتم...
+ عطیه...
جوابمو نداد...
+ عطیهجان... عطیهخانم... دلت میاد جوابمو ندی؟!
صدای هقهق گریشو شنیدم...
ضربان قلبم بالاتر رفت...
دلم کباب شد براش...
باالتماس گفتم: عطیه... توروخدا... جون من... گریه نکن... خواهش میکنم...
باصدای گرفتهای گفت: محمد...
+ جانِ محمد...
- میدونی... تو این یه روزی که ازت خبر نداشتم... چی بهم گذشت؟!
به خودم لعنت فرستادم...
+ بخدا شرمندم... خیلی شرمندم...
- دشمنت شرمنده... فقط... یه سوال میپرسم... ازت خواهش میکنم... راستشو بگو... این یه روز... کجا بودی؟! نگو ماموریت بودم... چون آقارسول هم همینو گفتن... حقیقتو بهم بگو محمد... لطفا...
+ چشم... اما... اما الان... الان نمیشه بگم... فردا میام خونه... همه چیزو... بهت میگم... قول میدم... قولِ مردونه...
- باشه... یه روز صبر کردم... یه روز دیگه هم روش... راستی... چرا صدات اینجوریه؟
+ اینم... فردا میگم...
خندید و گفت: باشه...
- کاری نداری؟
+ نه... فقط... مراقبِ... خودت و... عزیز و... زهرا باش...
- چشم... تو هم مراقب خودت باش...
+ یاعلی...
- علییارت...
گوشیو قطع کردم...
دردم خیلی زیاد بود...
اما اینجا موندن بیشتر آزارم میداد...
قرآن رو از روی میز برداشتم...
بوسیدم و بازش کردم...
رسیدم به این آیه...
«قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ....»
بگو: دچار هر حادثهای شویم، قطعاً خدا به نفعمان مقدّرش کرده است!
چون او همه کارهیِ ماست. بله، مؤمنان باید فقط به خدا توکل کنند... سورهتوبه/آیه۵۱
لبخندی رو لبم شکل گرفت...
چقدر این آیه قشنگ و درسته...
صدای در اومد...
قرآن رو بوسیدم.
بعدم بستمش و گذاشتمش رو میز کنار تخت...
+ بفرمائید...
در باز شد و سعید و آقایعبدی اومدن تو اتاق...
~ سلام محمدجان...
- سلام آقامحمد...
بالبخند گفتم: سلام آقا... سلام سعیدجان...
جلوتر اومدن و بغلم کردن...
گوشی سعید زنگ خورد...
از اتاق بیرون رفت...
~ خوبی محمدجان؟!
+ الحمدالله... بهترم...
~ خداروشکر...
+ آقا... میشه... یه سوال... بپرسم؟
~ حتما... بپرس...
+ از الکساندر... بازجویی شد؟!
~ آره... اتفاقا درباره اتفاقی که برای تو افتاد هم ازش پرسیدیم... اما خبر نداشت... امروز هم قراره از اون مردی که بهت حمله کرده و چند نفر دیگه بازجویی بشه...
+ آها...
+ میگم... میشه... با دکتر... صحبت کنین... که امروز... مرخصم کنه؟!
- خیر... سوال بعدی؟!
+ ندارم...
هر دو خندیدیم...
~ محمدجان... حتما دکتر یه چیزی میدونه که میگه امشب رو باید بمونی...
+ آخه... من حالم... خوبه... چیزیم... نیست... تحمل کردن... اینجا... برام... خیلی سخته...
~ دفعه قبلم همینو گفتی... اومدی بیمارستان عیادت بچهها... حالت بد شد و بعدم که...
آهی کشیدن...
~ خداروشکر که بخیر گذشت...
~ میدونی... یاد پدرت افتادم...
+ چطور آقا؟!
~ زمان جنگ... وقتی تو جبهه بودیم، پدرت تو یکی از عملیاتها زخمی شد. با کلی اصرار، راضیش کردم که برگرده عقب. خودمم همراهش رفتم. هنوز چند ساعت نشده بود بهوش اومده بود که گفت: برگردیم خط. گفتم تو هنوز حالت خوب نیست. دکتر گفته امشبو باید استراحت کنی. دقیقا عینِ همین حرف تو رو زد. من و دکترم دیگه حرفیش نشدیم. هنوز شب نشده بود، که برگشتیم خط. تا چند روز درد داشت. اما به روی خودش نمیآورد. اخلاقت عینِ پدرته محمد... و این خیلی خوبه...
لبخند محوی زدم.
از روی صندلی بلند شدن.
پیشونیمو بوسیدن و گفتن: من باید برم سایت... خیلی مراقب خودت باش.
+ چشم...
صبح شد...
فرشید دیروز مرخص شد...
دکتر اومد و بعد از معاینه گفت: به نظرم بهتره امشب رو هم بمونین...
کلافه شدم...
+ ببخشید... چرا؟!
- چون بخیههاتون هنوز تازهست... حالتونم هنوز کامل خوب نشده... حتی اگه مرخصم بشین، حداقل ۲ روز باید تو خونه استراحت کنین... هر چند با توجه به شناختی که از شما دارم، مطمئنم بیمارستان نمیمونین و از اینجا هم که مرخص شین، یک راست میرین سرکار... استراحتم که تعطیل...
با تعجب به دکتر نگاه کردم...
- دروغ میگم؟!
رسول گفت: خیر...
برگشتم سمتش...
اخم ریزی کردم و باجدیت نگاش کردم که سرشو پائین انداخت و آروم گفت: خب راست میگن دیگه...
رو به دکتر گفتم: من مراقب خودم هستم...
- بله... میدونم... مراقب هستمِ شما، مساویه با کارای سنگین... بدون استراحت و تهشم مراجعه به بیمارستان... ولی خب... ما حریف شما نمیشیم...
برگشت سمت رسول و گفت: سرمشون که تموم شد، مرخصن... فقط باید خوبِ خوب استراحت کنن...
بعدم از اتاق بیرون رفت...
+ سعیدجان... یواشتر...
- چشم، چشم... ببخشید...
با کمک سعید، کاپشنمو پوشیدم.
رسول رفته بود برگه ترخیص و داروهامو بگیره.
یه لحظه سرم گیج رفت.
دستِ سعیدو گرفتم و بهش تکیه دادم.
بانگرانی گفت: آقا... حالتون خوبه؟
+ خوبم... خوبم...
- چرا لج میکنین؟ خب امشبم بمونین بیمارستان دیگه.
+ سعیدجان... خیالت راحت. من حالم خوبه.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نداشتم... + عطیه... جوابمو نداد... + عطیهجان... عطیهخانم... دلت میاد جوابمو ندی؟! صدای هقهق گریشو
دیگه چیزی نگفت...
رسول اومد تو اتاق...
سعید رفت اتاق دکتر...
سوئیچو داد به رسول و گفت چند دقیقه دیگه میاد...
سوار ماشین شدیم...
چند دقیقه بعد، سعید هم اومد...
خواستم بگم اول یه سر بریم سایت که رسول زود گفت: آقا به جون خودم اگه بزارم بیاین سایت...
باتعجب بهش خیره شدم...
سعید گفت: راست میگه آقا...
+ شیطونه میگه یه ماشین بگیرم خودم برم سایت...
رسول: آقا خب شیطونه اشتباه میکنه...
سعید: دقیقا... اصلا نباید به حرفش گوش داد....
+ از دست شماها...
هر سه خندیدیم...
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم...
هرازگاهی دستمو کنار پهلوم میزاشتم تا شاید دردش کمتر شه...
اما بیفایده بود...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای مثل سروش و... کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_113
#سعید
دکتر گفت برم اتاقش...
وقتی خیالم از بابت رفتن آقامحمد و رسول راحت شد، رفتم سمت اتاق دکتر...
در زدم...
- بفرمائید...
در رو باز کردم...
+ سلام. گفتین قبل از رفتن بیام پیشتون...
- سلام... بله... بفرمائید تو...
وارد اتاق شدم...
در رو بستم و رو یکی از صندلی ها نشستم...
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم درباره وضعیت آقایحسنی باهاتون صحبت کنم...
بانگرانی گفتم: چیزی شده؟
- باتوجه به جواب آزمایشاتشون فهمیدم که ایشون چند ماهیه که دچار کمخونی شدن... به خاطر این اتفاقی هم که براشون افتاده، خون زیادی از دست دادن و کمخونیشون شدیدتر شده... فشار پائین، سرگیجه و سردرد هم که دارن... سیستم ایمنی بدنشون فوق العاده ضعیف شده... باید خیلی مراقب خودشون باشن... البته با شناختی که توی این مدت نسبت بهشون پیدا کردم، متوجه شدم اصلا به فکر سلامتیشون نیستن و به حرف های بنده هم هیچ توجهی نمیکنن... لازم دونستم به شما که برادرشونین، بگم... خیلی مواظبشون باشین... باید به خودشون برسن و استراحت کنن... داروهاشو سر وقت مصرف کنن... خیلی به خودشون فشار نیارن و... اگه رعایت نکن، وضعشون بدتر میشه...
صدای دکتر توی سرم اِکو میشد...
- آقا... آقا حالتون خوبه؟
+ ب... بله...
- نگران نباشین... گفتم که... اگه مراقب خودشون باشن و نکاتی که گفتم رو رعایت کنن، به مرور زمان حالشون خوب میشه...
+ بله... ممنون...
- خواهش میکنم... راستی...
- یک هفته دیگه هم باید بیان... باید دوباره آزمایش بدن و یه نگاهی هم به زخمشون و بخیههاش بندازم...
+ باشه... حتما... ممنون که گفتین...
لبخندی زدن و گفتن: خواهش میکنم... وظیفه بود... بازم تاکید میکنم... خیلی مراقبشون باشید...
+ حتما...
بلند شدم...
+ بااجازه...
- خدانگهدار...
از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
کلافه بودم... خیلی...
آقامحمد اصلا حواسش به خودش نیست...
به حرف هیچکس هم گوش نمیده...
اینطوری زبونملال...
حتی فکرش آزارم میده!
بهتره فعلا به خودش چیزی نگم و نامحسوس مراقبش باشم...
هر چند آقامحمد زرنگتر از این حرفاست که متوجه نشه...
یادم افتاد رسول و آقامحمد منتظرمن...
رفتم سمت در خروجی...
سوار ماشین شدم...
سعی کردم چیزی بروز ندم...
#محمد
از توی آینه، نگاهی به سعید انداختم...
سرش پائین بود...
حس کردم یه چیزیش شده...
آخه خیلی تو خودش بود!
برگشتم عقب و گفتم: چیزی شده سعید؟
سرشو بالا آورد...
لبخندی زد و گفت: نه آقا... چیزی نیست... یکم خستهام... همین...
میدونستم یه اتفاقی افتاده...
اما ترجیح دادم دیگه چیزی نگم...
نگاهمو به جلو دادم...
رسول کنار داروخانه پارک کرد...
از ماشین پیاده شد و رفت تو داروخانه...
چند دقیقه بعد، با یه کیسه پر از دارو برگشت...
سوار ماشین شد...
- بفرمائین آقا... اینا داروهاتونه...
+ دست درد نکنه... بچهها شرمنده انداخمتون تو زحمت...
سعید گفت: آقا این چه حرفیه میزنین؟
رسول هم دنباله حرف سعید رو گرفت و گفت: آقا شما تاج سرین...
لبخندی زدم...
نگاهم به داروها افتاد...
+ اوووو... این همه...
میتونستم ناراحتی رو تو چهره رسول و سعید ببینم...
+ عه... بچهها ناراحت نباشین دیگه... اصلا من قول میدم زود خوب بشم... باشه؟
هر دو لبخند زدن...
یه لبخند تلخ...
رسیدیم...
+ دست شما درد نکنه...
همین که خواستم درو باز کنم رسول گفت: آقا یه لحظه صبر کنین...
پیاده شد و خودش در رو برام باز کرد...
پیاده شدم و گفتم: رسولجان... من پهلوم آسیب دیدهها... دست و پام سالمه...
- آقا بالاخره احتیاط شرط عقله دیگه...
سعیدم پیاده شد...
~ راست میگه آقا...
پوکرفیس نگاشون کردم...
+ بله... صحیح...
هر سه خندیدیم...
بالاخره بعد از کلی اصرار و توصیه های سعید و رسول، به ویژه سعید، خداحافظی کردیم و بچهها رفتن...
اما من هنوزم مطمئن بودم یه چیزی شده...
چون سعید خیلی سفارش کرد مراقب خودم باشم... بیشتر از همیشه...
شاید دکتر چیزی بهش گفته...
هر چی که هست، حس میکنم مربوط به منه...
نفس عمیقی کشیدم...
کلید انداختم و درو باز کردم...
+ سلااااام... من اومدم...
اول عزیز و بعدم عطیه، از اتاق عزیز بیرون اومدن...
عزیز باذوق گفت: سلام دورت بگردم... خوبی مادر؟
عطیه هم لبخندی زد و باخوشحالی گفت: سلام... چه عجب... چشممون به در خشک شد آقامحمد...
سرمو پائین انداختم و باشرمندگی گفتم: واقعا معذرت میخوام... خیلی شرمندم...
عزیز: دشمنت شرمنده پسرم... کجا بودی مادر؟ چرا یه خبر از خودت ندادی؟ دلمون هزار راه رفت...
- ببخشید... یه موقعیتی پیش اومد... نتونستم خبر بدم...
عزیز: فدای سرت...
لبخندی زدم...
از پلهها پائین رفتم...
بوی عجیبی میومد...
شبیه بوی سوختگی بود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ میگم... یه بویی نمیاد؟!
عطیه زود گفت: هعییی... وای... غذا سوخت...
باخنده گفتم: اوه اوه اوه... پس ناهار بی ناهار...
عطیه: محمد یه بار غذا سوختا...
خندیدم...
زود از پلهها بالا رفت...
عزیز گفت: غذای دیشب مونده...
+ چی هست عزیز؟
- قیمه...
+ بهبهبهبه...
- مادر... میگم... رنگت چرا پریده؟
+ چیزی نیست... یکم خستهام...
- همیشه وقتی میگم رنگت پریده، همینو میگی...
خندیدم و گفتم: خب از خستگیه دیگه عزیز...
- محمد... من مادرتم... تو رو بزرگت کردم... میشناسمت... این رنگ پریدگی از خستگی نیست... چیزی شده که به من نمیگی؟
+ خب...
نمیدونستم چه جوری بگم...
اصلا نمیدونستم بگم یا نگم...
+ امممم... من برم پیش عطیه...
زود از پلهها بالا رفتم...
کفشام رو درآوردم و وارد اتاق شدم...
بوی سوختگی کمتر شده بود...
کاپشنمو درآوردم و آویزون کردم...
رفتم تو آشپزخونه...
عطیه نشسته بود رو صندلی و دستش زیر چونش بود...
روبهروش نشستم و بالبخند بهش خیره شدم...
حس میکردم ازم دلخوره...
- چرا این جوری نگام میکنی؟
+ دلم برات تنگ شده بود...
لبخندی زد...
- منم همینطور... ولی... محمد یعنی... واقعا نمیتونستی بهم خبر بدی از حالت؟
+ باور کن اگه شرایطشو داشتم، بهت خبر میدادم عطیه...
روشو ازم برگردوند...
+ عطیهخانم... عطیهجانم... قهری؟
قطره اشکی از رو گونش سر خورد و روی دستش ریخت...
قلبم به درد اومد...
چقدر به خاطر من اذیت شده بود...
طاقت دیدن اشکاشو نداشتم...
+ عطیه توروخدا... گریه نکن دیگه... جون محمد...
اشکاشو پاک کرد...
اما همچنان نگام نمیکرد...
+ عطیه... دلت میاد نگام نکنی؟ گناه دارما... من همیشه به این امید میام خونه که تو و عزیزو با حال خوب ببینم... خانمی... تو که میدونی چقدر دوست دارم... میدونی طاقت دیدن اشکاتو ندارم، عطیه تو که میدونی طاقت قهر کردنتو ندارم... نگام کن...
اینبار باالتماس گفتم: عطیهجان نگام کن...
برگشت سمتم...
بابغض گفت: محمد... بهم بگو... بگو چه اتفاقی برات افتاده بود که حتی نتونستی یه زنگ بهم بزنی و از حالت باخبرم کنی... بگو محمدم...
+ باشه... باشه... فقط... فقط تو بغض نکن... میگم...
تصمیمو گرفتم...
باید بهش میگفتم...
حق داشت بدونه...
نفس عمیقی کشیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بسی طولانی و احساسی...🙃🍂
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_114
#محمد
آرومآروم همه چیز رو بهش گفتم...
مات و مبهوت، بانگرانی نگام میکرد و هیچی نمیگفت...
+ ع... عطیهجان... خوبی؟!
جواب نداد...
دستمو جلو صورتش تکون دادم...
به خودش اومد...
با چشمای خیسش نگام کرد...
لبخند محوی زدم و گفتم: خوبی؟!
بابغض گفت: بمیرم الهی... اونا... خیلی اذیتت کردن... نه؟!
+ خدانکنه... خب... بیشتر فکر اینکه شاید دیگه نتونم تو رو، عزیز رو، بچمونو ببینم، اذیتم میکرد...
+ حالا هم اشکاتو پاک کن خانمی...
لبخند تلخی زد...
اشکاشو پاک کرد و گفت: الان... درد داری؟
میدونستم نمیتونم بهش دروغ بگم...
برای همین گفتم: یکم... اما تو رو که میبینم، بهتر میشم...
خندید...
اما نه مثل همیشه...
خندش از ته دل نبود...
میدونستم نگرانمه...
ساعت ۴ بعدازظهر بود...
دلم هوای سایت و بچهها رو کرده بود...
دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم...
لباسامو پوشیدم...
سوئیچ ماشین رو برداشتم...
همین که خواستم برم، عطیه جلوم سبز شد...
بیچاره شدم...
فهمید...
دست به سینه ایستاده بود و نگام میکرد...
- کجا به سلامتی؟
+ اممم... چیزه... میرم.. اداره...
- ادارههههه؟؟؟
دستمو رو قلبم گذاشتم...
+ عهههه... عطیهجان یواش... ترسیدم...
- محمد تو واقعا با این وضعت میخوای بری سرکار؟!
+ باور کن نمیتونم خونه بمونم... بعدشم... من حالم خوبِ خوبه... چیزیم نیست...
وای...
دوباره شروع شد...
بازم همون دردای همیشگی...
تا الان خوب بودما...
حالا که گفتم خوبم، دردم دوباره شروع شد...
- نمیزارم بری محمد...
+ عطیه لطفا... قول میدم زود برگردم...
- نمیشه...
+ چرا؟!
- چون تو جدیدا هر وقت میگی زود برمیگردم، دیرتر از همیشه میای...
+ این دفعه دیگه واقعا شب میام...
- شرط داره...
+ عطیهجان دیرمهها...
- پس نمیخواد بری...
+ اصلا اشتباه کردم... ببخشید... اذیت نکن دیگه...
خندید و گفت: باشه...
- شرطم یه جورایی قوله... یعنی... باید قول بدی مراقب خودت باشی و شب هم زود برگردی...
+ باشه... قول میدم...
- محمد قول دادیا...
+ بلهبله... قول دادم...
کنار ایستاد و بالبخند گفت: در امان خدا...
لبخندی زدم و گفتم: خداحافظ...
از عزیز هم خداحافظی کردم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت سایت...
#عطیه
دلم خیلی براش تنگ شده بود...
قهر نبودم...
اما... ازش دلخور بودم...
دست خودم هم نبود...
با التماس نگام میکرد...
کلی باهام حرف زد و منتکشی کرد...
دلم سوخت واسش...
خیلی مظلوم شده بود... خیلی...
وقتی شنیدم چه اتفاقایی براش افتاده، حالم خیلی بد شد...
اشکم درومد...
باورم نمیشد...
محمد من...
خدایا چرا... چرا این همه اتفاق براش افتاده؟!
مگه چه گناهی کرده؟!
اما محمد همیشه میگه: هیچ کار خدا بیحکمت نیست...
به خودم اومدم و گفتم: عطیه داری ناشکری میکنی... حتما یه حکمتی توش بوده... پس دیگه شکایت نکن...
آخرم کار خودشو کرد و رفت سرکار...
منم حرفیش نشدم...
#محمد
وارد سایت شدم...
همه بچهها ریختن سرم...
رسول: آقا چرا با این حالتون اومدین اینجا؟
سعید: آقامحمد مگه دکتر نگفت باید استراحت کنین؟
داوود: آقا ما خودمون همه کارا رو انجام میدیم...
+ وااای... بچهها... یک دقیقه اَمون بدین... بزارین منم حرف بزنم...
سرشونو پائین انداختن...
+ خیالتون راحت... من حالم خوبه...
سرشونو بالا آوردن و پوکرفیس نگام کردن...
+ چیه؟!
سعید گفت: آقا یعنی الان اصلا درد ندارین؟
+ یکم...
بیشتر از یکم بود...
اما دلم نمیخواست بیشتر از این نگرانشون کنم...
+ راستی فرشید و امیر کجان؟
رسول: آقا امیر که یه سر رفت خونشون... بندهخدا این چند روز همش سایت بود و درگیر کار بود... فرشید هم که دکتر گفت چند روزی رو باید استراحت کنه...
رسول: البته اصلا نفهمیدیم خواستین بحث رو عوض کنین...
همه خندیدیم...
- سلام آقامحمد...
باصدای امیر، به عقب برگشتم...
بالبخند گفتم: به... سلاااام... آقاامیرِ گل...
جلوتر اومد و محکم بغلم کرد...
درد پهلوم بیشتر شد...
چشمامو بستم...
سعی کردم بروز ندم...
آروم خودش رو ازم جدا کرد و بانگرانی گفت: وای... ببخشید آقا... اصلا فراموش کردم چه اتفاقی براتون افتاده...
- چیزیتون که نشد؟
+ نه خوبم...
- آقا شرمنده من نیومدم بیمارستان... خودتون میدونین دیگه... این روزا سرمون شلوغه...
دستمو رو شونش گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه امیر؟ من خیلی هم ممنونِ تو و بچههام که نزاشتین عقب بمونیم و بدون من پرونده رو جلو بردین...
نگاهی به همشون انداختم و گفتم: بهتون افتخار میکنم بچهها...
لبخند زدن...
همه با هم گفتن: درس پس میدیم آقا...
+ بهبه... چه هماهنگ... آفرین...
خودشونم از این هماهنگ بودن، تعجب کردن...
نگاهی به همدیگه انداختن و بعد همه زدیم زیر خنده...
رفتم اتاق آقایعبدی...
در زدم...
- بیا تو محمد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با تعجب در رو باز کردم...
- سلام محمدجان... خوش اومدی... بشین...
در رو بستم و نشستم...
تعجبم از این بود که چطور فهمیدن من در زدم...
چون پشتشون به در بود و به من دید نداشتن...
+ ببخشید آقا... شما چطور فهمیدین من پشت درم؟
خندیدن و گفتن: صدا خندههاتون کل سایت رو برداشته... و بعدشم... از مدل در زندنت فهمیدم تویی... حالا بگو ببینم... چرا اومدی سایت؟ مگه دکتر نگفته بود باید خونه بمونی و استراحت کنی؟
+ آقا لطفا شما دیگه این حرفو نزنین... باور کنین من حالم خوبه...
- بله، میدونم... تو از نظر خودت، همیشه حال جسمیت خوبه...
- محمدجان، الان اینجا کاری نیست... چرا اومدی؟ خب میموندی خونه...
+ آقا راستش یه درخواست داشتم...
- چی؟
+ اگه اجازه بدین، میخوام از الکساندر بازجویی کنم...
اولش تعجب کردن...
اما بعد از چند ثانیه گفتن خونسرد گفتن: باشه... مشکلی نیست... میتونی همین الان شروع کنی...
بلند شدم و گفتم: چشم آقا... بااجازه...
رفتم سمت در...
یه چیزی یادم افتاد...
برگشتم سمت آقایعبدی و گفتم: آقا راستی از اون چند نفر بازجویی شد؟
- آره... فعلا برو به بازجوییت برس... بعد که برگشتی، بهت میگم...
+ چشم...
از اتاق بیرون اومدم...
همه چیز آماده بود...
نفس عمیقی کشیدم...
بسم الله گفتم و وارد اتاق بازجویی شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: ازش بازجویی میکنه...🤫🤭
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_115
#محمد
چند ثانیه بعد، آوردنش...
به رضا اشاره کردم و چشمبندش رو برداشت...
بعد هم با اشاره من، از اتاق بیرون رفت...
معلوم بود خیلی از دیدنم تعجب کرده...
شاید توقع داشت الان زنده نباشم...
دستامو رو میز گذاشتم و نزدیکتر رفتم...
زل زدم تو چشماش...
پوزخندی زدم و گفتم:
+ Did you think we would face each other like this one day?
(فکرش رو می کردی یه روزی اینجوری با هم رو به رو بشیم؟)
چیزی نمیگفت و فقط با خشم و تنفر نگام میکرد...
+ فکر کردی مردم... نه؟!
خندهای کرد و گفت: آره... فکر کردم به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم... نابودی تو و امثال تو، آرزوی منه...
نزدیکتر رفتم...
باجدیت نگاش کردم و خیلی محکم و قاطع گفتم: این آرزو رو با خودت به گور میبری... تا وقتی شماها هستین، من و امثال منم هستیم... نمیزاریم حتی یه وجب از خاکمون رو اشغال کنین... پیشنهاد میکنم تو عصر جدید زندگی کنی... آره... اینجا هنوزم ایرانه... اما نه ایرانه چند صد سال پیش... حالا دیگه هیچکس جرأت نداره نگاه چپ بهش کنه... چون با ما طرفه... گذشت اون دورهای که شما انگلیسیها و آمریکاییها هر کاری دلتون میخواست تو این مملک میکردین و کسی هم کاریبهکارتون نداشت... گذشت دورهای که شما اینجا حکومت میکردین... دیگه بهتون اجازه نمیدیم هر غلطی خواستین بکنین... تموم شد اون دوران... پس این فکر و خیالات خامت رو بریز دور...
هیچی نمیگفت...
حرفی هم واسه گفتن نداشت...
خوشحال بودم...
خیلی زیاد...
واسه یه لحظه، همه بلاهایی که سرم آورده بود رو فراموش کردم...
تاوان همه کاراش رو میده...
از الان به بعد، دیگه جرأت نمیکنه به نابودی کشور و مردمم و یا من و امثال من فکر کنه...
چون میدونه آخر عاقبتش چیه...
این بود که خوشحالم میکرد...
همچنان با همون چشمای پر از خشم و نفرت نگام میکرد...
دوربین و ضبط رو روشن کردم و گفتم: هر حرف یا حرکت شما توسط دوربین ضبط، و در صورت نیاز مورد استناد مقام قضایی قرار میگیره... متوجه توضیحاتم شدی، یا تکرار کنم؟
- I realized.
(متوجه شدم.)
+ این یه بازجوییه... اینجا هم آمریکا یا لندن نیست... پس فارسی صحبت کن...
کلافه گفت: من هیچی نمیگم... حتی اگه شکنجم بدین یا اعدامم کنین...
خندهای کردم...
+ هه... این مزخرفات رو افسرای mi6 بهت گفتن؟ فکر کردی ما مثل شما بیرحمی و حیوونیم؟ ها؟ یا نکنه فکر کردی اینجا تگزاسه؟ خودتم خوب میدونی ما هرگز با شکنجه کسی رو به حرف نمیاریم... بهتره خودت اعتراف کنی... چون مدارک ما نسبت به جاسوسیه تو، کامل و محکمه پسنده... نمیتونی هیچچیز رو انکار کنی... مطمئن باش...
منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
وای خدا... بازم سرگیجه... خسته شدم...
دستم رو به دیوار گرفتم و رفتم سمت اتاقم...
گزارش تکمیل شد...
بعد از اینکه به آقایعبدی تحویل دادم، از اتاقشون بیرون اومدم...
یاد قولم به داوود افتادم...
به نظرم الان وقتش بود...
رفتم سمت میز خانمامینی...
صداشون زدم...
+ خانمامینی...
برگشتن سمتم...
بلند شدن...
- سلام آقامحمد...
+ سلام...
- بهترین الحمدالله؟
+ بله... ممنون... ببخشید، الان شلوغین؟
- نه خیلی... یه سری مدارک بود... داشتم بررسی میکردم... چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه... چطور؟
+ بسیار خوب... لطفا بعد از اینکه کارتون تموم شد، بیاین اتاق من...
- بله... چشم...
سرم رو به صندلی تیکه دادم و چشمام رو بستم...
سرگیجه کم بود، سردرد هم اضافه شد...
درد پهلومم که دیگه کلافم کرده بود...
یکی از قرص های مسکنم، همراهم بود...
یه لیوان آب ریختم...
کمی بهتر شدم...
صدای در اومد...
سرم رو از روی میز برداشتم...
خانمامینی بودن...
+ بفرمایید...
در رو باز کردن وارد اتاق شدن...
کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و گفتن: اینا گزارش این ۲ روزه که شما نبودین یا کمتر اومدین... آقایرضایی گفتن بدم بهتون...
+ ممنون...
- خواهش میکنم...
+ بفرمائید بشینید...
روی یکی از صندلی ها نشستن...
نفس عمیقی کشیدم...
+ میخواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...
- بفرمایید...
+ راستش... آقایرضایی... از من خواست... تا باهاتون صحبت کنم و... نظرتون رو... درباره ش بدونم...
انگار گیج شدن که گفتن: ببخشید... چرا؟
+ راستش... چطور بگم... داوود... به شما... علاقمنده...
سرشون رو با شدت بالا آوردن...
معلوم بود خیلی تعجب کردن...
بعد از چند ثانیه گفتن: من... من واقعا نمیدونم چی بگم... ببخشید... من... کارام تموم شده... میشه برم؟
به نظرم نیاز داشتن فکر کنن...
کاملا طبیعی بود...
+ بله... حتما...
- ممنون... بااجازه...
بلند شدن و رفتن سمت در...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ خانمامینی؟
برگشتن سمتم.
- بله؟
+ داوود پسر خوب و باایمانیه. نیتش هم خیره. من از همه نظر تاییدش میکنم.
سرشون رو تکون دادن.
- بله... بااجازه...
+ به سلامت...
از اتاق بیرون رفتن...
حالا به داوود چی بگم؟
خدایا خودت ختم به خیر کن...
گزارشی که خانمامینی آورده بودن رو برداشتم و مشغول خوندن شدم...
هر چی میگذشت، دردم بیشتر میشد...
تصمیم گرفتم برم خونه و یکم استراحت کنم که حداقل فردا بتونم بیام...
کاپشنم رو پوشیدم...
سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم پایین که...
#داوود
استرس داشتم...
میدونستم آقامحمد میخواد درباره من با خانمامینی صحبت کنه...
گزارش این دو روز آماده بود...
رفتم سمت میز خانمامینی...
متوجه حضورم نشدن...
تکسرفهای کردم...
سرشون رو بالا آوردن و بعد بلند شدن...
هر دومون سرمون پایین بود...
داشتم از خجالت آب میشدم...
شاید چون میدونستم تا چند دقیقه دیگه میفهمن تو دلم چی میگذره...
- ببخشید، میرین اتاق آقامحمد؟
+ بله...
کاغذها رو گذاشتم روی میزشون و گفتم: لطفا این گزارش رو بدین بهشون...
- بله، حتما...
تشکری کردم و رفتم سمت میز خودم...
اصلا تمرکز نداشتم...
استرس همه وجودم رو گرفته بود...
نگاهی به اتاق آقامحمد انداختم...
خانمامینی از اتاق بیرون اومدم...
زود سرم رو چرخوندم طرف مانیتور و مشغول تایپ شدم...
خودمم نمیدونستم دارم چی مینویسم...
فقط میخواستم یه جوری خودم رو مشغول کنم...
آروم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...
خانمامینی وسایلشون رو جمع کردن...
نگاه گذرایی به من انداختن...
سرم رو پائین انداختم...
از سایت بیرون رفتن...
حالم بد بود...
چرا رفتن؟
نکنه... نکنه جوابشون...
وای... حتی تصورشم آزارم میده...
سرم رو روی میز گذاشتم...
چند ثانیه گذشت...
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
برگشتم عقب...
#راضیه
گزارشی که آقاداوود آورده بودن رو برداشتم و رفتم اتاق آقامحمد...
در زدم...
سرم رو با شدت بالا آوردم...
حس کردم گردنم رگبهرگ شد...
کممونده بود از تعجب شاخ دربیارم...
باورم نمیشد...
یعنی... یعنی آقاداوود...
دیگه نمیتونستم تو سایت بمونم...
انگار هوا اونجا برام خفه بود...
از آقامحمد اجازه گرفتم برم خونه...
وسایلم رو جمع کردم...
نگاهی به آقاداوود انداختم...
سرشون رو پائین انداختن...
سیستم رو خاموش کردم...
کیفم رو برداشتم و از سایت زدم بیرون...
نشستم تو ماشین...
سرم رو روی فرمون گذاشتم...
یه حس عجیب داشتم...
وای خدا...
داشتم دیوونه میشدم...
زود ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم...
ضبط رو روشن کردم و بعد مداحی مورد علاقم رو پلی کردم...
مداحیای که هر وقت بهش گوش میدم، آروم میشم...
~ حسینجان ای... آبروی دو عالم...
~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم...
~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم...
اشکی که روی گونم ریخت رو با پشت دستم پاک کردم...
همیشه وقتی به این مداحی گوش میدم، دلم آتیش میگیره...
اشکم در میاد...
اما... در آخر آروم میشم...
تصمیم گرفتم برم جایی که ارتفاع داشته باشه...
جایی که همه شهر زیر پام باشه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: فقط حرفای محمد...👏🏻👌🏻😎🇮🇷
پ.ن2: بازم سردرد و سرگیجه...😕💔
پ.ن3: داوود... راضیه...
سرنوشت این دو چی میشه؟!🙃
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy