eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جیغی کشید و گفت: خیلی نامردی هدیه! دوباره به راه افتادم، خندیدم و گفتم: شوخی کردم از خداشم باشه، حال
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر... بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامان‌سمیه هم صورتم رو بوسید و یه انگشتر قشنگ بهم کادو داد. نگاهم توی جمع چرخید، همهٔ فامیلا به اضافه دوستای بابامحمد اومدن بودن. قرار بود به جای عروسی بریم کربلا... دوباره به جمعیت نگاه کردم. عمه فاطمه و عمو مجید و بچه‌ها و نوه‌هاشون... عموسعید و خاله‌نرگس و مهنای ۱۶ ساله، عموفرشید و خاله‌ریحانه با رهای ۱۷ ساله و آقافرهادِ ۲۰ ساله، عمورسول و خاله‌سارا به همراه آقایزدانِ ۲۲ ساله و یلدای ۱۵ ساله، عموداوود و خاله‌مائده با دختراشون فاطمه و زینبِ ۲۰ و ۱۶ ساله! عموعلی و خاله‌راحیل و آقاسبحان و همسر و بچه‌هاشون و سوگل ۲۷ ساله... همه بودن، اما بابا که نبود... بازم جای خالیش رو با تموم وجودم حس می‌کردم! مثل روز اولی که رفتم مدرسه، مثل وقتی که خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم و از ذوق روی پا بند نبودم، مثل وقتی که جشن فارغ‌التحصیلیم بود و مثل خیلی وقت‌های دیگه... مهمون‌ها کم‌کم می‌رفتن، دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این صبر کنم. باید می‌رفتم گلزارشهدا! بلند شدم و رفتم کنار مامان، چرخید سمتم و با محبت نگاهم کرد. - جانم؟ دستاش رو گرفتم و با التماس گفتم: مامان توروخدا بذار برم پیش بابا... اَبروهاش بالا پرید. - الان؟ آخه الان که... + قول میدم حالم بد نشه و زود برگردم! نفس عمیقی کشید و لبخند کم‌رنگی زد. - باشه مامان، مراقب خودت باش. سلام منم به بابا برسون! با ذوق گونه‌اش رو بوسیدم و بغلش کردم، امیرعباس هم مخالفتی نکرد و بعد از خداحافظی از افراد باقی‌مونده رفتیم طرف گلزار... خم شدم و سنگ‌قبر رو بوسیدم، مثل همیشه بوی بهشت می‌داد! امیرعباس گفت: من برم ماشین رو یه جای بهتر پارک کنم یه وقت نره پارکینگ، زود برمی‌گردم. سر تکون دادم و رفت، می‌دونستم ماشین بهانه بود و می‌خواست طبق میل‌باطنیم با بابامحمد تنها باشم. آهی کشیدم و شروع کردم به پرپر کردن گل‌های رز... + بابا امروز جات خیلی خالی بودا! راستش رو بخوای من هیچ‌وقت به نبودت عادت نکردم. بغضم شکست و اشکام بی‌صدا جاری شد، دستی روی سنگ‌قبر کشیدم. + حسرت نوازش و بافتن موهام به دست تو موند روی دلم! حسرت دیدن خنده‌هات، اینکه وقتی حالم به هر دلیلی بد بود کنارم باشی و آرومم کنی... دستی به صورت خیسم کشیدم و لبخند تلخی زدم. + البته می‌دونم همیشه نگران و مراقبمی‌ها، اصلا همینا منو سر پا نگه داشته! ولی خب به هر حال دخترم دیگه، دخترا همیشه بابایی هستن و دل‌شون واسه باباشون تنگ میشه. حتی اگه هیچ خاطره‌ای از باباشون نداشته باشن! لبم رو گاز گرفتم و بی‌صدا گفتم: مثل من! دوباره دستم رو روی اسم قشنگش کشیدم. + بابا توروخدا ببخشید دیر اومدم، مامان اجازه نمی‌داد. می‌گفت باز حالت بد میشه. امروز هم چون روز عقدم بود اومدم! شایدم چون مامان تو رو دیده اجازه داده، نکنه خودت با نگاهت به دلش انداختی رضایت بده بیام پیشت؟ کوتاه خندیدم، طولی نکشید که دوباره چشمام پر شد. + بابا می‌بینی چقدر بزرگ شدم؟ اون‌قدر بزرگ که امروز عروس شدم! اشکام همچنان سرازیر بودن و دلم پُر بود و گرفته از این دنیا و بعضی از آدما... + نمی‌خوام گله کنم که چرا امروز که روز عقدم بود نبودی، چرا وقتی کارنامه می‌گرفتم نبودی تا بهت نشون بدم دخترت گل کاشته، نمی‌خوام ازت گله کنم که هر وقت می‌رفتم پارک با بغض و گریه برمی‌گشتم خونه چون دخترای دیگه با باباهاشون اومده بودن و اونا تاب‌شون می‌دادن اما من... چادرم رو جلوتر کشیدم، هر لحظه شدت اشکام بیشتر می‌شد. این‌بار بر خلاف همیشه که هر چی می‌گذشت آروم‌تر می‌شدم، با گذشت زمان بیشتر دلتنگ می‌شدم و آتیش می‌گرفتم. + مامان میگه من همونی شدم که تو دوست داشتی! مهربون، شجاع، فداکار... همه میگن من چون سهمیه داشتم بهترین دانشگاه رو قبول شدم، اما بابا تو که می‌دونی من همیشه روی پاهای خودم وایسادم! همون‌طور که تو می‌خواستی... هق‌هقم داشت اوج می‌گرفت، به حالت سجده افتادم و پیشونیم رو به سنگ‌قبر چسبوندم. + دلم برات تنگ شده بابایی، برای تویی که هیچ خاطره‌ای ازت ندارم، برای تویی که نیستی و شب‌ها با بوسیدن عکسات و شنیدن صدای ضبط شده‌ات خوابم می‌بره! بالاخره آروم شدم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره... سرم رو بلند کردم و آروم نشستم. حس می‌کردم بابا از همیشه بهم نزدیک‌تره و من بیشتر از همیشه عاشقشم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
امیرعباس دست مامان رو بوسید و گفت: قول میدم مادر... بغضم رو به سختی قورت دادم و لبخند زدم، مامان‌سمی
ناخودآگاه لبخند عمیقی روی لبام نقش بست، یاد شعری افتادم که چند روز پیش نوشتم و به خودم قول دادم اول برای بابا بخونمش! نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم. + من بی تو پر از دردم، بی من تو پریشانی(: افسوس که جا ماندم، افسوس زِ تنهایی... زلف تو پریشانو، قلب و دل من خونو، روح و جان ِ من ویران، ننگا به شیدایی! این عشق که می‌گفتند، درد بود و جان کندن... ور نه که خوش می‌بود، پایان هر عشقی... از عشق به تو گفتم، گفتند که دیوانه‌ست! گفتم که می‌اَرزد، عشقِ تو به ویرانی... مجنون و پر از دردم، بر خود ستم کردم. با این همه باز هم، دردم را تو درمانی♥️. خندیدم و گفتم: مامان همیشه میگه توی دوران عقدتون براش حافظ می‌خوندی، می‌دونم عاشق شعر بودی. منم مثل خودت... اگه قشنگ نبود ببخش، قول میدم بهتر بشه! نگاهم به امیرعباس افتاد که داشت نزدیک می‌شد و دستش رو برام تکون می‌داد، با لبخند کارش رو تکرار کردم و دوباره نگاهم رو به مزار بابا دوختم. حالا بیشتر از همیشه بهش افتخار می‌کردم و عاشقانه‌تر دوسش داشتم!(: پایان🌙! ✍🏻 به قلم: م. اسکینی و به قول ِ معروف: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست! - خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار🤲🏻💫 . منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
مازیار فلاحیMaziyar Fallahi - Pedar (320).mp3
زمان: حجم: 3.6M
- همونی که خواسته بودی، وایسم رو پاهای خودم... حکایت ِ درد و دل‌های دخترِ قصه‌مون، با پدرش:)
هدیه‌زهرا خانوم ِ ۲۳ساله، یادگار آقا‌محمد:) خوش اخلاق و مهربون، گاهی هم شوخ‌طبع🌿 بعضی‌وقتا هم مثل پدرش لجباز و یه‌دنده🥲🥀 دانشجوی رشتهٔ ادبیات، علاقمند به شعر و کتاب.. کتابِ شعرش در شُرُف ِ چاپه😃✨! کمربند مشکی کاراته داره و آشپزیش مثل ِ مامانش بیستِ‌بیسته👌🏻💫 تازه عروس شده🥺🌱.
امیرعباس مَجد، ۲۷ساله و همسر ِ هدیه‌زهرا خانوم🪴 دکترای ادبیات و مدرس دانشگاه، کمی خجالتی، منطقی و بسیار خوش‌خُلق! اعضای خانواده‌اش خط‌قرمزش هستن و عاشقانه اونا رو دوست داره🌝🫀.
خییییییلی ممنونم از تک‌تک‌تون که این مدت کنارم بودید، ازم حمایت کردید و بهم انرژی و انگیزه دادید واسه ادامه دادن!♥️ شرمنده اگه کم و کسری بود، ببخشید اگه نوشته‌هام باعث ناراحتی یا دل‌شکستگی‌تون شد و متأسفم اگه قلمم اون‌قدر قوی نبود که بتونم به درستی گوشهٔ کوچکی از زندگی مدافعان‌عشق رو بنویسم🙂🌿 من با پارت به پارت این رمان زندگی کردم و تلاشم رو کردم که به دل‌تون بشینه و امیدوارم این‌طور بوده باشه:) از همهٔ رفقایی که بهم کمک کردن، از جمله حانیه‌جان و ِ عزیزم کمال تشکر رو دارم که گاهی خیلی توی زحمت افتادن✨ خیلی حرف زدم می‌دونم😂💔 دمِ همه‌تون گرم که وقت گذاشتید، در آخر این رمان رو تقدیم می‌کنم به همه مدافعان‌عشق! چه اونایی که کیلومترها دورتر از این وطن واسه امنیت من و شما در تلاشن، و چه اونایی که شاید بارها و بارها دیده باشیم‌شون و به قول معروف بغل گوش‌مون هستن! یادمون نره اگه به خیلی از آرزوها و خواسته‌های کوچک و بزرگ‌مون رسیدیم، بخاطر اینه که خیلی‌ها از آرزوها و خواسته‌هاشون گذشتن🙃 به امید گوشهٔ چشمی از جانب حضرت حجت‌بن‌الحسن، یاعلی‌مدد🖐🏻♥️
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کجا بدونم این نمازهایی که می‌خونم، به دردِ قبر و قیامتم می‌خوره یا نه؟
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه اونایی که میگن: مردم از دین زده شدن! حضرت‌آقا
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. جاسوسی نیابتی فرانسه برای انگلیس، پشت ماسک فرهنگ و هنر 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩