مرا در اغوش بگیر که از زمینی ها بریدهام
- عزیزِ عراقی من¹²⁸❤️🩹؛
#نوازشروح
Quran-page-304.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتهجدهم فلشبک↯ #راوی در زمان هواخوری، سرباز با نگاهی نامحسوس به اطراف،
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتنوزدهم
#محمد
خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبار فرق داشت. اینبار یکی از منابع مهمشون رو لو داده بودم!
انقدر توی افکارم غرق بودم که متوجهی فرد مقابلم نشدم و بهش تنه زدم.
بدون اینکه نگاهش کنم، زیر لب «ببخشید»ی گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت!
- کجا با این عجله آقاآرش؟
نفسم توی سینه گره خورد. چشمهام رو محکم روی هم فشردم. قبل از اینکه بخوام عکسالعملی از خودم نشون بدم، ضربهای به پشت سرم خورد و باعث شد بیفتم زمین...
لگدش اینبار توی شکمم نشست. چهرهام از درد جمع شد.
یقهام رو کشید سمت خودش و توی صورتم داد زد: نشنیدم بگی غلط کردم؟!
- بسشه دیگه، بیاریدش اتاق رئیس!
با این حرف نیما، بدون باز کردن دست یا حتی چشمهام بازوهام رو گرفتن و بلندم کردن.
بخاطر کتکهاشون نتونستم بیشتر از چند قدم راه برم و باقی مسیر رو کشوندنم روی زمین...
خیلی نگذشت که مجبورم کردن زانو بزنم و کیسهای که روی سرم کشیده بودن رو برداشتن.
سرم رو بالا گرفتم و چندبار پلک زدم تا واضحتر ببینم.
همهجا تاریک بود. تنها چیزی که تونستم ببینم یه میز بود و یه صندلی که یه نفر پشت به من روش نشسته بود. با فاصلهی تقریباً ده متری از من!
قبل از اینکه بخوام بیشتر بهش دقت کنم، ضربهی محکمی توی کمرم خورد که باعث شد خم بشم.
+ آخخخ!
دست زمختش پشت گردنم نشست و گردنم رو بیشتر به سمت پایین فشار داد.
صدای خونسرد نیما به گوشم رسید.
- قانون اینجا میگه آدمهای خطاکار، باید سرشون پایین باشه!
دستهای بستهام رو مشت کردم. حالم از همهشون بهم میخورد!
اینبار صدای خفه و گرفتهی یه مرد دیگه رو شنیدم.
~ با کی از قانون حرف میزنی؟ کسی که به قوانین کاریاش پشت پا زده؟
از روی صداش حدس زدم سنش از من و آدمهایی که گیرشون افتاده بودم بیشتر باشه.
ناخودآگاه سعی کردم بلند بشم که فشار دستهاشون روی شونههام بیشتر شد!
دستهام رو از پشت بسته بودن و حتی نمیتونستم زمین رو برای ایستادن تکیهگاه کنم.
بعد از کمی فکر کردن، آروم و متعجب لب زدم: تو... گادفادری؟
خندید. با همون صدای خفهای که انگار از ته چاه درمیومد!
~ خیلی باهوشی!
خندهاش زودتر از چیزی که فکر میکردم از بین رفت و لحنش جدی شد.
~ اما همونقدر که باهوشی، کلهشق هم هستی و رکب میزنی! و این نه به نفعه توعه، و نه به نفع خانواده و دوستانت...
چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
+ اسم عزیزای منو... به اون زبون کثیفت نیار عوضی!
صدای خندهی دوبارهاش با مشتی که توی گیجگاهم فرود اومد ترکیب شد.
شدت ضربه اونقدر زیاد بود که تعادلم رو از دست دادم و با صورت خوردم زمین!
صدای قدم زدن اومد. از ریتم صدا متوجهی لنگ زدنش شدم.
یهو فشار زیادی به ستون مهرههام وارد شد!
احساس میکردم تکتک مهرههای کمرم در حال خورد شدن هستن.
با حرکت دادن پاش و کفشی که احتمالاً پوتین بود، درد زخم عمیق گلولهای که چند روز قبل توی عملیات دستگیری اون منبع لعنتی از کنار کتفم رد شده بود، شدیدتر شد.
با صدایی که خودمم به سختی شنیدم لب زدم: یاحسین!
صدای خفهاش نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که گرمای نفسهای کثیفش به صورتم میخورد.
~ اینبار ازت گذشتم. اما شک نکن دفعهی بعدیای که همدیگه رو میبینیم، روز مرگ تو و همهی عزیزانته آقاآرش!
فشار پاش رو بیشتر کرد. نفسم تنگتر شد...
- محمددد!
با صدای داوود از خواب پریدم.
همونطور که نفسنفس میزدم نیم خیز شدم که مضطرب گفت: چیزی نیست، کابوس میدیدی!
بیحرف پشت دستم رو به پیشونی خیس عرقم کشیدم.
لیوان آبی که مقابلم گرفته بود رو ازش گرفتم و چند جرعه خوردم.
قبل از اینکه بخواد سوالی بپرسه گفتم: چیزی شده؟
با نگاه مشکوکش جواب داد: نه، اومدم برای نماز بیدارت کنم.
سری به تأیید تکون دادم و آروم لب زدم: ممنون!
بعد از تجدید وضو، قامت بستم برای نماز...
نمازم که تموم شد، سر سجاده به این فکر کردم که شاید بتونم با رفتن به اون کافیشاپ همیشگی به نیما و بعد هم به گادفادر برسم!
اگه گادفادر دستگیر میشد، شبکهاش از هم پاشیده میشد و اینجوری یکی از بازوهای اجرایی مهم انگلیس توی ایران از بین میرفت.
حوالی غروب با رسول و حامد رفتیم به آدرسی که احمد ارسال کرده بود.
وقتی رسیدیم، احمد یه پیامک جدید فرستاد.
گفته بود مدارک رو به صورت فایل روی یه فلش ریخته و فلش رو زیر یه تابلو توی پارک پنهان کرده!
خوشبختانه تونستم پیداش کنم.
رسول فلش رو به تبلت همراهش وصل کرد و بعد از کمی بررسی خطاب به حامد گفت: چندتا فایل توشه، ولی رمزگذاری شدهان! باید بریم سایت که دسترسی داشته باشم و با علی روشون کار کنیم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتنوزدهم #محمد خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبا
برگشتیم خونهی امن، خیلی نگذشت که آقایعبدی هم اومدن.
بعد از اینکه رسول و داوود رفتن سایت، آقایعبدی با نیم نگاهی به حامد رو به من گفتن: الان همه خیال میکنن تو کشته شدی. حالا برای اینکه بتونی باهاشون ارتباط بگیری، بدون اینکه شک کنن، ایدهای داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ خب راستش رو بهشون میگم. اینکه برای نجات جونم و حفظ اطلاعاتی که ازشون داشتم، گفتین که من کشته شدم تا اونا خیالشون راحت بشه که دیگه خطری از جانب من تهدیدشون نمیکنه!
اینبار حامد پرسید: چطور میخوای باهاشون ارتباط بگیری؟
دستی به موهام کشیدم.
+ من اولینبار توی ایران، از طریق یه کافهی کوچیک باهاشون ارتباط گرفتم و به نیما وصل شدم! قرار شد اگه یه زمانی خارج از وقت ملاقاتی که از پیش تعیین شده بود، یه موقعیت اضطراری به وجود اومد یا کار ضروریای داشتم، برم همون کافه!
آقایعبدی با اخمی که از روی کنجکاوی بین اَبروهاشون نشسته بود بهم نگاه کردن.
- خب، چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ به جز مدیر کافه، دونفر دیگه توی اون کافه کار میکنن. یکیشون باریستاست و اون یکی گارسون! وقتی گارسون برای ثبت سفارش میاد، منی که میخوام نیما رو ببینم بعد از ثبت معمول سفارشم به گارسون میگم: " من یه سفارش خاص و ویژه دارم! " اینجوری گارسون متوجه میشه من کی هستم و درخواستم چیه! بعد با آوردن سفارشم، نتیجه رو بهم میگه. اگه جواب منفی باشه و شرایط برای ملاقات من و نیما مهیا نباشه میگه " متأسفم، سفارش ویژهتون موجود نیست. " و اگه جواب مثبت باشه و بتونیم همدیگه رو ببینیم میگه: " سفارش ویژهتون تا چند دقیقهی دیگه آماده میشه! "
نفسی گرفتم.
+ اگه جواب مثبت باشه و درواقع مانعی برای ملاقاتمون وجود نداشته باشه، چند دقیقه بعد از رفتن گارسون، بدون جلبتوجه میرم قسمتی از کافه که توی دید عموم نیست! اونجا گارسون بهم آدرس محل قرار رو میده و بعد من از طریق در زیرزمینی از کافه خارج میشم.
بیحرف و متفکر سری به تأیید تکون دادن.
- خیلیخب، پس فردا صبح میری کافه!
بعد با حامد از اتاق بیرون رفتن.
تقریباً تا صبح بیدار بودم. استرس نداشتم و برعکس این مدت آروم بودم، اما نگران بودم نکنه همهچیز خراب بشه!
بالاخره صبح شد. بعد از اینکه همهچیز رو چک کردیم با رسول و حامد و یه تیم پشتیبانی رفتیم سمت کافه و حدود چهل دقیقهی بعد رسیدیم.
رسول روی یکی از دکمههای کاپشنم دوربین و توی ساعت هوشمندم شنود کار گذاشته بود.
ردیاب هم داشتم.
بعد از اینکه رسول دوباره چکشون کرد خواستم پیاده بشم که حامد گفت: بازم تأکید میکنم، خیلی مراقب باش! اگه حس کردی شک کردن یا میخوان بهت آسیب بزنن، سریع بزن بیرون!
سری به تأیید تکون دادم.
یه لحظه نگاهم به نگاه نگران رسول خورد. لبخند کمرنگی زدم و با پلک زدن براش پیاده شدم.
دوتا خیابون رو پشت سر گذاشتم و بالاخره رسیدم جلوی در کافه، نفس عمیقی کشیدم و با «بسماللّٰه»ی زیر لب وارد شدم.
نگاهم رو به اطراف کافه چرخوندم. این وقت صبح تقریباً خلوت بود.
پشت یکی از میزها نشستم.
چند دقیقه که گذشت، گارسون اومد سمت میز و گفت: خوش اومدید. چی میل دارید؟
+ قهوه لطفاً!
سری به تأیید تکون داد و پرسید: امر دیگهای نیست؟
نگاهی به اطراف انداختم و تن صدام رو پایین آوردم.
+ من یه سفارش خاص و ویژه دارم! خیلی فوریه.
بدون اینکه تغییر خاصی توی حالتش بوجود بیاد، دوباره سری تکون داد و رفت.
ده دقیقهای گذشته بود و همچنان منتظر بودم که یه دختر جوون اومد سمت میز، آرایش غلیظش باعث شد ناخودآگاه سرم رو پایین بندازم.
با عشوه گفت: میتونم اینجا بشینم؟
اخم کردم.
+ خیر! کلی میز خالی اینجاست. بفرمایید یه جای دیگه بشینید.
برخلاف انتظارم بهش بر نخورد و با کمی تعجب خندید و جواب داد: ولی من دوست دارم اینجا بشینم.
سرم رو بلند کردم و اخمم رو غلیظتر...
+ ولی من دوست ندارم!
خوشبختانه اینبار بهش بر خورد که پشت چشمی نازک کرد و با گفتن «بیشعور»ی زیر لب از کنار میز رد شد و رفت.
با کلافگی دستی توی موهام کشیدم. داشتم از انتظار خسته میشدم.
یه ربع دیگه هم گذشت که بالاخره گارسون اومد سمت میز من!
فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و خیلی آروم گفت: سفارش ویژهتون تا چند دقیقهی دیگه آماده میشه!
بعد با اشاره به پشت سرش رفت.
نفس راحتی کشیدم.
جرعهای از قهوه خوردم و پنج دقیقه بعد، رفتم طرف پیشخوان، بعد از حساب کردن هزینه با اشارهی کنار چشم گارسون پشت سرش رفتم طبقهی پایین و زیر زمین کافه!
کسی اونجا نبود. گارسون کاغذی از جیبش درآورد و بهم داد. بعد بدون حرف، در زیرزمین رو که رو به خیابون بود باز کرد و اشاره کرد بیرون برم.
بعد از خروجم از کافه در رو بست.
آدرس یه پارک بود. اگه پیاده میرفتم میتونستم تا نیم ساعت دیگه برسم و نیما برای یکساعت دیگه قرار گذاشته بود!
به حامد خبر دادم و قرار شد محض احتیاط خودم تنها برم سر قرار و اونها پشتیبانی کنن.
دست به جیب رفتم سمت پیادهرو...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
برگشتیم خونهی امن، خیلی نگذشت که آقایعبدی هم اومدن. بعد از اینکه رسول و داوود رفتن سایت، آقایعبدی
نیم ساعتی میشد توی پارک منتظر بودم.
برای چندمینبار نگاهم رو به اطراف چرخوندم و به ساعتم نگاه کردم. دیر کرده بود!
صدای آقایعبدی توی گوشم پیچید.
- خبری نشد؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم: نه، ولی مطمئنم میاد!
با مکث جواب دادن: خیلیخب، بچهها همون اطراف مستقرن. اگه تا یکساعت دیگه نیومد، برمیگردین!
زیر لب «چشم»ی گفتم.
چهل دقیقهی دیگه هم گذشت و دیگه داشتم از اومدنش ناامید میشدم که بالاخره قامتش رو از دور دیدم!
همون تیپ همیشگی رو زده بود. هودی گشادی که کلاهش رو روی سرش انداخته بود و شلوار جین همرنگش، سرتاپا مشکی!
دستهاش توی جیبش بود و به طرفم میومد. سری براش تکون دادم.
یه لحظه که نگاهش چرخید سمت دیگهای، ایرپادم رو از توی گوشم درآوردم و توی جیب کاپشنم گذاشتم.
مقابلم که رسید، دوباره نگاهی به اطراف انداخت و کنارم نشست.
مثل من پا روی پا انداخت.
حرفی نزد که گفتم: دیر کردی!
- وقتی یه آدم مُرده یهو زنده میشه و سر و کلهاش پیدا میشه و ازم میخواد برم دیدنش، باید قبلش همهچیز رو چک کنم که گیر نیفتم و این طول میکشه. تو هم بودی همین کار رو میکردی آقاآرش! نمیکردی؟
نفس پر حرصی کشیدم.
+ وقتی هیچجا امنیت ندارم، مجبورم مرگم رو جعل کنم!
سرش رو به سمتم چرخوند.
- تو به جرم جاسوسی دستگیر شدی! اونم توسط نیروهای امنیتی ایران... چجوری وقتی توی چنگ اونا بودی مرگت رو جعل کردی؟
پوزخند ماتی زدم.
+ خودشون این کار رو کردن! نگو نمیدونی خبر کشته شدنم اولینبار توسط خودشون منتشر شده که باور نمیکنم!
نگاهش رو ازم گرفت و نفسش رو پر صدا بیرون داد.
- الان اینجا چیکار میکنی؟ اصلا چجوری...
+ فرار کردم!
متعجب و با دهن باز زل زد بهم، کمکم حس کردم ترس هم چاشنی نگاهش شد.
+ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
ناباورانه خندید و سرش رو به طرفین تکون داد.
- امکان نداره!
کنجکاو اَبروهام رو توی هم کشیدم.
+ چی امکان نداره؟
با حرص سرش رو چرخوند طرفم و از لای دندانهای کلیدخوردهاش لب زد: امکان نداره گیر اونا بیفتی و بعد بتونی فرار کنی!
سرش رو نزدیکتر آورد که باعث شد کمی عقب بکشم. اصلا دوست نداشتم نفس کثیفش به صورتم بخوره!
سر تا پام رو برانداز کرد و با پوزخند گفت: نکنه فیلت یاد هندستون کرده آرشخان؟
اَبروهاش رو به حالت غم بالا انداخت.
- آخ ببخشید یادم رفت! محمدجون...
عصبی شدم و با حرص خیز برداشتم سمتش که جا خورد و برگشت سر جاش!
قبل از اینکه به خودش بیاد، یقهاش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم! صدام آروم اما لحنم پر حرص بود.
+ اگه به تیکه و کنایههای بعضاً چرت و پرتت جواب نمیدم و سکوت میکنم، اگه خودم رو کنترل میکنم که دندونات رو توی دهنت خورد نکنم، دلیلش ترس از توعه عوضی نیست! فقط نمیخوام بخاطر آدم بیارزشی مثل تو خودم رو توی دردسر بندازم وقتی عکس و مشخصاتم به عنوان یه زندانی فراری اونم از نوع امنیتیش همهجا پخشه و یه خطای کوچیک باعث گیر افتادنم میشه! فهمیدی یا یه جور دیگه برات شرح بدم نیماخان؟
بزاقش رو بلعید و متعجب و کمی ترسیده سر تکون داد.
یقهاش رو ول کردم و با قلاب کردن دستهام توی هم، کمی خم شدم سمت پایین..
+ من دیگه آب از سرم گذشته! همهی پلهای پشت سرم رو خراب کردم و هیچ راه برگشتی ندارم.
سرم رو به طرفش چرخوندم و ادامه دادم: بازی با اعصاب همچین کسی، مثل بازی با دم شیره که خودت میدونی خیلی خطرناکه! اوکی؟
حرفی نزد که صاف نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
+ اینم یادت نره که من یه زمانی جزو اونا بودم! پس فرار کردن از دستشون برام کاری نداره.
با کلافگی دستی به موهاش کشید.
- الان از من چی میخوای؟
لبخند ماتی زدم.
+ آفرین، حالا شد!
کمی مایلتر نشستم و دستم رو روی تکیهگاه صندلی دراز کردم.
+ باید کمکم کنی قبل از اینکه پیدام کنن، گادفادر رو ببینم و بعد از کشور خارج بشم!
چشمهاش گرد شدن.
- چی میگی تو؟ شوخیات گرفته؟ گادفادر رو که اصلأ فکرش رو نکن! بعدشم، الان با این گندی که زدی، قطعاً حساسیتشون بیشتر شده. پس فکر رد شدنت اونم به همین زودی و توسط من رو از سرت بیرون کن!
اَبروهام رو بالا انداختم.
+ صبر کن، پیاده شو باهم بریم. اگه گادفادر رو نبینم، اتفاقات خوبی براتون نمیفته!
بیتوجه به اخمش ادامه دادم: درضمن، دقت کن! نگفتم تو باید من رو رد کنی برم، گفتم باید کمکم کنی.
نگاهش رو ازم گرفت و نفس پر حرصی کشید. دوباره چرخید سمتم و گفت: چجوری کمکت کنم که دیگه بیخیال ما بشی؟
پا روی پا انداختم.
+ خیلی سادهست. من رو میبری پیش گادفادر تا باهاش حرف بزنم. بعد خودش کارهام رو انجام میده و از اینجا میرم!
در لحظه رنگش پرید. اخم کرد و سعی کرد به خودش مسلط بشه.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نیم ساعتی میشد توی پارک منتظر بودم. برای چندمینبار نگاهم رو به اطراف چرخوندم و به ساعتم نگاه کردم.
- امکان نداره! خودتم میدونی از وقتی دستگیر شدی، سوخت رفتی. گادرفادر با مهرههای سوخته هیچکاری نداره!
من هم اخم کردم.
+ من مثل تو پادوی گادفادر نیستم! تو هم این رو خوب میدونی که حتی سوخت رفتهی من هم میتونه خیلی براتون خطرناک باشه! پس بهتره باهاش تماس بگیری و بگی باید همین امروز ببینمش. وگرنه مجبور میشم کاری کنم که همهتون باهم بسوزید!
کینه و نفرت به وضوح توی نگاهش پدیدار شد.
گوشیش رو از جیبش درآورد و بلند شد و کمی اون طرفتر تماس گرفت.
خیلی نگذشت که شروع کرد به حرف زدن. پشت به من ایستاده بود و اونقدر آروم حرف میزد که نمیتونستم متوجه بشم چی میگه!
هر از گاهی نیم نگاهی به من میانداخت و دوباره ادامه میداد.
بالاخره گوشی رو قطع کرد و اومد سمتم، بدون اینکه بشینه گفت: بلند شو، باید با ماشین بریم.
خیره بهش نگاه کردم.
تقریباً مطمئن بودم داره دروغ میگه، ولی حتی اگه یکدرصد راست میگفت... نباید این فرصت رو از دست میدادم!
از طرفی، اگه نمیرفتم بیشتر مشکوک میشد و ممکن بود گادفادر رو از دست بدیم.
بیحرف بلند شدم و رفتیم طرف پژوی نقرهای رنگی که روبهرو پارک شده بود.
نیما نشست پشت فرمون و منم روی صندلی جلو نشستم.
یک ساعتی توی راه بودیم که بالاخره جلوی یه سوله ایستاد.
ترمز دستی رو کشید و همونطور که در رو باز میکرد گفت: پیاده شو!
ریسک بود. حالا دیگه مطمئن بودم دروغ میگه، اما حالا که تا اینجا اومده بودم، باید تا تهش میرفتم که اگه نمیرفتم همهچیز خراب میشد!
بودن بچهها و اینکه میدونستم موقعیتم رو دارن، خیالم رو راحت میکرد که هر اتفاقی هم که بیفته، نمیتونه فرار کنه.
پیاده شدم و باهم وارد سولهی بزرگی شدیم که پرنده توش پر نمیزد! دقیقاً چیزی که انتظارش رو داشتم.
برگشتم طرف نیما که پشت سرم ایستاده بود.
+ اینجا که کسی نیست!
بیتفاوت نگاهم کرد و بعد جلو اومد.
- مگه قرار بود کسی باشه؟
اخم کردم و سعی کردم به روی خودم نیارم که میدونم چی توی مغزش میگذره.
+ چی میگی تو؟ حالت خوبه؟
یه قدم دیگه جلو اومد.
- نباید میومدی سراغ من! با هوشی که ازت سراغ دارم، این اشتباه ازت بعید بود.
چاقوی بزرگی از جیب مخفی هودیش درآورد.
پوزخند زد. کینه و نفرت نگاهش چندبرابر شده بود.
- میدونی چرا کسی اینجا نیست؟
خندید و ادامه داد: چون اینجا مقتل توعه!
اخم کردم و ناخودآگاه قدمی عقب رفتم.
یهو خیز برداشت سمتم که دستش رو گرفتم.
به سختی دستش رو پیچوندم که نالهاش بلند شد و چاقو از دستش افتاد!
دستش رو بردم پشتش و کوبیدمش به دیوار، صورتم رو نزدیک گوشش بردم و با پوزخند گفتم: فکر کنم فراموش کردی من واقعاً کیام!
هنوز حرفم تموم نشده بود که ناغافل لگد محکمی به پهلوم زد و باعث شد ناخواسته عقب برم.
هولش دادم که افتاد زمین، جلو رفتم تا باهاش درگیر بشم که یهو ایستاد.
چاقوی کوچیکی از جیبش درآورد و قبل از اینکه بخوام جلوش رو بگیرم، چاقو رو توی قفسهسینهام فرو کرد و دوبار با تمام قدرت چرخوند!
چشمهام از شوک گرد شدن و قدمی عقب رفتم که تعادلم رو از دست دادم و افتادم زمین..
نیما اومد بالای سرم و با پوزخند گفت: تو هم یادت رفت من آدم کیام!
از درد توان حرف زدن نداشتم.
صدای باز شدن در سوله به گوشم رسید.
نیما با برداشتن چاقوی اولی که روی زمین افتاده بود، سریع توی فرورفتگی نیمهعمیقی که روی دیوار ایجاد شده بود پنهان شد.
داشتم از درد میمُردم!
خیلی نگذشت که قامت رسول اسلحه به دست نمایان شد. با دیدنم زیر لب «یاحسین» گفت و دوید سمتم!
کنارم روی زانوهاش فرود اومد و سردرگم و ترسیده نگاه لرزونش رو روی بدنم چرخوند.
قبل از اینکه بخوام به پشت سرش اشاره کنم، نیما سریع از فرورفتگی بیرون اومد و خودش رو رسوند بالای سر رسول!
توی یه لحظه ناخودآگاه با قدرتی که نفهمیدم از کجا اومد رسول رو بغل کردم و چرخوندمش سمت زمین که همون لحظه درد بدی توی پهلوی چپم پیچید! از پشت زده بود...
نگاه پر بهت و شوکهی رسول خیره بهم بود.
چهرهام از درد جمع شد و چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
با بیرون کشیدن چاقو، سرم از درد عقب رفت و بیجون نالهای کردم و به پهلو افتادم روی زمین!
صدای شلیک گلوله و فریاد نیما خیالم رو بعد از مدتها راحت کرد که باعث شد آروم چشمهام رو ببندم.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
چہ میپرسے ز حالم؟ سنگ مےبارد، بلوࢪم من !
بہ رسوآ کردن ِ ایوب مشغولم، صبوࢪم من (:
" حسین جنتے "
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
جز در خانهی تو هیچ کجا خیری نیست ؛
هر چه خیر است حسینجان به در خانهی توست :)
#نوازشروح