السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولاالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_264
#عطیه
تموم شد...
اون چیزی که ازش میترسیدم، بالاخره اتفاق افتاد!
حالا میتونستم دلیل نگرانی و آشفتگیم رو بفهمَم.
هدیهزهرا توی بغلم جیغ میکشید، اما من مات به محمدم نگاه میکردم که دیگه نفس نمیکشید!
خونی که روی لباسِ سورمهای رنگش جاری شده بود، چشمهای بستهاش... خدایا یعنی واقعاً دیگه نمیتونستم این چشمها رو ببینم؟ نکنه کابوس بود؟
نه، بیدار بودم. بیداریای که از هر کابوسی برام ترسناکتر بود!
آخه چرا الان؟ چرا شب تولدش؟
تازه متوجه آدمهایی شدم که ترسیده و شاید نگران دور ماشین جمع شده بودن.
هیچ درکی به اطرافم نداشتم!
در سمت من باز شد و صدای زنونهای توی گوشم پیچید.
~ خانم؟ خانم خودت خوبی؟ بچهات سالمه؟
نگاهم رو از بدن خونین محمد گرفتم و به اون زن خیره شدم.
مگه خوب بودن من مهم بود وقتی تمام زندگیم رو جلوی چشمام پرپر کردن؟
نفسم به سختی بالا میومد!
اصلا متوجه گذر زمان نشدم، صدای آژیر آمبولانس و هقهقهای مردونهای باعث شد به خودم بیام.
گوشهٔ خیابون، کنار جدول نشسته بودم و هدیهزهرا آروم توی بغلم خوابیده بود.
چشمم به آقارسول افتاد که داشتن نزدیک میشدن، اشکاشون رو پاک کردن و با فاصله کنارم نشستن. صداشون خیلی گرفته بود!
- اون نامردا یکم جلوتر تصادف کردن، منتقلشون کردن بیمارستان.. یکیشون مُرده، اون یکی هم فعلا بیهوشه...
ادامه ندادن، لرزش صداشون بیشتر شد.
- محمدم بردن!
هقهق گریهشون توی گوشم پیچید، چشمام رو محکم بستم. لحظه به لحظهٔ اتفاقی که افتاد اومد جلوی چشمام!
صورتم خیس بود، هدیهزهرا رو سپردم به آقارسول و بیحرف بلند شدم.
ناخودآگاه میرفتم سمت ماشین، آخرین جایی که محمدم نفس کشیده بود.
یه لحظه سرم گیج و چشمام سیاهی رفت، دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد...
#رسول
یاحسینی گفتم و بلند شدم، قبل از من خانمی بهشون نزدیک شد. ترسیدم از اونا باشه و بخواد به عطیهخانم آسیب بزنه، سریع رفتم جلو که تازه متوجه شدم از تکنیسینهاست!
سر بلند کرد و گفت: فشارش افتاده، چیزی نیست!
بردنشون توی آمبولانس و بهشون سرم وصل کردن.
نگاهی به هدیهزهرا انداختم که بیخبر از اتفاقاتِ اطرافش غرق خواب بود، بغضم رو به هر سختی که بود قورت دادم و از آمبولانس فاصله گرفتم.
یعنی باز بیبرادر شدم؟ آقاجون، من به فدای پیکر ارباًاربات... چی کشیدی وقتی عباست رو ازت گرفتن؟
~ ر..رسول؟
با صدای گرفتهٔ داوود چرخیدم عقب، فرشید و سعید هم پشت سرش بودن! حتماً وقتی آشفته از سایت زده بودم بیرون اومده بودن دنبالم...
داوود ناباور قدمی جلو گذاشت، انگار تازه متوجه هدیهزهرا شد. به وضوح حس کردم رنگش پرید!
~ م..محمد... محمد کجاست؟ عطیهخانم...
اشکام دوباره جاری شدن و ناخودآگاه فریاد زدم: محمد رفتتتتت، برای همیشههههههه!
#سعید
دستم رو به سرم گرفتم و قدمی عقب رفتم، تندتند سرم رو به چپ و راست تکون میدادم. این امکان نداشت!
یعنی چی که محمد رفته بود؟ همین چندساعت پیش تلفنی باهاش حرف زدم و برای فردا قرار تمرین توی باشگاه سایت رو گذاشتم! مگه میشد زده باشه زیر قرارمون؟
نگاه پر بهت و ترسیدهام رو به فرشید دوختم که بیحرکت ایستاده بود، خیره به هدیهزهرا که توی بغل رسول بود نگاه میکرد و بیصدا اشک میریخت.
#فرشید
با پاهایی لرزون جلو رفتم و بچه رو از رسول گرفتم، نگاهم توی صورتش میچرخید و چهرهٔ محمد جلوی چشمام بود. گناه این بچه چی بود که هنوز دوسالش نشده پدرش رو از دست داده بود؟
چرا دنیا انقدر بیرحم بود؟ اصلا چرا محمد؟ چون خوب بود؟ چرا آدمهای خوب زود میرفتن؟
دستی به صورت خیسم کشیدم، نگاهم به صورت هدیهزهرا بود که آروم چشماش رو باز کرد... و چقدر این چشمهای معصوم منو یاد قهرمان زندگی این دخترکوچولو میانداخت!
چندروزبعد↯
#داوود
زمان اونقدر تند گذشت که انگار همین چندساعت پیش بود که محمد آسمونی شد!
اما امروز روز خاکسپاری برادرمون بود.
خاکسپاری... خاکسپاری محمد... کی فکرش رو میکرد محمدی که روی پاهاش بند نبود حالا آروم خوابیده باشه، اونم برای همیشه!
با کف دستام چشمای خیسم رو پاک کردم و نگاهم رو به پیراهن مشکیم دوختم. حتی تصورش رو هم نمیکردم یه روز سیاهِ محمد رو بپوشم.
از وقتی به یاد داشتم، بزرگترین ترس زندگیم از دست دادن عزیزام بود. پس راسته که میگن از هر چی بترسی سرت میاد!
چیزی که باعث میشد کمی از داغ دلم کم بشه، این بود که تونستیم از طریق تلفن یکی از اون موتوریها رد قاتلش رو بزنیم و دستگیرش کنیم. مطمئناً اون نامرد خیلی زود به سزای عملش میرسید!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
با ورود آقایعبدی به سالن بلند شدیم، حتی از این فاصله هم معلوم بود حال خوبی ندارن.
وقتی نزدیکتر شدن، تازه متوجهٔ سرخی چشمهاشون شدم.
سلام و احوالپرسی مختصری کردیم و پرسیدن: خانوادهاش اومدن؟
رسول به سختی بغضش رو قورت داد و گفت: توی راهن آقا، چنددقیقه دیگه میرسن!
یه ربع که گذشت، عطیهخانمو خانوادهشون، مادرمحمد و خواهر و همسرخواهرش هم به جمعمون پیوستن.
اول عزیزخانم رفتن توی اتاق، کمی که گذشت بیرون اومدن و بعد خواهرمحمد رفتن داخل...
بعد از بیرون اومدنشون، هدیهزهرا رو از عطیهخانم گرفتن تا ایشون هم محمد رو ببینن.
بر خلاف تصورم خیلی بیتابی نمیکردن، انگار که خیلیوقت بود منتظر این خبر بودن...
#عطیه
آروم آروم قدم برمیداشتم طرفش، برای وداعِ آخر!
بارها و بارها به این لحظه فکر کردم، به آخرین دیدارمون...
نفس عمیقی کشیدم و کنار تابوت زانو زدم.
دونهبهدونهٔ خاطراتمون، از روز اولی که دیدمش تا شبِ شهادتش از جلوی چشمام رد شد! لبخندی تلخ گوشهٔ لبم نشست و دستی به پرچمی کشیدم که بخاطرش پرواز کرد.
+ آخر کار خودت رو کردی دیگه؟! رفتی اون جایی که آرزوش رو داشتی.
گوشهٔ پرچم رو کشیدم و کنارش زدم، با دیدن چهرهاش که از همیشه نورانیتر بود، چشمایی که بسته بودن و لبخند محوی که به لب داشت، طاقت نیاوردم و بغضم شکست!
آروم خم شدم و بوسهای روی پیشونیش کاشتم.
+ از اولم میدونستم میری، میدونستم اینجا موندنی نیستی! از همون وقتی که سر سفرهٔ عقد بهم گفتی برای شهادتم دعا کن، میدونستم حواست اینجا نیست و دیر یا زود دل میکَنی!
دستم رو نوازشوار روی صورتش کشیدم، چشمای بستهاش رو بوسیدم و سرم رو روی سینهاش گذاشتم.
+ خیلی برات خوشحالم محمدم، خوشحالم که عاقبت به خیر شدی! از حالا به بعد، دیگه نگرانت نیستم که کجایی و توی چه وضعیتی هستی، دیگه دلواپسِ خواب و خوراکت نیستم، دیگه منتظر تماست و افتادن اسم قشنگت روی صفحهٔ گوشیم نیستم! الان مطمئنم که جات خیلی خوبه، مطمئنم از همیشه به خدا نزدیکتری... بهت قول میدم هدیهزهرا رو همونطور که دوست داشتی تربیت کنم، قسم میخورم اونقدر خوب بزرگش کنم که همیشه بهت افتخار کنه و توی راهی که تو رفتی قدم برداره! میدونم کمکم میکنی. یادت نره شفاعت منم بکنی...
سرم رو از روی سینهاش برداشتم و با آخرین نگاه بهش پرچم رو روی تابوت کشیدم و آروم لب زدم: سفرت به خیر، مدافععشق ِ من!
#رسول
بارون نمنم میبارید، انگار آسمون هم فهمیده بود کی رو از دست دادیم!
دیگه نای گریه کردن هم نداشتم، برعکس این چندروز آرومتر از همیشه بودم.
بچههای سایت، آقایعبدی، خانوادهٔ ما چهارنفر و پدر و مادر امیر جمعیت رو تشکیل میدادیم.
تابوت که به زمین نشست، منم کنارش نشستم.
کمی که گذشت، به خواست خودم توی قبر رفتم تا این لحظات آخر باهاش باشم.
سعید و فرشید با بسمالله محمد رو از توی تابوت درآوردن، میتونستم رد قطرههای اشک رو از دونههای بارون روی صورتشون تشخیص بدم!
آروم محمد رو توی قبر گذاشتم، چشماش بسته بود و لباش مثل همیشه میخندید. جوری آروم خوابیده بود که انگار قرار بود تا چندساعت دیگه بیدار بشه!
بغضم رو به سختی قورت دادم.
سرش رو چرخوندم سمت قبله و آروم تکونش دادم، همزمان لب زدم: اسْمَعْ افْهَمْ یا محمد بْنَ مصطفی!
پیشونیش رو بوسیدم و با صدای لرزون گفتم: همیشه بیدلیل بهت غبطه میخوردم، حالا که تو رفتی و من موندم دلیلش رو فهمیدم! سلام منو به آقا برسون داداشمحمدم...
برای آخرینبار به صورتش نگاه کردم، هیچوقت لبخند و معصومیت چهرهاش رو توی اون ثانیههای آخر فراموش نمیکنم، هیچوقت!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن:
" بازآے و بر چشمَم نِشین، اِۍ دݪسٺان ِ نازنین!
کآشوب و فࢪیاد از زمین، بر آسمانم مۍرود...(: "
- سـ؏ـدے
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
#مرور_خاطرات🥀
- اَندر احوالات ِ شخصیتهای جاموندهٔ داستان:)
#عطیه ∫ #بچهها
#سردار_دلها
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام