eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" آروم چشمام رو باز کردم... نورمهتابی اذیتم می‌کرد... چندباری پلک‌زدم، تا به نورش عادت کنم... پام کاملا بی‌حس بود... در باز شد و رسول و سعید اومدن تو... با دیدنشون لبخند کم‌جونی زدم... زیرلب سلامی کردن که جوابشون رو دادم و بلافاصله بعدش پرسیدم: چی...شد؟ رسول جواب داد: خنثی‌سازی بمب، با موفقیت انجام شد.🙂♥️ نفس راحتی کشیدم... وقتی اومدیم بیمارستان، بچه‌ها هنوز درگیر خنثی‌سازی بودن... حالا دیگه خیالم راحت شد که بخیر گذشته... سعید در ادامه حرف رسول گفت: جز شما و امیر، کس دیگه‌ای آسیب ندید... یاد امیر افتادم... نگران پرسیدم: امیر... کجاست؟ حالش... چطوره؟ رسول: نیم‌ساعت پیش از ریکاوری آوردنش بیرون... بهوش اومده... حالش خوبه... زیرلب گفتم: خدارو..شکر... بعد از مکثی کوتاه، ادامه دادم: می‌خوام... ببینمش... سعید و رسول، هم‌زمان و با تعجب گفتن: کیو؟ - امیرو... همون لحظه، دردی وجودم رو گرفت... چشمام رو از شدت درد بستم... سعید که انگار متوجه شده باشه، با نگرانی گفت: چی شد آقا؟ نفسی گرفتم... + خوبم... دیگه... عادت... کردم... رسول اَخمِ ریزی کرد و با ناراحتی و نگرانی گفت: داداشِ من... وقتی دکتر میگه استراحت کن، یعنی باید استراحت کنی..! واسه یه بارم که شده، به فکر خودت باش و به حرف ماهایی که نگرانتیم گوش کن... امیر حالش خوبه... نگرانش نباش... سعید بیا بریم بیرون... لحنش یکم تند بود... اما من از حرفاش ناراحت نشدم... بهش حق می‌دادم... رسول که بیرون رفت، سعید هم دنبالش راه افتاد که آستینش رو گرفتم... چرخید سمتم و منتظر و نگران نگام کرد... با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه شنیده می‌شد، لب زدم: تا..امیرو... نبینم... آروم... نمی‌شم... سعید، کلافه سری تکون داد و گفت: باشه... چشم... میارمش پیشتون... به سختی یکم خودم رو بالا کشیدم و همون‌طور که نفس‌نفس می‌زدم گفتم: اگه.. ح..حالش... خوب... نیست و... نمی‌تونه.. بیاد... منو ببر... پیشش... لبخند محوی زد... آروم دستش رو روی شونم گذاشت و با مهربونی جواب داد: حالش از شما بهتره... بعد از این حرف، بیرون رفت... نمی‌تونستم تکون بخورم... آروم چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم... اما بی‌فایده بود... نفسم بالا نمیومد... دردی توی قفسه‌سینم حس می‌کردم... دستم رو کنار قلبم گذاشتم و نفسم رو پر درد بیرون دادم... تا امیر رو نمی‌دیدم، نمی‌تونستم آروم بگیرم... توی همون حال بودم که در باز شد... سرم رو به طرف در چرخوندم... سعید، همین‌طور که زیربغل امیر رو گرفته بود وارد شد... با دیدنشون، لبخندی کنج لبم نشست... وقتی امیر روی صندلیِ کنار تخت جا خوش کرد و سعید بیرون رفت، نگاهم رو به امیر دوختم و گفتم: خوبی؟ - خوبم خداروشکر... شما خوبی؟ + شماها... خوب... باشین..، منم... خوبم... لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: بله... کاملا مشخصه چقدر خوبی! + چی... گفتی؟ با لکنت گفت: چیزه... هیچی... با حرص و کشدار گفتم: امیررر..! نگاه غمگین و ناراحتش رو بهم دوخت... + راست میگم دیگه آقا! شما یکم به فکر خودت نیستی برادرِ من... جون امیر یکم استراحت کن فرمانده... بیشتر مراقب خودت باش داداشم... خداروشکر عملیات هم با موفقیت انجام شد... نگران بود... مثل بقیه... حقم داشت... توی این مدت انقدر اتفاق افتاده بود، که چشم همشون ترسیده بود... می‌دونستم چقدر بهم وابسته‌اَن... مثل خودم که طاقت دوریشون رو نداشتم... اما من دلم می‌خواست به آرزوی دیرینه‌م برسم... جز همون جوابِ همیشگی، حرفی نداشتم... پس مثل همیشه گفتم: من...خوبم... با حرص غرید: خوب نیستی محمد‌جان... خوب نیستی! این رو گفت و از جا پاشد و سمت در رفت... نیم‌خیز شدم و اسمش رو صدا زدم، که پهلوم تیر کشید..! - آخخخ... امیر به سرعت سمتم برگشت... رنگش پریده بود... از شدت درد چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم... با نگرانی‌ای که توی صداش موج می‌زد گفت: چی‌شد محمد... خوبی؟؟؟ توان حرف زدن نداشتم... با دستم به پارچ آب روی میز اشاره کردم... با دست لرزون، لیوان رو ازم گرفت... با نگرانی و ترس گفت: خوبی داداش؟ چی‌شد؟ سرم رو تکون دادم... + هی..هیچی... خوبم... نفسی عمیق کشید... حس کردم دردم بیشتر شد... تنگی نفس داشتم... چشمام تار می‌دید... لب گزیدم و سعی کردم نفسای‌عمیق بکشم... اما ممکن نبود... ملافه‌ی‌تخت رو توی مشتم گرفتم و فشار دادم... درد قفسه‌سینم بیشتر شده بود... امیر انگار حالم رو فهمید که داد زد: یا‌امام‌حسین... محمد چی شد یهو؟ جونی واسه حرف زدن نداشتم... به سرعت از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد سعید با دکتر و یه پرستار اومدن توی اتاق... دکتر تا وضعیتم رو دید، فوری یه مسکن به سرمم تزریق کرد... چند لحظه بعد، نفسام منظم‌تر شد... پرستار سعید رو با کلی اصرار بیرون کرد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
دکتر گفت: بهتری؟ آروم سرم رو تکون دادم... - خداروشکر... فشارم رو گرفت... یهو سرش رو بالا آورد و با بهت نگام کرد... چرخید سمت پرستار و گفت: فشار خونش خیلی بالاست... چطور متوجه نشدید؟ پرستار جواب داد: وضعیتشون پایدار بود... داشتم بیمارای دیگه رو چک می‌کردم... یهو دوستشون اومدن و گفتن حالشون بد شده... دکتر سر تکون داد و چرخید سمتم... - هنوز توی ناحیه‌ی پهلوت... احساس درد می‌کنی؟ + یکم... نفسی عمیق کشید... - بسیار‌خب... لطفا به سوال‌هایی که می‌پرسم به دقت جواب بده... + ب‌‍..باشه... - شما تا حالا دچار فشارخون بالا شدی؟ + به غیر از.. الان.. نه... یعنی.. یادم.. نمیاد... - کم‌خونی شدید داری... درسته؟ + بله... - تا حالا دچار تنگی نفس... یا درد توی ناحیه‌ی سینه شدی؟ + چند.. باری... بله... - ضعف... خستگی و بی‌حالی... بی‌اشتهایی... + همشو... دارم... - توی خانواده سابقه بیماری کلیوی داشتین؟ + فقط.. پدرم... بعد از یه سری سوال دیگه، رو به پرستار گفت: آمادشون کنین برای رادیولوژی... پرستار تایید کرد... دکتر از اتاق بیرون رفت و من رو با افکار آزاردهندم تنها گذاشت... نمی‌دونستم حسم درسته یا نه... اما با سوالایی که پرسید، می‌تونستم حدس بزنم چه اتفاقی برام افتاده... از اتاق بیرون اومدم... رسول نشسته بود روی صندلی روبه‌روی اتاق... دستاش رو بهم قفل کرده بود و با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود... سرش رو بالا آورد و نگام کرد... با تأسف سر تکون دادم و رفتم طرف اتاق امیر... بعد از در زدن و شنیدن بفرمایید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم... + آقا‌امیر ما چطوره؟ کتابی که دستش بود رو گذاشت روی میز... با لبخند جواب داد: خوبم.. شکر... جلوتر رفتم و کنار تختش ایستادم... + خداروشکر... فرشید کو؟ - موبایلش زنگ خورد.. رفت بیرون جواب بده... + آها... مکثی کردم و با لبخند گفتم: آقا‌محمد می‌خواد ببینتت... خوشحال گفت: بهوش اومده؟ سرم رو تکون دادم... + آره... خیلی نگرانته... اگه می‌تونی، بریم پیشش... - تونستن که.. آره می‌تونم... ولی... با ورود دکتر به اتاق، حرفش نصفه موند... دکتر بعد از معاینه، خواست یه تقویتی به سِرُم امیر بزنه که گفتم: میشه لطفاً ببرمش پیش برادرش..؟ ~ اتاق ۲۳۰؟ هر دو تایید کردیم... ~ ایرادی نداره... فقط با سِرُم اذیت نمیشه؟ اینبار امیر گفت: اگه جداش کنید، ممنون میشم... دکتر نگاهی به هردومون انداخت... آروم خندید و سر تکون داد... بعد از جدا کردن سِرُم، از اتاق بیرون رفت... امیر: مشکلم دقیقا همین بود که حل شد... + می‌ترسیدی دکتر اجازه نده؟ - آره... بازم خداروشکر... مجوز صادر شد... هر دو خندیدیم و کمکش کردم از تخت پایین بیاد... داشتیم از اتاق بیرون می‌رفتیم که فرشید و داوود وارد اتاق شدن... بعد از سلام و احوال‌پرسی قرار شد داوود و فرشید برن و از عابد که مراقبش از بچه‌های مشهد بود، خبر بگیرن... امیر روی صندلی نشست و منم از اتاق بیرون اومدم تا راحت‌تر باشن... کنار رسول نشستم... هنوز ازش دلخور بودم... نباید با آقا‌محمد اون‌طوری حرف می‌زد... - داوود و فرشید کجان؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم: رفتن از عابِد خبر بگیرن... - دلخوری؟ + نباشم؟ چرخید سمتم و با حرص گفت: میشه بگی چیکار کردم؟ اخمی کردم و آروم گفتم: چه طرز حرف زدن با محمد بود؟ - مگه چی گفتم؟ برگشتم سمتش و زل زدم توی چشماش... + رسول خودت رو نزن به اون راه! خودتم خوب می‌دونی کارت اشتباه بود... مکثی کرد و خیره شد بهم... چند لحظه‌ای گذشت که آهی کشید و نگاهش رو به رو‌به‌روش دوخت... - آره.. تو راست میگی... کارم اشتباه بود... نباید اونجوری باهاش حرف می‌زدم... ولی.. ولی باور کن دست خودم نبود... نگرانشم... دستم رو روی شونش گذاشتم و لبخندی زدم... - همه نگرانشیم... ولی یادت نره محمد از ما بزرگتره! هم از لحاظ سنی... هم عقلی... و هم درجه! ما همه با هم برادریم... محمد داداش بزرگه‌ست و احترامش هم واجبه! البته من مطمئنم به دل نگرفته... لبخند کم‌رنگی کنج لبش نشست... - آره... حرفات خیلی درسته سعید... از دلش درمیارم... با صدای کوبیده شدن در، وحشت‌زده به اتاق آقا‌محمد خیره شدیم... امیر همون‌طور که بازوش رو گرفته بود، با عجله دوید سمت ایستگاه‌پرستاری... مثل برق از جام پریدم... رسول رفت طرف اتاق آقا‌محمد و منم رفت دنبال امیر... به هزار زور و زحمت امیر رو توی اتاقش نگه داشتم و خودم به همراه دکتر و پرستار رفتیم سمت اتاق آقا‌محمد... پرستار به زور بیرونم کرد... دلمون مثل سیر و سرکه می‌جوشید... چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد و پرواز کردیم سمتش... زود گفتم: چی شده دکتر؟ رسول ادامه داد: حالش چطوره؟ دکتر جواب داد: بعد از رادیولوژی، مشخص میشه... انگار یه سطل آب‌ِیخ روم خالی کردن... رسول هم دست‌کمی از من نداشت... نگران پرسیدم: ر.. رادیولوژی برای چی؟ ~ نگران نباشید... فقط یه حدسه... نتیجه رو که ببینم،
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
دکتر گفت: بهتری؟ آروم سرم رو تکون دادم... - خداروشکر... فشارم رو گرفت... یهو سرش رو بالا آورد و با ب
می‌تونم جواب قطعی رو بدم... ان‌شاءالله که چیزی نیست... این رو گفت و رفت... چند لحظه بعد، پرستار آقا‌محمد رو که روی ویلچر نشسته بود، از اتاق بیرون آورد... رنگ به رو نداشت... بمیرم... من و رسول هر دو کنارش زانو زدیم... برای اینکه نگران نشه، لبخندی زدم... دستش رو گرفتم و گفتم: داداشی نگران نباشیا... هیچی نیست... رسول ادامه داد: برمی‌گردیم تهران... همه چی درست میشه... مثل همیشه واسه راحتی خیالمون، لبخندی به رومون زد و جواب داد: نگران.. نیستم... دلم روشنه... هر چی.. خدا بخواد.. همون.. میشه... پرستار که پسر جوونی بود به شوخی گفت: آقایون اجازه میدید؟ بلند شدیم و کنار رفتیم... نگاهم به دکتر بود که به عکس رادیولوژی خیره شده بود... دکتر رمضانی... دکتر خلیلی که تشخیص داد عکس نیازه، بعد از رادیولوژی گفت باید متخصص ببینه... خداروشکر دکتر رمضانی بود... از بچه‌ها بی‌خبر بودم... دکتر خلیلی گفته بود فقط من بیام اتاقش... خیلی نگران بودم... زیرلب صلوات می‌فرستادم که شاید آروم بشم... دکتر رمضانی هرازگاهی با دکتر خلیلی آروم صحبت می‌کرد و دوباره به عکس رادیولوژی نگاه می‌کرد... گاهی هم نگاهشون به من گره می‌خورد... آخر طاقت نیاوردم و گفتم: دکتر میشه بگید چی شده؟ هر دو به من نگاه کردن... حالت چهرشون، نگران‌ترم کرد... دکتر خلیلی، نفسی گرفت و گفت: متاسفانه.. حدس من درست بوده... لبام خشک شده بودن... قلبم تند‌تر از همیشه می‌زد... حس می‌کردم الانه که از سینم بزنه بیرون... با صدایی که خودمم به زور شنیدم لب زدم: ی.. یعنی چی؟ اینبار دکتر رمضانی گفت: یعنی...... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: یعنی....؟! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با کمک بچه‌های ناجا، بالاخره تونستیم جمعیت رو پراکنده کنیم... حرم تقریبا آروم شد و به حالت قبل برگشت... گوشه‌ای نشستم و با آقای‌عبدی تماس گرفتم... خیلی زود جواب دادن... - بله؟ + سلام... آقا... - سلام داوود‌جان... خسته نباشی... + مم..نون... - چرا نفس‌نفس می‌زنی؟ + چیزی.. نیست... یکم.. دویدم... واسه... همونه... - آها.. همه چی خوب پیش رفت دیگه؟ + تقریبا... - تقریبا؟ آهی کشیدم و گفتم: آقا خودتون که از طریق پرنده‌ها دیدین... آقا‌محمد... امیر... نفسی عمیق کشیدن... - حالشون چطوره؟ + نمی‌دونم آقا.. من هنوز حرمم... صدایی از اونور خط اومد... شبیه صدای علی بود... چند لحظه بعد گفتن: خیلی‌خب.. پس خبر از تو... + بله حتماً... - مراقب خودت و بچه‌ها باش.. مخصوصاً محمد که وضعیتش... مکث کردن که گفتم: چشم آقا.. خیالتون راحت... - چشمت‌سلامت.. خداحافظ... + یا‌علی... گوشی رو توی جیبم گذاشتم و بلند شدم... بعد از هماهنگی با بقیه، سوار موتورم شدم و به طرف بیمارستان حرکت کردم... کنار تخت امیر نشسته بودم و باهاش حرف می‌زدم... گوشیم که توی دستم بود زنگ خورد... با دیدن اسم «معشوقِ‌من♥️» لبخندی زدم... با ببخشید از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم که صدای گرم و آرامش‌بخش ریحانه توی گوشم پیچید... + سلام فرشید‌جان... همون طور که به سمت محوطه بیمارستان قدم برمی‌داشتم جواب دادم: سلام دورت بگردم... چطوری؟ + خدا نکنه.. خوبم شکر... تو خوبی؟ - الحمدالله... چه خبر؟ + سلامتی... کی برمی‌گردی؟ - خیلی زود... + آها.. به سلامتی... - سلامت باشی خانومم... ریز خندید و بعد گفت: رسول پیشته؟ + پیشم که نیست.. اما خیالت راحت باشه... حالش خوبه... نفس راحتی کشید... - هوووف.. خب خداروشکر... سارا بهش زنگ زده بود... جواب نداده بود و پیام زده بود که خودش زنگ می‌زنه... اما بعدش گوشیش خاموش شد... منم چندبار زنگ زدم... همچنان خاموش بود... نگرانش بودیم... + عجب... شلوغ بودیم... حتما بعدشم فراموش کرده خبر بده... بهش میگم زنگ بزنه... - دستت درد نکنه... + خواهش می‌کنم.. - مزاحمت نشم... + مراحمی... - کاری نداری؟ + نه.. سلام برسون... - تو هم همین‌طور.. مراقب خودتم باش... + شما بیشتر... یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم که دستی از پشت روی شونم نشست... چرخیدم عقب که با داوود مواجه شدم... بهم دست داد و گفت: سلام... خوبی؟ + سلام.. ممنون... تو خوبی؟ خسته نباشی... - شکر، همچنین... آقا‌محمد و بقیه چطورن؟! + الحمدالله.. خوبن... - بریم تو؟ + آره، بریم... بعد از دیدن بچه‌ها، رفتیم تا از عابد خبر بگیریم... بعد از رادیولوژی، برگشتیم توی اتاق... دردم کمتر شده بود، اما هنوز بی‌حال بودم... با کمک رسول، روی تخت دراز کشیدم... سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت... حس می‌کردم معذبه... لبام رو تر کردم و با لبخند گفتم: استادِ.. ما.. چطو..ره؟! سرش رو آروم بالا آورد و گفت: خوبم.. آقا... + مط..مئنی؟ + بله.. من... یه لحظه برم بیرون.. یه کاری دارم... برمی‌گردم... با‌اجازه... منتظر جوابم نموند و از اتاق بیرون رفت... همچنان نگرانش بودم و می‌ترسیدم تهش کار دست خودش بده... نمی‌دونستم دلیل این همه بی‌حالی و خستگی چیه... آروم چشمام رو بستم تا شاید از این افکار آزاردهنده راحت بشم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: بابت تاخیر در ارسال پارت معذرت می‌خوام.. واقعا شرایط نوشتن رو نداشتم... پ.ن2: از دوست خوبم تشکر می‌کنم که در نوشتن پارت قبل کمکم کرد🌿 در آخر هم باید بگم احتمالا در پارت بعد موضوعی که حدس می‌زنم منتظرش باشین روشن میشه..!🙃 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" فرشید پرسید: حالش چطوره؟ مجتبی جواب داد: خوبه.. تازه بهوش اومده... من از نزدیک شاهد خنثی‌سازی نبودم و برام هم تعجب‌آور بود که چطور تونسته بمب رو وارد حرم کنه... برای همین پرسیدم: چطور بمب رو توی اون ساک جاسازی کرده که حتی موقع بازرسی کسی متوجه نشده؟ مجتبی نفسی گرفت و گفت: مواد منفجره‌ای که توی این بمب به کار رفته، به راحتی قابل تشخیص نیست..! شناساییش نیاز به دستگاه‌های پیشرفته‌تر داره... از طرفی هم بمب رو توی یه عروسک جاساز کرده... کسی به یه عروسک ناز و دخترونه شک نمی‌کنه..! چقدر هوشمندانه... سری تکون دادم... رو به فرشید گفتم: من میرم یه چیزی بگیرم بخوریم... - باشه... منم میرم پیش امیر... از هم جدا شدیم و به طرف بوفه بیمارستان رفتم... از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم... نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به در تکیه دادم... آروم چشمام رو بستم... چرا به روم نیاورد؟ چرا نگفت ناراحت شده؟ چرا اصلا براش اهمیت نداشت اونجوری باهاش حرف زدم؟ چرا انقدر راحت گذشت و حتی به روم نیاورد؟! ذهنم پر شده بود از چرا هایی که جواب همش فقط یه جمله بود... «چون مهربونه و همیشه می‌بخشه..!» اما نمی‌تونستم با این حرفا خودم رو قانع کنم... باید هر طور شده ازش عذرخواهی کنم..! نگاهی به انتهای سالن انداختم... اتاق دکتر... سعید هنوز اون تو بود... - یعنی... ایشون... به نارسایی کلیه مبتلا شدن... قسم می‌خورم که اون لحظه بدترین لحظه زندگیم بود... قلبم از تپش افتاد... زیر لب یا‌حسینی گفتم... با دستام که حالا یخ زده بودن، به دسته‌ی صندلی چنگ زدم... دکتر ادامه داد: آروم باشین... شما الان باید بهش روحیه بدین... درضمن، خوشبختانه بیماری ایشون فعلا در مراحل اولیه‌ست و میشه با دارو کنترلش کرد..! با این حرف دکتر، دلم یکم آروم شد... اما از حجم نگرانیم کمتر نشد... - لازمه یه سری نکته درباره این بیماری بهتون بگم... + ب..بفرمایید... - اول باید بگم که نارسایی کلیه در واقع باعث میشه کلیه اون کارکرد سابق رو نداشته باشه و طبیعتاً برای فرد مشکلاتی رو بوجود میاره..‌! اغلب بیماری های کلیوی درمان دائمی ندارن! اما میشه جلوی پیش‌رویشون رو گرفت و کنترلشون کرد... که این خودش امتیاز ویژه‌ایه..! همون‌طور که گفتم در مراحل اولیه میشه با یه سری دارو کنترلش کرد... اما خب ممکنه که دارو جواب نده و بیماری پیشرفت کنه... که در این صورت... مجبور به انجام دیالیز و یا... مکث کرد که تند و با نگرانی گفتم: یا چی؟؟؟ دکتر خلیلی جواب داد: یا حتی پیوند کلیه میشیم... مات شدم... دکتر رمضانی انگار حالم رو فهمید که گفت: بیشتر مواقع نیازی به پیوند نیست... البته این بیشتر بستگی به مقاومت بدن بیمار و میزان پیشرفت بیماریش داره..! شرایط و محیطی هم که در اون زندگی می‌کنه مهمه... به هر حال لازمه یه سری مراقبت‌ها انجام بشه و این به امکانات هم نیازمنده... عکس رادیولوژی رو توی پاکتش گذاشت و گفت: بهتره امشب و فردا شب رو تحت‌نظر باشه... دکتر خلیلی دنباله حرفش رو گرفت... ~ برگشتین تهران، حتما به یه متخصص مراجعه کنین که تحت‌نظر پزشک باشن و اقدامات لازم انجام بشه... ان‌شاءالله بهتر میشن... دکتر رمضانی هم تایید کرد و چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومدم... رسول رو دیدم که به طرفم میومد... وای... حالا جوابش رو چی بدم؟ تازه چشمام گرم شده بود که صدای زنگ گوشیم اومد... چندبار پلک زدم و نگاهی به میز کنار تخت انداختم... دستام رو تکیه‌گاه کردم و آروم نشستم... گوشی رو برداشتم و نگاهی به صفحه‌ش انداختم... «آقای‌عبدی» لبخندی زدم... صدام رو صاف کردم و تماس رو وصل کردم... + سلام آقا... - کجایی؟ باورم نمی‌شد... جواب سلام که هیچ.. حتی لحنشون سرد و خشک بود... دروغ گفتم اگه بگم انتظار یه سلام و احوال‌پرسی گرم رو نداشتم... لبخند از روی لبام محو شد... دلشوره گرفتم... - محمد پشت‌خطی؟ به خودم اومدم و گفتم: ب..بله... آقا... - پرسیدم کجایی؟ + بیمارستانم... - کی مرخص میشی؟ + نمی‌دونم آقا... احتمالا.. فردا صبح... - دیر میشه... هماهنگ کردم... بلیت هواپیما براتون گرفتن... همین امشب برمی‌گردید..! کم مونده بود از تعجب پس بیفتم... + چیزی شده... آقا؟ - وقتی برگشتین، مشخص میشه... بچه‌های مشهد همه کارا رو انجام دادن... فقط یه هماهنگی با بچه‌های تیمت مونده که خودت باید بهشون بگی... امشب ساعت یک... با فرست‌کلس برمی‌گردین! منتظرم... لب باز کردم چیزی بگم که قطع کردن... واقعاً نمی‌دونستم دلیل رفتارشون چی بود... گیج شده بودم... چند لحظه گذشت که در باز شد و رسول و سعید وارد اتاق شدن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: چی شد؟!😶💔 اگه نظرات زیاد باشه، فردا هم پارت داریم:)
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بی‌مقدمه پرسیدم: چی شد سعید؟ - چی، چی شد؟ به اتاق دکتر اشاره کردم و آروم گفتم: دو ساعته این تویی... حتما یه چیزی شده دیگه... سرش رو پایین انداخت گفت: نه.. چیزی نیست... + سعید توروخدا راستش رو بگو... آروم سرش رو بالا آورد و لب زد: باشه.. بیا بشینیم... جلوتر ازم قدم برداشت و منم دنبالش رفتم... روی صندلی‌ها نشستیم و گفتم: خب... می‌شنوم... سرش رو بین دستاش گرفت... نگران شدم... + سعید جون به لبم کردی... بگو دیگه... سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به رو به روش داد... اولین‌بار بود دعا می‌کردم اشتباه شنیده باشم... با بهت لب زدم: ی..یعنی... چی.. سعید؟ - دکتر گفت فعلا توی مراحل اولیه‌ست و میشه با دارو کنترلش کرد... اما اگه زبونم لال پیشرفت کنه... مکث کرد که با ترس پرسیدم: اگه... پیشرفت کنه... چی؟ همون لحظه دکتر خلیلی از اتاقش بیرون اومد... بلند شدم و به طرفش رفتم... سعید خودش رو بهم رسوند... با استرس گفتم: آقای‌دکتر چه بلایی سر داداشم اومده؟ نگاهش بین من و سعید جابه‌جا شد و بعد از چند لحظه رو به من گفت: به آقای‌شهریاری هم گفتم.. برگشتین تهران، به پزشک متخصص مراجعه کنین که هر چه زودتر مراحل درمانشون رو شروع کنن... پس حقیقت داشت... + ا..الان... حالش چطوره؟ دکتر جواب داد: در مورد بیماریشون که توضیحات لازم رو دادم... اما اگه در مورد زخم پهلوش می‌خواین بدونین، باید بگم بدنشون فوق‌العاده ضعیف شده... به همین دلیل هم سلول‌های ترمیم‌کننده نمی‌تونن به خوبی زخم رو ترمیم کنن... البته خداروشکر الان وضعیتشون بهتره... نفس عمیقی کشیدم... با دیدن چهره‌های نگران و رنگ‌پریده‌شون، فراموش کردم چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده... + چی شده؟ سعید با بغض جواب داد: آقا.. شما... ن..نارسایی... کلیه.. دارین... پس حدسم درست بود... شُکه نشدم.. چون با سوالاتی که دکتر پرسید خودم فهمیدم... لبخند محوی زدم و گفتم: واسه این.. نارحتین؟ اینبار بهت‌زده نگام کردن که خندیدم و گفتم: چیه؟ رسول گفت: آقا یعنی... یعنی ناراحت نشدین؟ + باید ناراحت... می‌شدم؟ سعید: آخه... + من خودم.. حدس می‌زدم... دکتر ازم... سوال پرسید... همون.. موقع بود که.. فهمیدم... با باز شدن در حرفامون تموم شد... کنار فرشید نشستم و نایلونی که دستم بود رو روی صندلی کنارم گذاشتم... + امیر خوابه؟ - نه بابا خواب کجا بود؟ با کلی اصرار دکتر رو راضی کرد ترخیصش کنه... الانم داره معاینه می‌شه که اگه مشکل خاصی نبود با رضایت خودش مرخص بشه... با تعجب پرسیدم: چرا؟ شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد: نمی‌دونم.. انگار بیمارستان بهش نمی‌سازه... هر دو خندیدیم که دکتر از اتاق بیرون اومد... بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم... + مرخصه آقای‌دکتر؟ سر تکون داد و جواب داد: بله.. ماشاالله هر چی هم میگیم یه دلیل میاره... مرخصه اما باید یکی دو روزی رو استراحت کنه... بعد از گفتن یه سری نکته، رفت... وارد اتاق شدم و گفتم: آخر کار خودت رو کردی دیگه؟ فرشید اومد کنارم و ادامه داد: لج‌باز و یه‌دنده... ~ به جای این حرفا بیاین کمک... خندیدیم و رفتیم کنار تختش... بعد از کلی کل‌کل با دکتر، بالاخره مرخصم کردن.. با کمک فرشید و داوود لباسام رو پوشیدم و رفتیم پیش آقا‌محمد... در رو باز کردیم... سعید و رسول هم بودن... همه از دیدنم تعجب کردن... آقا‌محمد گفت: نکنه با رضایتِ... خودت مرخص شدی؟ خدای من.. چطور فهمید؟! با ترس و لرز سرم رو تکون دادم که پوکرفیس نگاهی بهم انداخت و گفت: خسته نباشی... + آقا ما از خودتون یاد گرفتیم ها... چند لحظه‌ای سکوت شد و بعد زدیم زیر خنده... اما سعید و رسول فقط یه لبخند زورکی زدن... خطاب بهشون گفتم: چیزی شده بچه‌ها؟ نگاهی بهم دیگه انداختن و چیزی نگفتن... آقا‌محمد با لبخند گفت: چیزی نیست.. من یکم مریض شدم... واسه همین آقایون غم‌باد گرفتن.... حس کردم قلبم وایساد... زبونم بند اومد... فرشید با اضطراب گفت: م‍..مریض شدین آقا؟ با ورود دکتر به اتاق، پرواز کردم سمتش و با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: میشه بگین.. بیماریش... چیه؟ دکتر همه‌چیز رو واسه بچه‌ها توضیح داد و بعد از رفتنش، جریان تلفن آقای‌عبدی رو گفتم... البته کامل نه! فقط در حدی که بدونن باید برگردیم... داوود فوری گفت: یعنی چی آقا؟ شما حالتون خوب نیست.. امیر باید استراحت کنه... کجا برگردیم توی این وضعیت؟! سعید ادامه داد: اصلا چرا انقدر با عجله؟ + نمی‌دونم... اما حتما... کار واجبی پیش اومده... فرشید گفت: واجب‌تر از سلامتی شما؟ چیزی نگفتم که رسول پرسید: نمیشه حداقل فردا بریم که شما هم استراحت کرده باشین؟ + دستورِ آقای‌عبدیه... نمی‌تونیم سرپیچی کنیم..! بعداً هم میشه... استراحت کرد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
امیر اخم‌ریزی کرد و معترض گفت: آخه شما با این حالتون... + من خوبم... چند ساعت دیگه... برمی‌گردیم هتل... امشب ساعت یک... پروازمونه... فرست‌کلس... فهمیدن مخالفت بی‌فایده‌ست... برای همین هم دیگه چیزی نگفتن و بی‌هیچ‌حرفی از اتاق بیرون رفتن... دکتر، همون‌طور که برام سرم وصل می‌کرد گفت: خداروشکر بیماریت فعلا در مراحل اولیه‌ست و میشه با دارو کنترلش کرد.. البته این دلیل نمیشه که نسبت بهش بی‌اهمیت باشی..! رسول پرسید: یعنی می‌تونه مرخص بشه؟! ~ با رضایت خودشون، بله... بعد از این حرف، بچه‌ها رو به سمت بیرون هدایت کرد... دل‌شوره داشتم... چرا آقای‌عبدی اونجوری حرف زدن؟ چرا انقدر هول‌هولکی باید برگردیم تهران؟ و چیزی که از همه اینا مهم‌تر بود..‌ این‌بار خودشون با موندن من توی بیمارستان مخالفت کرده بودن و این رفتار ازشون بعید بود..! حتما اتفاقِ مهمی افتاده... چیزی که شاید به نگرانی‌ها و بدخلقی‌های رسول هم ربط داره... فقط دعا می‌کردم همه چیز ختم به خیر بشه... تقریبا نیم‌ساعت گذشت و سرمم تموم شد... رسول و فرشید، نزدیک‌تر اومدن... می‌تونستم به وضوح، نگرانی‌شون رو حس کنم... فرشید، دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از روی تخت بلند بشم... با کمک رسول، کاپشنم رو پوشیدم... همین که ایستادم، پام تیر کشید و دردپهلوم هم ادامش داد..! به نفس‌نفس افتاده بودم... داوود و سعید با نگرانی صدام می‌زدن... نای حرف زدن نداشتم... رسول دکتر رو صدا زد... دکتر هم با عجله اومد... یکم که گذشت، بهتر شدم... کم‌کم نفسام به روال قبلی برگشت و دردپهلوم کمتر شد... دکتر رو به بچه‌ها گفت: این‌جوری فایده نداره... باید حتما دو شب بمونه! ممکنه حالش بدتر بشه... بچه‌ها نمی‌دونستن چی باید بگن... نفسی گرفتم و گفتم: آقای‌دکتر... مجبوریم... باید برگردیم تهران... نفس عمیقی کشید... - مثل اینکه چاره‌ای نیست... ولی داروهات رو سروقت مصرف کن... اگه مراقب نباشی، اوضاعت وخیم‌تر میشه..! + حتما.. ممنون... دکتر که رفت، چرخیدم سمت بچه‌ها که ماتم‌زده نگام می‌کردن... لبخندی زدم و گفتم: نگران نباشین... من به این آسونی‌ها شکست نمی‌خورم..! الانم به جای اینکه ناراحت وایسین و به من نگاه کنید، کمک کنید کارا زودتر پیش بره و بریم هتل که قبل از رفتن استراحت کنید... اگه به هر دلیلی دیر برسیم، دیگه به این آسونی‌ها بلیت گیرمون نمیاد... هیچ‌حرکتی نکردن... + عه... باشمام... داوود با لحن غمگینی گفت: کجا بریم آقا؟ پوکر نگاهشون کردم و گفتم: کجا قرار بود بریم؟ هتل دیگه! داوود نفس‌عمیقی کشید و کمکم کرد از روی تخت بلندشم... خداروشکر درد پهلوم کمتر شده بود و کمتر اذیت می‌کرد... آروم روی تخت نشستم... آروم و قرار نداشتم... موبایلم رو برداشتم تا با عطیه تماس بگیرم... فقط اون بود که صداش می‌تونست توی چنین شرایطی بهم آرامش بده و حرفاش حالم رو خوب کنه... شماره‌ش رو گرفتم که به رسم همیشه خیلی زود جواب داد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: اگه نظرات زیاد باشه، فردا و یا پس‌فردا پارت داریم:) پ.ن2: ممنونم از دوست خوبم که در نوشتن این پارت کمکم کرد🙃🌱 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کلافه شده بودم... نشستم کنار سعید... + چرا باید برگردیم؟ فرشید جواب داد: مگه نشنیدی آقا‌محمد چی گفت؟ + شنیدم.. ولی نمی‌تونم قبول کنم... آقای‌عبدی که شرایط محمد رو می‌دونن... رسول: همه ماجرا رو که نمی‌دونن.. امیر ادامه داد: زنگ بزنیم بهشون بگیم؟ سعید که تا الان ساکت بود با این حرف امیر فوری گفت: نه نه اصلاااا.. اگه خودش می‌خواست تماس می‌گرفت می‌گفت... نمیشه که سرخود کاری انجام بدیم... رسول با تلخ‌خندی گفت: کِی تا حالا به فکر خودش بوده که حالا باشه؟! کسی چیزی نگفت و باز هم سکوت... عصر که شد، آقا‌محمد با رضایت خودش مرخص شد و برگشتیم هتل... - سلام محمدم.. خوبی؟ صدای گرمش رو که شنیدم، جونِ تازه‌ای گرفتم... + سلام بانو‌جان.. خوبم... شما خوبین؟ - شکرخدا... چه خبر؟ + سلامتی... دلتنگی... شما چه خبر؟ خنده‌ای آشنا کرد و جواب داد: ما هم سلامتی.‌.. کی برمی‌گردی؟ + امشب پرواز داریم... ان‌شاءالله فردا میام خونه... ذوق‌زده گفت: خب خداروشکر... پس منتظرتیم... حال خوشش درمون دردام بود... + مراقب خودتون باشین.. به عزیز هم سلام برسون... - تو هم همین‌طور... حتما... + یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو روی میز گذاشتم... نگاهی به ساعتم انداختم... وقت قرصم بود... ورقه‌قرص رو از جیبم بیرون آوردم... یه لیوان‌آب ریختم و قرص رو خوردم... زیر لب یا‌حسینی گفتم... احساس نیاز داشتم... نیاز به ارتباط خدایی که همیشه قرار دل بی‌قرارم بوده و هست... قرآن رو از توی قفسه برداشتم بعد از بوسیدن، شروع به خوندن کردم... تقریبا سه‌ساعتی تا پروازمون مونده... کم‌کم وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم طرف حرم تا برای آخرین‌بار زیارت کنیم... حرم حس خوب و غریبی داشت... آخرین سلام... آخرین دیدار... از ته دلم از آقا خواستم به من و بچه‌ها کمک کنه راه‌کج نریم و توی کارمون موفق باشیم... دعا کردم توفیق این رو داشته باشیم که بتونیم تا آخرین قطره‌خونمون واسه امنیت این کشور و مردمش تلاش کنیم و توی این راه شهید بشیم... بعد از کلی دردودل، بالاخره از حرم دل کندیم و رفتیم سمت فرودگاه... قبل از این‌که توی هواپیما بشینیم، آقای‌عبدی زنگ زدن و سفارش کردن که حتماااا خیلی زود خودمون رو برسونیم تهران... نگرانیم بیشتر شد... استرس به تمام وجودم غلبه کرده بود... یعنی چی باعث شده آقای‌عبدی از بستری شدن من بگذرن و بگن سریع‌تر باید برگردیم؟ نمی‌تونستم از بچه‌ها بپرسم، چون می‌ترسیدم نگران بشن... تقریبا یک‌ساعت راه بود تا برسیم... با هزارتا فکروخیال، سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم... - آقامحمد... محمدجان؟ رسیدیم... با صدای فرشید، آروم پلک زدم... وسایلمون رو برداشتیم و پیاده شدیم... حسین‌آقا و رضا اومده بودن دنبالمون... بعد از سلام و احوال‌پرسی نشستیم توی ماشین‌ها و رفتیم طرف سایت... من و داوود و آقا‌محمد با حسین‌آقا بودیم و امیر و سعید و فرشید هم با رضا... بیشتر از این دلم طاقت نمی‌آورد... باید قبل از رسیدن به سایت ازش عذرخواهی می‌کردم... آقا‌محمد جلو نشسته بود و ما هم عقب بودیم... سرم رو بردم کنار صندلیش و آروم صداش زدم... + آقا‌محمد... چرخید سمتم... طوری که نیم‌رخش رو دیدم... - جانم رسول؟ لبام رو تر کردم و گفتم: من... من می‌خواستم... بابت رفتارم... توی بیمارستان..... نزاشت ادامه بدم و با لبخند گفت: عیب نداره... تو حق داشتی... + آخه من... - رسول‌جان... فراموشش کن... من ازت دلخور نبودم و نیستم... نیازی نیست عذرخواهی کنی برادر... لبخند کم‌رنگی زدم... واقعا یه فرشته‌ست... + خیلی مردی آقا‌محمد... خیلی... جوگیر شدم و گونش رو بوسیدم... چیزی نگفت و فقط لبخند زد... داوود با تعجب و شیطنت گفت: چی شده آقا‌رسول؟ قبل از اینکه جوابش رو بدم آقا‌محمد گفت: اذیتش نکن داوود... ~ آقا اذیت چیه؟ یهو می‌پره شما رو می‌بوسه... نگرانشم... می‌ترسم یه چیزیش شده باشه... منظورش رو فهمیدم... چرخیدم طرفش و پوکرفیس گفتم: خودت دیوونه‌ای داوود... چندثانیه‌ای سکوت شد و بعد همه خندیدیم... بالاخره رسیدیم سایت... دلمون خیلی واسه بچه‌ها تنگ شده بود... به نوبت با همه سلام و احوال‌پرسی کردیم... علی مثل همیشه نبود... گذاشتم به حساب خستگی... چون این مدت کارای منم انجام داده... چند دقیقه‌ای از اومدنمون گذشته بود که آقای‌عبدی از اتاقشون بیرون اومدن... با همه سلام و احوال‌پرسی گرمی کردن... به من که رسیدن فقط دست دادن... اما در کمال ناباوری، حتی جواب سلام آقا‌محمد رو هم ندادن و فقط توی گوشش یه چیزی گفتن و بعدم رفتن اتاقشون... چند‌لحظه گذشت و آقا‌محمد هم رفت اتاق آقای‌عبدی... همه گیج شده بودیم... تا حالا سابقه نداشته آقای‌عبدی به محمد بی‌محلی کنن... برخورد آقای‌عبدی فقط یه دلیل می‌تونست
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
داشته باشه... خدا‌خدا می‌کردم اون چیزی که توی ذهنمه نباشه... آقای‌عبدی با همه به گرمی سلام و احوال‌پرسی کردن... اما به من که رسیدن، بدون اینکه جواب سلامم رو بدن خم شدن سمتم و آروم توی گوشم گفتن: بیا اتاقم... بعد از این حرف، رفتن بالا... هیچ‌وقت تا حالا نشده بود با من اینطور رفتار کنن... نگاهی به بچه‌ها کردم... اونا هم مثل من تعجب کرده بودن... برای اینکه نگران نشن، لبخند کم‌رنگی زدم و آروم‌آروم از پله‌ها بالا رفتم... به خاطر درد پام، گاهی لنگ می‌زدم... اما قابل‌تحمل بود... رسیدم جلوی در اتاقشون... سرشون پایین بود و داشتن یه چیزایی می‌نوشتن... نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم... بسم‌الله گفتم و آروم چشمام رو باز کردم... تقه‌ای به در زدم که باعث شد سرشون رو بالا بیارن... - بیا تو... در رو باز کردم و وارد اتاق شدم... بعد از بستن در، چند قدمی جلو رفتم... + با من.. امری داشتین آقا؟! - بشین محمد... صدا و لحنشون انقدر خشک و کوبنده بود که یه لحظه ترسیدم... نمی‌دونستم چی شده که انقدر عصبین... آروم گفتم: راحتم آقا... - لج نکن..! تازه از بیمارستان مرخص شدی... خبرش رو دارم... امشب و فردا شب رو هم باید می‌موندی... کار فوری پیش اومد که گفتم بیای... بشین اذیت نشی... + آقا..... دستشون رو محکم کوبیدن روی میز و داد زدن: گفتم بشیییننن..!!! چند لحظه‌ای با بهت بهشون خیره شدم و بعد آروم نشستم... نفس عمیقی کشیدن... حس کردم آروم‌تر شدن... - تو آدرس ایمیلت رو به کسی دادی؟! + یعنی چی آقا؟ تند سرشون رو بالا آوردن که ساکت شدم... - یه سوال رو که کاملا واضحه باید دوبار بپرسم؟! بزاق‌دهنم رو قورت دادم و گفتم: ن..نه آقا... فقط خودم و... بچه‌های تیمم... می‌دونیم... به اضافه.. علی... اونم چون... خودتون گفتین... برای مواقع ضروری... بچه‌ها بدونن... - تا حالا شده بچه‌ها از ایمیلت استفاده کنن؟ + ببخشید آقا... چرا این سوالا رو می‌پرسین؟ دوباره عصبی شدن و گفتن: جواب منو بده محمدددد... + نه آقا... هیچ‌وقت... پیش نیومده... - به بچه‌ها کاملا اعتماد داری؟ با اطمینانِ کامل گفتم: از چشمام بیشتر بهشون اعتماد دارم آقا... - پس یعنی معتقدی هیچ‌وقت خیانت نمی‌کنن! تعجب کردم... اما سعی کردم بروز ندم... + محاله... بلند شدن و به طرفم اومدن... آروم وایسادم که درد پام بیشتر شد..! دقیقا روبه‌روم بودن... نگاهی به سرتاپام انداختن... نگاهشون و مهم‌تر از اون رفتارشون خیلی تغییر کرده بود... زل زدن توی چشمام... - خودت چی؟ حاضری در قبال چی به کشورت و مردمت خیانت کنی؟! تنم یخ کرد... همین که اومدم جواب بدم سمت چپ صورتم سوخت و سرم چرخید... متوجه شدم سعید پشت دره... ایستادن قلبم رو حس کردم... دستم رو روی صورتم گذاشتم و ناباور به آقای‌عبدی نگاه کردم... انگشتشون رو به علامت تهدید مقابلم گرفتن و گفتن: اگه واقعا خیانت کرده باشی، بدتر از اینا سرت میاد... آقای محمد‌حسنی..! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: چی شد؟!😶💔 پ.ن2: ممنونم از دوست خوبم که بخشی رو که در هواپیما بودن نوشت😄🌱 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" مشغول درست‌کردن سالاد بودم... مامان همون‌طور که میوه‌ها رو می‌شست گفت: از آقای‌رضایی چه خبر؟ باهاشون صحبت کردی؟ خیلی یهویی و غیرمنتظره پرسید و همین باعث شد هول کنم و چند لحظه‌ای سکوت کنم... اما زود به خودم اومدم و گفتم: قبل از رفتن بابا بهشون ماجرای سفرش رو گفتم و... اینم گفتم که باید صبر کنن تا بابا برگرده... دست از کار کشید... اومد و رو به روم روی صندلی نشست... - می‌دونم.. من می‌خوام بدونم نظر خودت چیه! حس کردم گونه‌هام از خجالت سرخ شدن... سرم رو پایین انداختم... مامان با لبخند گفت: پس از ته دلت راضی هستی... ~ به چی راضیه؟ با صدای مرضیه، چرخیدم عقب... مامان جواب داد: دخترم تو بیست‌سالته‌ها... کنجکاوی توی این سن اصلا کار درستی نیست... مرضیه انگار که مثلاً دلخور شده باشه گفت: یهو بگین فضولی نکن دیگه... هر سه خندیدیم... یهو صدای زنگ آیفون اومد... بلند شدم و گفتم: من باز می‌کنم... رفتم جلوی آیفون... با دیدن رضا، لبخندی روی لبم نشست... + رضاست... دکمه رو زدم و همراه مامان و مرضیه رفتیم جلوی در... با دیدن صحنه رو به روم، پاهام سست شد و سرم گیج رفت... به در تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم... جیغ خفیف مرضیه، مصادف شد با یا‌زهرا گفتن مامان و افتادنش توی بغلم... داشتیم با بچه ها صحبت می‌کردیم که صدای داد آقای عبدی بلند شد... همون لحظه رسول اومد بره بالا که گفتم: تو بمون! من میرم... آروم رفتم طرف اتاق آقای‌عبدی... داشت سرِ محمد داد و فریاد می‌کرد! حرفاشون رو درک نمی‌کردم... با حرکتی که آقای‌عبدی کرد سرجام خشکم زد... نمی‌تونستم چیزی که دیدم رو تحلیل یا باور کنم... آخه... آخه چرا؟ یه نفر زد روی شونه‌م که برگشتم و با رسول مواجه شدم... آروم گفت: چی شد؟ صدای داد و بیداد کل سایت رو برداشته! مات گفتم: رسول چند دقیقه وایسا ببینم چه خبره... چند لحظه بعد آقای‌عبدی چرخیدن طرفمون و با دیدن ما اومدن طرف در و اون رو باز کردن و عصبی گفتن: رسول بیا تو... - چیزی شده آقا؟ ~ حرف نزن رسول! بیا تو... رسول با تردید آروم رفت توی اتاق و منم سریع پشت سرش رفتم و در رو بستم... آقای‌عبدی مانیتور رو نشون دادن و گفتن: این اطلاعات روی سیستم تو بود رسول... زوم کردم روی اطلاعات... نه... باورم نمی‌شد! ~ چرا مخفی‌شون کردی؟ رسول ساکت ایستاده بود... حتی محمد هم سکوت کرده بود... ~ رسول با توام! میدونی اگه این اطلاعات واقعی باشن توام شریک جرم به حساب میای؟ با اخم گفتم: انقدر مطمئنید این اراجیف واقعین آقای‌عبدی؟ ~ هیچ‌چیز بعید نیست! حتی اینکه رسول از عمد این فایل رو پنهون کرده باشه..! با پوزخند و عصبی گفتم: دست خوش آقای‌عبدی... دست خوش... نگاهی به محمد انداختم که دلخور نگاهم می‌کرد... سمت چپ صورتش قرمز شده بود... دلم کباب شد براش... نمی‌تونستم اون فضا رو تحمل کنم... بدون حرف از اتاق اومدم بیرون... بعد از رفتن آقا‌محمد، به طرف علی رفتم که پشت میزم جاخوش کرده بود و هدفون روی گوشش بود... لیوان قهوه رو به لباش نزدیک کرد... دستم رو روی شونش گذاشتم... لیوان رو روی میز گذاشت و هدفون رو از روی گوشش برداشت... قبل از اینکه برگرده با لبخند و شوخی گفتم: علی آقای ما چطوره؟ خوب جای منو گرفتی ها کلک... چرخید سمتم... اخماش توی هم رفت... متعجب گفتم: چی شده؟ بلند شد و زل زد توی چشمام... - اینو تو باید بگی آقا‌رسول... + یعنی چی؟! سرش رو با تأسف تکون داد و چیزی نگفت... کلافه گفتم: علی درست حرف بزن منم بفهمم چی میگی... خم شد توی صورتم... - Hidden folder... بدنم گُر گرفت و چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد! پوشه مخفی... همون پوشه‌ای که اون اطلاعات لعنتی رو توش کپی کردم... اومدم چیزی بگم که صدای داد آقای‌عبدی اومد... + من.. من برمی‌گردم... به سرعت به طرف پله‌ها رفتم که دستم از پشت کشیده شد... چرخیدم عقب که با سعید رو به رو شدم... - تو بمون! من میرم... از پله‌ها بالا رفت... چند ثانیه گذشت که باز صدای داد آقای‌عبدی به گوشم خورد... دلم طاقت نیاورد و رفتم بالا... دستم رو روی شونه سعید گذاشتم که چرخید سمتم... آروم گفتم: چی شد؟ صدای داد و بی‌داد کل سایت رو برداشته! گیج نگاهم کرد و گفت: رسول چند دقیقه صبر کن ببینم چه خبره... آقای‌عبدی ما رو دیدن و به طرفمون اومدن... از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم... بالاخره از چیزی که می‌ترسیدم سرم اومد... همه‌چیز خراب شد... سکوت محمد، عصبانیت سعید بابت شک آقای‌عبدی به فرمانده... خدایا چرا اینجوری شد؟! حالم خیلی بد بود... انگار اصلا توی این دنیا نبودم... میله‌ای که حفاظ پله‌ها بود رو گرفتم و آروم‌آروم از پله‌ها پایین رفتم... اینبار علی به طرفم اومد... - چی شد؟ خیره به چشماش گفتم: چیکار کردی علی؟ سرش رو پایین انداخت و
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
جواب داد: کار درست رو کردم... یهو سرش رو بالا آورد و انگشت اشاره‌ش رو مقابلم گرفت... - کاری رو کردم که تو باید انجام می‌‌دادی... ناخواسته اخم غلیظی کردم و مچ دستش رو محکم گرفتم... همه نگاه‌ها برگشت سمتمون... خون به مغزم نمی‌رسید... + فقط دعا کن بی‌گناهی آقا‌محمد ثابت بشه علی... که اگه ثابت نشه، اینجا رو روی سر همه خراب می‌کنم، اول از همه هم میام سراغ خودت! دستش رو از دستم بیرون کشید و آروم گفت: تو نمی‌خواد عصبانی بشی و تهدید کنی استاد... من از کاری که کردم پشیمون نیستم! اگه برگردم عقب، بازم همین کار رو می‌کنم..! اونی که باید پشیمون باشه تویی! اصلا با خودت فکر کردی آقا‌محمد راضی بوده تو اون اطلاعات رو مخفی کنی و همه‌چیز رو از همه پنهون کنی؟! حرفی برای گفتن نداشتم.. شاید حق با علی بود... شاید من تند رفتم... بدون هیچ‌حرفی رفتم نمازخونه... سیلی‌ای که زدن درد داشت... اما دردش به اندازه حرفی که بعدش زدن نبود... دوباره داد زدن: تو به مملکتت خیانت کردی؟؟؟ خواستم جوابی بدم که دستشون رو روی بینیشون گذاشتن و اینبار آروم اما با حرص گفتن: هیس! هیچی نگو محمد... فقط نگاه کن..! رفتن طرف سیستمشون و مشغول کار شدن... چند لحظه بعد اشاره‌ای به مانیتور پشت سرم کردن و گفتن: نگاه کن.. آروم چرخیدم عقب... یه سری پیام که از طریق ایمیل خودم ارسال شده بود... مشغول خوندنشون شدم... قلبم وایساد... چی می‌دیدم؟! باور نمی‌کردم... آخه... چطور ممکنه؟ - خب... می‌شنوم... برگشتم سمتشون... پاهام تحمل وزنم رو نداشتن... دستم رو به دسته صندلی گرفتم و دست چپم رو روی سرم گذاشتم... نمی‌فهمیدم چرا دارم نفس‌نفس می‌زنم... آخه من که... من که کاری نکرد بودم که حالا بخوام استرس بگیرم یا بترسم... اما آیا مدرکی دارم که بتونم بی‌گناهیم رو ثابت کنم؟! نه.. نمی‌دونم... ولی اینو می‌دونم وقتی کسی می‌تونه منو یه جاسوس و خیانت‌کار نشون بده، قطعاً فکر همه‌جاش رو کرده... آقای‌عبدی در اتاق رو باز کردن و سعید و رسول وارد شدن... مدارک رو به بچه‌ها نشون دادن و گفتن اینا روی سیستم اصلی بوده و رسول مخفیشون کرده... حالا فهمیدم دلیل حال بد رسول توی این مدت چی بوده... از حرفای سعید ناراحت شدم... خودمم دلم شکسته بود... اما این دلیل نمی‌شد نظرم درباره آقای‌عبدی عوض بشه..! ایشون هنوز مافوق من بودن و جای پدرم بودن... هنوز احترامشون واجب بود... بچه‌ها هم باید احترامشون رو نگه می‌داشتن... نگاه دلخوری به سعید انداختم... از اتاق بیرون رفت... توی تمام مدتی که بود، هیچی نگفتم و سکوت کردم... آقای‌عبدی خطاب به رسول گفتن: تو هم برو... بعداً در مورد مجازاتت تصمیم می‌گیرم... تا وقتی که نگفتم، از سایت خارج نمیشی و با هیچ‌کدوم از سیستم‌ها کار نمی‌کنی..! رسول نگاه نگرانی به من کرد... اون که تقصیری نداشت... فقط از سر احساسات خطا کرده بود... با خودش فکر کرده با مخفی‌کردن اون ایمیل‌ها، می‌تونه به من کمک کنه... لبخند کم‌رنگی زدم و اشاره کردم بره بیرون... از اتاق بیرون رفت... چند ثانیه گذشت که آقای‌عبدی گفتن: حرفی... نظری... زبونم قفل کرده بود و گلوم خشک شده بود... بزاقم رو به سختی قورت دادم... به زور گفتم: من... من بخدا... آقا بخدا من روحمم از این قضیه خبر نداره... - باور کنم؟! ناباورانه گفتم: یعنی... یعنی شما واقعا به من شک دارید؟ نفس عمیقی کشیدن و کاملا جدی گفتن: با این همه سند و مدرکی که بر علیهته، نباید شک داشته باشم؟ خدایا نه... این فقط یه کابوسه... ولی نه... نمیشه از واقعیت فرار کرد... آره... این یه واقعیت تلخه... - تو خیلی وقته داری با من کار می‌کنی... من تو رو جای پسرم می‌دونستم... به خودم شک می‌کردم اما به تو نه! ولی حالا... بلند شدن و داد زدن: همه‌چیز رو خراب کردی محمددددد... تو چطور تونستییییی؟؟؟ ضربان قلبم بالا رفت و قفسه‌سینم سنگین شد... دست لرزونم رو سمت قلبم بردم و آروم روش گذاشتم... آقای‌عبدی نفسی گرفتن و چشماشون رو بستن... آروم‌تر از قبل گفتن: واقعا نمی‌دونستی؟ اولین‌بار بود که حرفم رو باور نمی‌کردن... و اولین‌بار بود که نمی‌تونستم بغضم رو قورت بدم... با همون بغضی که هر لحظه امکان داشت بشکنه گفتم: آقا... به روح پدرم... من از هیچی خبر نداشتم و ندارم.. پدرم... پدر شهیدم که وقتی فقط پونزده‌سالم بود و خواهرم پنج‌سال از خودم کوچیکتر بود، تنهامون گذاشت... توی راهی که عاشقش بود شهید شد... آقای‌عبدی دوست صمیمی بابا بودن و بعد از اون اتفاق همیشه هوای ما رو داشتن... هم از نظر مالی.. هم از نظر روحی... سعی می‌کردن جای خالی بابا رو برای من و فاطمه پر کنن.. اما بعد از شهادت بابا، همه داغون شدیم... عزیز و حتی خودِ بابا تا زمانی که بود، هیچ‌وقت دستشون رو جلوی کسی دراز نکردن و ما رو هم همین‌طور بار آوردن... عزیز از صبح تا شب خیاطی می‌کرد تا بتونه هزینه‌های زندگی و تحصیل من و فاطمه رو تامین کنه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جواب داد: کار درست رو کردم... یهو سرش رو بالا آورد و انگشت اشاره‌ش رو مقابلم گرفت... - کاری رو کردم
هیچ‌وقت یادم نمیاد از کسی کمک خواسته باشه و دستش رو جلوی کسی دراز کرده باشه... هیچ‌وقت شبایی رو که تا صبح پای چرخ‌خیاطی می‌نشست و کار می‌کرد و گاهی خوابش می‌گرفت، یا وقتایی که گردن و کمرش رو ماساژ می‌داد فراموش نمی‌کنم... همه تلاشش رو می‌کرد که آب توی دل من و فاطمه تکون نخوره... نمی‌تونستم قبول کنم مادرم همه توانش رو بزاره و خسته بشه و من فقط درس بخونم و دست روی دست بزارم و هیچ‌کاری نکنم... غیرتم قبول نمی‌کرد و به غرورم برمی‌خورد... بعد از کلی اصرار و التماس عزیز رو راضی کردم که در کنار درسم، کار کنم... توی اون سن هر کاری رو تجربه کردم... از کارگری... تا مکانیکی... یادمه بعضی از شبا از فرط خستگی، بدون اینکه چیزی بخورم تا می‌رسیدم خونه با همون لباس‌ها خوابم می‌برد... همون موقع‌ها بود که به خودم قول دادم ثمره این همه تلاش و سختی رو ببینم و باعث افتخار خودم، خانوادم و مخصوصا پدرم بشم... با خودم عهد بستم تا همیشه از این مرز و بوم و مردمش دفاع کنم... با صدای آقای‌عبدی، رشته افکارم پاره شد... - حالت خوبه؟ لحن سرد و خشکشون حالم رو بدتر کرد... + ب..بله... لحظاتی اتاق توی سکوتِ مرگ‌باری فرو رفت... بالاخره لب باز کردن و گفتن: بسیارخب... همین‌جا بمون تا برگردم... تاکید می‌کنم! از اتاق بیرون نرو... به طرف در رفتن... از اتاق که خارج شدن، صدای قفل شدن در به گوشم خورد... سرم رو پایین انداختم و بین دستام گرفتم... خدایا منم آدمم... مگه چقدر طاقت دارم؟ مگه این قلب چقدر می‌تونه تحمل کنه؟ بغضم بدجور اذیتم می‌کرد... دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم... به خودم اومدم و فهمیدم صورتم از اشک خیس شده و شونه‌هام از شدت گریه می‌لرزه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy