eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرفاش قشنگ بود و... بوی عشق می‌داد... عشق واقعی... که دو طرفه بود... لبخند پر رنگی زدم و گفتم: از همون روز اولی که دیدمت، عاشقت شدم... عاشق حجب و حیات... عاشق مهربونیت... عاشق صورت ماهت... عطیه خیلی دوست دارم... خیلی... با همون لبخند قشنگش گفت: منم دوست دارم... چند لحظه فقط همدیگرو نگاه می‌کردیم... یهو عطیه گفت: بسه دیگه... خیلی رمانتیک شد😐 پوکرفیس نگاش کردم و بعد آروم خندیدیم... نشستیم روی نمیکت... گوشیم زنگ خورد... از جیبم بیرون آوردم... با دیدن اسم "فاطمه♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم... + سلاااااام بر فاطمه‌بانو... خواهر گرامی... - سلاااام بر آقا‌محمد... برادر بی‌وفا... + دست شما درد نکنه فاطمه‌خانم... حالا دیگه ما شدیم بی‌وفا؟! - بله خان‌داداش... یه تلفن که به ما نمی‌زنی... خونمونم که نمیای... منم هر وقت میام خونتون یا نیستی، یا داری میری... زنگ هم می‌زنم معمولا جواب نمیدی... بی‌وفایی دیگه... دستم رو به حالت تسلیم بالا آوردم و با تعجب گفتم: خیلی خوب... ببخشید... عطیه با لبخندی که ناشی از نگه داشتن خندش بود نگام می‌کرد... خنده‌ی ریزی کردم و سرم رو تکون دادم... + حالا این خواهر ما نمی‌خواد بگه چرا به برادر بی‌وفاش زنگ زده؟! - حالا من یه چیزی گفتم... دلیل نمیشه تو بی‌وفا باشی... هر دو خندیدیم... - زنگ زدم بگم واسه شام بیاین اینجا... عزیز هم هست... دور همیم... خوش می‌گذره... دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... - منتظرما... دیر نکنید... + بازم چشم... - مراقب خودت و عطیه و عشق عمه هم باش... خندیدم و گفتم: چشم چشم... تک‌خنده‌ای کرد و بعد گفت: سلام برسون... + تو هم همین‌طور... - فعلا یا‌علی... + علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت عطیه که با دیدن صحنه روبه‌روم خشکم زد... زبونم بند اومده بود... انگار قلبم دیگه نمی‌زد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: حرفای قشنگشون🙂♥️ پ.ن2: مدافع عـ♥️ـشق...🙃 پ.ن3: شاید خماری😊✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" عطیه خم شده بود... از زور درد... ناله‌های آرومش داغونم کرد... + یا‌حسین... عطیه چی شدی؟ جواب نداد... دستش رو گرفتم و با التماس و نگرانی گفتم: منو نگاه کن... بدون اینکه تکونی بخوره گفت: خو... بم... هنوز حرفش تموم نشده بود که باز نالش بلند شد... - آییییییی... تقریبا داد زدم... + یازهرا... کسی دور و برمون نبود... بازوش رو گرفتم و آروم بلندش کردم... رفتیم سمت ماشین... در رو براش باز کردم. وقتی نشست، در رو بستم و سریع نشستم پشت فرمون... ماشین رو روشن کردم و پام رو تا آخر روی پدال‌گاز فشار دادم... مدام بوق می‌زدم تا شاید ماشینایِ‌جلویی یه تکونی بخورن... + اَهههه... برو دیگه... خداروشکر راه تقریبا باز شد... عطیه از درد به خودش می‌پیچید... بمیرم... دلم کباب شد براش... نیم نگاهی بهش انداختم و بعد با صدای لرزونم گفتم: عطیه‌جانم... خانمی... طاقت بیار... الان می‌رسیم... نمی‌تونست حتی جوابم رو بده... یه دستش رو به داشبورد تکیه داده بود و دست دیگش هم روی دلش بود... معلوم بود خیلی درد داره... اما سعی داشت بروز نده... چشماش رو بسته بود... زیر لب چیزایی می‌گفت... فهمیدم داره آیت‌الکرسی می‌خونه... منم که مثل همیشه توی دلم صلوات می‌فرستادم و از خدا کمک می‌خواستم... درد خودم هم کلافم کرده بود... اما الان عطیه واسم از هر چیز و هر کسی مهم‌تر بود... بالاخره رسیدیم... برگشتم سمت عطیه و گفتم: صبر کن برم یه ویلچر بیارم. - نـ... نمی... خواد... خودم... می‌تونم... بیام... + آخه... - محمدددد... - آخخخ... هول شدم و گفتم: خیلی‌خب... حرص نخور... پیاده شدم و در رو براش باز کردم... کمک کردم پیاده شه... همین که وارد سالن بیمارستان شدیم، یه پرستار اومد سمتمون و رو به من گفت: چی شده؟ به عطیه اشاره کردم... با دیدن حال و روزش آروم گفت: بارداره؟ سرم رو تکون دادم... یه نفر رو صدا زد... یه خانم تقریبا سی ساله که روپوش پرستاری تنش بود اومد... پرستاره به خانمی که تازه اومده بود گفت: ایشون رو ببرید اتاق ۲۳۰ که دکتر بیان معاینشون کنن... پرستار به کمک عطیه اومد... خواستم باهاشون برم که پرستار اول گفت: آقا شما لطفا با من بیاین پذیرش... مشخصات بیمارتون رو بگین... به ناچار همراهش رفتم... بعد از پر کردن فرم، رفتم سمت اتاقی که عطیه بود... خداروشکر دکتر عطیه بیمارستان بود... به دیوار تکیه داده بودم... پرده تقریبا تا آخر کشیده شده بود... اما می‌تونستم صورت عطیه رو که رو به دکتر بود ببینم. خداروشکر به خاطر مسکنی که دکتر داد، یکم بهتر شد. اما هنوزم رنگش پریده بود. یه لحظه برگشت سمتم... لبخند کم‌رنگی زدم و چشمام رو روی هم فشار دادم. لبخند کم‌جونی زد و دوباره چرخید سمت دکتر و گفت: خانم‌دکتر... بچم... خوبه؟! نمی‌تونستم چهره‌ی دکتر رو ببینم... اما می‌تونستم صداش رو بشنوم... چند لحظه بعد از سوال عطیه گفت: خوب که...... بله خوبه... اما می‌تونه بهتر هم باشه... نگران شدم... بیشتر واسه عطیه... صدای عطیه هم رنگ نگرانی گرفت... عطیه: چیزیش که نشده؟ دکتر: نه عزیزم... نگران نباش... گفتم که... خداروشکر خوبه... اما شما و همسرتون باید خیییلی بیشتر از اینا مراقب باشین... الان شما توی وضعیتی هستی که اصصصلا نباید استرس داشته باشی... چون نه واسه خودت خوبه... نه واسه دختر کوچولوت... نفس عمیقی کشیدم. دکتر: واسه اطمینان بیشتر، امشب رو مهمون ما هستی. بعد من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت: شما هم برین کارای بستریشون رو انجام بدین... پرده رو تا آخر کشیدم تا راحت باشیم. روی صندلی کنار تختش نشستم. + بهتری؟! - سرش رو تکون داد. لبخند محوی زدم. + خداروشکر... - ببخشید... خیلی اذیت شدی. اخم ریزی کردم و گفتم: این چه حرفیه می‌زنی؟! اگه قرار به اذیت شدنه، تو خیلی بیشتر از من اذیت شدی. - چقدر شکسته شدی توی همین چند ساعت... راست می‌گفت... توی همین چند ساعت... تا ترافیک باز شد... تا رسیدیم... تا دردش آروم شد... پیر شدم... بالبخند گفتم: فدای سرت... آهی کشیدم و گفتم: ببخشید... - وا... چرا؟! + عطیه من که می‌دونم تمام نگرانیت منم... توروخدا... جان محمد انقدر نگرانم نباش... شنیدی که... دکتر هم گفت نگرانی برات خوب نیست... باور کن من مراقب خودم هستم. - بخدا دست خودم نیست... اما چشم... همه سعی خودم رو می‌کنم که دستور فرمانده رو عملی کنم. خندیدم و سرم رو تکون دادم. + میگم... اذیتت که نمی‌کنه؟! - نه... خداروشکر مثل باباش آرومه... + باباشم الان آرومه... خندید و گفت: جدا؟! + بله عطیه‌خانم... منو اینجوری نبین... بچه که بودم، کلی شیطنت می‌کردم... - بله می‌دونم... عزیز یه سری از شیطنت‌هات رو برام تعریف کرده!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ اوه‌اوه... پس آبروم رفته... خنده‌ی ریزی کرد. + البته همون‌طور که می‌بینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 - بر منکرش لعنت😁✨ هر دو خندیدیم... خوشحال بودم که الان خوبه و می‌خنده... + ولی حالا جدای از شوخی، از نظر آروم بودن، به هردومون میره... چون مامانشم ماشاالله هزار ماشاالله آرومه... فقط خدا نکنه عصبانی شه... - عههه... محمدددد... + نگفتم؟ - خیلی بدجنسی😐 + خیلی👌🏻😊😂 نمی‌دونم چی شد که یهو..... تند تند داشتم غذامو می‌خوردم که سارا با خنده گفت: رسووول! لقمه توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: جانم؟ - همه‌ش برای خودته آرومتر بخور... منم خندیدم و گفتم: اینطوری می‌چسبه... + راستی تو چرا نمی‌خوری؟ تا اومد جواب بده، گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم سعید سایلنتش کردم که بعداً بهش زنگ بزنم. - کی بود رسول؟ خیلی خونسرد و عادی گفتم: داداشِ به درد نخورت... کارد روی میز رو گرفت سمتم و با تعجب گفت: داداشِ من به درد نخوره؟😐🔪 آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو به حالت تسلیم بالا آوردم. + حالا من یه چیزی گفتم... شما اونو غلاف کن. لبخند کم‌رنگی زد و کارد رو روی میز گذاشت... اخم ریزی کرد و گفت: با سعید دعوات شده؟ با خنده گفتم: نه بابا چه دعوایی؟ - آخه سابقه نداره تو تلفن سعید رو رد کنی. + خواستم با آرامش فسنجونم رو بخورم و از دیدن خانم‌خوشگلم لذت ببرم😕😄 ولی خدایی به درد نخور نیست؟!😶 + رسسسوولللل😐🔪 + خیلی‌خوب‌خیلی‌خوب😂 + الان بهش زنگ می‌زنم😊 موبایلم رو برداشتم و جلوی چشمای رضایت‌مند سارا با سعید تماس گرفتم که زود جواب داد... - چطوری رسول؟ + سلام خوبی؟ - سلام، خوبم شکر... چرا جواب نمی‌دی؟ + داشتم غذا می‌خوردم، جانم؟ - اممم... راستش... داوود از بیمارستان زنگ زد... دلشوره گرفتم... + خوب؟ - خوب یه خبر داد بهمون... با کلافگی و نگرانی گفتم: سعید چرا جون به لب می‌کنی آدمو؟ درست بگو حرفتو... آقامحمد طوریش شده؟ - نه بابا آروم باش بی‌جنبه... خدا نکنه... داشتم اذیتت می‌کردم! + خیلی مسخره‌ای... خنده‌ی ریزی کرد و گفت: شما بیشتر، حالا بگذریم... آقای عبدی گفتن حال محمد که بهتر شد مرخصی رد می‌کنن با محمد بریم مشهد... با ذوق گفتم: واقعا سعید؟ - اره بخدا... خیلی خوشحال شدم... بالاخره آقا طلبیدمون... + خیلی خبر خوبی بود، فقط پرونده چی؟ - فعلاً که اونا مارو زیر نظر دارن... آقای عبدی برامون تامین گذاشته... ولی اگه بریم سفر فکر می‌کنن خیلی روی پرونده جدی نیستیم، اون‌موقع از غفلتشون استفاده می‌کنیم و همه چیز به سمت ما برمی‌گرده. + خوب این عا... یهو دیدم حال سارا به هم خورد و دوید طرف سرویس! با نگرانی گفتم‌: سارا چی شدی؟ سعید: رسول چیزی شده؟ + سارا؟ گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم: سعید بهت زنگ می‌زنم... گوشی رو پرت کردم روی میز و رفتم پیش سارا... معده‌ش خالی بود... دستپاچه گفتم: سارا بیا فقط یه چادر بپوش بریم دکتر... یه مشت آب زد به صورتش و گفت: نمی‌خواد دکتر رو توی زحمت بندازیم... طبیعیه... هنگ کردم... + ها؟ از سرویس بیرون اومد و رفت و نشست روی صندلی... + گفتم طبیعیه... من هنوز با تعجب نگاش می‌کردم... مکثی کرد و بعد با خنده گفت: خیلی بانمک شدی بابا رسول... کم مونده بود پس بیفتم... - چ.... چی؟ + قیافت خیلی بانمک شده... خداکنه اینم به باباش بره و تحت هر شرایطی نمکِ‌جمع باشه... تو شوک بودم... به خودم اومدم و داد زدم... + اییییییوووولللللل - وااای رسول... تو جور دیگه‌ای بلد نیستی ذوق کنی؟! + جون رسول جدیه؟ - نه الکیه... لبام آویزون شد... لبخند پر رنگی زد و با خنده گفت: خب معلومه که جدیه... داشتم ذوق‌مرگ می‌شدم... + آخ جووووونننن... وای خدایا... خدایا شکرتتتت... عاششششقتم خداااا... - هیس آروم... همه دنیا فهمیدن... + بزار بفهمن... وای‌وای‌وای... باورم نمیشه... بالاخره منم دارم بابا میشم... یهو گوشی سارا زنگ خورد... جواب داد... + جانم نرگس؟ - ... خنده‌ی‌ریزی کرد و گفت: پس می‌خواستی کی باشه؟ - ... + آره خوبم... فقط یه ذره حالم بد شد... - ... + آره خداروشکر... - ... + خدا نکنه عزیزم... - ... + منتظریم... خداحافظ... گوشی رو قطع کرد و گفت: نرگس بود... گفت امشب میان اینجا... + خوش اومدن... چند ماهشه؟ خنده‌ای کرد و سرش رو تکون داد... بعد گفت: دو ماه... + الهی فدای خودش و مامانش بشم من... - خدانکنه... دوباره گوشیش زنگ خورد... لبخندی زد و تماس رو وصل کرد... - سلام دایی‌سعید... از گفتن دایی‌سعید، جفتمون خندیدیم... + وای سارا... دارم لحظه‌شماری می‌کنم واسه اومدنش... لبخند کم‌رنگی زد و گفت: منم همین‌طور... + سالمه دیگه؟! - بله... + خب خداروشکر... دختره یا پسر؟ - هنوز که مشخص نشده... چند ماه دیگه معلوم میشه... + وای من چجوری تا چندماه دیگه صبر کنم...! تک‌خنده‌ای کرد و گفت: چاره‌ای جز صبر کردن نداری... پس باید تحمل کنی... آهی کشیدم... + خیلی سخته... شما پدر نیستی... حال منو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوه‌اوه... پس آبروم رفته... خنده‌ی ریزی کرد. + البته همون‌طور که می‌بینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
درک نمی‌کنی... هنوز داشت به حرف آخرم می‌خندید... + سارا جانم میشه به منم بگی دقیقا به چی می‌خندی؟ از شدت خنده، اشکش درومده بود... دستی به چشماش کشید و بریده‌بریده گفت: وای... وای رسول... آخ خدا... بابا بزار به دنیا بیاد... بعد بحث پدر بودنت رو پیش بکش... بعد از این حرفش، چند لحظه سکوت بود و بعد هر دو خندیدیم... - رسول... + جانم؟! - خبر خوبت رو بگو دیگه... + نه دیگه... قرار شد بقیه هم بیان... بعد بگم... - هوووففف... خیلی‌خب... آقا‌محمد و آقا‌داوود هم میان؟ + آقا‌محمد که گفت نمی‌تونه بیاد... داوود هم گفت سرش شلوغه... هردوشونم عذرخواهی کردن... همین که حرفم تموم شد، صدای زنگ خونه اومد... سارا خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من باز می‌کنم... لبخندی زد... رفتم سمت در... آیفون رو برداشتم... با دیدن تصوریش، یه لحظه خشکم زد... ناهار رو خوردیم و به نرگس کمک کردم که ظرف‌ها رو بشوره... داشتم آخرین ظرف رو آب‌کشی می‌کردم که صدای زنگ گوشیم اومد... دستام رو شستم و بعد از خشک کردنشون، گوشیم رو برداشتم... با دیدن اسم "داداش‌محمدم♥️" لبخند پررنگی زدم و تماس رو وصل کردم... + سلام آقا‌محمد... - سلام سعید‌جان... چطوری؟ + خوبم شکر... شما خوبین؟ - الحمدالله... منم خوبم... + خب خداروشکر... درخدمتم... - یه خبر خوب دارم برات... + چی شده؟ - حدس بزن... + امممم... هیچی به ذهنم نمی‌رسه... - خب این دیگه مشکل خودته... فعلا خداحافظ... + عهههههه... آقا بگین دیگه... اذیت نکنین... خندید... از همون خنده‌های قشنگی که من و همه بچه‌ها عاشقش بودیم... بعد از اینکه خنده‌هامون تموم شد آقا‌محمد گفت: خیلی‌خب میگم... آقای‌عبدی تماس گرفتن و گفتم ان شاءالله چند روزه دیگه مرخصی رد می‌کنن که همگی با هم بریم مشهد... از ذوق زبونم بند اومده بود... اشک تو چشمام جمع شد... - سعید... سعید‌جان شنیدی چی گفتم؟ باصدای آقا‌محمد، به خودم اومدم... + بـ..بله... شنیدم... با خوشحالی گفتم: وای آقا... این بهترین خبری بود که می‌تونستین بدین... خیلی خوشحالم کردین... - خیلیم‌عالی... یه زحمتی هم برات دارم... + هر چی که باشه... - لطف کن خودت به بچه‌ها خبر بده... + چشم آقا... - بی‌بلا... کاری نداری؟ + نه... فقط... مراقب خودتون باشین... - تو هم همین‌طور... فعلا یا‌علی... + علی‌یارتون... گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم... شماره رسول رو گرفتم تا این خبر خوب رو بهش بدم که رد تماس کرد... خیلی تعجب کردم... تا حالا سابقه نداشته تلفن منو جواب نده... چه برسه به اینکه بخواد رد تماس کنه... خواستم دوباره بگیرمش که خودش زنگ زد... مشغول صحبت بودیم که صدای نگران رسول مظطربم کرد... - سارا چی شدی؟ با نگرانی گفتم: چیزی شده رسول؟ - سارا... - سعید بهت زنگ می‌زنم... بوق... بوق... بوق... قطع شده بود... دوباره گرفتمش... خاموش بود... ترس و نگرانی همه وجودم رو گرفت... نکنه اتفاقی برای سارا افتاده باشه؟ خدایا خودت رحم کن... نرگس اومد پیشم و گفت: چی شده؟ حالت خوبه؟ + نرگس زنگ بزن خونه رسول ببین جواب میدن... - چیزی شده؟ + داشتم با رسول حرف می‌زدم یهو سراسیمه سارا رو صدا کرد و گوشی رو قطع کرد... رنگش پرید و گفت: بچه‌ش! با تعجب گفتم: بچه؟! بدون اینکه جواب بده دوید طرف تلفن خونه و شماره گرفت... - الو سارا خودتی؟ +... - دختر دلمون هزار راه رفت... خوبی؟ +... - اتفاقاً ترسیدم بچه طوریش شده باشه... بازم گفت بچه... دعا می‌کردم حدسم درست باشه... - حالا حالش خوبه؟ +... - زنداییش دورش بگرده... +... - باشه، ما شب یه سر میایم اونجا... +... - خداحافظ... گوشی رو قطع کرد و چرخید سمتم - خداروشکر هیچی نشده، سارا یه ذره حالش بد شده الان خوبه... + سارا بارداره؟ با خنده سر تکون داد و گفت: آره... منم از سر ذوق خنده‌م گرفت... - یعنی من دایی میشم؟ + شواهد اینو میگه... دستم رو کشیدم به صورتم و با صدای بلند گفتم: خدایااا شکرتتتت... - سعید آرومتر... الان درو همسایه می‌ریزن بیرون!😐 + دارم دایی میشم نرگس😁🤩 - خوب منم دارم زندایی میشم، ولی باید خودمو کنترل کنم!😑😂 لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم: ان‌شاءالله بابا شدنم...😊😁😂😍 لپای نرگس گل انداخت و سرش رو انداخت پایین... گوشیم رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1:🙂♥️ پ.ن2: یهو چی شد؟!🙃💔 رسول چی دید؟!😶💔 پ.ن3: خماری خوبه نه؟!😊😁🔪 پ.ن4: یکی از دوستان خوبم توی نوشتن این پارت خیلی کمکم کرد که ازش ممنونم😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوه‌اوه... پس آبروم رفته... خنده‌ی ریزی کرد. + البته همون‌طور که می‌بینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" نمی‌دونم چی شد که یهو آخِ‌ریزی گفت... صورتش از درد توی هم رفت... چشماش رو بست و لبش رو گاز گرفت... مثل برق از جام پریدم... داشتم سکته می‌کردم... با نگرانی گفتم: عطیه چی شد؟ چشماش رو باز کرد و آروم گفت: هیچی... فقط فکر کنم مثل باباش لجبازه... چون همین که فهمید داریم تعریف آروم بودنش رو می‌کنیم، اعتراض کرد... و این یعنی لجبازی... اولش هنگ کردم و متوجه منظورش نشدم... اما بعد گرفتم منظورشو... - چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ با صدای عطیه به خودم اومدم... + من لجبازم؟ - نیستی؟ + اینجور که شما نگاه می‌کنی و میگی هستم👌🏻😐 لبخندی زد... - ولی من عاشق همین لجبازیاتم... هرچند که بعضی‌وقتا واقعا حرصم درمیاد🙄 + عجب... + پس نتیجه می‌گیریم که از این به بعد بیشتر لجبازی می‌کنم... - الان برداشتت از حرف من این بود؟! + بله... البته نتیجه‌ی اخلاقیش هم همین میشه که من گفتم... - حیف که حوصله ندارم بشینم... + آمممممم... میگم نظرت چیه من برم بیرون که تو هم به اعصابت مسلط بشی؟ - فکر خوبیه... چون اگه بمونی اتفاقات خوبی نمیفته😊🔪 + حق با شماست... بااجازه... بلند شدم و رفتم سمت در که با خنده گفت: حالا نمی‌خواد بری... کاریت ندارم که... برگشتم سمتش... لبخندی زدم و با محبت نگاش کردم... + میرم یه زنگ به فاطمه بزنم... اصلا یادم نبود بهشون خبر بدم... چندبار هم تماس گرفتن... نتونستم جواب بدم... تو هم فعلا استراحت کن... مکثی کردم و بعد گفتم: استرس؟! - بی‌استرس... + احسنت... مراقب خودت و دخترمونم باش... منم دم درم... کاری داشتی صدام کن... سرش رو تکون داد... از اتاق بیرون اومدم... نشستم روی صندلی... درد خودم رو فراموش کرده بودم... شماره فاطمه رو گرفتم که زود جواب داد... با نگرانی گفت: محمد معلومه کجایین؟ چرا جواب گوشیتونو نمیدین؟ نمیگین نگران میشیم؟ + سلام فاطمه‌جان... - علیک‌سلام... + اَمون بده خواهر... بزار منم حرف بزنم... نفس عمیقی کشید و گفت: بگو... آروم‌آروم همه چیز رو بهش گفتم... وقتی حرفام تموم شد با استرس گفت: یا‌فاطمه‌ی‌زهرا... الان حالش چطوره؟ + خداروشکر خوبه... فقط فاطمه... جونِ‌محمد عزیز نفهمه‌ها... نگران میشه... - باشه... می‌خوای منم بیام؟ + نه عزیزم... خودم هستم... - خیلی‌خب... پس هر چی شد به من خبر بده... + باشه... - مراقب خودتون باشین... + تو هم همین‌طور... به بقیه هم سلام برسون... - سلامت باشی... فعلا خداحافظ... + خدانگهدارت... گوشی رو قطع کردم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. چشمام رو بستم. دردم داشت بیشتر می‌شد. رفتم طرف آب‌خوری و یه لیوان آب خوردم. یکم که حالم جا اومد، رفتم پیش عطیه... - محمد... + جانم؟ - داروهاتو خوردی؟ + چطور؟! - پس نخوردی... رنگت پریده... توروخدا یکم به سلامتیت اهمیت بده... الان وقت قرصته... پاشو برو از داروخانه بگیر بخور که خیال جفتمون راحت شه. + میرم حالا... - محمد... + وقتی اینجوری میگی محمد، یعنی یا میری یا با روشای خودم مجبورت می‌کنم بری... من ترجیح میدم خودم برم. هر دو خندیدیم. قرص رو که خوردم، بهتر شدم. صدای اذان اومد. رفتم نمازخونه‌ی بیمارستان و نمازم رو خوندم. دیگه دیر وقت بود. عطیه بعد از نماز، خوابید. رفتم سمت پذیرش. + ببخشید خانم... پرستاری که اونجا بود، برگشت سمتم. - بله؟! + همسر من اتاق ۲۲۰ بستریه... - همون خانم که باردارن؟ + بله... می‌خواستم بگم اگه براتون مقدوره، تندتند بهش سر بزنید و وضعیتش رو چک کنید... چون با شناختی که ازش دارم، حتی اگه درد هم داشته باشه، به روی خودش نمیاره. همراه آقا هم که نمی‌زارن بمونه. - متوجم... نگران نباشین... من دختر پزشکشون هستم... مادرم همه توصیه‌های لازم رو کردن... با همسرتون هم تقریبا دوست شدم... مراقبشون هستم. + ممنون... لطفا فقط شما و پزشکش برین اتاقش... اگه کسِ دیگه‌ای خواست بره، به من خبر بدین. + باشه حتما... خیالم یکم راحت شد. رفتم توی حیاط بیمارستان. خیلی خسته بودم. نشستم توی ماشین. صندلی رو خابوندم و چشمام رو بستم. نفهمیدم کِی خوابم برد... یه شئ پشمالو و کرم رنگ بود. خوب که دقت کردم فهمیدم یه خرسه عروسکیه... چند لحظه بعد، خرسه کنار رفت و چهره‌ی شاد سعید و نرگس‌خانم نمایان شد. خنده‌ای کردم و خطاب به سعید گفتم: به‌به... دایی سعید... خوش اومدید... بفرمائید بالا... در رو زدم و منتظر شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: 🙃✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" همین که سعید و نرگس‌خانم نشستن، دوباره صدای زنگ آیفون اومد... سعید گفت: مهمون دارین؟ + بعععله... با اجازتون چشم خوشگله...... سارا چشم غره‌ای بهم رفت... همون‌طور که نگاهم به سارا بود با مِن‌ومِن گفتم: چیز یعنی..... رو کردم به سعید و ادامه دادم... + فرشید‌جان و ریحانه‌خانم رو دعوت کردیم... سعید لبخند عمیقی زد و گفت: به‌به... چه عالی... رفتم طرف آیفون... خانما توی آشپزخونه مشغول بودن و ما سه تا هم با هم صحبت می کردیم... + خب بچه‌ها... دیگه چه خبر؟! فرشید همون‌طور که فنجون چاییش رو روی میز می‌زاشت گفت: والا خبرا که پیشه شماست استاد رسول... بعد نگاهی به سعید انداخت... چشمکی بهش زد و رو به من گفت: ببخشید... بابا رسول... هر دو خندیدن و من متعجب بهشون نگاه می‌کردم... به خودم اومدم و دلخور رو به سعید گفتم: سعید چرا گفتی؟ می‌خواستم خودم خبر بابا شدنم رو بهش بدم و قیافش رو اون لحظه ببینم... خنده‌ای کرد و گفت: خیلی خوب توهم... + یعنی دو دقیقه نمی‌تونی خودت رو نیگَه داری‌ها... رو به فرشید گفت: ببین این از وقتی فهمیده داره پدر میشه، پرخاشگر شده... فرشید نیم‌نگاهی به من انداخت و با تاسف سرش رو تکون داد و رو به سعید گفت: آره دقیقا... + بسه دیگه... انقدر نمک نریزین... سعید: اوه‌اوه... فرشید: بابا رسول عصبی می‌شود! بعدم هر دو با هم گفتن: به‌به... پوکر نگاشون کردم و بعد هر سه خندیدیم... ریحانه با ذوق گفت: هعیییی... واقعا؟! خندیدم و سرم رو تکون دادم... لبخند پررنگی از سر شادی زد و گفت: وای خداااا... یعنی من دارم عمه میشممم؟ خدایا شکرتتتت... نرگس خنده‌ی ریزی کرد و آروم گفت: ریحانه‌جان یواش‌تر... بعدشم این بچه اگه خدایی نکرده کار خطایی بکنه، بقیه تو رو مورد عنایت قرار میدن‌ها... حالا از من گفتن بود... دستم رو جلوی دهنم گرفتم... به زور جلوی خودم رو گرفتم که صدای خندم بیرون نره... ریحانه دست‌به‌سینه به کابینت تکیه داد و گفت: من یه کاری می‌کنم که اونایی رو که منو مورد عنایت قرار میدن، پشیمون کنه😌😁 اَبروهام بالا پرید... من و نرگس بهم نگاه کردیم و گفتم: اوووو😲 بعد از کلی شوخی و خنده، با کمک نرگس و ریحانه، میوه و شیرینی ها رو توی ظرف چیدیم و رفتیم توی پذیرایی... رسول گفت قراره چند روزه دیگه همراه تیمشون برن مشهد... اولش ترسیدم که نکنه باز می‌خوان برن ماموریت... اما وقتی گفت یه سفر معمولیه، خیالم کمی راحت شد... بعد از شام، ریحانه و نرگس کمک کردن و ظرف ها رو شستیم و خشک کردیم... ساعت نزدیکای یازده بود که رفتن... رسول با خرسی که سعید آورده بود مشغول بود... + رسول... نگاهش رو از عروسک گرفت و داد به من... همون‌طور که دستش رو نوازش‌وار روی سر عروسک می‌کشید با لبخند مهربونی گفت: جانم؟ + میگم... من... یکم نگرانم... - نگران چرا قربونت برم؟ + بخاطر همین سفرت... نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت: عزیزم من که گفتم ماموریت نمیرم... یه سفر دوستانه‌ست با رفقا و همکارا... نفس راحتی کشیدم... + هوووففف... خیالم راحت شد... خندیدیم... لبخند محوی زدم و گفتم: ان شاءالله به سلامت برین و برگردین... - ان شاءالله... خمیازه‌ای کشید و گفت: من یکم خستم... نظرت چیه بخوابیم؟ منم که احساس خواب‌آلودگی می‌کردم از خدا خواسته گفتم: موافقم... بلند شد و گفت: تو برو بخواب... من یکم از کارام مونده... زود انجام میدم... می‌خوابم... + وااا... رسول... - جانم؟ خندیدم و گفتم: واقعا که... خنده‌ای کرد... دراز کشیدم... خیلی زود چشمام گرم شد و خوابم برد... - الله اکبر... الله اکبر... با صدای اذان گوشیم، آروم چشمام رو باز کردم... نگاهی به ساعتم انداختم... نزدیک پنج بود... کش و قوسی به بدنم دادم و صندلی رو به حالت اولیش برگردوندم... گردنم گرفته بود... کمرم بدتر از اون... با دستم، آروم گردنمو ماساژ دادم. یکم که بهتر شد، گوشیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم... بعد از اینکه وضو گرفتم، رفتم طرف سالن بیمارستان.‌.. دکتر گفته بود قبل از ترخیص عطیه، یه سر برم اتاقش... بعد از نماز، رفتم سمت اتاق پزشک... در زدم و بعد از شنیدن بفرمایید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم... همین که نشستم گفتن: آقای‌حسنی شما روزانه چندساعت خونه هستین؟ متعجب از این حرف گفتم: چطور؟ - ببینید... همسر شما... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای بهتون نیاز داره. استرس گرفتم که نکنه اتفاقی واسه عطیه یا زهرا افتاده باشه... برای همین با نگرانی گفتم: چیزی شده خانم دکتر؟ - نه... ولی باید مراقبت ها بیشتر شه. بالاخره هر چی جلوتر میریم، شرایط حساس‌تر میشه! عینکشون رو جا‌به‌جا کردن و ادامه دادن: مشخصه خانمتون همش استرس داره. آقای‌حسنی، شما به عنوان همسرش، قطعا می‌دونین این استرس ناشی از چیه... شما باید
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
توی این شرایط، بیشتر کنارش باشید و ازش مراقبت کنید. باید دلش قرص باشه که شما کنارشین. دکتر راست می‌گفت. من اکثر مواقع خونه نبودم. عطیه هم همیشه نگرانمه... نفس عمیقی کشیدم و همون‌طور که سرم پایین بود گفتم: بله... حق با شماست. من همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که از این به بعد، بیشتر کنارش باشم.. - خوبه... البته خیلی هم جای نگرانی نیست. ولی نیاز دونستم قبل از ترخیص، این موارد رو بگم. + ممنونم... - خواهش می‌کنم... کاغذی از روی میزشون برداشتن و بعد از امضا، دادن دستم و گفتن: اینم برگه‌ی ترخیص... بعد از تشکر و خداحافظی، از اتاق دکتر بیرون اومدم... + بفرمایید... اینم چادر شما... - دست شما درد نکنه... + خواهش می‌کنم... خیره به صورتش بودم... بعد اینکه چادرش رو سر کرد، گفت: بریم...؟! وقتی جوابی دریافت نکرد، دوباره صدام زد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد... - محمد... محمد‌جان... به خودم اومدم و با لبخند گفتم: جانم؟! همون‌طور که چادرش رو مرتب می‌کرد با شیطنت نگام کرد و گفت: کجایی؟ منو دید می‌زنی؟ خنده‌ی ریزی کردم و جواب دادم: آره خب... داشتم خانم خوشگلمو دید می‌زدم... مگه بده؟ لبخند قشنگی زد... - نه خیلیم خوبه... حالا بریم؟ + بریم... همین که خواستم قدمی بردارم همون سرگیجه‌ی لعنتی اومد سراغم... دستم رو به میزی که کنار تخت بود تکیه دادم... پهلوم تیر کشید! دست چپم رو کنار زخمم گذاشتم... عطیه با نگرانی گفت: یا‌حسین... محمد چی شد؟ خوبی؟ لبخند کم‌جونی زدم و گفتم: نترس... خوبم... فقط یه لحظه سرم گیج رفت که به خاطر کم‌خونی، عادیه... همین... - مطمئن باشم خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: بله... مطمئنِ‌مطمئن... انقدرم استرس نداشته باش خانومی! خوب نیست برات... اول یه سر رفتیم خونه‌ی فاطمه اینا که عزیز رو هم برداریم و بعد بریم خونه... به اصرار فاطمه و مجید و بچه‌ها، یکم بیشتر موندیم و صبحانه رو دور هم خوردیم. تو راه برگشت، عزیز کلی سوال کرد که کجا بودیم و چیکار کردیم. من هیچ‌وقت نمی‌تونستم بهش دروغ بگم. برای همینم با همراهی عطیه، راستش رو گفتم. خیلی نگران شد. اما با حرفای من و عطیه آروم‌تر شد... عزیز و عطیه تو آشپزخونه مشغول بودن و منم قرآن می‌خوندم. یاد دیروز عصر افتادم... قبل از اینکه بریم بیرون، آقای‌عبدی باهام تماس گرفتن و یه خبر خیلی‌خوب بهم دادن... فلش‌بک به دیروز ↯ داشتم به باغچه آب می‌دادم که صدای زنگ گوشیم اومد. آب‌پاش رو روی زمین گذاشتم.. + عطیه‌جان... - جانم؟ بی‌زحمت اون موبایل منو میاری؟! - اومدم... چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و گوشیم رو داد دستم... + دست شما درد نکنه... - خواهش می‌کنم... برگشت بالا... آقای‌عبدی بودن... زود جواب دادم... + سلام آقا... - سلام محمد‌جان... چطوری؟ بهتری الحمدالله؟ هر وقت بحث خوب بودن میشه، دردم شروع میشه... پهلوم رو ماساژ دادم... لبخندی زدم و گفتم: شکر... بهترم... خنده‌ی ریزی کردن و گفتن: خب خداروشکر... پس آماده‌ی یه سفرِچندروزه هستی! با تعجب گفتم: سفر؟! - بله... اونم خراسان... شوکه شده بودم. + خ... خراسان؟ - آره... خراسان... محمد‌جان آقا تو و بچه‌ها رو طلبیده... زبونم بند اومده بود... + آقا... جدی میگین؟ - کاملا جدیم... اشک شوق تو چشمام حلقه زد... دستی به صورتم کشیدم... + آقا خیلی خوشحالم کردین... ممنونم واقعا... - خواهش می‌کنم... گفتم بهتره بعد از این همه کار و پرونده، یکم استراحت داشته باشین... + آقا شما همیشه به فکر ما هستین... نمی‌دونم چه جوری ازتون تشکر کنم... - وظیفمه... + لطف دارید... فقط آقا... دقیقا چند روزه دیگه عازمیم؟! - به نظرم بهتره تو دو سه روز دیگه هم استراحت کنی و با خانواده هم موضوع رو در میون بزاری... ان شاءالله دو سه روز دیگه میرین... + ان شاءالله... - خودت به بچه‌ها خبر بده... منم کارای سفرتون رو انجام میدم... + چشم آقا... بازم ممنون... - چشمت سلامت... مراقب خودت باش... + شما هم همین‌طور... - خداحافظ... + خدانگهدار... از اون لحظه‌ای که آقای‌عبدی گفتن قراره بریم مشهد، روی پام بند اومدم... اما اتفاقی که واسه عطیه افتاد، خیلی بهمم ریخت... - محمد مادر... با صدای عزیز، به خودم اومدم... + جانم عزیز؟ - ناهار حاضره... + اومدم مادر... قرآن رو که هنوز توی دستم بود، بوسیدم و روی طاقچه گذاشتم... مشغول چیدن سفره بودیم... به نظرم الان بهترین موقعیت بود تا درباره سفر پیش رو باهاشون صحبت کنم... + اممم... میگم که... اگه حوصله داشته باشین، می‌خوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم... عزیز همون‌طور که غذا رو می کشید گفت: بگو مادر... عطیه هم نون رو توی سفره گذاشت و گفت: بگو محمد‌جان... نفس عمیقی کشیدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: با شما😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" + راستش قراره چند روزه دیگه... واسه یه سفر کاری برم مشهد... هر دو هم‌زمان با هم و با نگرانی گفتن: سفرِ کاری؟ ریز خندیدم و با لبخند گفتم: نگران نباشید... ماموریت نیست... یه سفر دوستانه‌ست... واسه رفع خستگی... عطیه نفس راحتی کشید... عزیز با لبخند دیس برنج رو گذاشت روی سفره... بعد هم هر دو نشستن... به وضوح حس کردم خیالشون راحت شد... فقط خدا می‌دونه به خاطر شرایط کاریِ‌من چه حجمی از استرس رو تحمل می‌کنن... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب... نظرتون چیه؟ هر دو بهم دیگه نگاه کردن و بعد به من... عزیز لبخند مهربونی زد و گفت: هر طور خودت صلاح می‌دونی پسرم... عطیه هم تایید کرد و گفت: ما که راضی هستیم... التماس دعا... + به‌به... چشم... محتاجیم به دعا... بشقاب عزیز رو برداشتم... براش غذا کشیدم و گفتم: پس حالا این فسنجون خوردن داره... هر سه خندیدیم... برای عطیه و بعد برای خودم هم ‌کشیدم و غذا رو با کلی شوخی و خنده خوردیم..‌. صبح با صدای زنگ گوشیم، از خواب بیدار شدم... عطیه نبود... با خودم گفتم حتما رفته پایین پیش عزیز... بدون اینکه بشینم، گوشی رو برداشتم و جواب دادم... با صدای آروم و خواب‌آلودم گفتم: بله؟! - سلام محمد‌جان... با صدای آقای‌عبدی، مثل فنر از جام پریدم و نشستم... به پهلوم فشار اومد... دستم رو گذاشتم روش... + آخخخ... صدای نگران آقای‌عبدی توی گوشم پیچید... - چی شد محمد؟ وای خدا... شانس منو نگاه... آخه الان وقت درد بود؟! + سلام آقا... چیزی نیست... خوبم... - مطمئنی خوبی؟ + بله... شما خوبین؟ - شکر... خواب بودی؟ + بله بااجازتون... - ببخشید بیدارت کردم... + نه آقا این چه حرفیه؟ دیگه باید بیدار می‌شدم... امرتون رو بفرمائید... - می‌خواستم بگم... متاسفانه فعلا جور نمیشه برید مشهد... با شنیدن این حرف، حالم حسابی بد شد... با ناراحتی گفتم: چرا آقا؟ مگه چی شده؟ - وضعیت الان مناسب نیست... پرونده‌ی الکساندر هنوز بسته نشده! باید صبر کنید تا تکلیفش مشخص بشه... اون موقع می‌تونید با خیال راحت برید... نفس عمیقی کشیدم... + باشه... چشم... - محمدجان... ناراحت نباش... اگه بمونی، می‌تونیم زودتر این پرونده رو به نتیجه برسونیم... + بله آقا... الان که فکر می‌کنم می‌بینم حق با شماست... - خیلی‌خب... راستی تا یادم نرفته اینم بگم که چند روزه دیگه کارمون با الکساندر و باقی متهما تموم میشه و پرونده رو می‌سپریم به مقامات قضایی که حکم صادر کنن... گفتم بهتره در جریان باشی... + ممنون که گفتین... امری نیست؟! بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم... حتما آقا نطلبیده و قسمت نیست بریم... هعی... یعنی میشه یه روزی بطلبه؟ اگه بشه چی میشه... خدایا راضیم به رضای خودت... رسیدم خونه... بابا و رضا سرکار بودن... مرضیه هم خونه‌ی دوستش بود... بعد از یه سلام و احوال پرسی مختصر با مامان، رفتم توی اتاقم... لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم... دستم رو زیر سرم گذاشتم... به سقف خیره شدم... حرف‌های آقا‌محمد و رفتارهای آقا‌داوود توی این مدت، جفتش نشون از علاقه‌ست... اما من چی؟! من به ایشون علاقه دارم؟ نمی‌دونم... واقعا نمی‌دونم... اما نمی‌تونم بلاتکلیفشون بزارم... باید خیلی جدی دربارش فکر کنم و جوابشون رو بدم... با صدای در، رشته‌ی افکارم پاره شد... نشستم روی تخت و گفتم: بفرمایید... در باز شد و قامت مامان نمایان شد... با دیدن صورت مهربونش، لبخند زدم... - اجازه هست؟😊 + بفرمایید😄 اومد و کنارم نشست... دستم رو توی دست گرمش گرفت و با دست دیگش شروع به نوازش کردن دستم کرد... - خسته نباشی... + سلامت باشین... - میگم... حالت خوبه؟ + آره... چطور؟ - آخه... دستت خیلی داغه... بعد از این حرفش، دستش رو گذاشت روی پیشونیم... با نگرانی گفت: تب داری که... دستش رو گرفتم و بوسیدم که دلخور گفت: عه... این چه کاریه مامان‌جان؟ نگاهی سرشار از محبت به صورت قشنگش کردم و گفتم: چیزی نیست مامان‌جونم... نگرانم نباش... - مائده... من مادرتم... هر وقت مثل الان تب می‌کنی و چشمات این شکلی میشه، یعنی یه اتفاقی افتاده و سَردَرگُمی... درضمن، تو می‌تونی جلوی همه تظاهر کنی خوبی، اِلا من... مائده... اسم اصلیم... من اولین نوه‌ی خانواده‌ی پدریم بودم و چند سال بعد از فوت مادربزرگم به دنیا اومدم... حاجیه خانم... سیده راضیه مهدوی... بابابزرگم چون خیلی دوسم داشت، بهم می‌گفت راضیه... از همون موقع‌ها بود که من شدم راضیه... راضیه سادات امینی... مامان دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با صدای دلنشینش گفت: مائده... مائده‌جان... به خودم اومدم و گفتم: جانم؟ - کجایی مامان؟ چند بار صدات زدم... متوجه نشدی... با لبخند گفتم: ببخشید حواسم پرت شد... - پرت کی؟🤨 + عه.. مامان😶 - شوخی کردم... هر دو خندیدیم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چند لحظه بعد گفت: نگفتی... چیزی شده؟ مامان توی همه‌ی مراحل زندگیم راهنماییم کرده و همیشه هم راهنمایی‌هاش مفید بوده... چون از نصیحت بی‌زار بودم، یه جوری می‌گفت که حس نکنم دارم نصحیت میشم... البته که این کار رو واسه رضا و مرضیه هم انجام داده... بهتره بهش بگم... نفس عمیقی کشیدم... + خوب... راستش... چطور بگم... سرم رو پایین انداختم... سکوت بود و سکوت... مامان دستش رو روی صورتم گذاشت... سرم رو بالا آوردم و به چشمای عسلیش نگاه کردم... - نکنه... دل به دلت دادن؟ متعجب از این حرف، با دهنِ‌باز خیره شدم بهش... + ش... شما... چه جوری... حرفم رو قطع کرد و گفت: روزی که مامان‌راضیه زنگ زد و به مامان‌مریم گفت بابات دلشو به من باخته، دقیقا حال تو رو داشتم... گیج بودم و نمی‌دونستم باید چی بگم و چیکار کنم... تقریبا یک‌هفته طول کشید تا تونستم با خودم کنار بیام و... جواب مثبت بدم... نمی‌دونستم چی بگم... اصلا فکر نمی کردم مامان انقدر سریع متوجه منظورم بشه... با لبخند قشنگش ادامه داد... - حالا بگو ببینم... کی هست این آقایی که دلش رو به دل دخترِ من باخته؟! همون‌طور که نگاهم به زمین بود گفتم:..... همه چیز رو تعریف کردم... مامان با دقت به حرفام گوش می‌داد... وقتی تموم شد، گفت: خب نظر خودت چیه؟ + من... خب... واقعا نمی‌دونم... - دخترم... نمیشه که پسر مردم رو بلاتکلیف بزاری... بالاخره باید یه جوابی بهشون بدی... دستش رو گرفتم و با کلافگی گفتم: نمی‌دونم مامان... واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم... اصلا... اصلا نظر شما چیه؟ خنده‌ای کرد و همون‌طور که دستم رو نوازش می‌کرد گفت: عزیزم تو قراره اگه قسمت شه، باهاشون زندگی کنی... نه من! بعدشم، شما با هم همکارین... بالاخره توی این مدتی که با هم کار کردین، یه شناختی ازشون پیدا کردی... مگه نه؟ + آره... اما... باید فکر کنم... - فکر کن مامان... فکر کن... اما یادت نره همه‌ی تلاشت رو بکنی که هم با عقلت، و هم با دلت تصمیم بگیری... + چشم... - چشمت سلامت... بلند شد و گفت: برم یه زنگ به مرضیه بزنم ببینم کجا مونده... + مامان... برگشت سمتم... - جانم؟ + شما... چطور فهمیدین من... می‌خوام چی بگم؟ یعنی... منظورم اینه که... همه‌ی مامانا، بچه‌هاشونو انقدر خوب می‌شناسن و درکشون می‌کنن؟ نفس عمیقی کشید... لبخند محوی زد و گفت: آره... همشون... به همین خوبی... وقتی خودت مادر شی، می‌فهمی... لبخند کم‌رنگی زدم... یهو گفتم: راستی... میشه شما به بابا بگین؟ - باشه دخترم... فقط یه چیزی... بابات می‌خواد بره ماموریت... احتمالا تا یک‌ماه نیاد خونه... دلم گرفت... + دوباره؟ - مامان تو که شرایط شغلیش رو می‌دونی... باید بره... + بله... می‌دونم... - ناراحت نباش... من بهش میگم... حالا هر وقت برگشت، بیشتر دربارش صحبت می‌کنیم... + چشم... هر چی شما بگین... از اتاق بیرون رفت... فکرم خیلی درگیر بود... همش احساس می‌کنم باید خودم باهاشون صحبت می‌کردم... شاید اینجوری بهتر بود... شاید اگه خودم می‌گفتم، بهشون ثابت می‌شد توی تصمیمم جدیم و شجاعت بیانش رو دارم... نمی‌دونم... خدایا گیجم... خودت کمکم کن... - داوود مادر... با صدای مامان به خودم اومدم... + جانم مامان؟ - خوبی؟ + آره... - تو فکری‌ها... + چیزی نیست... نگران نباشین... مثل همیشه حالمو فهمید و دیگه چیزی نگفت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: 😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" نیم ساعت بعد، بابا و رضا، به همراه مرضیه اومدن... در اتاق نیمه‌باز بود... رفتم کنار در و تقریبا تا آخر بستمش... می‌دونستم کارم درست نیست... اما دست خودم نبود... می‌خواستم نظر بابا رو بدونم... صدای مامان به گوشم خورد... - حالا شما نظرت چیه؟ بابا گفت: چی بگم والا... تا حالا هر چی خواستگار اومده، رد کرده... ~ این یکی فرق داری حاجی... من می‌دونم توی دلش چی می‌گذره... با این حرف مامان، لبخند به لبم اومد... حالا که فکر می‌کنم، به نظرم آقای‌رضایی مردی هستن که بشه به عنوان همسر بهشون تکیه کرد.. - یعنی شما میگی خودش راضیه؟ ~ بله... البته نظر من و شما هم براش مهمه! بابا نفس عمیقی کشید و گفت: اگه خودش موافقه، منم حرفی ندارم... فقط باید صبر کنه که من از ماموریت برگردم تا یه تحقیقی هم دربارشون بکنیم... اگه واقعا خانواده‌ی خوبی بودن، بگیم بیان برای صحبت‌های اولیه... یهو در باز شد و مرضیه جلوم سبز شد... جیغ خفیفی کشیدم... - چته تو؟ مگه جن دیدی؟ + این اتاق در نداره؟ - اگه در نداره من از کجا اومدم؟! + اگه در داره چرا در نمی‌زنی؟ - اگه در نداره.... + وایییی مرضیه... اصلا اشتباه کردم.. خندید... نشستم روی تخت که گفت: فال‌گوش وایسادن کار بدیه‌ها... + منظور؟! - آدم عاشق گیج می‌زنه... چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد... + چی میگی مرضیه؟ عاشق چیه؟ نشست کنارم و بغلم کرد... با ذوق گفت: مبارکه آبجی... از خودم جداش کردم و گفتم: نچ‌نچ‌نچ... بعد به من میگه فال‌گوش وایسادن کار بدیه... هر دو خندیدیم... بعد از شام، با کمک مرضیه ظرف ها رو شستیم... بعد هم رفتم اتاقم تا کتاب بخونم... مامان اومد و نتیجه‌ی صحبتاشون با بابا رو بهم گفت... قرار شد به آقای‌رضایی بگم صبر کنن تا بابا از ماموریت برگرده... مامان که رفت، منم کتاب رو بستم و گذاشتم روی میز کامپیوترم... دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد... بعد از صبحانه، حاضر شدم که برم سایت... عطیه مخالف بود... اما با کلی اصرار که زود میام، راضی شد... سوئیچ ماشین رو برداشتم... بعد از سلام و احوال‌پرسی با بچه‌ها رفتم اتاق آقای‌عبدی.. در زدم... با شنیدن بفرمائید، در رو باز کردم و وارد اتاقشون شدم... - محمد‌جان مگه قرار نبود استراحت کنی؟! + بله آقا... یعنی... خب من حالم خوبه... نفس عمیقی کشیدن و گفتن: امیدوارم... مکث کوتاهی کردن و ادامه دادن... - خب... کار خاصی داشتی اومدی؟ + راستش... یه سوالی ذهنم رو مشغول کرده... - بپرس... + امروز که با من تماس گرفتین، گفتین پرونده‌ی الکساندر هنوز بسته نشده... - محمد... تو انقدر تجربه داری که بدونی دستگیریِ کیس و بررسی اِتهاماتِش، به معنای بسته شدن پروندش نیست! + بله آقا... متوجم... اما... پروندش که کامله... فقط باید به مرجع‌قضایی ارجاع بدیم و منتظر حکم باشیم... - آره... اما تو که وضعیت کشور رو بهتر می‌دونی... توی این شرایط، ممکنه بعضیا واسطه بشن و حکم رو تغییر بدن! یا حتی ممکنه انگلیس بخواد اقدامی انجام بده... پس بهتره تا آخرین لحظه تمرکزمون روی پرونده و البته الکساندر باشه تا مبادا چیزی رو از دست بدیم! سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... حق با شماست... از این منظر بهش نگاه نکرده بودم... چند لحظه بعد گفتم: پس یعنی باید تا صدور حکمش صبر کنیم و مراقب باشیم... - دقیقا... حالا هم اگه جوابت رو گرفتی، برو خونه... استراحت کن و کنار خانواده باش... با تعجب گفتم: آقا شما همین الان گفتین نباید غافل شیم... - هنوزم میگم... اما بچه‌ها هستن... تو و تیمت فعلا چندروزی مرخصی‌اجباری هستین... + اجباری؟ - آره... اگه مشکلی داری بشه یه هفته... زود گفتم: نه نه... نیازی نیست... همین چند روز عالیه... خندیدن که باعث شد من هم آروم بخندم... + راستی آقا... تکلیف محسن و خواهرش چی میشه؟ - پروندشون رو تحویل قوه‌قضاییِ میدیم... قاضی حکم میده آقا‌محمد... ما هم هیچ دخالتی نمی‌تونیم بکنیم! لبخندی زدم و گفتم: بله آقا... می‌دونم... منظورم سفارش و این چیزا نیست... - می‌شناسمت... اهل این کارا نیستی... برو سر اصل مطلب... نمی‌دونستم چطور باید بگم... لبام رو تَر کردم و گفتم: شما... حدس می‌زنید قاضی چه حکمی براشون صادر کنه؟! - واقعا نمی‌دونم... جرمشون کم نیست... از جاسوسی و جمع‌آوری اطلاعات واسه mi6 بگیر... تا گروگان‌گیری... ولی چون اعتراف کردن... به احتمال خیلی‌زیاد قاضی توی مجازاتشون تخفیف قائل میشه... سرم رو تکون دادم... بعد از خداحافظی، از سایت بیرون اومدم... ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه... آروم لباسم رو بالا کشیدم... باند خونی شده بود... عطیه نگاهی بهم انداخت و با نگرانی گفت: این که خونیه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با دلخوری ادامه داد... - خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟ با لبخند گفتم: فراموش کردم... الانم چیزی نشده که عطیه‌خانم... یه زخم سادست دیگه... خوب میشه... انقدر نگران نباش... سرش رو تکون داد... - چی بگم... اصلا از این به بعد خودم هر روز زخمتو چک می‌کنم که خیالم راحت باشه... دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی... لبخندی زد... آروم‌آروم باند رو باز کرد... از درد، صورتم جمع شد... چیزی نگفتم که عطیه نگران‌تر نشه... داشت ضدعفونیش می‌کرد که طاقتم سر اومد و گفتم: عطیه‌جان... یواش‌تر... غمگین نگام کرد و گفت: خیلی درد داری؟ لبخند محوی زدم و جواب دادم: نه عزیزم... فقط یکم می‌سوزه... - تحمل کن... دیگه آخراشه... بعد از پانسمان، عزیز واسه عصرونه صدامون زد و رفتیم پایین... پنج روز بعد ↯ جلسه‌ی دادگاه تموم شد... بعد از انتقال الکساندر به بازداشتگاه، به سمت اتاق آقای‌عبدی رفتم... دیروز هم دادگاه محسن و خواهرش بود... - خب محمد... چی شد؟ همون‌طور که می‌نِشَستَم گفتم: آقا از قبل همه‌ی مدارک رو زمینه‌ی پروندش کرده بودیم... چون پرونده تکمیل شده بود و اتهامات الکساندر هم اثبات شده بود، مشکلی نبود... قرار شد حداکثر تا دوماه دیگه حکمِ‌قطعی رو بدن... هم‌زمان با اعلام حکم محسن و خواهرش... با لبخند گفتن: خیلیم عالی... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه خدا بخواد، این پرونده هم داره به خیر و خوشی تموم میشه... - ان شاءالله... آفرین محمد... باز هم بهم ثابت کردی با وجود امثال تو و تیمت، این مملکت و مردمش در آرامش و امنیت به سر می‌برن... تا وقتی تو و بچه‌ها هستین، خیالم راحته... MI6 و CIA از جوونایی مثل تو هراس دارن! شما ها کابوس شب و روزشون هستین... لبخندی زدم... + ممنونم آقا... لطف دارید... برای من و بچه‌ها افتخاره که در کنار شما و آقای‌شهیدی، به این کشور و مردمش خدمت می‌کنیم... لبخندی از سر رضایت زدن... سارا رو رسوندم بیمارستان... - دست شما درد نکنه... + خواهش می‌کنم... وظیفه‌ست... مراقب خودت و این فسقلی باش! خندید و گفت: چشم بابا رسول... - بی‌بلا مامان سارا... امروز روز دادگاه الکساندر بود و قرار بود همه سایت باشیم... سر راه یه جعبه شیرینی گرفتم... چند دقیقه بعد، رسیدم... دادگاه تموم شد و برگشتیم سایت... همه به جز آقا‌محمد توی نمازخونه بودیم.. داوود چشمش به جعبه‌ی شیرینی افتاد و گفت: نگفتی استاد... جریان این شیرینی چیه؟ + اممم... سعید خواست چیزی بگه که زود گفتم: سعید به جون خودم اگه بگی، این جعبه رو تو سرت خورد می‌کنم... رو به فرشید گفتم: با تو هم هستما آقای‌شوهرخواهر... بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتن.. سعید بین خنده‌هاش گفت: داداش این جعبه‌ست ها... خورد نمیشه.. + من یه جوری می‌زنم که بشه... الانم سکوت کن می‌خوام خبرو بدم.. خندید و گفت: بفرما.. + من دارم پدر میشم... داوود و امیر متعجب نگاه می‌کردن.. داوود: شوخی می‌کنی رسول؟ + من با شما شوخی دارم؟ - بله.. + بله و بلا... - عه... بی‌ادب... سرم رو به نشونه‌ی تاسف تکون دادم و گفتم: هعی... بیچاره بچه‌ی من که تو عموشی... امیر: جون امیر جدیه استاد رسول؟ فرشید با خنده گفت: استاد رسول نه.. بابا رسول.. خواستم جواب فرشید رو بدم که داوود با ذوق پرید بغلم و گفت: مبارکه بابا رسول.. چند لحظه بعد، آقا‌محمد وارد نمازخونه شد.. به احترامش بلند شدیم. با اخمِ‌ریزی گفت: چه خبرتونه بچه‌ها؟ سایتو گذاشتین رو سرتون.. داوود ازم جدا شد و جواب داد: آقا‌رسول هم مثل شما بابا شده.. آقا‌محمد ابروهاش بالا پرید و با تعجب رو به من گفت: واقعا؟ + آقا یعنی پدر شدن من انقدر تعجب آوره؟😕😑 همه خندیدن.. محمد: حالا واقعا داری بابا میشی؟ سرم رو پایین انداختم و با لبخند کم‌رنگی گفتم: بله آقا... آقا‌محمد جلوتر اومد.. بغلم کرد و با خنده گفت: به سلامتی... مبارکه استاد رسول... + ممنون آقا... شیرینی رو به همه تعارف کردم... سعید گفت: آقا‌محمد با اجازتون چندتا عکس با استادِ پدر بگیریم... همه زدن زیر خنده... پوکرفیس به سعید نگاه کردم... آقا‌محمد گفت: چی بگم... من که حریف شما نمیشم... فقط زودتر بگیر که مزاحم استراحت بچه‌ها نشیم.. سعید چشمی گفت و فوری دوربین موبایلش رو آماده کرد.. کنار آقا‌محمد ایستادم و دستم رو انداختم دور گردنش... همون لحظه آقای‌عبدی هم وارد نمازخونه شدن.. همه هول کردیم... آقا‌محمد گفت: چیزی شده آقا؟ آقای‌عبدی با خنده گفتن جواب دادن: نه... دیدم هیچ‌کس سر میزش نیست... گفتم شاید رفتین خونه... نگو اینجایین... امیر گفت: آقا رسول داره پدر میشه... با اجازتون اومدیم بهش تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم... آقای‌عبدی نزدیک‌تر اومدن و گفتن: به‌به... مبارک باشه آقا‌رسول... + ممنونم آقا... سعید رو کرد به آقای‌عبدی و گفت: آقا... میگم... اجازه میدین باهاتون عکس بگیریم؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
با دلخوری ادامه داد... - خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟ با ل
همه متعجب به سعید خیره شدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: بسی طولانی🌿 پ.ن2: به نظرتون واکنش آقای‌عبدی به پیشنهاد سعید چیه؟!🤔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy