حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_147
#رسول
بیمقدمه پرسیدم: چی شد سعید؟
- چی، چی شد؟
به اتاق دکتر اشاره کردم و آروم گفتم: دو ساعته این تویی... حتما یه چیزی شده دیگه...
سرش رو پایین انداخت گفت: نه.. چیزی نیست...
+ سعید توروخدا راستش رو بگو...
آروم سرش رو بالا آورد و لب زد: باشه.. بیا بشینیم...
جلوتر ازم قدم برداشت و منم دنبالش رفتم...
روی صندلیها نشستیم و گفتم: خب... میشنوم...
سرش رو بین دستاش گرفت...
نگران شدم...
+ سعید جون به لبم کردی... بگو دیگه...
سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به رو به روش داد...
اولینبار بود دعا میکردم اشتباه شنیده باشم...
با بهت لب زدم: ی..یعنی... چی.. سعید؟
- دکتر گفت فعلا توی مراحل اولیهست و میشه با دارو کنترلش کرد... اما اگه زبونم لال پیشرفت کنه...
مکث کرد که با ترس پرسیدم: اگه... پیشرفت کنه... چی؟
همون لحظه دکتر خلیلی از اتاقش بیرون اومد...
بلند شدم و به طرفش رفتم...
سعید خودش رو بهم رسوند...
با استرس گفتم: آقایدکتر چه بلایی سر داداشم اومده؟
نگاهش بین من و سعید جابهجا شد و بعد از چند لحظه رو به من گفت: به آقایشهریاری هم گفتم.. برگشتین تهران، به پزشک متخصص مراجعه کنین که هر چه زودتر مراحل درمانشون رو شروع کنن...
پس حقیقت داشت...
+ ا..الان... حالش چطوره؟
دکتر جواب داد: در مورد بیماریشون که توضیحات لازم رو دادم... اما اگه در مورد زخم پهلوش میخواین بدونین، باید بگم بدنشون فوقالعاده ضعیف شده... به همین دلیل هم سلولهای ترمیمکننده نمیتونن به خوبی زخم رو ترمیم کنن... البته خداروشکر الان وضعیتشون بهتره...
نفس عمیقی کشیدم...
#محمد
با دیدن چهرههای نگران و رنگپریدهشون، فراموش کردم چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده...
+ چی شده؟
سعید با بغض جواب داد: آقا.. شما... ن..نارسایی... کلیه.. دارین...
پس حدسم درست بود...
شُکه نشدم.. چون با سوالاتی که دکتر پرسید خودم فهمیدم...
لبخند محوی زدم و گفتم: واسه این.. نارحتین؟
اینبار بهتزده نگام کردن که خندیدم و گفتم: چیه؟
رسول گفت: آقا یعنی... یعنی ناراحت نشدین؟
+ باید ناراحت... میشدم؟
سعید: آخه...
+ من خودم.. حدس میزدم... دکتر ازم... سوال پرسید... همون.. موقع بود که.. فهمیدم...
با باز شدن در حرفامون تموم شد...
#داوود
کنار فرشید نشستم و نایلونی که دستم بود رو روی صندلی کنارم گذاشتم...
+ امیر خوابه؟
- نه بابا خواب کجا بود؟ با کلی اصرار دکتر رو راضی کرد ترخیصش کنه... الانم داره معاینه میشه که اگه مشکل خاصی نبود با رضایت خودش مرخص بشه...
با تعجب پرسیدم: چرا؟
شونهای بالا انداخت و جواب داد: نمیدونم.. انگار بیمارستان بهش نمیسازه...
هر دو خندیدیم که دکتر از اتاق بیرون اومد...
بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم...
+ مرخصه آقایدکتر؟
سر تکون داد و جواب داد: بله.. ماشاالله هر چی هم میگیم یه دلیل میاره... مرخصه اما باید یکی دو روزی رو استراحت کنه...
بعد از گفتن یه سری نکته، رفت...
وارد اتاق شدم و گفتم: آخر کار خودت رو کردی دیگه؟
فرشید اومد کنارم و ادامه داد: لجباز و یهدنده...
~ به جای این حرفا بیاین کمک...
خندیدیم و رفتیم کنار تختش...
#امیر
بعد از کلی کلکل با دکتر، بالاخره مرخصم کردن..
با کمک فرشید و داوود لباسام رو پوشیدم و رفتیم پیش آقامحمد...
در رو باز کردیم...
سعید و رسول هم بودن...
همه از دیدنم تعجب کردن...
آقامحمد گفت: نکنه با رضایتِ... خودت مرخص شدی؟
خدای من.. چطور فهمید؟!
با ترس و لرز سرم رو تکون دادم که پوکرفیس نگاهی بهم انداخت و گفت: خسته نباشی...
+ آقا ما از خودتون یاد گرفتیم ها...
چند لحظهای سکوت شد و بعد زدیم زیر خنده...
اما سعید و رسول فقط یه لبخند زورکی زدن...
خطاب بهشون گفتم: چیزی شده بچهها؟
نگاهی بهم دیگه انداختن و چیزی نگفتن...
آقامحمد با لبخند گفت: چیزی نیست.. من یکم مریض شدم... واسه همین آقایون غمباد گرفتن....
حس کردم قلبم وایساد...
زبونم بند اومد...
فرشید با اضطراب گفت: م..مریض شدین آقا؟
با ورود دکتر به اتاق، پرواز کردم سمتش و با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: میشه بگین.. بیماریش... چیه؟
#محمد
دکتر همهچیز رو واسه بچهها توضیح داد و بعد از رفتنش، جریان تلفن آقایعبدی رو گفتم...
البته کامل نه!
فقط در حدی که بدونن باید برگردیم...
داوود فوری گفت: یعنی چی آقا؟ شما حالتون خوب نیست.. امیر باید استراحت کنه... کجا برگردیم توی این وضعیت؟!
سعید ادامه داد: اصلا چرا انقدر با عجله؟
+ نمیدونم... اما حتما... کار واجبی پیش اومده...
فرشید گفت: واجبتر از سلامتی شما؟
چیزی نگفتم که رسول پرسید: نمیشه حداقل فردا بریم که شما هم استراحت کرده باشین؟
+ دستورِ آقایعبدیه... نمیتونیم سرپیچی کنیم..! بعداً هم میشه... استراحت کرد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
امیر اخمریزی کرد و معترض گفت: آخه شما با این حالتون...
+ من خوبم... چند ساعت دیگه... برمیگردیم هتل... امشب ساعت یک... پروازمونه... فرستکلس...
فهمیدن مخالفت بیفایدهست...
برای همین هم دیگه چیزی نگفتن و بیهیچحرفی از اتاق بیرون رفتن...
دکتر، همونطور که برام سرم وصل میکرد گفت: خداروشکر بیماریت فعلا در مراحل اولیهست و میشه با دارو کنترلش کرد.. البته این دلیل نمیشه که نسبت بهش بیاهمیت باشی..!
رسول پرسید: یعنی میتونه مرخص بشه؟!
~ با رضایت خودشون، بله...
بعد از این حرف، بچهها رو به سمت بیرون هدایت کرد...
دلشوره داشتم...
چرا آقایعبدی اونجوری حرف زدن؟
چرا انقدر هولهولکی باید برگردیم تهران؟
و چیزی که از همه اینا مهمتر بود..
اینبار خودشون با موندن من توی بیمارستان مخالفت کرده بودن و این رفتار ازشون بعید بود..!
حتما اتفاقِ مهمی افتاده...
چیزی که شاید به نگرانیها و بدخلقیهای رسول هم ربط داره...
فقط دعا میکردم همه چیز ختم به خیر بشه...
تقریبا نیمساعت گذشت و سرمم تموم شد...
رسول و فرشید، نزدیکتر اومدن...
میتونستم به وضوح، نگرانیشون رو حس کنم...
فرشید، دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از روی تخت بلند بشم...
با کمک رسول، کاپشنم رو پوشیدم...
همین که ایستادم، پام تیر کشید و دردپهلوم هم ادامش داد..!
به نفسنفس افتاده بودم...
داوود و سعید با نگرانی صدام میزدن...
نای حرف زدن نداشتم...
رسول دکتر رو صدا زد...
دکتر هم با عجله اومد...
یکم که گذشت، بهتر شدم...
کمکم نفسام به روال قبلی برگشت و دردپهلوم کمتر شد...
دکتر رو به بچهها گفت: اینجوری فایده نداره... باید حتما دو شب بمونه! ممکنه حالش بدتر بشه...
بچهها نمیدونستن چی باید بگن...
نفسی گرفتم و گفتم: آقایدکتر... مجبوریم... باید برگردیم تهران...
نفس عمیقی کشید...
- مثل اینکه چارهای نیست... ولی داروهات رو سروقت مصرف کن... اگه مراقب نباشی، اوضاعت وخیمتر میشه..!
+ حتما.. ممنون...
دکتر که رفت، چرخیدم سمت بچهها که ماتمزده نگام میکردن...
لبخندی زدم و گفتم: نگران نباشین... من به این آسونیها شکست نمیخورم..! الانم به جای اینکه ناراحت وایسین و به من نگاه کنید، کمک کنید کارا زودتر پیش بره و بریم هتل که قبل از رفتن استراحت کنید... اگه به هر دلیلی دیر برسیم، دیگه به این آسونیها بلیت گیرمون نمیاد...
هیچحرکتی نکردن...
+ عه... باشمام...
داوود با لحن غمگینی گفت: کجا بریم آقا؟
پوکر نگاهشون کردم و گفتم: کجا قرار بود بریم؟ هتل دیگه!
داوود نفسعمیقی کشید و کمکم کرد از روی تخت بلندشم...
خداروشکر درد پهلوم کمتر شده بود و کمتر اذیت میکرد...
آروم روی تخت نشستم...
آروم و قرار نداشتم...
موبایلم رو برداشتم تا با عطیه تماس بگیرم...
فقط اون بود که صداش میتونست توی چنین شرایطی بهم آرامش بده و حرفاش حالم رو خوب کنه...
شمارهش رو گرفتم که به رسم همیشه خیلی زود جواب داد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: اگه نظرات زیاد باشه، فردا و یا پسفردا پارت داریم:)
پ.ن2: ممنونم از دوست خوبم که در نوشتن این پارت کمکم کرد🙃🌱
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_148
#داوود
کلافه شده بودم...
نشستم کنار سعید...
+ چرا باید برگردیم؟
فرشید جواب داد: مگه نشنیدی آقامحمد چی گفت؟
+ شنیدم.. ولی نمیتونم قبول کنم... آقایعبدی که شرایط محمد رو میدونن...
رسول: همه ماجرا رو که نمیدونن..
امیر ادامه داد: زنگ بزنیم بهشون بگیم؟
سعید که تا الان ساکت بود با این حرف امیر فوری گفت: نه نه اصلاااا.. اگه خودش میخواست تماس میگرفت میگفت... نمیشه که سرخود کاری انجام بدیم...
رسول با تلخخندی گفت: کِی تا حالا به فکر خودش بوده که حالا باشه؟!
کسی چیزی نگفت و باز هم سکوت...
عصر که شد، آقامحمد با رضایت خودش مرخص شد و برگشتیم هتل...
#محمد
- سلام محمدم.. خوبی؟
صدای گرمش رو که شنیدم، جونِ تازهای گرفتم...
+ سلام بانوجان.. خوبم... شما خوبین؟
- شکرخدا... چه خبر؟
+ سلامتی... دلتنگی... شما چه خبر؟
خندهای آشنا کرد و جواب داد: ما هم سلامتی... کی برمیگردی؟
+ امشب پرواز داریم... انشاءالله فردا میام خونه...
ذوقزده گفت: خب خداروشکر... پس منتظرتیم...
حال خوشش درمون دردام بود...
+ مراقب خودتون باشین.. به عزیز هم سلام برسون...
- تو هم همینطور... حتما...
+ یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو روی میز گذاشتم...
نگاهی به ساعتم انداختم...
وقت قرصم بود...
ورقهقرص رو از جیبم بیرون آوردم...
یه لیوانآب ریختم و قرص رو خوردم...
زیر لب یاحسینی گفتم...
احساس نیاز داشتم...
نیاز به ارتباط خدایی که همیشه قرار دل بیقرارم بوده و هست...
قرآن رو از توی قفسه برداشتم بعد از بوسیدن، شروع به خوندن کردم...
تقریبا سهساعتی تا پروازمون مونده...
کمکم وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم طرف حرم تا برای آخرینبار زیارت کنیم...
حرم حس خوب و غریبی داشت...
آخرین سلام... آخرین دیدار...
از ته دلم از آقا خواستم به من و بچهها کمک کنه راهکج نریم و توی کارمون موفق باشیم...
دعا کردم توفیق این رو داشته باشیم که بتونیم تا آخرین قطرهخونمون واسه امنیت این کشور و مردمش تلاش کنیم و توی این راه شهید بشیم...
بعد از کلی دردودل، بالاخره از حرم دل کندیم و رفتیم سمت فرودگاه...
قبل از اینکه توی هواپیما بشینیم، آقایعبدی زنگ زدن و سفارش کردن که حتماااا خیلی زود خودمون رو برسونیم تهران...
نگرانیم بیشتر شد...
استرس به تمام وجودم غلبه کرده بود...
یعنی چی باعث شده آقایعبدی از بستری شدن من بگذرن و بگن سریعتر باید برگردیم؟
نمیتونستم از بچهها بپرسم، چون میترسیدم نگران بشن...
تقریبا یکساعت راه بود تا برسیم...
با هزارتا فکروخیال، سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم...
- آقامحمد... محمدجان؟ رسیدیم...
با صدای فرشید، آروم پلک زدم...
وسایلمون رو برداشتیم و پیاده شدیم...
حسینآقا و رضا اومده بودن دنبالمون...
بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم توی ماشینها و رفتیم طرف سایت...
#رسول
من و داوود و آقامحمد با حسینآقا بودیم و امیر و سعید و فرشید هم با رضا...
بیشتر از این دلم طاقت نمیآورد...
باید قبل از رسیدن به سایت ازش عذرخواهی میکردم...
آقامحمد جلو نشسته بود و ما هم عقب بودیم...
سرم رو بردم کنار صندلیش و آروم صداش زدم...
+ آقامحمد...
چرخید سمتم...
طوری که نیمرخش رو دیدم...
- جانم رسول؟
لبام رو تر کردم و گفتم: من... من میخواستم... بابت رفتارم... توی بیمارستان.....
نزاشت ادامه بدم و با لبخند گفت: عیب نداره... تو حق داشتی...
+ آخه من...
- رسولجان... فراموشش کن... من ازت دلخور نبودم و نیستم... نیازی نیست عذرخواهی کنی برادر...
لبخند کمرنگی زدم...
واقعا یه فرشتهست...
+ خیلی مردی آقامحمد... خیلی...
جوگیر شدم و گونش رو بوسیدم...
چیزی نگفت و فقط لبخند زد...
داوود با تعجب و شیطنت گفت: چی شده آقارسول؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم آقامحمد گفت: اذیتش نکن داوود...
~ آقا اذیت چیه؟ یهو میپره شما رو میبوسه... نگرانشم... میترسم یه چیزیش شده باشه...
منظورش رو فهمیدم...
چرخیدم طرفش و پوکرفیس گفتم: خودت دیوونهای داوود...
چندثانیهای سکوت شد و بعد همه خندیدیم...
بالاخره رسیدیم سایت...
دلمون خیلی واسه بچهها تنگ شده بود...
به نوبت با همه سلام و احوالپرسی کردیم...
علی مثل همیشه نبود...
گذاشتم به حساب خستگی...
چون این مدت کارای منم انجام داده...
چند دقیقهای از اومدنمون گذشته بود که آقایعبدی از اتاقشون بیرون اومدن...
با همه سلام و احوالپرسی گرمی کردن...
به من که رسیدن فقط دست دادن...
اما در کمال ناباوری، حتی جواب سلام آقامحمد رو هم ندادن و فقط توی گوشش یه چیزی گفتن و بعدم رفتن اتاقشون...
چندلحظه گذشت و آقامحمد هم رفت اتاق آقایعبدی...
همه گیج شده بودیم...
تا حالا سابقه نداشته آقایعبدی به محمد بیمحلی کنن...
برخورد آقایعبدی فقط یه دلیل میتونست
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
داشته باشه...
خداخدا میکردم اون چیزی که توی ذهنمه نباشه...
#محمد
آقایعبدی با همه به گرمی سلام و احوالپرسی کردن...
اما به من که رسیدن، بدون اینکه جواب سلامم رو بدن خم شدن سمتم و آروم توی گوشم گفتن: بیا اتاقم...
بعد از این حرف، رفتن بالا...
هیچوقت تا حالا نشده بود با من اینطور رفتار کنن...
نگاهی به بچهها کردم...
اونا هم مثل من تعجب کرده بودن...
برای اینکه نگران نشن، لبخند کمرنگی زدم و آرومآروم از پلهها بالا رفتم...
به خاطر درد پام، گاهی لنگ میزدم...
اما قابلتحمل بود...
رسیدم جلوی در اتاقشون...
سرشون پایین بود و داشتن یه چیزایی مینوشتن...
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم...
بسمالله گفتم و آروم چشمام رو باز کردم...
تقهای به در زدم که باعث شد سرشون رو بالا بیارن...
- بیا تو...
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم...
بعد از بستن در، چند قدمی جلو رفتم...
+ با من.. امری داشتین آقا؟!
- بشین محمد...
صدا و لحنشون انقدر خشک و کوبنده بود که یه لحظه ترسیدم...
نمیدونستم چی شده که انقدر عصبین...
آروم گفتم: راحتم آقا...
- لج نکن..! تازه از بیمارستان مرخص شدی... خبرش رو دارم... امشب و فردا شب رو هم باید میموندی... کار فوری پیش اومد که گفتم بیای... بشین اذیت نشی...
+ آقا.....
دستشون رو محکم کوبیدن روی میز و داد زدن: گفتم بشیییننن..!!!
چند لحظهای با بهت بهشون خیره شدم و بعد آروم نشستم...
نفس عمیقی کشیدن...
حس کردم آرومتر شدن...
- تو آدرس ایمیلت رو به کسی دادی؟!
+ یعنی چی آقا؟
تند سرشون رو بالا آوردن که ساکت شدم...
- یه سوال رو که کاملا واضحه باید دوبار بپرسم؟!
بزاقدهنم رو قورت دادم و گفتم: ن..نه آقا... فقط خودم و... بچههای تیمم... میدونیم... به اضافه.. علی... اونم چون... خودتون گفتین... برای مواقع ضروری... بچهها بدونن...
- تا حالا شده بچهها از ایمیلت استفاده کنن؟
+ ببخشید آقا... چرا این سوالا رو میپرسین؟
دوباره عصبی شدن و گفتن: جواب منو بده محمدددد...
+ نه آقا... هیچوقت... پیش نیومده...
- به بچهها کاملا اعتماد داری؟
با اطمینانِ کامل گفتم: از چشمام بیشتر بهشون اعتماد دارم آقا...
- پس یعنی معتقدی هیچوقت خیانت نمیکنن!
تعجب کردم...
اما سعی کردم بروز ندم...
+ محاله...
بلند شدن و به طرفم اومدن...
آروم وایسادم که درد پام بیشتر شد..!
دقیقا روبهروم بودن...
نگاهی به سرتاپام انداختن...
نگاهشون و مهمتر از اون رفتارشون خیلی تغییر کرده بود...
زل زدن توی چشمام...
- خودت چی؟ حاضری در قبال چی به کشورت و مردمت خیانت کنی؟!
تنم یخ کرد...
همین که اومدم جواب بدم سمت چپ صورتم سوخت و سرم چرخید...
متوجه شدم سعید پشت دره...
ایستادن قلبم رو حس کردم...
دستم رو روی صورتم گذاشتم و ناباور به آقایعبدی نگاه کردم...
انگشتشون رو به علامت تهدید مقابلم گرفتن و گفتن: اگه واقعا خیانت کرده باشی، بدتر از اینا سرت میاد... آقای محمدحسنی..!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: چی شد؟!😶💔
پ.ن2: ممنونم از دوست خوبم که بخشی رو که در هواپیما بودن نوشت😄🌱
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_149
#مائده
مشغول درستکردن سالاد بودم...
مامان همونطور که میوهها رو میشست گفت: از آقایرضایی چه خبر؟ باهاشون صحبت کردی؟
خیلی یهویی و غیرمنتظره پرسید و همین باعث شد هول کنم و چند لحظهای سکوت کنم...
اما زود به خودم اومدم و گفتم: قبل از رفتن بابا بهشون ماجرای سفرش رو گفتم و... اینم گفتم که باید صبر کنن تا بابا برگرده...
دست از کار کشید...
اومد و رو به روم روی صندلی نشست...
- میدونم.. من میخوام بدونم نظر خودت چیه!
حس کردم گونههام از خجالت سرخ شدن...
سرم رو پایین انداختم...
مامان با لبخند گفت: پس از ته دلت راضی هستی...
~ به چی راضیه؟
با صدای مرضیه، چرخیدم عقب...
مامان جواب داد: دخترم تو بیستسالتهها... کنجکاوی توی این سن اصلا کار درستی نیست...
مرضیه انگار که مثلاً دلخور شده باشه گفت: یهو بگین فضولی نکن دیگه...
هر سه خندیدیم...
یهو صدای زنگ آیفون اومد...
بلند شدم و گفتم: من باز میکنم...
رفتم جلوی آیفون...
با دیدن رضا، لبخندی روی لبم نشست...
+ رضاست...
دکمه رو زدم و همراه مامان و مرضیه رفتیم جلوی در...
با دیدن صحنه رو به روم، پاهام سست شد و سرم گیج رفت...
به در تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم...
جیغ خفیف مرضیه، مصادف شد با یازهرا گفتن مامان و افتادنش توی بغلم...
#سعید
داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم که صدای داد آقای عبدی بلند شد...
همون لحظه رسول اومد بره بالا که گفتم: تو بمون! من میرم...
آروم رفتم طرف اتاق آقایعبدی...
داشت سرِ محمد داد و فریاد میکرد!
حرفاشون رو درک نمیکردم...
با حرکتی که آقایعبدی کرد سرجام خشکم زد...
نمیتونستم چیزی که دیدم رو تحلیل یا باور کنم...
آخه... آخه چرا؟
یه نفر زد روی شونهم که برگشتم و با رسول مواجه شدم...
آروم گفت: چی شد؟ صدای داد و بیداد کل سایت رو برداشته!
مات گفتم: رسول چند دقیقه وایسا ببینم چه خبره...
چند لحظه بعد آقایعبدی چرخیدن طرفمون و با دیدن ما اومدن طرف در و اون رو باز کردن و عصبی گفتن: رسول بیا تو...
- چیزی شده آقا؟
~ حرف نزن رسول! بیا تو...
رسول با تردید آروم رفت توی اتاق و منم سریع پشت سرش رفتم و در رو بستم...
آقایعبدی مانیتور رو نشون دادن و گفتن: این اطلاعات روی سیستم تو بود رسول...
زوم کردم روی اطلاعات...
نه...
باورم نمیشد!
~ چرا مخفیشون کردی؟
رسول ساکت ایستاده بود...
حتی محمد هم سکوت کرده بود...
~ رسول با توام! میدونی اگه این اطلاعات واقعی باشن توام شریک جرم به حساب میای؟
با اخم گفتم: انقدر مطمئنید این اراجیف واقعین آقایعبدی؟
~ هیچچیز بعید نیست! حتی اینکه رسول از عمد این فایل رو پنهون کرده باشه..!
با پوزخند و عصبی گفتم: دست خوش آقایعبدی... دست خوش...
نگاهی به محمد انداختم که دلخور نگاهم میکرد...
سمت چپ صورتش قرمز شده بود...
دلم کباب شد براش...
نمیتونستم اون فضا رو تحمل کنم...
بدون حرف از اتاق اومدم بیرون...
#رسول
بعد از رفتن آقامحمد، به طرف علی رفتم که پشت میزم جاخوش کرده بود و هدفون روی گوشش بود...
لیوان قهوه رو به لباش نزدیک کرد...
دستم رو روی شونش گذاشتم...
لیوان رو روی میز گذاشت و هدفون رو از روی گوشش برداشت...
قبل از اینکه برگرده با لبخند و شوخی گفتم: علی آقای ما چطوره؟ خوب جای منو گرفتی ها کلک...
چرخید سمتم...
اخماش توی هم رفت...
متعجب گفتم: چی شده؟
بلند شد و زل زد توی چشمام...
- اینو تو باید بگی آقارسول...
+ یعنی چی؟!
سرش رو با تأسف تکون داد و چیزی نگفت...
کلافه گفتم: علی درست حرف بزن منم بفهمم چی میگی...
خم شد توی صورتم...
- Hidden folder...
بدنم گُر گرفت و چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد!
پوشه مخفی... همون پوشهای که اون اطلاعات لعنتی رو توش کپی کردم...
اومدم چیزی بگم که صدای داد آقایعبدی اومد...
+ من.. من برمیگردم...
به سرعت به طرف پلهها رفتم که دستم از پشت کشیده شد...
چرخیدم عقب که با سعید رو به رو شدم...
- تو بمون! من میرم...
از پلهها بالا رفت...
چند ثانیه گذشت که باز صدای داد آقایعبدی به گوشم خورد...
دلم طاقت نیاورد و رفتم بالا...
دستم رو روی شونه سعید گذاشتم که چرخید سمتم...
آروم گفتم: چی شد؟ صدای داد و بیداد کل سایت رو برداشته!
گیج نگاهم کرد و گفت: رسول چند دقیقه صبر کن ببینم چه خبره...
آقایعبدی ما رو دیدن و به طرفمون اومدن...
از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم...
بالاخره از چیزی که میترسیدم سرم اومد...
همهچیز خراب شد...
سکوت محمد، عصبانیت سعید بابت شک آقایعبدی به فرمانده...
خدایا چرا اینجوری شد؟!
حالم خیلی بد بود...
انگار اصلا توی این دنیا نبودم...
میلهای که حفاظ پلهها بود رو گرفتم و آرومآروم از پلهها پایین رفتم...
اینبار علی به طرفم اومد...
- چی شد؟
خیره به چشماش گفتم: چیکار کردی علی؟
سرش رو پایین انداخت و
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
جواب داد: کار درست رو کردم...
یهو سرش رو بالا آورد و انگشت اشارهش رو مقابلم گرفت...
- کاری رو کردم که تو باید انجام میدادی...
ناخواسته اخم غلیظی کردم و مچ دستش رو محکم گرفتم...
همه نگاهها برگشت سمتمون...
خون به مغزم نمیرسید...
+ فقط دعا کن بیگناهی آقامحمد ثابت بشه علی... که اگه ثابت نشه، اینجا رو روی سر همه خراب میکنم، اول از همه هم میام سراغ خودت!
دستش رو از دستم بیرون کشید و آروم گفت: تو نمیخواد عصبانی بشی و تهدید کنی استاد... من از کاری که کردم پشیمون نیستم! اگه برگردم عقب، بازم همین کار رو میکنم..! اونی که باید پشیمون باشه تویی! اصلا با خودت فکر کردی آقامحمد راضی بوده تو اون اطلاعات رو مخفی کنی و همهچیز رو از همه پنهون کنی؟!
حرفی برای گفتن نداشتم..
شاید حق با علی بود...
شاید من تند رفتم...
بدون هیچحرفی رفتم نمازخونه...
#محمد
سیلیای که زدن درد داشت...
اما دردش به اندازه حرفی که بعدش زدن نبود...
دوباره داد زدن: تو به مملکتت خیانت کردی؟؟؟
خواستم جوابی بدم که دستشون رو روی بینیشون گذاشتن و اینبار آروم اما با حرص گفتن: هیس! هیچی نگو محمد... فقط نگاه کن..!
رفتن طرف سیستمشون و مشغول کار شدن...
چند لحظه بعد اشارهای به مانیتور پشت سرم کردن و گفتن: نگاه کن..
آروم چرخیدم عقب...
یه سری پیام که از طریق ایمیل خودم ارسال شده بود...
مشغول خوندنشون شدم...
قلبم وایساد...
چی میدیدم؟!
باور نمیکردم...
آخه... چطور ممکنه؟
- خب... میشنوم...
برگشتم سمتشون...
پاهام تحمل وزنم رو نداشتن...
دستم رو به دسته صندلی گرفتم و دست چپم رو روی سرم گذاشتم...
نمیفهمیدم چرا دارم نفسنفس میزنم...
آخه من که... من که کاری نکرد بودم که حالا بخوام استرس بگیرم یا بترسم...
اما آیا مدرکی دارم که بتونم بیگناهیم رو ثابت کنم؟!
نه.. نمیدونم...
ولی اینو میدونم وقتی کسی میتونه منو یه جاسوس و خیانتکار نشون بده، قطعاً فکر همهجاش رو کرده...
آقایعبدی در اتاق رو باز کردن و سعید و رسول وارد شدن...
مدارک رو به بچهها نشون دادن و گفتن اینا روی سیستم اصلی بوده و رسول مخفیشون کرده...
حالا فهمیدم دلیل حال بد رسول توی این مدت چی بوده...
از حرفای سعید ناراحت شدم...
خودمم دلم شکسته بود...
اما این دلیل نمیشد نظرم درباره آقایعبدی عوض بشه..!
ایشون هنوز مافوق من بودن و جای پدرم بودن...
هنوز احترامشون واجب بود...
بچهها هم باید احترامشون رو نگه میداشتن...
نگاه دلخوری به سعید انداختم...
از اتاق بیرون رفت...
توی تمام مدتی که بود، هیچی نگفتم و سکوت کردم...
آقایعبدی خطاب به رسول گفتن: تو هم برو... بعداً در مورد مجازاتت تصمیم میگیرم... تا وقتی که نگفتم، از سایت خارج نمیشی و با هیچکدوم از سیستمها کار نمیکنی..!
رسول نگاه نگرانی به من کرد...
اون که تقصیری نداشت...
فقط از سر احساسات خطا کرده بود...
با خودش فکر کرده با مخفیکردن اون ایمیلها، میتونه به من کمک کنه...
لبخند کمرنگی زدم و اشاره کردم بره بیرون...
از اتاق بیرون رفت...
چند ثانیه گذشت که آقایعبدی گفتن: حرفی... نظری...
زبونم قفل کرده بود و گلوم خشک شده بود...
بزاقم رو به سختی قورت دادم...
به زور گفتم: من... من بخدا... آقا بخدا من روحمم از این قضیه خبر نداره...
- باور کنم؟!
ناباورانه گفتم: یعنی... یعنی شما واقعا به من شک دارید؟
نفس عمیقی کشیدن و کاملا جدی گفتن: با این همه سند و مدرکی که بر علیهته، نباید شک داشته باشم؟
خدایا نه...
این فقط یه کابوسه...
ولی نه... نمیشه از واقعیت فرار کرد...
آره... این یه واقعیت تلخه...
- تو خیلی وقته داری با من کار میکنی... من تو رو جای پسرم میدونستم... به خودم شک میکردم اما به تو نه! ولی حالا...
بلند شدن و داد زدن: همهچیز رو خراب کردی محمددددد... تو چطور تونستییییی؟؟؟
ضربان قلبم بالا رفت و قفسهسینم سنگین شد...
دست لرزونم رو سمت قلبم بردم و آروم روش گذاشتم...
آقایعبدی نفسی گرفتن و چشماشون رو بستن...
آرومتر از قبل گفتن: واقعا نمیدونستی؟
اولینبار بود که حرفم رو باور نمیکردن...
و اولینبار بود که نمیتونستم بغضم رو قورت بدم...
با همون بغضی که هر لحظه امکان داشت بشکنه گفتم: آقا... به روح پدرم... من از هیچی خبر نداشتم و ندارم..
پدرم... پدر شهیدم که وقتی فقط پونزدهسالم بود و خواهرم پنجسال از خودم کوچیکتر بود، تنهامون گذاشت...
توی راهی که عاشقش بود شهید شد...
آقایعبدی دوست صمیمی بابا بودن و بعد از اون اتفاق همیشه هوای ما رو داشتن...
هم از نظر مالی.. هم از نظر روحی...
سعی میکردن جای خالی بابا رو برای من و فاطمه پر کنن..
اما بعد از شهادت بابا، همه داغون شدیم...
عزیز و حتی خودِ بابا تا زمانی که بود، هیچوقت دستشون رو جلوی کسی دراز نکردن و ما رو هم همینطور بار آوردن...
عزیز از صبح تا شب خیاطی میکرد تا بتونه هزینههای زندگی و تحصیل من و فاطمه رو تامین کنه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جواب داد: کار درست رو کردم... یهو سرش رو بالا آورد و انگشت اشارهش رو مقابلم گرفت... - کاری رو کردم
هیچوقت یادم نمیاد از کسی کمک خواسته باشه و دستش رو جلوی کسی دراز کرده باشه...
هیچوقت شبایی رو که تا صبح پای چرخخیاطی مینشست و کار میکرد و گاهی خوابش میگرفت، یا وقتایی که گردن و کمرش رو ماساژ میداد فراموش نمیکنم...
همه تلاشش رو میکرد که آب توی دل من و فاطمه تکون نخوره...
نمیتونستم قبول کنم مادرم همه توانش رو بزاره و خسته بشه و من فقط درس بخونم و دست روی دست بزارم و هیچکاری نکنم...
غیرتم قبول نمیکرد و به غرورم برمیخورد...
بعد از کلی اصرار و التماس عزیز رو راضی کردم که در کنار درسم، کار کنم...
توی اون سن هر کاری رو تجربه کردم...
از کارگری... تا مکانیکی...
یادمه بعضی از شبا از فرط خستگی، بدون اینکه چیزی بخورم تا میرسیدم خونه با همون لباسها خوابم میبرد...
همون موقعها بود که به خودم قول دادم ثمره این همه تلاش و سختی رو ببینم و باعث افتخار خودم، خانوادم و مخصوصا پدرم بشم...
با خودم عهد بستم تا همیشه از این مرز و بوم و مردمش دفاع کنم...
با صدای آقایعبدی، رشته افکارم پاره شد...
- حالت خوبه؟
لحن سرد و خشکشون حالم رو بدتر کرد...
+ ب..بله...
لحظاتی اتاق توی سکوتِ مرگباری فرو رفت...
بالاخره لب باز کردن و گفتن: بسیارخب... همینجا بمون تا برگردم... تاکید میکنم! از اتاق بیرون نرو...
به طرف در رفتن...
از اتاق که خارج شدن، صدای قفل شدن در به گوشم خورد...
سرم رو پایین انداختم و بین دستام گرفتم...
خدایا منم آدمم... مگه چقدر طاقت دارم؟
مگه این قلب چقدر میتونه تحمل کنه؟
بغضم بدجور اذیتم میکرد...
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم...
به خودم اومدم و فهمیدم صورتم از اشک خیس شده و شونههام از شدت گریه میلرزه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_150
#سعید
همین که نشستم فرشید گفت: چی شده؟!
داوود ادامه داد: آقایعبدی چرا داد میزدن؟
کلافه دستام رو توی موهام فرو کردم...
اینبار امیر گفت: سعید بگو دیگه.. جون به لب شدیم...
آروم سرم رو بالا آوردم که دیدم رسول نزدیک میزشه و با چشمای به خون نشسته و اخمی غلیظ مچ دست علی رو گرفته...
خواستم برم سمتشون که منصرف شدم...
رفتن رسول رو با چشم دنبال کردم...
فرشید عصبی گفت: سعید میگی چی شده یا برم از رسول بپرسم؟!
نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف ماجرا کردم...
#فرشید
مغزم هنگ کرده بود...
باور نمیکردم...
داوود با بهت گفت: ی..یعنی چی سعید؟
امیر: مگه میشه؟ اصلا امکان نداره..
زبونم قفل کرده بود...
بالاخره به خودم اومدم و با حالتی که معلوم بود هنوز قضیه رو هضم نکردم گفتم: ه..همش دروغه... من... من مطمئنم واسه آقامحمد پاپوش دوختن...
سعید هیچی نمیگفت...
منم حالِ خوبی نداشتم...
بلند شدم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: من میرم نمازخونه...
از پلهها بالا رفتم...
پاهام میلرزید...
حتی یه لحظه هم نمیتونستم به حرفای سعید فکر نکنم...
صدای جر و بحث از اتاقِ آقایشهیدی به گوشم خورد...
نگاهی به اطراف انداختم...
کسی نبود...
کنار در ایستادم و گوش دادم...
میدونستم کارم درست نیست...
اما یه چیزی مانع رفتن میشد...
صدای عصبی آقایشهیدی به گوشم رسید...
- تو چیکار کردی حسین؟ رو پسر مصطفی دست بلند کردی؟ یه لحظه با خودت فکر نکردی شاید بیگناه باشه؟
اینبار صدای آقایعبدی رو شنیدم که کلافه گفتن: علی خودمم میدونم اشتباه کردم... تو دیگه نگو... من اومدم ازت مشورت بگیرم...
چند لحظهای سکوت شد و بعد آقایشهیدی گفتن: چه مشورتی؟
~ وقتی رسیدم جلوی در اتاقت، از سازمان تماس گرفتن... گفتن میخوان بیان و... محمد رو دستگیر کنن...
تنم یخ کرد و قلبم وایساد...
خشکم زد...
~ با کلی توضیح و دلیل، قانعشون کردم دستگیرش نکنن...
نفس راحتی کشیدم...
- چرا؟
~ چون... چون یه حسی بهم میگه... محمد بیگناهه! وقتی تماس گرفتن، یه لحظه همه فداکاریهای محمد اومد جلوی چشمام... از کارم پشیمون شدم...
- عجب... حالا میخوای چیکار کنی؟
~ نمیدونم علی... گیج شدم... محمد مثل پسرمه... خیلی دوسش دارم... ولی... ولی همه در مقابل قانون یکی هستن!
- حسین خودت میدونی اینجور مواقع حکم چیه... واقعا میخوای انجامش بدی؟
~ چارهای نداریم... حتی اگه ما بازداشتش نکنیم، سازمان این کار رو انجام میده... از طرفی محمد پسر عاقل و منطقیایه..! خودش میدونه نمیشه پارتیبازی کرد...
- خیلیخب... هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده...
از جلوی در کنار رفتم و دستی به صورتم کشیدم...
خدایا خودت ختم بخیر کن...
#محمد
گرمای دستی رو روی شونم حس کردم...
اشکام رو پاک کردم و چرخیدم عقب که با آقایعبدی رو به رو شدم...
خواستم بلند بشم که مانع شدن...
سرم رو پایین انداختم که گفتن: محمد سرت رو بگیر بالا...
آروم سرم رو بالا آوردم...
نگاهشون با چند دقیقه پیش فرق کرده بود...
- من... ازت معذرت میخوام...
لبخند کمرنگی زدم...
+ نه آقا... این چه حرفیه؟ حق داشتین...
- نه... حق نداشتم زود قضاوت کنم و... دست روت بلند کنم...
+ اشکالی نداره آقا... بهش فکر نکنین...
نفسی عمیق کشیدن و نشستن پشت میزشون...
- از سازمان با من تماس گرفتن... گفتن میخوان بیان برای دستگیری...
+ آقا باور کنین.......
پریدن وسط حرفم...
- محمد... همه شواهد و مدارک بر علیه توعه..!
با این حرفشون، حس کردم روح از تنم جدا شد...
یه لحظه احساس کردم باور کردن...
اما وقتی ادامه دادن، آروم شدم و خیالم راحت شد...
- من... من مطمئنم که تو این کار رو نکردی... حاضرم قسم بخورم کار تو نیست محمد... اما... اما خودتم خوب میدونی... با وجود این همه مدرک... طبق قانون... باید...........
بقیهی حرفشون رو خوردن...
معلوم بود گفتنش براشون سخته...
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی تلخ زدم...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: باید بازداشت بشم...
اومدن و کنارم نشستن...
دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: محمدجان... من، شهیدی و بچهها که حدس میزنم تا الان خبردار شده باشن، هممون میدونیم که تو بیگناهی... اما... اما تا روشن شدن این قضیه، چارهای جز این نداریم... این قانونه محمد..! تو خودت همیشه پایبند قانون بودی و هستی و انقدر پخته شدی که بدونی... نمیشه تافتهیجدابافته باشی..!
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: بله آقا... حق با شماست...
بلند شدن و رفتن کنار میزشون...
کلافه گفتن: محمد من خودم اصلاً به این کار راضی نیستم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
سرم رو پایین انداختم و گفتم: میدونم آقا... من سالهاست کنار شما هستم و باهاتون کار میکنم، میدونم نمیشه خلاف قانون عمل کرد... لطفا زنگ بزنین رسول یا یکی از بچهها بیان زودتر روال قانونی پرونده طی شه..
با اکراه تلفن رو برداشتن و تماس گرفتن...
- الو سلام علیجان..
+...
- علی به بچهها بگو بیان اتاق من..
گوشی رو گذاشتن که پرسیدم: چرا همه بچهها؟
- اگه یکیشون بیاد اون یه نفر تنهایی یه جور غصه میخوره، بقیه شون یه جور دیگه... بهتره همشون باشن...
+ بله آقا درست میگید...
- محمد...
+ جانم آقا؟!
- نگران نباش.. خدا بزرگه... آروم باش و مثل همیشه بچهها رو هم آروم کن...
هعی...
یکی باید خودمو آروم کنه...
با این حال، لبخند محوی زدم و گفتم: بله... چشم...
چند دقیقه بعد بچهها اومدن بالا و بعد از در زدن اومدن توی اتاق..
آقای عبدی گفتن: سعید و رسول... گفتن چه اتفاقی افتاده؟!
امیر جواب داد: بله.. سعید همهچیز رو گفت.
آقایعبدی سر تکون دادن و گفتن: حکم گرفتم که شما به این موضوع رسیدگی کنید و محمد توسط سازمان بازداشت نشه، امّا..
نفس عمیقی کشیدن و ادامه دادن: اما ما نمیتونیم خلاف قانون عمل کنیم!
سعید با گیجی پرسید: یعنی چی آقایعبدی؟
- ازتون میخوام محمد رو تا بازداشتگاه همراهی کنید..
بچهها هاجوواج به همدیگه نگاه کردن و بعد به من...
داوود با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: آقای عبدی ازتون خواهش میکنم اینکار رو نکنید... لطفا... بخدا ما بدون آقامحمد طاقت نمیاریم...
فرشید: حداقل بزارید خود محمد هم کمکمون کنه تا ردّ این ماجرا رو بگیریم، اصلا... اصلا بدون محمد که ما نمیتونیم کاری کنیم... بخدا دیوونه میشیم!
رسول: آقای عبدی مرگ رسول اینکار رو نکنید...
امیر: آقا ما هر کاری لازم باشه انجام میدیم... فقط توروخدا بازداشتگاه نه...
سعید: آقا... شما دلتون میاد محمد به گناه نکرده... بازداشت بشه؟!
واسه اولینبار بود که میدیدم سعید و امیر و فرشید که به ترتیب بچههای محکم تیمم بودن، بغض کردن...
کممونده بود بغض خودم هم بشکنه...
به خودم گفتم: تو باید قوی باشی محمد...
تو سنگصبوره این بچههایی...
مثل همیشه محکم باش!
بلند شدم و رو به آقای عبدی گفتم: دستبند لازمه؟
با این حرفم قطره اشکی از چشم داوود و رسول روی صورتشون سر خورد...
آقایعبدی سر تکون دادن و گفتن: نه... بی سر و صدا برید!
رسول و داوود رو بغل کردم و آروم گفتم: بچهها توروخدا گریه نکنید... شما که میدونید طاقت دیدن اشکاتونو ندارم...
سعید، فرشید، امیر و آقای عبدی نظارهگر بودن...
چند لحظه بعد، داوود و رسول ازم جدا شدن...
داوود اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد...
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت...
اما رسول با همون چشمای خیس و پر غصه، با دلخوری گفت: آقا چرا هیچی نمیگین؟
سوالی نگاش کردم و گفتم: یعنی چی رسول؟!
تن صداش بالا رفت...
- محمد بعد از این همه خدمت صادقانه بهت تهمت جاسوسی زدن... چرا هیچی نمیگی داداش من؟؟؟ میخوان...
مکث کرد...
سرش رو پایین انداخت...
گفتنش براش سخت بود...
آروم لب زد...
- میخوان.... بندازنت بازداشتگاه...
زل زد توی چشمام و گفت: چرا سکوت کردی؟!
+ توقع داری چیکار کنم؟! نکنه میخوای خلاف قانون عمل کنم؟
چیزی نگفت...
رو کردم به همشون...
+ بچهها خوب گوش کنید ببینید چی میگم! راضی نیستم هیچکدومتون به خاطر من، مرتکب گناه بشین... یا فکر کنید چون منم قراره پارتیبازی بشه و اتفاق دیگهای بیفته! همهچیز طبق قانون پیش میره!
آقای عبدی راضی به نظر میرسیدن...
به بچهها اشاره کردم و خودم جلوتر راه افتادم...
در سلول رو باز کردم و وارد شدم که بچهها پشت سرم اومدن داخل و بالاخره به چشماشون اجازه باریدن دادن...
نوبتی در آغوش کشیدمشون و گفتم: مطمئنم زیاد طول نمیکشه... غصه نخورین...
سعید: چطوری غصه نخوریم؟؟؟
+ توکلتون به خدا باشه... بهتون قول میدم همه چیز درست میشه...
سکوت کردن...
یاد عزیز و عطیه افتادم...
معلوم نبود این قضیه چقدر طول بکشه و من چند روز بازداشت باشم...
برای همین موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و به عطیه پیام دادم تا مبادا نگرانم بشن...
+ سلام جاندلم... چطوری؟ دخترم و عزیز خوبن؟ ان شاءالله که خوب باشین♥️ خیلی شرمندم... من یه کاری برام پیش اومده... ممکنه چند روز نتونم بیام خونه و گوشیم خاموش باشه... اصلا نگرانم نباشیا... زود برمیگردم... استرس هم بیاسترس... مراقب خودت و زهرا و عزیز باش... خیلی دوستون دارم... از طرف آقاتون🌱
کیف دستی و موبایلم رو دادم دست فرشید و گفتم: برید درو هم قفل کنید..
سرجاشون ایستاده بودن...
+ با شمام...
امیر: نمیتونیم آقا...
با دست هدایتشون کردم جلو در...
+ توی نبود من، خللی توی روند پرونده پیش نمیاد.. و مهمتر از همه، خیلی مراقب خودتون باشید...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
سرم رو پایین انداختم و گفتم: میدونم آقا... من سالهاست کنار شما هستم و باهاتون کار میکنم، میدونم ن
به هر سختیای که بود، همشون رفتن اِلا رسول...
+ رسولجان... برو دیگه...
با صدای گرفتهش که ناشی از گریه بود گفت: نمیتونم آقا... آخه... چه جوری دوریتونو تحمل کنم؟!
+ نَمُردم که..
اخم ریزی کرد و گفت: این چه حرفیه؟ دور از جونتون...
میدونستم دلش خونه... مثل خودم...
طاقت نداشتم توی این حال ببینمش...
لبخندی زدم...
دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: غصه نخور استاد... درست میشه...
برای اینکه از این حال و هوا بیرون بیاد گفتم: این همه توی فضای اصلی سایت بودیم... متهم آوردیم... حالا یه دو شبم خودمون اینجا باشیم... هوم؟
لبخند تلخی زد و گفت: آقا هر کاری داشتین به خودم بگین... من فعلا اینجام...
باجدیت گفتم: بیخود... شیفت نیستی... میری استراحت میکنی...
- آخه.....
+ آخه بی آخه رسول... همین که گفتم..! این یه دستوره! دلیل نمیشه چون تو همچین وضعیتیم حواسم بهتون نباشه یا اینکه به حرفم گوش ندین...
بغضش رو به سختی نگه داشته بود...
محکم بغلم کرد...
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و نوازشش کردم...
شونههاش میلرزید...
داشت اشک میریخت...
برای من...
وقتی ازم جدا شد، سرش پایین بود که یه وقت اشکش رو نبینم...
بمیرم واسه دلش...
به سختی خودم رو کنترل میکردم که گریه نکنم تا مبادا روحیش خرابتر بشه...
دستم رو زیر چونش گذاشتم و آروم سرش رو بالا آوردم...
سعی در مخفی کردن صدای لرزونم داشتم...
+ عه... رسول... گریه چرا داداشم؟ بابا چیزی نشده که...
- دیگه میخواستی چی بشه؟ بعد این همه خدمت و فداکاری.......
حرفش رو قطع کردم و گفتم: رسول... ادامه نده... لطفا... درست میشه... بهت قول میدم...
این حرفا رو در حالی میزدم که خودمم نمیدونستم قراره چی به سرم بیاد...
صدای رضا اومد که گفت: رسولجان بیا بیرون... بخدا برام مسئولیت داره...
+ برو استاد... گناه داره... اینکه الان تو اینجایی خلاف قانونه... از چشم رضا میبینن... برو... برو درم ببند...
اینبار محکمتر از قبل بغلم کرد...
- من... نمیتونم درو روی شما قفل کنم...
بغضم رو با هزار زحمت قورت دادم و گفتم: خودم درو میبندم... تو برو...
خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم...
+ نکن رسول... برو داداش... برو...
با بغض بهم خیره شد و بعد رفت...
در رو بستم و بهش تکیه دادم...
آروم نشستم...
پنج دقیقه بعد صدای چرخش کلید توی قفل اومد...
خیالم کمی راحت شد...
واقعا دلکندن از این بچهها سخته...
جزوی از وجودم شدن...
خدایا خودت مواظبشون باش...
اما قفل شدن در، نشون از حبس شدنم میداد...
هنوز چند لحظه نگذشته بود...
اما... اما هوا برام خفه شده بود...
روی تخت نشستم و کلافه، دستام رو توی موهام فرو کردم...
خدایا تو که میدونی من بیگناهم...
خودت کمکم کن...
آبروم رو حفظ کن خدا...
بیقرار بودم و ناآروم...
تو این شرایط، فقط یه چیز میتونست آرومم کنه...
اونم ارتباط با خدایی بود که خودش من رو توی این راه انداخت...
شروع کردم به خوندن قرآن...
هر چی که حفظ بودم رو خوندم...
رسیدم به این آیه...
الابهذکراللهتطمئنالقلوب...
آگاه باشید که دلها تنها با یاد خدا آرام میگیرد...
لبخندی کنج لبم نشست...
سرم رو بالا آوردم...
خدایا... ممنون که همیشه بندههات رو آروم میکنی...
ممنون که هستی...
مطمئنم کمکم میکنی...
خیلی آروم شدم...
به دلم افتاد دو رکعت نماز بخونم...
مثل همیشه، وضو داشتم...
سجادهای که پایین تخت بود رو برداشتم و پهن کردم...
بسماللهی گفتم و قامت بستم...
+ اللهاکبر........
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_151
#محمد
تسبیحات حضرتزهراۜ که تموم شد، سجاده رو جمع کردم و اومدم بلند بشم که نفسم برای لحظهای حبس شد و قلبم گرفت...
دستم رو آروم روی قلبم گذاشتم و چشمام رو بستم...
زیر لب گفتم: یا وایسا و راحتم کن... یا آروم بگیر...
کمی که گذشت، حس کردم بهتر شدم...
با احتیاط بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم...
چشمام رو بستم...
نفهمیدم کی خوابم برد...
صدای باز شدن در به گوشم خورد...
چشمام رو باز کردم و چندباری پلک زدم...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم...
وقت صبحانه بود...
امیرحسین سینی رو روی میز گذاشت و گفت: بفرمایید آقا... بچهها خیلی تأکید کردن که حتما صبحانهتون رو کامل بخورید...
+ دستت درد نکنه...
- خواهش میکنم.. چیزی لازم ندارید؟
+ نه، ممنون.. فقط...
منتظر نگام کرد...
+ بچهها حالشون چطوره؟
لبخند کمرنگی زد...
- آقا تا حالا کسی بهتون گفته شما بهترین مافوق و فرمانده دنیایین؟
خندیدم و گفتم: چطور؟
- شما حتی توی این شرایط هم از بچهها غافل نمیشین و این واقعا تحسین برانگیزه...
+ وظیفمه! تکتک شماها مثل خانوادمین... مثل برادرای نداشتم دوستون دارم! دلم نمیخواد بخاطر من غصه بخورید و حالتون بد باشه...
- ولی خودتون... به خاطر ماها هر کاری میکنید... کَمهکَمِش غصه خوردنه...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ من فرق دارم آقاامیرحسین! به عنوان یه برادربزرگتر باید مراقبتون باشم!
~ کاش اگه این همه به فکر این بچههایی، یه ذره هم به فکر خودت باشی...
با صدای آقایعبدی، بلند شدم و گفتم: سلام آقا...
~ علیکسلام...
امیرحسین گفت: بااجازتون...
آقایعبدی سر تکون دادن و از اتاق بیرون رفت که اینبار رسول وارد سلول شد...
- سلام آقا...
+ سلام... خوبی؟
- ممنون...
آقایعبدی نفس عمیقی کشیدن و گفتن: چرا بهم نگفتی؟!
+ چی رو آقا؟
~ بیماریت رو... من باید از زبون رسول بشنوم؟!
نگاهی به رسول انداختم که سرش رو پایین انداخت...
+ آقا من... میخواستم بهتون بگم... ولی... ولی گفتم شاید زیاد مهم نباشه و... الکی نگرانتون کنم...
با تعجب و اخم گفتن: چی؟؟؟ نگران؟؟؟ محمد خودت متوجه حرفاتهات هستی؟! این بیماری ممکنه...
براشون سخت بود از مرگ من صحبت کنن...
~ ممکنه جونت رو به خطر بندازه! بعد واسه خاطر نگران کردن من سکوت کردی؟!
سر به زیر و آروم گفتم: معذرت میخوام...
لحنشون آرومتر شد...
~ همیشه به فکرِ دیگران بودن خوب نیست! تا جایی باید مراعات حال بقیه رو بکنی که به خودت آسیبی نرسه!
+ بله، حق با شماست...
~ همراه رسول و سعید برید بیمارستان برای معاینه و تشکیل پرونده...
با شدت سرم رو بالا آوردم و با بهت بهشون خیره شدم...
~ بله؟
درمونده گفتم: آخه الان آقا؟ توی این شرایط؟
رسول که تا الان سکوت کرده بود لب باز کرد و آروم گفت: دکترا گفتن به محض برگشت به تهران، باید به پزشک مراجعه کنید و تحتنظر باشید...
نمیدونستم چی بگم که منصرف بشن...
+ خب... خب دکتر که یه سری دارو داد... اگه تاثیری نداشت، اون موقع میریم بیمارستان...
~ محمد...
فوری گفتم: آقا لطفا... قول میدم اگه حالم خوب نشد، حتما با بچهها برم دکتر...
چند لحظه مکث کردن و بعد گفتن: لجبازی دیگه... تا خودت نخوای کاری رو انجام نمیدی! باشه قبول... ولی حواست باشه! به بچهها سپردم اگه فقط یه ذره حس کردن خوب نیستی، به من اطلاع بدن! مراقب خودت باش...
+ چشم ممنون...
از اتاق که بیرون رفتن، رسول اومد سمتم و دستم رو گرفت...
هر دو روی تخت نشستیم و گفت: آخر کار خودت رو کردی دیگه آقامحمد...
+ الان نمیتونم به درمان و این چیزا فکر کنم... بزار تکلیف این قضیه روشن بشه بعد...
با ناامیدی گفت: من و علی همه تلاشمون رو کردیم... ولی... ولی...
سرش رو پایین انداخت و با شرمندگی گفت: ولی هیچ ردی از اون لعنتی نیست...
دستم رو پشت کمرش گذاشتم و لبخند کمرنگی زدم...
+ فدای سرتون... انشاءالله یه راه دیگه پیدا میشه...
- انشاءالله...
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: خب دیگه... بیشتر از این بمونی، هم واسه خودت مسئولیت داره، هم واسه امیرحسین...
- میمونم تا صبحانتون رو بخورید...
چشم غرهای بهش رفتم...
رنگش پرید...
بزاقش رو قورت داد و گفت: آقا خب من چطور خیالم راحت باشه که شما رعایت حالتون رو میکنید؟
+ دیگه در این حد مراقب هستم...
لبخند رضایتبخشی زد...
هر دو بلند شدیم و بغلم کرد...
- خیلی مواظب خودت باش...
+ تو هم مراقب خودت و بچهها باش...
از اتاق بیرون رفت و امیرحسین در رو قفل کرد...
نگاهی به سینیِ صبحانه انداختم...
نشستم پشت میز...
اشتهای چندانی نداشتم...
اما واسه حفظِظاهر و فرار از درد هم که شده باید میخوردم...
بسمالله گفتم و لقمهی کوچیکی گرفتم...
چند لقمهای رو با اکراه خوردم...
از گلوم پایین نمیرفت...
انگار داشتم سنگ قورت میدادم...
سینی رو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هول دادم جلو و کلافه به صندلی تکیه دادم...
فکرم پرواز کرد سمت عطیه...
دلم خیلی براش تنگ شده بود...
خدایا خودت هوای خانوادم رو داشته باش...
#عطیه
صدای پیامک گوشیم اومد...
پنجره اتاق رو بستم و پرده رو کشیدم...
به طرف میز قدم برداشتم...
اسم و عکسش روی صفحهگوشی بدجور خودنمایی میکرد و لبخند روی لبم آورد...
بیشتر از همیشه دلم تنگ شد براش...
گوشی رو برداشتم و پیامش رو باز کردم...
لبخندم محو شد...
دلم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد...
گوشی رو روی میز گذاشتم...
آهی کشیدم و زل زدم به رو به روم...
آخه چی شده که نمیتونه بیاد؟
نکنه زبونملال اتفاقی براش افتاده؟
توی همین فکرا بودم که یهو درد بدی توی دلم پیچید...
آخ کوچیکی گفتم و لب گزیدم...
دستم رو روی دلم گذاشتم و چشمام رو آروم بستم...
دکتر بارها و بارها گفته بود هیجان و استرس برام بده...
ولی من چطور میتونم آروم باشم وقتی نمیدونم محمدم کجاست و توی چه وضعیتیه؟
- عطیه؟ چی شده مادر؟
با صدای عزیز به خودم اومدم...
نفسی گرفتم و به زور گفتم: خوبم... عزیز... آخ...
رنگش پرید...
- یاخدا... بزار زنگ بزنم اورژانس...
بیدرنگ گفتم: نه... ن..نمیخواد...
- خب پس صبر کن زنگ بزنم رضوانه بیاد معاینهت کنه...
دیگه مخالفتی نکردم...
از زور درد خم شده بودم و زیر لب حضرتزهرا رو صدا میزدم...
هر چی میگذشت دردم بیشتر و غیرقابل تحملتر میشد...
نفسم بالا نمیومد...
اشکم درومده بود...
عزیز سعی داشت آرومم کنه...
اما بیفایده بود...
دقایقی گذشت که در به صدا درومد...
رضوانهخانم سرمم رو چک کرد و گفت: استرس برات سمه عزیزم... رعایت کن... سعی کن آروم باشی و به چیزای خوب فکر کنی... اگه دوباره حالت بد شد، حتما برو دکتر...
بعد از یه سری توصیه دیگه رفت...
عزیز کنارم نشست و دستم رو گرفت...
- دورت بگردم... شنیدی که چی گفت... انقدر استرس نداشته باش... خوب نیست برات مادر...
با بغض لب زدم: چیکار کنم عزیز؟ نگرانشم... دیروز گفت امروز میاد خونه... ولی حالا پیام داده که نمیتونه تا چند روز بیاد و حتی تلفنشم خاموشه...
با محبت نگام کرد...
- خب مگه بار اولشه؟ چندبار تا حالا چندروز از خودش خبر نداده؟ تازه الان بهت گفته که دلنگران نشی... بعد تو نشستی اینجا با این وضعت فکر و خیال میکنی؟!
چیزی نگفتم...
- این ماههای آخر رو خیلی باید مواظب باشی... الانم به جای اینکه زانوی غم بغل بگیری، یکم استراحت کن...
+ آخه... محمد...
- بسپارش به خدا!
لبخند کمرنگی زدم و سرم رو تکون دادم...
بعد از رفتن عزیز، به قصد خواب چشمام رو بستم و کمکم به خواب رفتم...
#مائده
با بغض صداش زدم...
+ م..مامان... مامان...
جواب نداد...
آروم سرم رو بالا آوردم که دیدم بابا و رضا بالای سرم ایستادن...
دوباره چشمم به پای بابا خورد...
پایی که از زانو قطع شده بود🙂💔
بغضم سر باز کرد و به اشکام اجازه باریدن دادم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: آخر قصه خوش است یا همچون نوش داروی پس از مرگ سهراب؟!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy