eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ما دورامون رو زدیم در این دنیا چیزی ارزش دل بستن نداشت ! جز حسینِ فاطمه . . خلاصه بگم آقا غیرِآغوش ِتو هرجابروم،نااَمن‌است‌ای‌حسین ♥️
بریم واسه پارت آخر✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" | «پارت‌آخر» بیست‌ودوسال‌بعد↯ با اخم به استاد خیره شده بودم، نفس‌های عمیق و کشدار می‌کشیدم و سعی می‌کردم با فشار دادن ناخن‌هام به کف دستم کمی از حرصم رو خالی کنم. استاد با نگاهی به بچه‌ها ادامه داد: طرف معلوم نیست ماهی چندصد میلیون تومن پول می‌گیره و چه زندگیِ شاهانه‌ای داره، بعد اگه زمانی بمیره بهش لقب شهید میدن و با کلی سلام و صلوات و احترام دفنش می‌کنن! اونم کسی که یه عمر با پول مردم و به قولی بیت‌المال عشق و حال کرده... دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، بلند شدم که نگاه همه چرخید سمتم و آستینم توسط مه‌یاس کشیده شد. آروم لب زد: هدیه توروخدا... نذاشتم ادامه بده و دستم رو کشیدم، با نگاهی به جمع رو به استاد گفتم: من دختر یکی از همین آدم‌هایی هستم که میگید پول بیت‌المال رو خورده و زندگی شاهانه داره! لباس‌های مارک‌دار و ماشین شما از کل زندگی پدرمن بیشتر می‌ارزه استاد... نفس‌های حرصیش نشون می‌داد بدجور عصبیه! - همین پدر بهت یاد داده تو روی بزرگترت وایسی، آره؟ ناخودآگاه بغضم گرفت، من حتی یه خاطره هم از بابا‌محمد نداشتم... به سختی جلوی لرزش صدام رو گرفتم. + متأسفانه قبل از اینکه دوسالم بشه، بخاطر این کشور و مردمش که میگید پول‌شون رو خورده رفت! اما مطمئناً ازم راضیه که از مظلومیتش دفاع کردم و جلوی شما وایسادم... سریع کوله‌ام رو برداشتم و بی‌توجه به همهمه‌ای که بوجود اومده بود زدم بیرون! فشارِ بغضی که توی گلوم گیر کرده بود، هر لحظه بیشتر می‌شد. خودم رو به محوطه رسوندم و روی نیمکت نشستم، نفسم به سختی بالا میومد. چهره مظلوم بابا‌محمد دوباره اومد جلوی چشمام، دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم ترکید! دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق‌هق‌ام بلند نشه، هر چند من خوب یاد گرفته بودم چطور بی‌صدا اشک بریزم! - برای همین بهت گفتم نیا... با صدای امیرعباس، چرخیدم عقب، تندتند اشکام رو پاک کردم و کنار رفتم که جلو اومد و کنارم نشست. + ماشاءالله مه‌یاس چقدر زود خبرها رو می‌رسونه! لبخند ریزی زد. - ولی اون‌طور که مه‌یاس گفت، خیلی‌خوب جوابش رو دادی! شجاعتت ستودنیه هدیه‌زهرا... دستی پای چشمم کشیدم. + می‌دونی امیرعباس، دلم خیلی واسه مظلومیت بابامحمدم می‌سوزه. اولین‌بارم نبود که جلوی چشمام این‌جوری راجع‌بهش حرف زدن، ولی دیگه نتونستم تحمل کنم! کمی بهم نزدیک‌تر شد و دستم رو گرفت، آروم لب زد: درکت می‌کنم، تو کارِ خیلی درستی کردی که از پدرت دفاع کردی! من مطمئنم کلی از این کارت خوشحال شدن. لبخند محوی زدم که کوله‌ام رو برداشت و بلند شد. - پاشو بریم هم یه دوری بزنیم، هم حلقه‌ها رو تحویل بگیریم. اشکاتم پاک کن لطفاً، مثلاً فردا مراسم عقدمونه‌ها عروس‌خانوم! خندیدم و بلند شدم، با یادآوری مه‌یاس اومدم حرفی بزنم که گفت: خواهرشوهر عزیزتون با تاکسی می‌ره، البته درخواست خودش بود! با لبخند سر تکون دادم، نشستیم توی ماشین و امیرعباس با بسم‌الله استارت زد و حرکت کرد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و آهی کشیدم. + دوست داشتم برم سر مزار بابا، ولی حیف که بخاطر مراسم یک‌هفته پیش و بدحال شدنم مامان اجازه نمیده. - غیرمستقیم داری درخواست می‌کنی بریم سرمزارشون، آره؟ همهٔ مظلومیتم رو ریختم توی چشمام.. + امیرعباس... خواهش می‌کنم! پشت سرش رو خاروند و کمی فکر کرد، بالاخره گفت: الان که کار داریم، ولی قول میدم فردا بعد از مراسم بریم! خوبه؟ لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم: عالیه... خندید و حرفی نزد، بعد از کلی خرید و تحویل حلقه‌ها امیرعباس چون عجله داشت ماشین رو بهم داد و با تاکسی رفت دانشگاه... وسط راه بودم که گوشیم زنگ خورد، فاطمه بود! لبخند زدم و چون گوشی به ضبط ماشین وصل بود راحت جواب دادم. + چطوری خواهرِعروس؟ - سلام هِدی چطوری؟ ناخواسته اخم کردم. + فاطمه قطع می‌کنما، هدی چیه؟ درست بگو اسم به این قشنگی رو! زد زیر خنده.. - باشه هدیه‌زهراخانوم، قهر نکن حالا... کجایی؟ + خرید بودم، الانم دارم میرم خونه.. تن صداش پایین اومد. - یه چیزی بگم؟ + دو تا بگو‌... - قول میدی دست نندازی؟ اَبرویی بالا انداختم و لبخند خبیثی که مختص به خودم بود زدم. + بستگی داره چی باشه! - می‌گم که... احتمالا بهت ملحق بشم، با هم بریم توی جمع مرغا! چینی به پیشونیم دادم. + یعنی چی؟ نگرفتم! - خب من الان آب می‌شم واضح بگم که... + واضح بگو آبم نشو، پشت فرمونم فقط شوک وارد نکن لطفاً! خندید و گفت: اگه قسمت بشه، قراره ازدواج کنم. زدم بغل و ذوق‌زده گفتم: جدی میگی فاطمه؟ کی هست؟ جادوش کردی راضی شده بیاد تو رو بگیره، نه؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
جیغی کشید و گفت: خیلی نامردی هدیه! دوباره به راه افتادم، خندیدم و گفتم: شوخی کردم از خداشم باشه، حالا واقعا کی هست که عموداوود راضی شده عزیزدردونه‌اش رو بسپره دستش؟ می‌تونستم حدس بزنم از خجالت حسابی قرمز شده و داره عرق می‌ریزه. - هنوز نه به باره نه به داره، ولی آشناست! پشت‌خطی افتاد، با دیدن اسم مه‌یاس گفتم: این‌طور که پیداست، هم به باره، هم به داره که این‌طوری هول کردی! میگی کیه یا باید روز عروسی ببینمش آقاداماد رو؟ مه‌یاس پشت خطه، زود بگو می‌خوام قطع کنم! باز یهویی مثل دیوونه‌ها جیغ زد و گفت: مه‌یاس با تو چیکار داره؟ متعجب لب زدم: فاطمه چیزی مصرف کردی؟ حالت خوبه؟ با حرص جواب داد: بابا از دیروز سه‌کیلو وزن کم کردم، چیکار کنم خب؟ اَه... با خنده گفتم: شوهر ندیده‌ای دیگه! - آخه... + آخه نداره، بیا برو برای عقد من برنامه بریز، فردا صبح خونه‌مون باش! تماس مه‌یاس قطع شد. + بیا، انقدر نگفتی مه‌یاس قطع کرد! - هدیه‌زهرا... + چیه؟ - حسام... + حسام چی؟ - خواستگارم حسامه... ناخودآگاه ترمز گرفتم! + چی؟ تندتند شروع کرد حرف زدن. - چندبار رفتم فروشگاه‌شون، واسه تولد دوستام کادو گرفتم. بعد از مراسم نامزدی تو اونجا هم دیگه رو دیدیم و طبیعتاً شناختیم. دیروز مادرش تماس گرفت و خواستگاری کرد! با صدای بوق ماشین‌های پشت سری، به خودم اومدم و سریع حرکت کردم. + اصلا باورم نمیشه... یعنی تو میشی جاریِ من؟ خندید و جواب داد: بعله، از خوش‌سعادتیته دیگه! متقابلاً خندیدم و گفتم: صحیح، به سلامتی ان‌شاءالله... تشکری کرد و بعد از یه سری صحبت‌های دیگه قطع کردم. بالاخره رسیدم خونه، ماشین رو پارک کردم و بعد از برداشتن وسایل پیاده شدم. کلید انداختم و در رو باز کردم، بعد از بستن در از پله‌ها پایین رفتم و بلند صدا زدم: مامان، کجایی؟ صدای مهربونش باعث شد لبخند بزنم. - اینجام مامان، توی آشپزخونه! از چندتا پلهٔ ایوان بالا رفتم و خریدها رو توی خونه گذاشتم، کفشام رو درآوردم و خودمم وارد شدم. بعد از درآوردن چادرم، مستقیم رفتم توی آشپزخونه.. مامان پشت به من مشغول آشپزی بود، بی سر و صدا جلو رفتم و از پشت محکم بغلش کردم! گرمی دستش روی دستم نشست و نوازشم کرد. - خسته نباشی دخترِمن! بوسه‌ای محکم روی گونه‌اش نشوندم و ازش جدا شدم. + فدای شما بشم من، چه بویی هم راه انداختی! ضعف کردم از عطر خوشِ این قرمه‌سبزی... با خنده سر تکون داد. - برو لباسات رو عوض کن، بیا برات بکشم. با خنده چشمِ کشداری گفتم و رفتم بیرون، نگاهم افتاد به طاقچه و قاب‌عکس‌های بابامحمد و عزیز... لبخندم محو شد و دوباره بغضم گرفت، جلو رفتم و دستی روی عکس‌ها کشیدم. چقدر دلتنگ‌شون بودم و چقدر جاشون خالی بود! آروم لب زدم: می‌دونم حواس‌تون بهم هست، خیلی دوست‌تون دارم! صبح ِ فردا↯ نگاهم به قرآنِ توی دست امیرعباس بود و آروم با هم دیگه زمزمه می‌کردیم که عاقد دوباره پرسید: برای بار سوم عرض می‌کنم! دوشیزهٔ محترمهٔ مکرمه، سرکار خانم هدیه‌زهرا حسنی، آیا به بنده وکالت می‌دهید شما را به عقد دائم جناب آقای امیرعباس مَجد دربیاورم؟ آیا وکیلم؟ نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به آینه دوختم. + با توکل به صاحب‌الزمان، و با اجازهٔ پدر شهیدم و مادرم، بله! صدای سوت آقایون و دست و کِل خانم‌ها بلند شد و عاقد این‌بار پرسید: آقا‌داماد، از طرف شما هم وکیل هستم؟ - بله! ~ مبارک باشه ان‌شاءالله، خوشبخت بشید. همه تبریک می‌گفتن و برامون آرزوی خوشبختی می‌کردن. مامان که کنارم ایستاده بود، محکم بغلم کرد و دوبار پیشونیم رو بوسید. با بغض لب زد: یکیش از طرف من، یکیشم از طرف بابا که لحظهٔ بله گفتنت کنارِ در دیدمش! لبخندش نشون می‌داد مثل من راضیه و بهت افتخار می‌کنه هدیه‌زهرای‌خوشگلم.. چشمام رو روی هم فشردم و حلقهٔ دستام محکم‌تر شد. + خیلی دوست دارم مامان، خیلی! ازم جدا شد و گردنبندی که دور از چشمم خریده بود رو به گردنم انداخت. دوباره منو بوسید و گفت: مبارکت باشه عزیزدلم! تسبیح زیبایی که همیشه می‌دیدم باهاش ذکر میگه رو توی دستم گذاشت و آروم‌تر ادامه داد: این یادگار بابامحمدته که خیلی براش عزیز بود. الان باید دست تو باشه! از شوک زبونم بند اومده بود، مامان رفت طرف امیرعباس و امیر خواست بلند بشه که مامان اجازه نداد. یه انگشتر از توی کیفش درآورد و بعد از بوسیدنش توی انگشت امیرعباس انداخت و با صدای لرزون گفت: این انگشتر یادگار پدر هدیه‌زهراست، می‌خوام بهم قول بدی اول از دخترم و بعد از این انگشتر خوب مراقبت کنی! دخترِمن پدر بالای سرش نبوده، اما من همهٔ سعیم رو کردم که جای خالی بابامحمدش رو حس نکنه و آب توی دلش تکون نخوره. از حالا به بعد هم انتظار دارم تو این کار رو براش انجام بدی و خیلی هواش رو داشته باشی!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جیغی کشید و گفت: خیلی نامردی هدیه! دوباره به راه افتادم، خندیدم و گفتم: شوخی کردم از خداشم باشه، حال
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر... بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامان‌سمیه هم صورتم رو بوسید و یه انگشتر قشنگ بهم کادو داد. نگاهم توی جمع چرخید، همهٔ فامیلا به اضافه دوستای بابامحمد اومدن بودن. قرار بود به جای عروسی بریم کربلا... دوباره به جمعیت نگاه کردم. عمه فاطمه و عمو مجید و بچه‌ها و نوه‌هاشون... عموسعید و خاله‌نرگس و مهنای ۱۶ ساله، عموفرشید و خاله‌ریحانه با رهای ۱۷ ساله و آقافرهادِ ۲۰ ساله، عمورسول و خاله‌سارا به همراه آقایزدانِ ۲۲ ساله و یلدای ۱۵ ساله، عموداوود و خاله‌مائده با دختراشون فاطمه و زینبِ ۲۰ و ۱۶ ساله! عموعلی و خاله‌راحیل و آقاسبحان و همسر و بچه‌هاشون و سوگل ۲۷ ساله... همه بودن، اما بابا که نبود... بازم جای خالیش رو با تموم وجودم حس می‌کردم! مثل روز اولی که رفتم مدرسه، مثل وقتی که خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم و از ذوق روی پا بند نبودم، مثل وقتی که جشن فارغ‌التحصیلیم بود و مثل خیلی وقت‌های دیگه... مهمون‌ها کم‌کم می‌رفتن، دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این صبر کنم. باید می‌رفتم گلزارشهدا! بلند شدم و رفتم کنار مامان، چرخید سمتم و با محبت نگاهم کرد. - جانم؟ دستاش رو گرفتم و با التماس گفتم: مامان توروخدا بذار برم پیش بابا... اَبروهاش بالا پرید. - الان؟ آخه الان که... + قول میدم حالم بد نشه و زود برگردم! نفس عمیقی کشید و لبخند کم‌رنگی زد. - باشه مامان، مراقب خودت باش. سلام منم به بابا برسون! با ذوق گونه‌اش رو بوسیدم و بغلش کردم، امیرعباس هم مخالفتی نکرد و بعد از خداحافظی از افراد باقی‌مونده رفتیم طرف گلزار... خم شدم و سنگ‌قبر رو بوسیدم، مثل همیشه بوی بهشت می‌داد! امیرعباس گفت: من برم ماشین رو یه جای بهتر پارک کنم یه وقت نره پارکینگ، زود برمی‌گردم. سر تکون دادم و رفت، می‌دونستم ماشین بهانه بود و می‌خواست طبق میل‌باطنیم با بابامحمد تنها باشم. آهی کشیدم و شروع کردم به پرپر کردن گل‌های رز... + بابا امروز جات خیلی خالی بودا! راستش رو بخوای من هیچ‌وقت به نبودت عادت نکردم. بغضم شکست و اشکام بی‌صدا جاری شد، دستی روی سنگ‌قبر کشیدم. + حسرت نوازش و بافتن موهام به دست تو موند روی دلم! حسرت دیدن خنده‌هات، اینکه وقتی حالم به هر دلیلی بد بود کنارم باشی و آرومم کنی... دستی به صورت خیسم کشیدم و لبخند تلخی زدم. + البته می‌دونم همیشه نگران و مراقبمی‌ها، اصلا همینا منو سر پا نگه داشته! ولی خب به هر حال دخترم دیگه، دخترا همیشه بابایی هستن و دل‌شون واسه باباشون تنگ میشه. حتی اگه هیچ خاطره‌ای از باباشون نداشته باشن! لبم رو گاز گرفتم و بی‌صدا گفتم: مثل من! دوباره دستم رو روی اسم قشنگش کشیدم. + بابا توروخدا ببخشید دیر اومدم، مامان اجازه نمی‌داد. می‌گفت باز حالت بد میشه. امروز هم چون روز عقدم بود اومدم! شایدم چون مامان تو رو دیده اجازه داده، نکنه خودت با نگاهت به دلش انداختی رضایت بده بیام پیشت؟ کوتاه خندیدم، طولی نکشید که دوباره چشمام پر شد. + بابا می‌بینی چقدر بزرگ شدم؟ اون‌قدر بزرگ که امروز عروس شدم! اشکام همچنان سرازیر بودن و دلم پُر بود و گرفته از این دنیا و بعضی از آدما... + نمی‌خوام گله کنم که چرا امروز که روز عقدم بود نبودی، چرا وقتی کارنامه می‌گرفتم نبودی تا بهت نشون بدم دخترت گل کاشته، نمی‌خوام ازت گله کنم که هر وقت می‌رفتم پارک با بغض و گریه برمی‌گشتم خونه چون دخترای دیگه با باباهاشون اومده بودن و اونا تاب‌شون می‌دادن اما من... چادرم رو جلوتر کشیدم، هر لحظه شدت اشکام بیشتر می‌شد. این‌بار بر خلاف همیشه که هر چی می‌گذشت آروم‌تر می‌شدم، با گذشت زمان بیشتر دلتنگ می‌شدم و آتیش می‌گرفتم. + مامان میگه من همونی شدم که تو دوست داشتی! مهربون، شجاع، فداکار... همه میگن من چون سهمیه داشتم بهترین دانشگاه رو قبول شدم، اما بابا تو که می‌دونی من همیشه روی پاهای خودم وایسادم! همون‌طور که تو می‌خواستی... هق‌هقم داشت اوج می‌گرفت، به حالت سجده افتادم و پیشونیم رو به سنگ‌قبر چسبوندم. + دلم برات تنگ شده بابایی، برای تویی که هیچ خاطره‌ای ازت ندارم، برای تویی که نیستی و شب‌ها با بوسیدن عکسات و شنیدن صدای ضبط شده‌ات خوابم می‌بره! بالاخره آروم شدم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره... سرم رو بلند کردم و آروم نشستم. حس می‌کردم بابا از همیشه بهم نزدیک‌تره و من بیشتر از همیشه عاشقشم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر... بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامان‌سمی
ناخودآگاه لبخند عمیقی روی لبام نقش بست، یاد شعری افتادم که چند روز پیش نوشتم و به خودم قول دادم اول برای بابا بخونمش! نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم. + من بی تو پر از دردم، بی من تو پریشانی(: افسوس که جا ماندم، افسوس زِ تنهایی... زلف تو پریشانو، قلب و دل من خونو، روح و جان ِ من ویران، ننگا به شیدایی! این عشق که می‌گفتند، درد بود و جان کندن... ور نه که خوش می‌بود، پایان هر عشقی... از عشق به تو گفتم، گفتند که دیوانه‌ست! گفتم که می‌اَرزد، عشقِ تو به ویرانی... مجنون و پر از دردم، بر خود ستم کردم. با این همه باز هم، دردم را تو درمانی♥️. خندیدم و گفتم: مامان همیشه میگه توی دوران عقدتون براش حافظ می‌خوندی، می‌دونم عاشق شعر بودی. منم مثل خودت... اگه قشنگ نبود ببخش، قول میدم بهتر بشه! نگاهم به امیرعباس افتاد که داشت نزدیک می‌شد و دستش رو برام تکون می‌داد، با لبخند کارش رو تکرار کردم و دوباره نگاهم رو به مزار بابا دوختم. حالا بیشتر از همیشه بهش افتخار می‌کردم و عاشقانه‌تر دوسش داشتم!(: پایان🌙! ✍🏻 به قلم: م. اسکینی و به قول ِ معروف: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست! - خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار🤲🏻💫 . منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
مازیار فلاحیMaziyar Fallahi - Pedar (320).mp3
زمان: حجم: 3.6M
- همونی که خواسته بودی، وایسم رو پاهای خودم... حکایت ِ درد و دل‌های دخترِ قصه‌مون، با پدرش:)
هدیه‌زهرا خانوم ِ ۲۳ساله، یادگار آقا‌محمد:) خوش اخلاق و مهربون، گاهی هم شوخ‌طبع🌿 بعضی‌وقتا هم مثل پدرش لجباز و یه‌دنده🥲🥀 دانشجوی رشتهٔ ادبیات، علاقمند به شعر و کتاب.. کتابِ شعرش در شُرُف ِ چاپه😃✨! کمربند مشکی کاراته داره و آشپزیش مثل ِ مامانش بیستِ‌بیسته👌🏻💫 تازه عروس شده🥺🌱.
امیرعباس مَجد، ۲۷ساله و همسر ِ هدیه‌زهرا خانوم🪴 دکترای ادبیات و مدرس دانشگاه، کمی خجالتی، منطقی و بسیار خوش‌خُلق! اعضای خانواده‌اش خط‌قرمزش هستن و عاشقانه اونا رو دوست داره🌝🫀.
خییییییلی ممنونم از تک‌تک‌تون که این مدت کنارم بودید، ازم حمایت کردید و بهم انرژی و انگیزه دادید واسه ادامه دادن!♥️ شرمنده اگه کم و کسری بود، ببخشید اگه نوشته‌هام باعث ناراحتی یا دل‌شکستگی‌تون شد و متأسفم اگه قلمم اون‌قدر قوی نبود که بتونم به درستی گوشهٔ کوچکی از زندگی مدافعان‌عشق رو بنویسم🙂🌿 من با پارت به پارت این رمان زندگی کردم و تلاشم رو کردم که به دل‌تون بشینه و امیدوارم این‌طور بوده باشه:) از همهٔ رفقایی که بهم کمک کردن، از جمله حانیه‌جان و ِ عزیزم کمال تشکر رو دارم که گاهی خیلی توی زحمت افتادن✨ خیلی حرف زدم می‌دونم😂💔 دمِ همه‌تون گرم که وقت گذاشتید، در آخر این رمان رو تقدیم می‌کنم به همه مدافعان‌عشق! چه اونایی که کیلومترها دورتر از این وطن واسه امنیت من و شما در تلاشن، و چه اونایی که شاید بارها و بارها دیده باشیم‌شون و به قول معروف بغل گوش‌مون هستن! یادمون نره اگه به خیلی از آرزوها و خواسته‌های کوچک و بزرگ‌مون رسیدیم، بخاطر اینه که خیلی‌ها از آرزوها و خواسته‌هاشون گذشتن🙃 به امید گوشهٔ چشمی از جانب حضرت حجت‌بن‌الحسن، یاعلی‌مدد🖐🏻♥️
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کجا بدونم این نمازهایی که می‌خونم، به دردِ قبر و قیامتم می‌خوره یا نه؟