حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتنوزدهم #محمد خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبا
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتآخر
#رسول
نگران بودم. ناخودآگاه گفتم: نباید تنها میفرستادیمش توی دهن شیر!
آروم و ناامید ادامه دادم: اونم با خشاب خالی...
نیم نگاهی به آقاحامد انداختم. همونطور که به بیرون زل زده بود گفت: فعلاً که اوضاع آرومه! درضمن، یادت نره محمد قویتر از این حرفهاست.
اینبار گفتم: ما تقریباً مطمئنیم گادفادر به این راحتی توی تله نمیافته. پس چرا...
آقاحامد پرید وسط حرفم!
- رسول خودت داری میگی تقریباً! بعدشم، حتی اگه مستقیماً به خودِ گادفادر نرسیم، طبق حرفهای محمد و نزدیکی زیاد نیما به گادفادر، دستگیری نیما میتونه باعث بشه که در نهایت به گادفادر برسیم!
نفس عمیقی کشیدم. شاید حق با آقاحامد بود!
دوباره به تبلت چشم دوختم. با دیدن تصویر روبهروم چشمهام از تعجب گرد شدن و ماتم برد.
لبم رو گاز گرفتم که نخندم. یه خانم اصرار داشت کنار محمد بشینه!
با وجود تخریب محمد، بازم اصرار کرد و وقتی با مخالفت دوبارهی محمد روبهرو شد، بهش برخورد و رفت.
با لبخندی که سعی داشتم پنهانش کنم، ناخودآگاه آروم زمزمه کردم: بمیرم برات! اگه عطیهخانم بفهمه...
- به چی میخندی؟
نگاهم رو از تبلت گرفتم و لبخندم رو جمع کردم.
+ هیچی!
آقاحامد لبخند کمرنگی زد و سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
- نه به چند ثانیه پیش که نگران بودی، نه به حالا که یهویی و بیدلیل میخندی! نوبری واقعاً رسول...
بیحرف لبخند بیرنگی زدم.
بالاخره گارسون با سینیای که حاوی فنجون قهوه بود اومد سمت میز، ملاقاتشون رو که تأیید کرد، صدای نفس عمیق محمد توی گوشم پیچید.
آقاحامد هم با دقت نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد از رفتن گارسون، محمد هم رفت سمت پیشخوان و بعد رفت زیرزمین کافه!
بعد از اینکه گارسون آدرس رو بهش داد، محمد از در زیرزمین خارج شد.
با تماسی که محمد با آقاحامد گرفت، قرار شد تنها بره سر قرار و ما هم از طریق دوربین و شنود و ردیاب، اوضاع رو کنترل کنیم.
کلی منتظر موندیم، اما خبری نشد.
دیگه داشتیم ناامید میشدیم که بالاخره نیما اومد. اما همزمان با اومدنش، شنود و دوربین و حتی ردیاب، همگی از کار افتادن! و این فقط میتونست کار یه مختلکنندهی سیگنال باشه...
رو به آقاحامد گفتم: احتمالأ جمر همراهشه!
آقاحامد که خیلی کلافه بود گفت: خب نمیشه یه جوری دورش زد؟
ناامید سرم رو به طرفین تکون دادم.
+ فقط باید خاموش بشه که خب کنترلش دست نیماست!
دستی توی موهاش کشید.
چند دقیقهای گذشته بود که ردیاب محمد دوباره فعال شد!
ناخودآگاه روی داشبورد کوبیدم و گفتم: ایوللل!
آقاحامد سریع چرخید سمتم و پرسید: چی شد رسول؟
همونطور که سعی میکردم سیگنال رو تقویت کنم گفتم: آقا ظاهراً جمر غیرفعال شد، چون یه سیگنال ضعیف از ردیاب محمد دریافت کردم! ولی دوربین و شنود هنوز غیرفعالن، فعال کردنشون زمان میخواد!
آقاحامد ادامه داد: که ما نداریم! تو فعلاً بچسب به سیگنال ردیاب، با علی ارتباط بگیر بگو روی دوربین و شنود کار کنه.
سری به تأیید تکون دادم و کاری که گفت رو انجام دادم.
چند دقیقهای که گذشت، نقطهی قرمز چشمکزنی که موقعیت محمد رو نشون میداد حرکت کرد! رو به آقاحامد گفتم: دارن حرکت میکنن.
کمربندش رو بست و گفت: برو دنبالشون!
آروم حرکت کردم. آقاحامد با باقی بچهها که به عنوان نیروی پشتیبان کمی عقبتر از ما منتظر دستور بودن، ارتباط گرفت و ازشون خواست که با فاصله دنبال ما حرکت کنن.
یک ساعتی توی راه بودیم که بالاخره ردیاب متوقف شد! ماشین رو گوشهی جاده پارک کردم.
کمی جلوتر یه سولهی بزرگ بود که یه پژوی نقرهای رنگ جلوی درش پارک شده بود.
رو به آقاحامد گفتم: فکر کنم توی سولهان!
نفس عمیقی کشید و سری به تأیید تکون داد.
- باید صبر کنیم بچههای پشتیبان برسن. ممکنه تعدادشون زیاد باشه!
لب گزیدم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
علی هنوز نتونسته بود شنود و دوربین رو فعال کنه و این یعنی نمیتونستیم از وضعیت دقیق محمد مطلع بشیم!
اگه اتفاقی براش میافتاد چی؟
با عبور این جمله از ذهنم ناخودآگاه گفتم: خب تا بچهها برسن، من میرم یه سر و گوشی آب میدم.
دستم که سمت دستگیره رفت، آقاحامد بازوی راستم رو کشید.
+ کجا؟ گفتم صبر کن بچهها برسن، باهم میریم!
با کلافگی گفتم: آقاحامد ممکنه تا بچهها برسن دیر بشه! من میرم، اگه برگشتم هر جور دوست داشتین توبیخم کنین.
منتظر جوابش نموندم و پیاده شدم و دویدم طرف سوله!
کمی که نزدیکتر شدم، اسلحهام رو جلوم گرفتم و آرومتر جلو رفتم.
جلوی در سوله که رسیدم، فهمیدم قفله! صدا خفهکن رو روی اسلحهام نصب کردم و به قفل شلیک کردم. بعد با ضربهی پام، آروم بازش کردم که صدای جیرجیر لولاش بلند شد!
به آرومی وارد سوله شدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتآخر #رسول نگران بودم. ناخودآگاه گفتم: نباید تنها میفرستادیمش توی دهن
نگاهم با دقت به اطراف میچرخید. ته سوله یه نفر روی زمین افتاده بود.
با استرس نزدیکتر رفتم. با دیدن محمدِ غرق خون، چشمهام گرد شدن و زیر لب گفتم: یاحسین!
دویدم طرفش، کنارش که رسیدم، بیاراده افتادم روی زانوهام...
اصلاً دلم نمیخواست این کسی که جلوم افتاده بود محمد باشه، ولی بود!
نگاه بیجونش خیره به پشت سرم بود. قبل از اینکه بخوام برگردم عقب، یهو بغلم کرد و من رو چرخوند سمت زمین!
مات و مبهوت فقط نگاه میکردم.
فردی که حدس میزدم نیما باشه، چاقو رو از بدن محمد بیرون کشید و قدمی عقب رفت.
محمد به پهلو روی زمین افتاد. اسلحهام رو برداشتم تا به نیما شلیک کنم که همون لحظه صدای گلوله با فریاد نیما ترکیب شد!
با افتادنش قامت آقاحامد نمایان شد.
اسلحه رو پایین گرفت. نیما که گلوله به پاش خورده بود، سعی کرد چاقوی روی زمین رو برداره که آقاحامد با حرکت پاش چاقو رو ازش دور کرد.
سریع رفتم طرف محمد و برگردوندمش سمت خودم که نالهی بیجونی کرد. دستم به زخم پهلوش برخورد کرده بود!
نگاهم بین دست خونیام و صورت رنگ پریدهی محمد جابهجا شد.
بزاقم رو به سختی قورت دادم و با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم: م..محمد؟ چشمهات رو باز کن. نباید بخوابی!
چشمهاش رو تا نیمه باز کرد و لبخند بیجونی زد.
- م..میترسی... دیگه... ب..بیدار... نشم؟
همونطور که سعی داشتم با فشار دستم شدت خونریزی رو کم کنم، اخم کردم.
+ نه خیر، تو بدتر از ایناشم از سر گذروندی. ولی الان وقت خواب نیست!
~ میگی گادفادر کجاست یا گلولهی بعدی رو توی مغزت خالی کنم؟
با صدای بلند آقاحامد چرخیدم عقب، همزمان بچههای پشتیبانی وارد سوله شدن.
با سکوت نیما، آقاحامد خیلی ناگهانی اسلحه رو گرفت طرفش و روی زمین نزدیکش شلیک کرد که نیما با ترس تکون خورد!
~ فکر کنم فهمیدی شوخی ندارم! پس اگه میخوای زنده بمونی، حرف بزن.
نیما که ناامید شده بود، چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و با صدای تحلیلرفتهای لب زد: فرودگاه امام! میخواد بره ترکیه و از اونجا بره انگلیس...
بچهها جلوتر اومدن و دستگیرش کردن.
آقاحامد رو بهم گفت: آمبولانس چند دقیقهی دیگه میرسه. من و فرشید و چندنفر دیگه از بچهها میریم سراغ گادفادر!
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت.
با صدای سرفههای محمد به خودم اومدم و مضطرب بهش نگاه کردم.
داشتم دیوونه میشدم!
صدای خسخس سینهاش بیشتر باعث ترسم میشد.
خونی که از زخمهاش میجوشید رو میدیدم، نفسهای یک در میون و توخالیاش رو میدیدم و هیچ کاری نمیتونستم براش انجام بدم.
نگاهم روی دست خونیاش که پهلوش رو میفشرد نشست. چشمهام رو محکم روی هم فشردم و لب گزیدم.
+ چرا این کار رو کردی؟
لبخند بیجونی لبهای بیرنگش رو به طرفین کشوند.
- اگه... اگه تو هم... بودی، ه..همین... کارو... میکردی!
چشمهاش رو با درد محکم باز و بسته کرد و به سختی ادامه داد: ب..ببخش که... گاهی باهات... بد حرف زدم؛ فقط... فقط... م..میخواستم... او..اونقدر ازم... زده بشی... که... نخوای... ب..بخاطر من... خ..خودت رو... توی... د..دردسر... بندازی!
بغضم جون گرفت. بدنش بین دستهام میلرزید و من فقط به خدا التماس میکردم بازم دووم بیاره!
داوود با ناراحتی نگاه میکرد. سعید که اون سمت محمد نشسته بود، کاپشنش رو درآورد و روی محمد کشید. داوود هم شالگردنش رو درآورد و جلوتر اومد و گفت: اینو روی زخمش فشار بده!
ازش گرفتم و با احتیاط روی زخم سینهاش فشردم. حواسم بود چاقو حرکت نکنه.
بالاخره اورژانس رسید.
تکنسینها با عجله اقدامات لازم رو انجام دادن.
برانکارد رو توی آمبولانس گذاشتن و منم کنار محمد توی آمبولانس نشستم.
داوود رو بهم گفت: آقاحامد گفت من و سعید و بچهها بمونیم واسه پاکسازی، کارمون که تموم شد میام بیمارستان!
سری به تأیید تکون دادم و تکنسین در آمبولانس رو بست.
زیر لب آیتالکرسی میخوندم و از خدا میخواستم اتفاقی برای رفیق قدیمیام نیفته!
رسیدیم بیمارستان، با باز شدن در آمبولانس، دوتا پرستار اومدن طرف آمبولانس و برانکارد رو بیرون آوردیم و به سرعت رفتیم طرف اتاقعمل!
باید منتظر میموندم.
دست و لباسهام خونی شده بودن.
عذابوجدان بدی داشتم. اگه اتفاقی براش میافتاد...؟!
بغضی که به گلوم چنگ میانداخت رو به سختی قورت دادم.
حدود چهارساعتی گذشته بود و محمد هنوز توی اتاقعمل بود که آقاحامد و داوود اومدن بیمارستان، بعد از حال و احوال معمول پرسیدم: گادفادر چی شد؟
آقاحامد جواب داد: خداروشکر به موقع رسیدیم. قبل از اینکه سوار هواپیما بشه، دستگیرش کردیم!
لبخند تلخی زدم. محمد مثل همیشه همهچیز رو درست کرده بود! اما خودش...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نگاهم با دقت به اطراف میچرخید. ته سوله یه نفر روی زمین افتاده بود. با استرس نزدیکتر رفتم. با دیدن
داوود دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: برو یه آبی به دست و صورتت بزن رسول، بعدم یکم بخواب. رنگ و روت پریده!
سرم رو بالا انداختم.
+ میمونم تا از اتاقعمل بیرون بیاد.
دیگه حرفی نزد و بازم منتظر شدیم.
چند دقیقهی دیگه هم گذشت که بالاخره دکتر از اتاقعمل بیرون اومد!
با شتاب رفتم طرفش...
+ چی شد دکتر؟ حالش خوبه؟
ماسکش رو پایین کشید و نگاهی بهمون انداخت.
~ در تشخیص اولیه، متوجه شدیم چاقو به دلیل حرکتی که توی قفسهٔسینه داشته، باعث شکستگی دندهها و پارگی ریه شده و این باعث ایجاد پونوموتوراکس (هواجنبی) شده! و متأسفانه به قلب هم آسیب رسیده و بیمار دچار تامپوناد قلبی شده که...
پریدم وسط حرفش!
+ زخمِ... زخم پهلوش چی؟
نفسش رو سنگین بیرون داد.
~ ضربه درست به کلیهی چپ خورده بود. متأسفانه مجبور شدیم کلیهاش رو خارج کنیم!
با ناباوری دستهام رو توی موهام فرو کردم و قدمی عقب رفتم.
+ یاحسین...
~ البته خیلیها هستن که با یه کلیه زندگی میکنن. الان مسئلهی اصلی، آسیبیه که به ریه وارد شده و درد و آسیب به قلب که ممکنه تا چندسال درگیرش باشه!
متوجهی ادامهٔ حرفهاش نشدم.
فقط شنیدم که خطاب به آقاحامد گفت: مشخص نیست کِی بهوش بیاد. براش دعا کنید!
مات به دیوار تکیه دادم و سر خوردم.
داوود جلوم روی زانوهاش خم شد و با صدای گرفتهای پرسید: رسول خوبی؟
گنگ نگاهش کردم. چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و بلند شد.
اینبار آقاحامد بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم و روی صندلی بشینم.
اصلأ متوجهی گذر زمان نبودم. حتی نفهمیدم کِی محمد رو به ICU منتقل کردن و علیآقا اومد بیمارستان...
دیگه غروب شده بود.
آقاحامد که با داوود رفته بود سایت، اینبار تنها برگشت و کنارم نشست.
- هنوز بهوش نیومده؟
ناامید سرم رو بالا انداختم.
کمی که گذشت، نفس عمیقی کشید و گفت: یه چیزایی پیدا کردیم که اصلا قابل باور نیست! نمیدونم چطور بگم ولی... محمد یه مهرهی خیلی کوچیک بود. حتی خیلی وقتها دورشون زده بود و بخاطر همین دور زدنها، هم خودش و هم خانوادهاش بارها آسیب دیدن.
چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
آروم لب زدم: میخوام ببینمش!
حرفی نزد.
بیحرف بلند شدم و رفتم طرف ICU، جلوی در اتاقش ایستادم. بازم دستش بسته بود!
دستهام کنار بدنم مشت شدن. سرم رو پایین انداختم و چشمهام رو بستم.
+ تو انقدر بیمعرفت نیستی که من رو با این عذابوجدان لعنتی رها کنی و با خیال راحت بخوابی روی این تخت! زودتر بیدار شو که همه منتظریم...
ناخودآگاه یاد آیه افتادم. لبخند تلخی زدم و آروم زمزمه کردم: مخصوصاً دخترکوچولوت!
بدون حرف دیگهای، رفتم توی حیاط بیمارستان، شاید کمی قدم زدن توی هوای ابری، حالم رو بهتر میکرد.
سه روز بعد↓
علیآقا با لبخند از اتاق بیرون اومد. سریع رفتم طرفش و گفتم: حالش خوبه؟
لبخندش محو شد.
- درد قلبش خیلی زیاده! بخاطر آسیبی که به ریهاش وارد شده، تنگی نفس داره. شکستگی دندههاش هم که شده قوز بالا قوز...
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم. انگار با شنیدن این حرفها، همهی ذوقی که بخاطر باز کردن چشمهاش و بعد هم دیدنش داشتم، از بین رفت!
علیآقا دوباره لبخند بیرنگی زد.
- همین که بهوش اومده، شکر! محمد خیلی قویه، مطمئنم میتونه دووم بیاره.
سری به تأیید تکون دادم و پرسیدم: عطیهخانم و مادرش خبر دارن؟
احساس کردم کمی اخم کرد.
- نه، فکر میکنن هنوز زندانه! منم چیزی بهشون نگفتم که نگران نشن.
دوباره سر تکون دادم و اینبار پرسیدم: میتونم ببینمش؟
آروم خندید و جواب داد: آقارسول، به منم چون پزشکم اجازه دادن برم داخل!
خندهاش رو به لبخندی خلاصه کرد و ادامه داد: ولی من با دکتر صحبت میکنم که اگه شد، چند دقیقه بری پیشش!
لبخندی زدم و با قدردانی نگاهش کردم.
با همدیگه رفتیم اتاق دکترش و بعد از چند دقیقه صحبت، دکتر همونطور که به نوشتنش ادامه میداد گفت: فقط چند دقیقه، و البته به شرطی که بهش فشار نیارین! اگه احساس تشنگی کرد، فقط لبهاش رو کمی تر کنین. فعلاً نباید چیزی بخوره.
سری به تأیید تکون دادم و بعد از تشکر زیر لبی، علیآقا رفت طرف بخش و منم رفتم سمت اتاق محمد...
فرشید جلوی در ICU نشسته بود. با دیدنم بلند شد و بعد از سلام و احوالپرسی مختصری پرسید: دکتر چی گفت؟
ناخواسته پوزخند زدم.
+ مگه مهمه برات؟
با اخم و حرصی ادامه دادم: سهروزه با بدترین وضع ممکن افتاده روی تخت بیمارستان و تو حتی یکبار هم بهش سر نزدی! الانم که مطمئناً به اجبار و به دستور آقاحامد اومدی اینجا که مراقب باشی. حالا تازه یادت افتاده حالش رو بپرسی آقای وظیفهشناس؟
با کلافگی دستی توی موهاش کشید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
داوود دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: برو یه آبی به دست و صورتت بزن رسول، بعدم یکم بخواب. رنگ و روت
~ بس کن رسول! تو خودتم از سر ترحم و عذابوجدان اینجوری رفتار میکنی. به هر حال اون خودش رو سپر تو کرد و آسیب دید، که اگه این کار رو نکرده بود...
پریدم وسط حرفش!
+ اگه این کار رو نکرده بود، ولش میکردم؟ اونم توی این وضعیت؟ نه داداش من، من مثل تو بیمعرفت نیستم! حداقل به احترام اون چند سال رفاقت و خدمت صادقانهاش، بهش احترام میذارم. نه اینکه مثل یه جاسوس عوضی باهاش رفتار کنم!
با حرص اومد چیزی بگه که دیگه منتظر جوابش نموندم و رفتم اتاق محمد...
چشمهاش بسته بود. به خیال اینکه شاید مسکن تزریق کرده باشن و خواب باشه، آروم و بیصدا جلو رفتم و کنار تختش ایستادم.
وقتی بهوش اومد، به درخواست دکتر دستش رو باز کرده بودم و حالا دوباره دستش به میلهی تخت بسته شده بود. احتمالأ فرشید بهش دستبند زده بود.
نفسم رو سنگین بیرون دادم.
نگاهم کمی بالاتر اومد و روی سفیدی باندی نشست که گوشهی کوچکی ازش معلوم بود. زخم قفسهی سینهاش!
سعی کردم به پهلوش نگاه نکنم.
کمکم چشمهاش رو باز کرد. صبر کردم تا بتونه موقعیتش رو درک کنه.
نگاهش که چرخید سمتم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم.
+ الان میفهمم چرا وقتی داوود رو بخاطر شجاعتش و پریدنش جلوی گلوله برای اینکه آسیبی به متهم نرسه تحسین کردی، بهت گفت درس پس میدیم!
لبخند بیجونی روی لبهای خشکش نشست. نگاهش چرخید پشت سرم، رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به بطری آب روی ترولی!
یه قدم رفتم سمت راست و سد نگاهش شدم.
+ فعلاً نباید چیزی بخوری! میخوای کمی لبهات رو تر کنم؟
بیحرف سرش رو بالا انداخت. اومد دستش رو بلند کنه که گیر کرد! با دیدن دستبند، دست چپش روی ماسکاکسیژن نشست که باعث شد ناخواسته سریع دستش رو بگیرم و روی تخت بذارم.
+ اگه میخوای حرف بزنی، همینطوری بگو! نباید برش داری.
روی صندلی کنار تخت نشستم و ادامه دادم: البته فکر کنم این منم که خیلی حرف دارم!
منتظر نگاهم میکرد.
با قفل کردن دستهام توی هم، کمی خم شدم و سرم رو پایین انداختم.
+ نباید خودت رو سپر من میکردی! ممکن بود...
با کلافگی چشمهام رو بستم و دستم رو محکم روی پیشونیم کشیدم.
- ار..زشش رو... د..داشت. ح.. حتی اگه... م..می..مُردم!
صداش آروم بود و شدیداً گرفته...
سرم کمی بالا اومد و به چشمهای خستهاش نگاه کردم.
+ نه به دو روز پیش که با نگاهت دهبار اعدامم میکردی، نه به الان و زخمی که بخاطر من روی تنت نشسته...
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و به صندلی تکیه دادم.
+ اصلأ نمیفهممت محمد!
اومد جواب بده که اَبروهاش توی هم رفت و با بستن چشمهاش لب گزید.
با استرس بلند شدم و دستش رو گرفتم.
+ چی شد؟ بگم دکتر بیاد؟
سرش رو به طرفین تکون داد.
به سختی گفت: من... ف..فقط... خوا..ستم... ی..یکم... جب..ران... کنم!
ناخودآگاه لبخند زدم و بیاراده بوسهای روی پیشونیش نشوندم.
+ تو همین که خوب بشی، جبران کردی!
دستم رو آروم روی دستش کشیدم و اومدم برم که به سختی لب زد: گاد..فادر...
سرفهاش گرفت و نتونست ادامه بده.
+ گرفتیمش! کل شبکهاش رو گرفتیم.
چشمهای خستهاش برق زدن و لبخند بیجونی روی لبهاش نشست.
برای اینکه خستهترش نکنم، از اتاق بیرون رفتم.
#عطیه
فردا جلسهی دادگاه برگذار میشد. اومده بودم خونهی بابا...
هنوز باور جدایی از محمد برام سخت بود، اما سعی میکردم بپذیرم که منطقیترین راه همینه!
موبایل محمد خاموش بود و دوست نداشتم دوباره توی زندان ببینمش.
تنها راهی که به ذهنم میرسید این بود که از علیآقا بخوام بهش خبر بدن که اگه شرایطش بود توی جلسهی دادگاه شرکت کنه و اگه نمیتونست، برای طلاق غیابی اقدام میکردم.
شمارهشون رو گرفتم.
داشت قطع میشد که بالاخره جواب دادن.
- بله؟
+ سلام علیآقا، ببخشید مزاحم شدم.
با مکث و جدی جواب دادن: سلام عطیهخانم، خواهش میکنم. بفرمایین!
بزاقم رو به سختی قورت دادم.
+ راستش... یه زحمتی براتون داشتم. میخواستم اگه امکانش هست، به محمد بگین فردا جلسهی دادگاهه!
چند لحظه گذشت و جوابی ندادن. آروم لب زدم: پشت خط هستین؟
صدای نفس عمیقشون توی گوشم پیچید.
- یه آدرس براتون میفرستم، تشریف بیارین؛ خودتون با محمد صحبت کنین!
دلم ریخت! حس بدی گرفتم.
همونطور که سعی داشتم استرسم رو پنهان کنم پرسیدم: چیزی شده؟
- تشریف بیارین، خودتون متوجه میشین.
مردد گفتم: خیلیخب، منتظرم آدرس رو بفرستین.
- خداحافظ!
«خدانگهدار»ی زمزمه کردم و گوشی رو قطع کردم.
خیلی نگذشت که آدرس رو فرستادن. آدرس یه بیمارستان!
استرسم بیشتر شد، اما هنوز تردید داشتم برم یا نه!
بالاخره حرف دلم رو قبول کردم و حاضر شدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
~ بس کن رسول! تو خودتم از سر ترحم و عذابوجدان اینجوری رفتار میکنی. به هر حال اون خودش رو سپر تو ک
آیه رو به مامان سپردم و با ماشین رفتم طرف آدرس...
یک ساعت بعد رسیدم و ماشین رو گوشهای از حیاط بیمارستان پارک کردم.
زیر لب صلواتی فرستادم تا آروم بشم. چادرم رو مرتب کردم و پیاده شدم.
وارد سالن شدم و رفتم طرف پذیرش که صدای علیآقا متوقفم کرد.
- سلام!
چرخیدم عقب، آروم جوابشون رو دادم و پرسیدم: چرا اینجا؟ اتفاقی برای محمد افتاده؟
دستهاشون رو توی جیبهای روپوش سفیدشون گذاشتن و گفتن: باید بریم طبقهی دوم!
بیحرف رفتن سمت آسانسور و منم پشت سرشون رفتم.
به طبقهی دوم که رسیدیم، رفتیم سمت ICU
ضربان قلبم بالا رفته بود.
جلوی شیشهی یکی از اتاقها ایستادن و به داخل اشاره کردن.
- محمد اونجاست! روی اون تخت...
رد نگاهشون رو گرفتم و رسیدم به محمد که بیجون و با چشمهای بسته روی تخت ICU دراز کشیده بود.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم.
+ یازهرا...
نگاه پر ترسم چرخید طرف علیآقا و با صدای لرزون پرسیدم: چه اتفاقی براش افتاده؟
همونطور که به محمد خیره بودن گفتن: دو ضربه چاقو خورده! یکی به پهلوی چپش که باعث شد کلیهاش رو از دست بده، یکی هم به قفسهٔسینهاش که باعث آسیب به ریه و قلبش شده...
نگاه ماتم دوباره چرخید طرف محمد، ناخودآگاه گفتم: میتونم... ببینمش؟
- خیلی طول نکشه. باید استراحت کنه!
سری به تأیید تکون دادم و رفتم توی اتاق، قلبم با دیدن محمد توی اون وضعیت فشرده شد!
بغضم رو به سختی قورت دادم و جلوتر رفتم.
ماسکاکسیژن روی صورتش بود و قفسهٔسینهاش باندپیچی شده بود.
قطرهی اشکی روی گونهام چکید.
محمد آروم چشمهاش رو باز کرد.
سریع پشت دستم رو روی گونهام کشیدم و لبخند بیرنگی زدم.
+ باز که کار دست خودت دادی!
لبخند کمجونی روی لبهاش نشست.
- ب..بادمجون بم، آفت... نداره... ع..عطیه..خانوم!
اینبار با ناراحتی پرسیدم: چرا لبهات انقدر خشک شده؟
به سختی نفسی گرفت و جواب داد: فعلاً... ن..نباید... چیزی... بخورم. ح..حتی... آب!
دستمالی برداشتم و با بطری آب روی میز نمناکش کردم.
ماسکاکسیژن رو پایین آوردم و دستمال رو آروم روی لبهاش کشیدم.
دوباره ماسک رو سر جاش گذاشتم که گفت: فکر... ن..نمیکردم... ب..به این... زودیها... دو..دوباره... ببی..نت!
لبخند کمرنگی زدم و دستی به موهای بهم ریختهی روی پیشونیش کشیدم.
+ منم همینطور، ولی شد دیگه!
چشم تنگ کردم.
+ نکنه ناراحتی؟
بریده بریده خندید.
- من... غلط... بکنم!
آروم خندیدم.
- کی بهت... خ..خبر... داد؟
+ علیآقا گفتن. زنگ زده بودم حالت رو بپرسم.
ترجیح دادم چیزی از جلسهی دادگاه نگم؛ وقتی دو دل بودنم بیشتر شده بود و حالا با دوباره دیدنش، احساس میکردم نمیتونم ازش دل بکنم و بدون اون زندگی کنم!
یکم دیگه باهم صحبت کردیم و بعد خداحافظی کردم و بیرون رفتم.
علیآقا رو ندیدم. رفتم توی حیاط و نشستم پشت فرمون، نگاهم گره خورد به آویز ماشین و ذکر صلواتی که روی آویز حک شده بود!
راه افتادم سمت خونه، توی راه به تصمیم عجولانهای که گرفته بودم فکر میکردم.
اون لحظات اونقدر دلم شکسته بود و احساس بدی داشتم که نتونستم درست تصمیم بگیرم!
نفس عمیقی کشیدم. شاید باید بیشتر فکر میکردم.
دو ماه بعد↓
#محمد
پام رو ریتمدار به زمین میکوبیدم.
تا چند دقیقهی دیگه قاضی حکم نهایی رو صادر میکرد.
استرس بدی گرفته بودم. میترسیدم حکم اونقدر سنگین باشه که به توان من قد نده!
گرمی دست رسول، سردی دستهای دستبند خوردهام رو لمس کرد.
نگاهم چرخید سمتش که آروم لب زد: نگران نباش. توکل کن!
و بعد آروم پلک زد.
خیلی ناگهانی یاد امامرضا افتادم.
چشمهام رو بستم و توی دلم شروع کردم به درد و دل کردن با ضامنآهو!
" یاامامرضا! من گناه کردم، خیانت کردم، درست! ولی آقا خودت میدونی مجبور بودم. خودت از دلم خبر داری، میدونی هیچوقت راضی به این کار نبودم. آقا دستم رو بگیر، گوشهی چشمی بهم نشون بده. دخترم رو نذر حرمت میکنم آقاجون! "
با صدای ضربهی چکش قاضی روی میز، به خودم اومدم. چشمهام رو باز کردم و منتظر به منشی دادگاه چشم دوختم.
وقتی همهمهها کمتر شد، منشی با اشارهی قاضی شروع به خوندن حکم کرد.
- طبق بررسیهای انجام شده و مدارک موجود، آقای محمد شریفی، به جرم جاسوسی برای سرویس جاسوسی انگلیس، به دهسال حبس محکوم میشود...
همهمهای که ایجاد شد، نذاشت منشی ادامه بده!
با استرس به آقایعبدی نگاه کردم.
لبخند آرامشبخشی زدن و آروم پلک زدن.
با ضربات دوبارهی چکش، جو دوباره آروم شد و منشی ادامه داد: اما به دلیل همکاری همهجانبهی آقایشریفی با تیم بررسی پرونده، که منجر به دستگیری تمامی عوامل یکی از بازوهای اجرایی سازمان جاسوسی MI6 در ایران شد، حکم وی به پنجسال حبس تبدیل میگردد! ختم جلسه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
آیه رو به مامان سپردم و با ماشین رفتم طرف آدرس... یک ساعت بعد رسیدم و ماشین رو گوشهای از حیاط بیمار
ناخودآگاه لبخند عمیقی زدم. چشمهام رو بستم و آروم لب زدم: خدایا شکرت!
سرباز زندان با اشارهی مأمور ایستاد و گفت: بلند شو آقا، باید بریم.
ایستادم که رسول و آقایعبدی هم بلند شدن.
هر دو بغلم کردن و آقایعبدی گفتن: اصلأ نگران خانوادهات نباش. حواسمون بهشون هست!
لبخندی از سر قدردانی زدم.
اینبار رسول با لبخند گفت: بچهها شیفت بودن و برای همین نتونستن بیان. ولی مطمئنم تا حالا هزاربار تماس گرفتن ببینن حکم چی شد! اگه بدونن حکمات نصف شده، خیلی خوشحال میشن.
دوباره بغلم کرد و ادامه داد: مراقب خودت باش داداش، قول میدم هر هفته بیام ملاقاتت!
قلبم بخاطر فشاری که بهم میداد درد گرفته بود و نفسم داشت تنگ میشد که باعث شد ازش جدا بشم و لبخندی به روش بزنم.
+ ممنونم، تو هم مراقب خودت و بچهها باش.
اینبار حامد جلو اومد و گفت: خوشحالم که بهت تخفیف دادن.
لبخند کمرنگی زدم.
+ این رو مدیون زحمات و تلاشهای تو و آقایعبدیام!
دستی به شونهام کشید.
~ خودت خواستی جبران کنی؛ و این بهترین تصمیمی بود که میتونستی بگیری!
سری به تأیید تکون دادم. بالاخره خداحافظی کردیم و با سرباز و مأمور همراه، راهی زندان شدیم.
وارد بند که شدیم، همه با تعجب بهم نگاه میکردن.
عباس و آرمان و مجید جلو اومدن و عباس محکم بغلم کرد.
درد قلبم شدت گرفت و ناخواسته نالهٔ ریزی کردم که عباس با ترس از خودش جدام کرد.
- چت شد؟
لبخند کمجونی زدم.
+ چیزی نیست. به قول خودت، قلبم باز به پتپت افتاده!
سری به تأسف تکون داد. با آرمان و مجید هم دست دادم و همدیگه رو بغل کردیم.
عباس دستش رو انداخت دور شونهام و به سمت سلول هدایتم کرد.
- بیا بریم که از اون روزی که گفتن ریق رحمت رو سر کشیدی تا حالا تختت خالی مونده!
لبخند کمرنگی زدم و باهاش همراه شدم.
پنج سال بعد↓
با قدمهای آروم، از در گذشتم و بیرون رفتم.
تموم شد. بالاخره آزاد شدم!
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چند لحظه که گذشت، چشمهام رو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
هیچکس نیومده بود!
لبخند تلخی زدم. عیبی نداشت. حتماً همهشون شیفت بودن.
عطیه نمیدونست امروز آزاد میشم. خودم تاریخ دقیق رو بهش نگفته بودم. دلم میخواست غافلگیرش کنم!
نگاهی به آسمون انداختم که حسابی ابری بود. انگار اونم مثل من بغض داشت. بغضی که تلفیقی از دلتنگی و شرمندگی بود...
نگاهم رو به روبهرو دادم. با دیدن ماشین آقایعبدی که وارد خیابون شد، لبخند محوی روی لبهام نقش گرفت.
ماشین رو همون روبهرو پارک کردن و پیاده شدن.
دودل بودم که برم طرفشون یا نه! دستشون رو که برام تکون دادن، تردید رو کنار گذاشتم و به سمت ماشینشون قدم برداشتم.
جلوتر اومدن و سلام کردم. جوابم رو دادن و بغلم کردن.
- آزادیات مبارک!
ازشون جدا شدم و سر به زیر گفتم: ممنونم آقا، این مدت خیلی بهتون زحمت دادم. شرمنده!
دستی به شونهام کشیدن.
- دشمنت شرمنده، هر کاری کردم وظیفهام بوده! بشین بریم.
توی ماشین نشستیم و حرکت کردن.
بیست دقیقهای از حرکتمون گذشته بود که ماشین رو کنار خیابون پارک کردن و تک بوقی زدن.
با دیدن دوتا بچهی گلفروشی که دویدن سمت ماشین، دلیل کارشون رو متوجه شدم.
دختربچه و پسربچه کنار پنجرهی سمت من ایستادن. شیشه رو که پایین دادم دختره گفت: عمو میخوای گل بخری؟
پول زیادی همراهم نبود، وگرنه خیلی دلم میخواست خوشحالشون کنم!
آقایعبدی زیر لب گفتن: از داشبورد بردار، بعداً باهم حساب میکنیم.
نگاه مرددی بهشون انداختم و رو به بچهها لبخند زدم.
+ عموجون، این رز قرمزاتون چقدره؟
پسربچه جواب داد: شاخهای ششهزار!
آقایعبدی گفتن: دهشاخه میخوایم. فقط باباجان، حواست باشه خوبهاش رو بدی بهمون، باشه؟
پسره با ذوق گفت: چشم عمو، گندم تو با آقایون حساب کن تا من شاخهگلها رو براشون جدا کنم!
گندم! چه اسم قشنگی داشت.
کنجکاو پرسیدم: خواهر و برادرین؟
گندم جواب داد: نه عمو، آرمین دوستمه! میخوایم باهم کار کنیم و پول در بیاریم، بعدم بریم مدرسه و درس بخونیم و پلیس بشیم!
اینبار گندم با کنجکاوی پرسید: شما چکارهای عمو؟
اَبروهام بالا پرید. چی باید میگفتم؟
ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم و گفتم: خب... من یه جورایی پلیسم!
آرمین متعجب و خوشحال سر بلند کرد و گندم هیجانزده گفت: واقعاً عمو؟ پس چرا لباس پلیسی تنتون نیست؟
توی گلو خندیدم.
+ خب ما با لباس شخصی کار میکنیم!
گندم با ذوق بیشتری پرسید: یعنی مأمور مخفی عمو؟
با لبخند سر تکون دادم و گفتم: یه جورایی...
آرمین چند شاخهگل گرفت سمتمون و گفت: بفرمایین عمو، بهتریناش برای آقاپلیس مهربون و باباش!
همونطور که گلها رو ازش میگرفتم، با تعجب به آقایعبدی نگاه کردم.
+ از کجا حدس زدی پدرم هستن؟
× خیلی مهربون نگاهتون میکنن. درست عینِ یه بابا که به پسرش نگاه میکنه!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
ناخودآگاه لبخند عمیقی زدم. چشمهام رو بستم و آروم لب زدم: خدایا شکرت! سرباز زندان با اشارهی مأمور ا
سرش رو پایین انداخت و با بغض ادامه داد: بابای من که از وقتی دوسالم بوده، فقط از توی آسمون نگاهم میکنه!
بغض بدی توی گلوم نشست.
آقایعبدی که تا الان نظارهگر بودن، یه تراول صدهزاری دادن به گندم و گفتن: بقیهاش برای خودتون باباجان!
گندم لبخند زد و سه شاخه گل داوودی گرفت سمتم...
~ اینم هدیهی من و آرمین به شما!
گلها رو ازش گرفتم و گفتم: مرسی عمو، خیلی باارزشه!
~ قابلی نداره!
باهاشون خداحافظی کردیم و آقایعبدی حرکت کردن.
حالم بدتر شده بود. قلبم درد میکرد و نفسم تنگ بود.
همونطور که با یه دست قفسهٔسینهام رو ماساژ میدادم، دست دیگهام رو توی جیب اورکتم فرو کردم و اسپری رو درآوردم.
چند پاف زدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
- محمد خوبی؟
بیحرف فقط سر تکون دادم. دیگه چیزی نگفتن.
یک ساعتی گذشته بود که صدای آقایعبدی به گوشم رسید.
- رسیدیم!
آروم پلک زدم.
با دیدن تابلوی بهشتزهراۜ، جا خورده چرخیدم طرفشون...
+ اینجا؟
لبخند کمرنگی زدن.
- گلها رو بردار. مگه دلت هوای پدرت رو نکرده؟
بغضی که به گلوم چنگ میانداخت، شدیدتر شد.
+ خیلی مَردین آقایعبدی! خیلی...
دستشون پشت گردنم نشست و با خم کردن سرم، بوسهای روی پیشونیم نشوندن.
- برو محمدجان، برو که پدرت خیلی وقته منتظرته! فقط زود برگرد که باید بریم یه جایی...
+ کجا آقا؟
لبخندی زدن و یه بطری کوچک گلاب از توی داشبورد برداشتن و به سمتم گرفتن.
- عجله نکن! برو و برگرد، بهت میگم.
با گرفتن بطری، لبخندی زدم و با سر تأیید کردم. گلهای رز رو برداشتم و پیاده شدم و رفتم طرف مزار بابا!
با احترام کنار مزار زانو زدم.
بغضم بیصدا شکست و اشکهام روی گونههام جاری شد.
با گلاب سنگ قبرش رو شستم و گلها رو روش گذاشتم.
لبخند تلخی زدم.
با صدایی که میلرزید، شروع کردم به حرف زدن!
+ سلام آقاجون! ببخشید که دیر اومدم. خودتون میدونین چی اتفاقاتی افتاد و...
با یادآوری خطایی که کردم، قلبم بیشتر تیر کشید و شدت گریهام بیشتر شد. شونههام میلرزید!
سرم رو پایین انداختم و چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
+ بابا شرمندتم! من پسر خوبی برات نبودم. من باید راه تو رو ادامه میدادم، ولی... ولی...
سرم رو روی مزارش گذاشتم و از ته دل اشک ریختم.
+ حلالم کن بابا! حلالم کن...
قلبم تیر بدی کشید که باعث شد نیمخیز بشم.
دست لرزونم رو به سنگقبر تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم و با دست راستم به سینهام چنگ انداختم. از شدت درد نفسم بالا نمیومد!
کسی از پشت شونههام رو گرفت و به خودش تکیهام داد.
صدای نگران آقایعبدی توی گوشم پیچید.
- محمد؟ خوبی؟ چت شد یهو؟
شروع کردن به گشتن جیبمهای اورکت مشکیام، اسپریام رو پیدا کردن و چند پاف برام زدن. بعد شروع کردن به ماساژ دادن شونههام!
کمی که گذشت، حس کردم حالم بهتره.
با کمک آقایعبدی، بلند شدم و توی ماشین نشستم.
نفس پر حرصی کشیدن و پرسیدن: تو مطمئنی داروهات رو سر وقت میخوری؟
بیحال پلک زدم و گفتم: حالم خوبه آقا، چیزیم نیست!
لحنشون حرصی شد.
- خوبی و این وضعته؟ فکر کردی خبر ندارم چندبار توی زندان حالت بد شده؟
لبخند تلخی زدم.
+ حال الانم حقمه! حتی بیشتر از اینها هم حقمه آقا...
کمی مکث کردن و بعد، با لحن مسالمتجویانهتری گفتن: محمد، تو به اندازهی کافی تاوان دادی! انقدر خودت رو عذاب نده.
بغضم رو قورت دادم و فقط سر تکون دادم.
مردد گفتم: آقا جسارتاً... میشه من رو برسونین خونه؟
نفس عمیقی کشیدن.
- یه نفر میخواد ببینتت. وقتی رفتی سر مزار پدرت، باهام تماس گرفت. منم گفتم بیاد اینجا! اما اگه عجله داری یا حس میکنی حالت خوب نیست، زنگ میزنم و کنسل میکنم.
سرم رو به طرفین تکون دادم.
+ نه آقا، عجله ندارم. فقط...
منتظر نگاهم کردن. کنجکاو پرسیدم: کی میخواد من رو ببینه؟
همونطور که به روبهرو نگاه میکردن گفتن: عجله نکن. میاد، میبینیش!
نفسم رو بیرون دادم و حرفی نزدم.
ده دقیقهای گذشته بود که پیامکی به موبایلشون ارسال شد.
با نیم نگاهی به نوتیفش گفتن: رسید، پیاده شو.
منتظر جواب من نموندن و خودشون پیاده شدن.
متعجب و کمی نگران از رفتارشون، آروم پیاده شدم و سرم رو چرخوندم سمت راست که فرشید و بقیهی بچهها رو دیدم!
هنوز سر جام مونده بودم که فرشید جلو اومد و گفت: سلام آقامحمد!
آقامحمد؟ توی این پنج سال حتی یکبار هم ملاقاتم نیومده بود و تقریباً مطمئنم بودم از من متنفره، اما حالا...؟!
آروم جوابش رو دادم که جلو اومد و بغلم کرد.
باورم نمیشد! مات مونده بودم که با شرمندگی گفت: حلالم کن داداش، من خیلی باهات بد تا کردم. خیلی آزارت دادم. شرمندتم محمد، من رو ببخش!
ناخودآگاه لبخند زدم و دستهام دور بدنش گره شد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
سرش رو پایین انداخت و با بغض ادامه داد: بابای من که از وقتی دوسالم بوده، فقط از توی آسمون نگاهم میک
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده!
ازش جدا شدم و خطاب به همهشون گفتم: شرمندهام که به اعتمادتون لطمه زدم بچهها! ببخشید...
لبخند روی لبهای همهشون نشست و به نوبت جلو اومدن و همدیگه رو مردونه بغل کردیم.
چند دقیقه بعد، خداحافظی کردیم و با آقایعبدی نشستیم توی ماشین و حرکت کردن؛ اما سمت خونه نمیرفتن!
با تعجب بهشون نگاه کردم.
+ آقا، نکنه توی این چند روز خانوادهام اسبابکشی کردن و من خبر ندارم؟!
با تعجب خندیدن.
- منظورت چیه محمد؟
لبخند کمرنگی زدم.
+ آخه سمت خونه نمیرید.
سری به تأیید تکون دادن.
- درسته، چون قرار نیست بریم خونهتون!
تعجبم بیشتر شد. با نیم نگاهی به چهرهام، خندیدن و گفتن: چرا انقدر تعجب کردی؟
خندهشون رو به لبخندی خلاصه کردن و ادامه دادن: نکنه به من اعتماد نداری؟
با خجالت لب گزیدم.
+ نه آقا، این چه حرفیه؟ من به شما بیشتر از چشمهام اعتماد دارم.
سری به تأیید تکون دادن.
- پس صبر کن ببین کجا میریم! قبلاً انقدر عجول نبودی محمدجان...
حرفی نزدم.
جلوی در فرودگاه پارک کردن.
با تعجب پرسیدم: چرا اومدیم اینجا؟
کمربندشون رو باز کردن و گفتن: پیاده شو بریم داخل که تا همین الانم خیلی دیر شده! مادر و همسرت منتظرتن.
چشمهام از تعجب گرد شدن.
+ یعنی چی آقا؟ مگه اینجان؟
اشارهای به ساعتشون کردن.
- بله، عجله کن دیگه دیر شد! از پرواز جا میمونید.
بدون اینکه منتظر واکنش من بمونن، پیاده شدن.
در حالی که هنوز گیج بودم، گلهای داوودی رو از روی داشبورد و ساکم رو هم از عقب برداشتم و پیاده شدم.
با همدیگه وارد سالن فرودگاه شدیم.
آقایعبدی پا کج کردن طرف گوشهای از سالن و منم پشت سرشون رفتم.
با دیدن عطیه و عزیز و آیه، با خوشحالی دستم رو براشون تکون دادم و اونها هم متقابلاً همین کار رو کردن.
آیه با ذوق دوید طرفم که نشستم روی زانوهام و محکم بغلش کردم.
قلبم درد میکرد، اما ذوقی که از دیدن خانوادهام داشتم به درد قلبم میچربید!
صورتش رو بوسیدم و بعد از اینکه جواب سلام پر ذوقش رو دادم، لبهی روسریش رو مرتب کردم و گفتم: قربونت برم من بابا! دلم برات یه ذره شده بود.
سرش رو کج کرد و گفت: من بیشتر بابامحمد!
دستی به سرش کشیدم و ایستادم. آیه با کمی خجالت به آقایعبدی هم سلام کرد و ایشون هم با محبت جوابش رو دادن.
رفتیم سمت عزیز و عطیه، قلبم از خوشحالی تندتر از همیشه میتپید!
باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و دست عزیز رو بوسیدم.
+ ببخشید عزیز، این مدت خیلی اذیت شدین! شرمندهتونم...
عزیز با محبت نگاهم کرد.
~ دشمنت شرمنده مادر، خداروشکر که به موقع فهمیدی داری بیراهه میری و برگشتی به راه درست!
لبخندی زدم. نگاهم چرخید طرف عطیه، بازم بیشتر حرفهامون با نگاهمون رد و بدل شد و فقط گفتم: بابت همهی آسیبهایی که بخاطر خطای من بهت رسید، ازت معذرت میخوام!
با لبخند اطمینانبخشی پلک زد.
گلهای داوودی رو به عزیز و عطیه و آیه دادم و از ذوقشون ذوق کردم.
با صدای پیج فرودگاه که اعلام میکرد مسافرهای مشهد زودتر برن به گیت فرودگاه، آقایعبدی رو به من گفتن: به لطف مهدی، همهی کارهاتون انجام شده. برین و نائبالزیاره ما هم باشین!
انقدر امروز شوکهام کرده بودن که دیگه تعجب نکردم و گفتم: نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم. فقط امیدوارم یه روزی بتونم لطفها و محبتهاتون رو جبران کنم!
لبخندی به صورتم پاشیدن و مردونه بغلم کردن.
- همین که توی حرم آقا به یاد منم باشی، جبرانه!
ازم جدا شدن و گفتن: سفر بیخطر! برین به سلامت...
عزیز و عطیه هم تشکر کردن و بعد از خداحافظی رفتیم طرف گیت، بعد از اینکه چک شدیم، رفتیم توی هواپیما و سر جاهامون نشستیم.
من و عطیه کنار هم بودیم و عزیز و آیه هم کنار هم، عطیه به گل توی دستش خیره بود و چیزی نمیگفت.
+ ساکتی عطیهخانم!
نگاهش رو از گل گرفت و لبخند کمرنگی زد.
- چی بگم؟
آروم خندیدم.
+ همون حرفهایی که همیشه میزنی دیگه!
کمی مکث کرد و بعد پرسید: قلبت درد نمیکنه؟
لبخند زدم و با عشق توی چشمهاش نگاه کردم.
+ مگه میشه داروی بیقراری قلبم کنارم باشه و من درد داشته باشم؟
گونههاش کمی سرخ شد. سرش رو پایین انداخت و لبخند محوی زد.
+ قربون این خجالت قشنگات بره محمد!
نگاهش بالا اومد و لب گزید.
- خدا نکنه آقا!
دستش رو بین دستهام گرفتم و تا برسیم، کلی با همدیگه حرف زدیم.
متوجه شدم عطیه و عزیز هم همین چند ساعت پیش ماجرای سفر مشهد رو فهمیدن. سفری که مطمئناً همهمون بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتیم!
بعد از اینکه رفتیم هتل، دوش گرفتم و کمی استراحت کردیم و نزدیک غروب، رفتیم سمت حرم...
با احترام سلام دادیم و وارد شدیم. گنبد مثل همیشه عین یه الماس میدرخشید.
بعد از نماز، توی صحن نشسته بودیم که عزیز رو به آیه گفت: آیهجان، بریم چایخونه مادر؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده! ازش جدا شدم و خطاب به همهشون گفتم: شرمندهام که به اعت
آیه با ذوق چادر سفیدش که گلهای ریز صورتی داشت رو مرتب کرد و جواب داد: بریم عزیز!
یهو انگار که تازه متوجه شده باشه من و عطیه هم هستیم، چرخید طرفمون و گفت: آخ یادم رفت اجازه بگیرم!
خندیدیم و با ناز لب زد: اجازه هست برم بابا؟
با لبخند پر محبتی سر تکون دادم و پلک زدم.
حدس زدم عزیز برای اینکه من و عطیه تنها باشیم و راحتتر، به بهانهی چایخونه آیه رو همراه خودش برد.
کمی که گذشت، عطیه سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
- محمد من... ازت معذرت میخوام!
با تعجب نگاهش کردم که با بغض ادامه داد: ببخشید که پنج سال پیش، درست وقتی بیشتر از همیشه بهم نیاز داشتی، به تنها گذاشتنت و جدا شدن ازت فکر کردم. من با تصمیم عجولانهام نزدیک بود زندگیمون رو خراب کنم!
نفسم رو پر صدا بیرون دادم.
+ اینجوری نگو عطیه، تو واقعاً حق داشتی! اون موقع اصلاً معلوم نبود چه بلایی سر من میاد. تو حتی بخاطر من، هم جسمی و هم روحی آسیب دیدی. اینا همهاش تقصیر من بود. این پینهیگناه رو خودم برای خودم تنیدم و به شما هم آسیب زدم!
بهش نگاه کردم و با لبخند و محبت ادامه دادم: ازت ممنونم که موندی عطیه، اگه میرفتی معلوم نبود این چند سال چطور دووم میآوردم!
آرومتر لب زدم: خیلی دوست دارم عطیه، خیلی!
بغضم رو قورت دادم و اشکی که روی گونهاش غلتید رو پاک کردم.
عطیه سرش رو روی شونهام گذاشت و دست توی دست هم، به گنبد طلایی مولا خیره شدیم!
نفس عمیق و راحتی کشیدم و آروم لب زدم:
ای تو امان هر بلا،
ما همه در امان تو(:
پایان💫
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
بخوان آواز ِ تلخاٺ را، ولیکن دل بہ غم مسپاࢪ !
" مهد؎ اخوآنثالث "
* پوزش بابت تأخیرهای بوجود اومده و سپاس بیکران از شکیبایی و همراهیتون🌝🌹
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️