بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_264
#عطیه
تموم شد...
اون چیزی که ازش میترسیدم، بالاخره اتفاق افتاد!
حالا میتونستم دلیل نگرانی و آشفتگیم رو بفهمَم.
هدیهزهرا توی بغلم جیغ میکشید، اما من مات به محمدم نگاه میکردم که دیگه نفس نمیکشید!
خونی که روی لباسِ سورمهای رنگش جاری شده بود، چشمهای بستهاش... خدایا یعنی واقعاً دیگه نمیتونستم این چشمها رو ببینم؟ نکنه کابوس بود؟
نه، بیدار بودم. بیداریای که از هر کابوسی برام ترسناکتر بود!
آخه چرا الان؟ چرا شب تولدش؟
تازه متوجه آدمهایی شدم که ترسیده و شاید نگران دور ماشین جمع شده بودن.
هیچ درکی به اطرافم نداشتم!
در سمت من باز شد و صدای زنونهای توی گوشم پیچید.
~ خانم؟ خانم خودت خوبی؟ بچهات سالمه؟
نگاهم رو از بدن خونین محمد گرفتم و به اون زن خیره شدم.
مگه خوب بودن من مهم بود وقتی تمام زندگیم رو جلوی چشمام پرپر کردن؟
نفسم به سختی بالا میومد!
اصلا متوجه گذر زمان نشدم، صدای آژیر آمبولانس و هقهقهای مردونهای باعث شد به خودم بیام.
گوشهٔ خیابون، کنار جدول نشسته بودم و هدیهزهرا آروم توی بغلم خوابیده بود.
چشمم به آقارسول افتاد که داشتن نزدیک میشدن، اشکاشون رو پاک کردن و با فاصله کنارم نشستن. صداشون خیلی گرفته بود!
- اون نامردا یکم جلوتر تصادف کردن، منتقلشون کردن بیمارستان.. یکیشون مُرده، اون یکی هم فعلا بیهوشه...
ادامه ندادن، لرزش صداشون بیشتر شد.
- محمدم بردن!
هقهق گریهشون توی گوشم پیچید، چشمام رو محکم بستم. لحظه به لحظهٔ اتفاقی که افتاد اومد جلوی چشمام!
صورتم خیس بود، هدیهزهرا رو سپردم به آقارسول و بیحرف بلند شدم.
ناخودآگاه میرفتم سمت ماشین، آخرین جایی که محمدم نفس کشیده بود.
یه لحظه سرم گیج و چشمام سیاهی رفت، دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد...
#رسول
یاحسینی گفتم و بلند شدم، قبل از من خانمی بهشون نزدیک شد. ترسیدم از اونا باشه و بخواد به عطیهخانم آسیب بزنه، سریع رفتم جلو که تازه متوجه شدم از تکنیسینهاست!
سر بلند کرد و گفت: فشارش افتاده، چیزی نیست!
بردنشون توی آمبولانس و بهشون سرم وصل کردن.
نگاهی به هدیهزهرا انداختم که بیخبر از اتفاقاتِ اطرافش غرق خواب بود، بغضم رو به هر سختی که بود قورت دادم و از آمبولانس فاصله گرفتم.
یعنی باز بیبرادر شدم؟ آقاجون، من به فدای پیکر ارباًاربات... چی کشیدی وقتی عباست رو ازت گرفتن؟
~ ر..رسول؟
با صدای گرفتهٔ داوود چرخیدم عقب، فرشید و سعید هم پشت سرش بودن! حتماً وقتی آشفته از سایت زده بودم بیرون اومده بودن دنبالم...
داوود ناباور قدمی جلو گذاشت، انگار تازه متوجه هدیهزهرا شد. به وضوح حس کردم رنگش پرید!
~ م..محمد... محمد کجاست؟ عطیهخانم...
اشکام دوباره جاری شدن و ناخودآگاه فریاد زدم: محمد رفتتتتت، برای همیشههههههه!
#سعید
دستم رو به سرم گرفتم و قدمی عقب رفتم، تندتند سرم رو به چپ و راست تکون میدادم. این امکان نداشت!
یعنی چی که محمد رفته بود؟ همین چندساعت پیش تلفنی باهاش حرف زدم و برای فردا قرار تمرین توی باشگاه سایت رو گذاشتم! مگه میشد زده باشه زیر قرارمون؟
نگاه پر بهت و ترسیدهام رو به فرشید دوختم که بیحرکت ایستاده بود، خیره به هدیهزهرا که توی بغل رسول بود نگاه میکرد و بیصدا اشک میریخت.
#فرشید
با پاهایی لرزون جلو رفتم و بچه رو از رسول گرفتم، نگاهم توی صورتش میچرخید و چهرهٔ محمد جلوی چشمام بود. گناه این بچه چی بود که هنوز دوسالش نشده پدرش رو از دست داده بود؟
چرا دنیا انقدر بیرحم بود؟ اصلا چرا محمد؟ چون خوب بود؟ چرا آدمهای خوب زود میرفتن؟
دستی به صورت خیسم کشیدم، نگاهم به صورت هدیهزهرا بود که آروم چشماش رو باز کرد... و چقدر این چشمهای معصوم منو یاد قهرمان زندگی این دخترکوچولو میانداخت!
چندروزبعد↯
#داوود
زمان اونقدر تند گذشت که انگار همین چندساعت پیش بود که محمد آسمونی شد!
اما امروز روز خاکسپاری برادرمون بود.
خاکسپاری... خاکسپاری محمد... کی فکرش رو میکرد محمدی که روی پاهاش بند نبود حالا آروم خوابیده باشه، اونم برای همیشه!
با کف دستام چشمای خیسم رو پاک کردم و نگاهم رو به پیراهن مشکیم دوختم. حتی تصورش رو هم نمیکردم یه روز سیاهِ محمد رو بپوشم.
از وقتی به یاد داشتم، بزرگترین ترس زندگیم از دست دادن عزیزام بود. پس راسته که میگن از هر چی بترسی سرت میاد!
چیزی که باعث میشد کمی از داغ دلم کم بشه، این بود که تونستیم از طریق تلفن یکی از اون موتوریها رد قاتلش رو بزنیم و دستگیرش کنیم. مطمئناً اون نامرد خیلی زود به سزای عملش میرسید!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
با ورود آقایعبدی به سالن بلند شدیم، حتی از این فاصله هم معلوم بود حال خوبی ندارن.
وقتی نزدیکتر شدن، تازه متوجهٔ سرخی چشمهاشون شدم.
سلام و احوالپرسی مختصری کردیم و پرسیدن: خانوادهاش اومدن؟
رسول به سختی بغضش رو قورت داد و گفت: توی راهن آقا، چنددقیقه دیگه میرسن!
یه ربع که گذشت، عطیهخانمو خانوادهشون، مادرمحمد و خواهر و همسرخواهرش هم به جمعمون پیوستن.
اول عزیزخانم رفتن توی اتاق، کمی که گذشت بیرون اومدن و بعد خواهرمحمد رفتن داخل...
بعد از بیرون اومدنشون، هدیهزهرا رو از عطیهخانم گرفتن تا ایشون هم محمد رو ببینن.
بر خلاف تصورم خیلی بیتابی نمیکردن، انگار که خیلیوقت بود منتظر این خبر بودن...
#عطیه
آروم آروم قدم برمیداشتم طرفش، برای وداعِ آخر!
بارها و بارها به این لحظه فکر کردم، به آخرین دیدارمون...
نفس عمیقی کشیدم و کنار تابوت زانو زدم.
دونهبهدونهٔ خاطراتمون، از روز اولی که دیدمش تا شبِ شهادتش از جلوی چشمام رد شد! لبخندی تلخ گوشهٔ لبم نشست و دستی به پرچمی کشیدم که بخاطرش پرواز کرد.
+ آخر کار خودت رو کردی دیگه؟! رفتی اون جایی که آرزوش رو داشتی.
گوشهٔ پرچم رو کشیدم و کنارش زدم، با دیدن چهرهاش که از همیشه نورانیتر بود، چشمایی که بسته بودن و لبخند محوی که به لب داشت، طاقت نیاوردم و بغضم شکست!
آروم خم شدم و بوسهای روی پیشونیش کاشتم.
+ از اولم میدونستم میری، میدونستم اینجا موندنی نیستی! از همون وقتی که سر سفرهٔ عقد بهم گفتی برای شهادتم دعا کن، میدونستم حواست اینجا نیست و دیر یا زود دل میکَنی!
دستم رو نوازشوار روی صورتش کشیدم، چشمای بستهاش رو بوسیدم و سرم رو روی سینهاش گذاشتم.
+ خیلی برات خوشحالم محمدم، خوشحالم که عاقبت به خیر شدی! از حالا به بعد، دیگه نگرانت نیستم که کجایی و توی چه وضعیتی هستی، دیگه دلواپسِ خواب و خوراکت نیستم، دیگه منتظر تماست و افتادن اسم قشنگت روی صفحهٔ گوشیم نیستم! الان مطمئنم که جات خیلی خوبه، مطمئنم از همیشه به خدا نزدیکتری... بهت قول میدم هدیهزهرا رو همونطور که دوست داشتی تربیت کنم، قسم میخورم اونقدر خوب بزرگش کنم که همیشه بهت افتخار کنه و توی راهی که تو رفتی قدم برداره! میدونم کمکم میکنی. یادت نره شفاعت منم بکنی...
سرم رو از روی سینهاش برداشتم و با آخرین نگاه بهش پرچم رو روی تابوت کشیدم و آروم لب زدم: سفرت به خیر، مدافععشق ِ من!
#رسول
بارون نمنم میبارید، انگار آسمون هم فهمیده بود کی رو از دست دادیم!
دیگه نای گریه کردن هم نداشتم، برعکس این چندروز آرومتر از همیشه بودم.
بچههای سایت، آقایعبدی، خانوادهٔ ما چهارنفر و پدر و مادر امیر جمعیت رو تشکیل میدادیم.
تابوت که به زمین نشست، منم کنارش نشستم.
کمی که گذشت، به خواست خودم توی قبر رفتم تا این لحظات آخر باهاش باشم.
سعید و فرشید با بسمالله محمد رو از توی تابوت درآوردن، میتونستم رد قطرههای اشک رو از دونههای بارون روی صورتشون تشخیص بدم!
آروم محمد رو توی قبر گذاشتم، چشماش بسته بود و لباش مثل همیشه میخندید. جوری آروم خوابیده بود که انگار قرار بود تا چندساعت دیگه بیدار بشه!
بغضم رو به سختی قورت دادم.
سرش رو چرخوندم سمت قبله و آروم تکونش دادم، همزمان لب زدم: اسْمَعْ افْهَمْ یا محمد بْنَ مصطفی!
پیشونیش رو بوسیدم و با صدای لرزون گفتم: همیشه بیدلیل بهت غبطه میخوردم، حالا که تو رفتی و من موندم دلیلش رو فهمیدم! سلام منو به آقا برسون داداشمحمدم...
برای آخرینبار به صورتش نگاه کردم، هیچوقت لبخند و معصومیت چهرهاش رو توی اون ثانیههای آخر فراموش نمیکنم، هیچوقت!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن:
" بازآے و بر چشمَم نِشین، اِۍ دݪسٺان ِ نازنین!
کآشوب و فࢪیاد از زمین، بر آسمانم مۍرود...(: "
- سـ؏ـدے
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
#مرور_خاطرات🥀
- اَندر احوالات ِ شخصیتهای جاموندهٔ داستان:)
#عطیه ∫ #بچهها
#سردار_دلها
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
ما دورامون رو زدیم
در این دنیا چیزی ارزش دل بستن نداشت !
جز حسینِ فاطمه . .
خلاصه بگم آقا
غیرِآغوش ِتو هرجابروم،نااَمناستایحسین
#صلیاللهعلیكیااباعبدالله♥️
بریم واسه پارت آخر✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_265 | «پارتآخر»
بیستودوسالبعد↯
#هدیهزهرا
با اخم به استاد خیره شده بودم، نفسهای عمیق و کشدار میکشیدم و سعی میکردم با فشار دادن ناخنهام به کف دستم کمی از حرصم رو خالی کنم.
استاد با نگاهی به بچهها ادامه داد: طرف معلوم نیست ماهی چندصد میلیون تومن پول میگیره و چه زندگیِ شاهانهای داره، بعد اگه زمانی بمیره بهش لقب شهید میدن و با کلی سلام و صلوات و احترام دفنش میکنن! اونم کسی که یه عمر با پول مردم و به قولی بیتالمال عشق و حال کرده...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم، بلند شدم که نگاه همه چرخید سمتم و آستینم توسط مهیاس کشیده شد. آروم لب زد: هدیه توروخدا...
نذاشتم ادامه بده و دستم رو کشیدم، با نگاهی به جمع رو به استاد گفتم: من دختر یکی از همین آدمهایی هستم که میگید پول بیتالمال رو خورده و زندگی شاهانه داره! لباسهای مارکدار و ماشین شما از کل زندگی پدرمن بیشتر میارزه استاد...
نفسهای حرصیش نشون میداد بدجور عصبیه!
- همین پدر بهت یاد داده تو روی بزرگترت وایسی، آره؟
ناخودآگاه بغضم گرفت، من حتی یه خاطره هم از بابامحمد نداشتم...
به سختی جلوی لرزش صدام رو گرفتم.
+ متأسفانه قبل از اینکه دوسالم بشه، بخاطر این کشور و مردمش که میگید پولشون رو خورده رفت! اما مطمئناً ازم راضیه که از مظلومیتش دفاع کردم و جلوی شما وایسادم...
سریع کولهام رو برداشتم و بیتوجه به همهمهای که بوجود اومده بود زدم بیرون!
فشارِ بغضی که توی گلوم گیر کرده بود، هر لحظه بیشتر میشد.
خودم رو به محوطه رسوندم و روی نیمکت نشستم، نفسم به سختی بالا میومد.
چهره مظلوم بابامحمد دوباره اومد جلوی چشمام، دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم ترکید!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هقهقام بلند نشه، هر چند من خوب یاد گرفته بودم چطور بیصدا اشک بریزم!
- برای همین بهت گفتم نیا...
با صدای امیرعباس، چرخیدم عقب، تندتند اشکام رو پاک کردم و کنار رفتم که جلو اومد و کنارم نشست.
+ ماشاءالله مهیاس چقدر زود خبرها رو میرسونه!
لبخند ریزی زد.
- ولی اونطور که مهیاس گفت، خیلیخوب جوابش رو دادی! شجاعتت ستودنیه هدیهزهرا...
دستی پای چشمم کشیدم.
+ میدونی امیرعباس، دلم خیلی واسه مظلومیت بابامحمدم میسوزه. اولینبارم نبود که جلوی چشمام اینجوری راجعبهش حرف زدن، ولی دیگه نتونستم تحمل کنم!
کمی بهم نزدیکتر شد و دستم رو گرفت، آروم لب زد: درکت میکنم، تو کارِ خیلی درستی کردی که از پدرت دفاع کردی! من مطمئنم کلی از این کارت خوشحال شدن.
لبخند محوی زدم که کولهام رو برداشت و بلند شد.
- پاشو بریم هم یه دوری بزنیم، هم حلقهها رو تحویل بگیریم. اشکاتم پاک کن لطفاً، مثلاً فردا مراسم عقدمونهها عروسخانوم!
خندیدم و بلند شدم، با یادآوری مهیاس اومدم حرفی بزنم که گفت: خواهرشوهر عزیزتون با تاکسی میره، البته درخواست خودش بود!
با لبخند سر تکون دادم، نشستیم توی ماشین و امیرعباس با بسمالله استارت زد و حرکت کرد.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و آهی کشیدم.
+ دوست داشتم برم سر مزار بابا، ولی حیف که بخاطر مراسم یکهفته پیش و بدحال شدنم مامان اجازه نمیده.
- غیرمستقیم داری درخواست میکنی بریم سرمزارشون، آره؟
همهٔ مظلومیتم رو ریختم توی چشمام..
+ امیرعباس... خواهش میکنم!
پشت سرش رو خاروند و کمی فکر کرد، بالاخره گفت: الان که کار داریم، ولی قول میدم فردا بعد از مراسم بریم! خوبه؟
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: عالیه...
خندید و حرفی نزد، بعد از کلی خرید و تحویل حلقهها امیرعباس چون عجله داشت ماشین رو بهم داد و با تاکسی رفت دانشگاه...
وسط راه بودم که گوشیم زنگ خورد، فاطمه بود! لبخند زدم و چون گوشی به ضبط ماشین وصل بود راحت جواب دادم.
+ چطوری خواهرِعروس؟
- سلام هِدی چطوری؟
ناخواسته اخم کردم.
+ فاطمه قطع میکنما، هدی چیه؟ درست بگو اسم به این قشنگی رو!
زد زیر خنده..
- باشه هدیهزهراخانوم، قهر نکن حالا... کجایی؟
+ خرید بودم، الانم دارم میرم خونه..
تن صداش پایین اومد.
- یه چیزی بگم؟
+ دو تا بگو...
- قول میدی دست نندازی؟
اَبرویی بالا انداختم و لبخند خبیثی که مختص به خودم بود زدم.
+ بستگی داره چی باشه!
- میگم که... احتمالا بهت ملحق بشم، با هم بریم توی جمع مرغا!
چینی به پیشونیم دادم.
+ یعنی چی؟ نگرفتم!
- خب من الان آب میشم واضح بگم که...
+ واضح بگو آبم نشو، پشت فرمونم فقط شوک وارد نکن لطفاً!
خندید و گفت: اگه قسمت بشه، قراره ازدواج کنم.
زدم بغل و ذوقزده گفتم: جدی میگی فاطمه؟ کی هست؟ جادوش کردی راضی شده بیاد تو رو بگیره، نه؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
جیغی کشید و گفت: خیلی نامردی هدیه!
دوباره به راه افتادم، خندیدم و گفتم: شوخی کردم از خداشم باشه، حالا واقعا کی هست که عموداوود راضی شده عزیزدردونهاش رو بسپره دستش؟
میتونستم حدس بزنم از خجالت حسابی قرمز شده و داره عرق میریزه.
- هنوز نه به باره نه به داره، ولی آشناست!
پشتخطی افتاد، با دیدن اسم مهیاس گفتم: اینطور که پیداست، هم به باره، هم به داره که اینطوری هول کردی! میگی کیه یا باید روز عروسی ببینمش آقاداماد رو؟ مهیاس پشت خطه، زود بگو میخوام قطع کنم!
باز یهویی مثل دیوونهها جیغ زد و گفت: مهیاس با تو چیکار داره؟
متعجب لب زدم: فاطمه چیزی مصرف کردی؟ حالت خوبه؟
با حرص جواب داد: بابا از دیروز سهکیلو وزن کم کردم، چیکار کنم خب؟ اَه...
با خنده گفتم: شوهر ندیدهای دیگه!
- آخه...
+ آخه نداره، بیا برو برای عقد من برنامه بریز، فردا صبح خونهمون باش!
تماس مهیاس قطع شد.
+ بیا، انقدر نگفتی مهیاس قطع کرد!
- هدیهزهرا...
+ چیه؟
- حسام...
+ حسام چی؟
- خواستگارم حسامه...
ناخودآگاه ترمز گرفتم!
+ چی؟
تندتند شروع کرد حرف زدن.
- چندبار رفتم فروشگاهشون، واسه تولد دوستام کادو گرفتم. بعد از مراسم نامزدی تو اونجا هم دیگه رو دیدیم و طبیعتاً شناختیم. دیروز مادرش تماس گرفت و خواستگاری کرد!
با صدای بوق ماشینهای پشت سری، به خودم اومدم و سریع حرکت کردم.
+ اصلا باورم نمیشه... یعنی تو میشی جاریِ من؟
خندید و جواب داد: بعله، از خوشسعادتیته دیگه!
متقابلاً خندیدم و گفتم: صحیح، به سلامتی انشاءالله...
تشکری کرد و بعد از یه سری صحبتهای دیگه قطع کردم.
بالاخره رسیدم خونه، ماشین رو پارک کردم و بعد از برداشتن وسایل پیاده شدم.
کلید انداختم و در رو باز کردم، بعد از بستن در از پلهها پایین رفتم و بلند صدا زدم: مامان، کجایی؟
صدای مهربونش باعث شد لبخند بزنم.
- اینجام مامان، توی آشپزخونه!
از چندتا پلهٔ ایوان بالا رفتم و خریدها رو توی خونه گذاشتم، کفشام رو درآوردم و خودمم وارد شدم.
بعد از درآوردن چادرم، مستقیم رفتم توی آشپزخونه..
مامان پشت به من مشغول آشپزی بود، بی سر و صدا جلو رفتم و از پشت محکم بغلش کردم!
گرمی دستش روی دستم نشست و نوازشم کرد.
- خسته نباشی دخترِمن!
بوسهای محکم روی گونهاش نشوندم و ازش جدا شدم.
+ فدای شما بشم من، چه بویی هم راه انداختی! ضعف کردم از عطر خوشِ این قرمهسبزی...
با خنده سر تکون داد.
- برو لباسات رو عوض کن، بیا برات بکشم.
با خنده چشمِ کشداری گفتم و رفتم بیرون، نگاهم افتاد به طاقچه و قابعکسهای بابامحمد و عزیز...
لبخندم محو شد و دوباره بغضم گرفت، جلو رفتم و دستی روی عکسها کشیدم. چقدر دلتنگشون بودم و چقدر جاشون خالی بود!
آروم لب زدم: میدونم حواستون بهم هست، خیلی دوستتون دارم!
صبح ِ فردا↯
نگاهم به قرآنِ توی دست امیرعباس بود و آروم با هم دیگه زمزمه میکردیم که عاقد دوباره پرسید: برای بار سوم عرض میکنم! دوشیزهٔ محترمهٔ مکرمه، سرکار خانم هدیهزهرا حسنی، آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم جناب آقای امیرعباس مَجد دربیاورم؟ آیا وکیلم؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به آینه دوختم.
+ با توکل به صاحبالزمان، و با اجازهٔ پدر شهیدم و مادرم، بله!
صدای سوت آقایون و دست و کِل خانمها بلند شد و عاقد اینبار پرسید: آقاداماد، از طرف شما هم وکیل هستم؟
- بله!
~ مبارک باشه انشاءالله، خوشبخت بشید.
همه تبریک میگفتن و برامون آرزوی خوشبختی میکردن.
مامان که کنارم ایستاده بود، محکم بغلم کرد و دوبار پیشونیم رو بوسید. با بغض لب زد: یکیش از طرف من، یکیشم از طرف بابا که لحظهٔ بله گفتنت کنارِ در دیدمش! لبخندش نشون میداد مثل من راضیه و بهت افتخار میکنه هدیهزهرایخوشگلم..
چشمام رو روی هم فشردم و حلقهٔ دستام محکمتر شد.
+ خیلی دوست دارم مامان، خیلی!
ازم جدا شد و گردنبندی که دور از چشمم خریده بود رو به گردنم انداخت. دوباره منو بوسید و گفت: مبارکت باشه عزیزدلم!
تسبیح زیبایی که همیشه میدیدم باهاش ذکر میگه رو توی دستم گذاشت و آرومتر ادامه داد: این یادگار بابامحمدته که خیلی براش عزیز بود. الان باید دست تو باشه!
از شوک زبونم بند اومده بود، مامان رفت طرف امیرعباس و امیر خواست بلند بشه که مامان اجازه نداد. یه انگشتر از توی کیفش درآورد و بعد از بوسیدنش توی انگشت امیرعباس انداخت و با صدای لرزون گفت: این انگشتر یادگار پدر هدیهزهراست، میخوام بهم قول بدی اول از دخترم و بعد از این انگشتر خوب مراقبت کنی! دخترِمن پدر بالای سرش نبوده، اما من همهٔ سعیم رو کردم که جای خالی بابامحمدش رو حس نکنه و آب توی دلش تکون نخوره. از حالا به بعد هم انتظار دارم تو این کار رو براش انجام بدی و خیلی هواش رو داشته باشی!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جیغی کشید و گفت: خیلی نامردی هدیه! دوباره به راه افتادم، خندیدم و گفتم: شوخی کردم از خداشم باشه، حال
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر...
بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامانسمیه هم صورتم رو بوسید و یه انگشتر قشنگ بهم کادو داد.
نگاهم توی جمع چرخید، همهٔ فامیلا به اضافه دوستای بابامحمد اومدن بودن. قرار بود به جای عروسی بریم کربلا...
دوباره به جمعیت نگاه کردم.
عمه فاطمه و عمو مجید و بچهها و نوههاشون...
عموسعید و خالهنرگس و مهنای ۱۶ ساله،
عموفرشید و خالهریحانه با رهای ۱۷ ساله و آقافرهادِ ۲۰ ساله، عمورسول و خالهسارا به همراه آقایزدانِ ۲۲ ساله و یلدای ۱۵ ساله، عموداوود و خالهمائده با دختراشون فاطمه و زینبِ ۲۰ و ۱۶ ساله!
عموعلی و خالهراحیل و آقاسبحان و همسر و بچههاشون و سوگل ۲۷ ساله...
همه بودن، اما بابا که نبود... بازم جای خالیش رو با تموم وجودم حس میکردم! مثل روز اولی که رفتم مدرسه، مثل وقتی که خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم و از ذوق روی پا بند نبودم، مثل وقتی که جشن فارغالتحصیلیم بود و مثل خیلی وقتهای دیگه...
مهمونها کمکم میرفتن، دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم. باید میرفتم گلزارشهدا!
بلند شدم و رفتم کنار مامان، چرخید سمتم و با محبت نگاهم کرد.
- جانم؟
دستاش رو گرفتم و با التماس گفتم: مامان توروخدا بذار برم پیش بابا...
اَبروهاش بالا پرید.
- الان؟ آخه الان که...
+ قول میدم حالم بد نشه و زود برگردم!
نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد.
- باشه مامان، مراقب خودت باش. سلام منم به بابا برسون!
با ذوق گونهاش رو بوسیدم و بغلش کردم، امیرعباس هم مخالفتی نکرد و بعد از خداحافظی از افراد باقیمونده رفتیم طرف گلزار...
خم شدم و سنگقبر رو بوسیدم، مثل همیشه بوی بهشت میداد!
امیرعباس گفت: من برم ماشین رو یه جای بهتر پارک کنم یه وقت نره پارکینگ، زود برمیگردم.
سر تکون دادم و رفت، میدونستم ماشین بهانه بود و میخواست طبق میلباطنیم با بابامحمد تنها باشم.
آهی کشیدم و شروع کردم به پرپر کردن گلهای رز...
+ بابا امروز جات خیلی خالی بودا! راستش رو بخوای من هیچوقت به نبودت عادت نکردم.
بغضم شکست و اشکام بیصدا جاری شد، دستی روی سنگقبر کشیدم.
+ حسرت نوازش و بافتن موهام به دست تو موند روی دلم! حسرت دیدن خندههات، اینکه وقتی حالم به هر دلیلی بد بود کنارم باشی و آرومم کنی...
دستی به صورت خیسم کشیدم و لبخند تلخی زدم.
+ البته میدونم همیشه نگران و مراقبمیها، اصلا همینا منو سر پا نگه داشته! ولی خب به هر حال دخترم دیگه، دخترا همیشه بابایی هستن و دلشون واسه باباشون تنگ میشه. حتی اگه هیچ خاطرهای از باباشون نداشته باشن!
لبم رو گاز گرفتم و بیصدا گفتم: مثل من!
دوباره دستم رو روی اسم قشنگش کشیدم.
+ بابا توروخدا ببخشید دیر اومدم، مامان اجازه نمیداد. میگفت باز حالت بد میشه. امروز هم چون روز عقدم بود اومدم! شایدم چون مامان تو رو دیده اجازه داده، نکنه خودت با نگاهت به دلش انداختی رضایت بده بیام پیشت؟
کوتاه خندیدم، طولی نکشید که دوباره چشمام پر شد.
+ بابا میبینی چقدر بزرگ شدم؟ اونقدر بزرگ که امروز عروس شدم!
اشکام همچنان سرازیر بودن و دلم پُر بود و گرفته از این دنیا و بعضی از آدما...
+ نمیخوام گله کنم که چرا امروز که روز عقدم بود نبودی، چرا وقتی کارنامه میگرفتم نبودی تا بهت نشون بدم دخترت گل کاشته، نمیخوام ازت گله کنم که هر وقت میرفتم پارک با بغض و گریه برمیگشتم خونه چون دخترای دیگه با باباهاشون اومده بودن و اونا تابشون میدادن اما من...
چادرم رو جلوتر کشیدم، هر لحظه شدت اشکام بیشتر میشد. اینبار بر خلاف همیشه که هر چی میگذشت آرومتر میشدم، با گذشت زمان بیشتر دلتنگ میشدم و آتیش میگرفتم.
+ مامان میگه من همونی شدم که تو دوست داشتی! مهربون، شجاع، فداکار... همه میگن من چون سهمیه داشتم بهترین دانشگاه رو قبول شدم، اما بابا تو که میدونی من همیشه روی پاهای خودم وایسادم! همونطور که تو میخواستی...
هقهقم داشت اوج میگرفت، به حالت سجده افتادم و پیشونیم رو به سنگقبر چسبوندم.
+ دلم برات تنگ شده بابایی، برای تویی که هیچ خاطرهای ازت ندارم، برای تویی که نیستی و شبها با بوسیدن عکسات و شنیدن صدای ضبط شدهات خوابم میبره!
بالاخره آروم شدم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره...
سرم رو بلند کردم و آروم نشستم. حس میکردم بابا از همیشه بهم نزدیکتره و من بیشتر از همیشه عاشقشم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر... بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامانسمی
ناخودآگاه لبخند عمیقی روی لبام نقش بست، یاد شعری افتادم که چند روز پیش نوشتم و به خودم قول دادم اول برای بابا بخونمش!
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم.
+ من بی تو پر از دردم، بی من تو پریشانی(:
افسوس که جا ماندم، افسوس زِ تنهایی...
زلف تو پریشانو، قلب و دل من خونو،
روح و جان ِ من ویران، ننگا به شیدایی!
این عشق که میگفتند، درد بود و جان کندن...
ور نه که خوش میبود، پایان هر عشقی...
از عشق به تو گفتم، گفتند که دیوانهست!
گفتم که میاَرزد، عشقِ تو به ویرانی...
مجنون و پر از دردم، بر خود ستم کردم.
با این همه باز هم، دردم را تو درمانی♥️.
خندیدم و گفتم: مامان همیشه میگه توی دوران عقدتون براش حافظ میخوندی، میدونم عاشق شعر بودی. منم مثل خودت... اگه قشنگ نبود ببخش، قول میدم بهتر بشه!
نگاهم به امیرعباس افتاد که داشت نزدیک میشد و دستش رو برام تکون میداد، با لبخند کارش رو تکرار کردم و دوباره نگاهم رو به مزار بابا دوختم. حالا بیشتر از همیشه بهش افتخار میکردم و عاشقانهتر دوسش داشتم!(:
پایان🌙!
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
و به قول ِ معروف:
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست!
- خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار🤲🏻💫 .
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh