حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جواب داد: کار درست رو کردم... یهو سرش رو بالا آورد و انگشت اشارهش رو مقابلم گرفت... - کاری رو کردم
هیچوقت یادم نمیاد از کسی کمک خواسته باشه و دستش رو جلوی کسی دراز کرده باشه...
هیچوقت شبایی رو که تا صبح پای چرخخیاطی مینشست و کار میکرد و گاهی خوابش میگرفت، یا وقتایی که گردن و کمرش رو ماساژ میداد فراموش نمیکنم...
همه تلاشش رو میکرد که آب توی دل من و فاطمه تکون نخوره...
نمیتونستم قبول کنم مادرم همه توانش رو بزاره و خسته بشه و من فقط درس بخونم و دست روی دست بزارم و هیچکاری نکنم...
غیرتم قبول نمیکرد و به غرورم برمیخورد...
بعد از کلی اصرار و التماس عزیز رو راضی کردم که در کنار درسم، کار کنم...
توی اون سن هر کاری رو تجربه کردم...
از کارگری... تا مکانیکی...
یادمه بعضی از شبا از فرط خستگی، بدون اینکه چیزی بخورم تا میرسیدم خونه با همون لباسها خوابم میبرد...
همون موقعها بود که به خودم قول دادم ثمره این همه تلاش و سختی رو ببینم و باعث افتخار خودم، خانوادم و مخصوصا پدرم بشم...
با خودم عهد بستم تا همیشه از این مرز و بوم و مردمش دفاع کنم...
با صدای آقایعبدی، رشته افکارم پاره شد...
- حالت خوبه؟
لحن سرد و خشکشون حالم رو بدتر کرد...
+ ب..بله...
لحظاتی اتاق توی سکوتِ مرگباری فرو رفت...
بالاخره لب باز کردن و گفتن: بسیارخب... همینجا بمون تا برگردم... تاکید میکنم! از اتاق بیرون نرو...
به طرف در رفتن...
از اتاق که خارج شدن، صدای قفل شدن در به گوشم خورد...
سرم رو پایین انداختم و بین دستام گرفتم...
خدایا منم آدمم... مگه چقدر طاقت دارم؟
مگه این قلب چقدر میتونه تحمل کنه؟
بغضم بدجور اذیتم میکرد...
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم...
به خودم اومدم و فهمیدم صورتم از اشک خیس شده و شونههام از شدت گریه میلرزه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_150
#سعید
همین که نشستم فرشید گفت: چی شده؟!
داوود ادامه داد: آقایعبدی چرا داد میزدن؟
کلافه دستام رو توی موهام فرو کردم...
اینبار امیر گفت: سعید بگو دیگه.. جون به لب شدیم...
آروم سرم رو بالا آوردم که دیدم رسول نزدیک میزشه و با چشمای به خون نشسته و اخمی غلیظ مچ دست علی رو گرفته...
خواستم برم سمتشون که منصرف شدم...
رفتن رسول رو با چشم دنبال کردم...
فرشید عصبی گفت: سعید میگی چی شده یا برم از رسول بپرسم؟!
نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف ماجرا کردم...
#فرشید
مغزم هنگ کرده بود...
باور نمیکردم...
داوود با بهت گفت: ی..یعنی چی سعید؟
امیر: مگه میشه؟ اصلا امکان نداره..
زبونم قفل کرده بود...
بالاخره به خودم اومدم و با حالتی که معلوم بود هنوز قضیه رو هضم نکردم گفتم: ه..همش دروغه... من... من مطمئنم واسه آقامحمد پاپوش دوختن...
سعید هیچی نمیگفت...
منم حالِ خوبی نداشتم...
بلند شدم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: من میرم نمازخونه...
از پلهها بالا رفتم...
پاهام میلرزید...
حتی یه لحظه هم نمیتونستم به حرفای سعید فکر نکنم...
صدای جر و بحث از اتاقِ آقایشهیدی به گوشم خورد...
نگاهی به اطراف انداختم...
کسی نبود...
کنار در ایستادم و گوش دادم...
میدونستم کارم درست نیست...
اما یه چیزی مانع رفتن میشد...
صدای عصبی آقایشهیدی به گوشم رسید...
- تو چیکار کردی حسین؟ رو پسر مصطفی دست بلند کردی؟ یه لحظه با خودت فکر نکردی شاید بیگناه باشه؟
اینبار صدای آقایعبدی رو شنیدم که کلافه گفتن: علی خودمم میدونم اشتباه کردم... تو دیگه نگو... من اومدم ازت مشورت بگیرم...
چند لحظهای سکوت شد و بعد آقایشهیدی گفتن: چه مشورتی؟
~ وقتی رسیدم جلوی در اتاقت، از سازمان تماس گرفتن... گفتن میخوان بیان و... محمد رو دستگیر کنن...
تنم یخ کرد و قلبم وایساد...
خشکم زد...
~ با کلی توضیح و دلیل، قانعشون کردم دستگیرش نکنن...
نفس راحتی کشیدم...
- چرا؟
~ چون... چون یه حسی بهم میگه... محمد بیگناهه! وقتی تماس گرفتن، یه لحظه همه فداکاریهای محمد اومد جلوی چشمام... از کارم پشیمون شدم...
- عجب... حالا میخوای چیکار کنی؟
~ نمیدونم علی... گیج شدم... محمد مثل پسرمه... خیلی دوسش دارم... ولی... ولی همه در مقابل قانون یکی هستن!
- حسین خودت میدونی اینجور مواقع حکم چیه... واقعا میخوای انجامش بدی؟
~ چارهای نداریم... حتی اگه ما بازداشتش نکنیم، سازمان این کار رو انجام میده... از طرفی محمد پسر عاقل و منطقیایه..! خودش میدونه نمیشه پارتیبازی کرد...
- خیلیخب... هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده...
از جلوی در کنار رفتم و دستی به صورتم کشیدم...
خدایا خودت ختم بخیر کن...
#محمد
گرمای دستی رو روی شونم حس کردم...
اشکام رو پاک کردم و چرخیدم عقب که با آقایعبدی رو به رو شدم...
خواستم بلند بشم که مانع شدن...
سرم رو پایین انداختم که گفتن: محمد سرت رو بگیر بالا...
آروم سرم رو بالا آوردم...
نگاهشون با چند دقیقه پیش فرق کرده بود...
- من... ازت معذرت میخوام...
لبخند کمرنگی زدم...
+ نه آقا... این چه حرفیه؟ حق داشتین...
- نه... حق نداشتم زود قضاوت کنم و... دست روت بلند کنم...
+ اشکالی نداره آقا... بهش فکر نکنین...
نفسی عمیق کشیدن و نشستن پشت میزشون...
- از سازمان با من تماس گرفتن... گفتن میخوان بیان برای دستگیری...
+ آقا باور کنین.......
پریدن وسط حرفم...
- محمد... همه شواهد و مدارک بر علیه توعه..!
با این حرفشون، حس کردم روح از تنم جدا شد...
یه لحظه احساس کردم باور کردن...
اما وقتی ادامه دادن، آروم شدم و خیالم راحت شد...
- من... من مطمئنم که تو این کار رو نکردی... حاضرم قسم بخورم کار تو نیست محمد... اما... اما خودتم خوب میدونی... با وجود این همه مدرک... طبق قانون... باید...........
بقیهی حرفشون رو خوردن...
معلوم بود گفتنش براشون سخته...
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی تلخ زدم...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: باید بازداشت بشم...
اومدن و کنارم نشستن...
دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: محمدجان... من، شهیدی و بچهها که حدس میزنم تا الان خبردار شده باشن، هممون میدونیم که تو بیگناهی... اما... اما تا روشن شدن این قضیه، چارهای جز این نداریم... این قانونه محمد..! تو خودت همیشه پایبند قانون بودی و هستی و انقدر پخته شدی که بدونی... نمیشه تافتهیجدابافته باشی..!
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: بله آقا... حق با شماست...
بلند شدن و رفتن کنار میزشون...
کلافه گفتن: محمد من خودم اصلاً به این کار راضی نیستم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
سرم رو پایین انداختم و گفتم: میدونم آقا... من سالهاست کنار شما هستم و باهاتون کار میکنم، میدونم نمیشه خلاف قانون عمل کرد... لطفا زنگ بزنین رسول یا یکی از بچهها بیان زودتر روال قانونی پرونده طی شه..
با اکراه تلفن رو برداشتن و تماس گرفتن...
- الو سلام علیجان..
+...
- علی به بچهها بگو بیان اتاق من..
گوشی رو گذاشتن که پرسیدم: چرا همه بچهها؟
- اگه یکیشون بیاد اون یه نفر تنهایی یه جور غصه میخوره، بقیه شون یه جور دیگه... بهتره همشون باشن...
+ بله آقا درست میگید...
- محمد...
+ جانم آقا؟!
- نگران نباش.. خدا بزرگه... آروم باش و مثل همیشه بچهها رو هم آروم کن...
هعی...
یکی باید خودمو آروم کنه...
با این حال، لبخند محوی زدم و گفتم: بله... چشم...
چند دقیقه بعد بچهها اومدن بالا و بعد از در زدن اومدن توی اتاق..
آقای عبدی گفتن: سعید و رسول... گفتن چه اتفاقی افتاده؟!
امیر جواب داد: بله.. سعید همهچیز رو گفت.
آقایعبدی سر تکون دادن و گفتن: حکم گرفتم که شما به این موضوع رسیدگی کنید و محمد توسط سازمان بازداشت نشه، امّا..
نفس عمیقی کشیدن و ادامه دادن: اما ما نمیتونیم خلاف قانون عمل کنیم!
سعید با گیجی پرسید: یعنی چی آقایعبدی؟
- ازتون میخوام محمد رو تا بازداشتگاه همراهی کنید..
بچهها هاجوواج به همدیگه نگاه کردن و بعد به من...
داوود با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: آقای عبدی ازتون خواهش میکنم اینکار رو نکنید... لطفا... بخدا ما بدون آقامحمد طاقت نمیاریم...
فرشید: حداقل بزارید خود محمد هم کمکمون کنه تا ردّ این ماجرا رو بگیریم، اصلا... اصلا بدون محمد که ما نمیتونیم کاری کنیم... بخدا دیوونه میشیم!
رسول: آقای عبدی مرگ رسول اینکار رو نکنید...
امیر: آقا ما هر کاری لازم باشه انجام میدیم... فقط توروخدا بازداشتگاه نه...
سعید: آقا... شما دلتون میاد محمد به گناه نکرده... بازداشت بشه؟!
واسه اولینبار بود که میدیدم سعید و امیر و فرشید که به ترتیب بچههای محکم تیمم بودن، بغض کردن...
کممونده بود بغض خودم هم بشکنه...
به خودم گفتم: تو باید قوی باشی محمد...
تو سنگصبوره این بچههایی...
مثل همیشه محکم باش!
بلند شدم و رو به آقای عبدی گفتم: دستبند لازمه؟
با این حرفم قطره اشکی از چشم داوود و رسول روی صورتشون سر خورد...
آقایعبدی سر تکون دادن و گفتن: نه... بی سر و صدا برید!
رسول و داوود رو بغل کردم و آروم گفتم: بچهها توروخدا گریه نکنید... شما که میدونید طاقت دیدن اشکاتونو ندارم...
سعید، فرشید، امیر و آقای عبدی نظارهگر بودن...
چند لحظه بعد، داوود و رسول ازم جدا شدن...
داوود اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد...
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت...
اما رسول با همون چشمای خیس و پر غصه، با دلخوری گفت: آقا چرا هیچی نمیگین؟
سوالی نگاش کردم و گفتم: یعنی چی رسول؟!
تن صداش بالا رفت...
- محمد بعد از این همه خدمت صادقانه بهت تهمت جاسوسی زدن... چرا هیچی نمیگی داداش من؟؟؟ میخوان...
مکث کرد...
سرش رو پایین انداخت...
گفتنش براش سخت بود...
آروم لب زد...
- میخوان.... بندازنت بازداشتگاه...
زل زد توی چشمام و گفت: چرا سکوت کردی؟!
+ توقع داری چیکار کنم؟! نکنه میخوای خلاف قانون عمل کنم؟
چیزی نگفت...
رو کردم به همشون...
+ بچهها خوب گوش کنید ببینید چی میگم! راضی نیستم هیچکدومتون به خاطر من، مرتکب گناه بشین... یا فکر کنید چون منم قراره پارتیبازی بشه و اتفاق دیگهای بیفته! همهچیز طبق قانون پیش میره!
آقای عبدی راضی به نظر میرسیدن...
به بچهها اشاره کردم و خودم جلوتر راه افتادم...
در سلول رو باز کردم و وارد شدم که بچهها پشت سرم اومدن داخل و بالاخره به چشماشون اجازه باریدن دادن...
نوبتی در آغوش کشیدمشون و گفتم: مطمئنم زیاد طول نمیکشه... غصه نخورین...
سعید: چطوری غصه نخوریم؟؟؟
+ توکلتون به خدا باشه... بهتون قول میدم همه چیز درست میشه...
سکوت کردن...
یاد عزیز و عطیه افتادم...
معلوم نبود این قضیه چقدر طول بکشه و من چند روز بازداشت باشم...
برای همین موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و به عطیه پیام دادم تا مبادا نگرانم بشن...
+ سلام جاندلم... چطوری؟ دخترم و عزیز خوبن؟ ان شاءالله که خوب باشین♥️ خیلی شرمندم... من یه کاری برام پیش اومده... ممکنه چند روز نتونم بیام خونه و گوشیم خاموش باشه... اصلا نگرانم نباشیا... زود برمیگردم... استرس هم بیاسترس... مراقب خودت و زهرا و عزیز باش... خیلی دوستون دارم... از طرف آقاتون🌱
کیف دستی و موبایلم رو دادم دست فرشید و گفتم: برید درو هم قفل کنید..
سرجاشون ایستاده بودن...
+ با شمام...
امیر: نمیتونیم آقا...
با دست هدایتشون کردم جلو در...
+ توی نبود من، خللی توی روند پرونده پیش نمیاد.. و مهمتر از همه، خیلی مراقب خودتون باشید...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
سرم رو پایین انداختم و گفتم: میدونم آقا... من سالهاست کنار شما هستم و باهاتون کار میکنم، میدونم ن
به هر سختیای که بود، همشون رفتن اِلا رسول...
+ رسولجان... برو دیگه...
با صدای گرفتهش که ناشی از گریه بود گفت: نمیتونم آقا... آخه... چه جوری دوریتونو تحمل کنم؟!
+ نَمُردم که..
اخم ریزی کرد و گفت: این چه حرفیه؟ دور از جونتون...
میدونستم دلش خونه... مثل خودم...
طاقت نداشتم توی این حال ببینمش...
لبخندی زدم...
دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: غصه نخور استاد... درست میشه...
برای اینکه از این حال و هوا بیرون بیاد گفتم: این همه توی فضای اصلی سایت بودیم... متهم آوردیم... حالا یه دو شبم خودمون اینجا باشیم... هوم؟
لبخند تلخی زد و گفت: آقا هر کاری داشتین به خودم بگین... من فعلا اینجام...
باجدیت گفتم: بیخود... شیفت نیستی... میری استراحت میکنی...
- آخه.....
+ آخه بی آخه رسول... همین که گفتم..! این یه دستوره! دلیل نمیشه چون تو همچین وضعیتیم حواسم بهتون نباشه یا اینکه به حرفم گوش ندین...
بغضش رو به سختی نگه داشته بود...
محکم بغلم کرد...
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و نوازشش کردم...
شونههاش میلرزید...
داشت اشک میریخت...
برای من...
وقتی ازم جدا شد، سرش پایین بود که یه وقت اشکش رو نبینم...
بمیرم واسه دلش...
به سختی خودم رو کنترل میکردم که گریه نکنم تا مبادا روحیش خرابتر بشه...
دستم رو زیر چونش گذاشتم و آروم سرش رو بالا آوردم...
سعی در مخفی کردن صدای لرزونم داشتم...
+ عه... رسول... گریه چرا داداشم؟ بابا چیزی نشده که...
- دیگه میخواستی چی بشه؟ بعد این همه خدمت و فداکاری.......
حرفش رو قطع کردم و گفتم: رسول... ادامه نده... لطفا... درست میشه... بهت قول میدم...
این حرفا رو در حالی میزدم که خودمم نمیدونستم قراره چی به سرم بیاد...
صدای رضا اومد که گفت: رسولجان بیا بیرون... بخدا برام مسئولیت داره...
+ برو استاد... گناه داره... اینکه الان تو اینجایی خلاف قانونه... از چشم رضا میبینن... برو... برو درم ببند...
اینبار محکمتر از قبل بغلم کرد...
- من... نمیتونم درو روی شما قفل کنم...
بغضم رو با هزار زحمت قورت دادم و گفتم: خودم درو میبندم... تو برو...
خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم...
+ نکن رسول... برو داداش... برو...
با بغض بهم خیره شد و بعد رفت...
در رو بستم و بهش تکیه دادم...
آروم نشستم...
پنج دقیقه بعد صدای چرخش کلید توی قفل اومد...
خیالم کمی راحت شد...
واقعا دلکندن از این بچهها سخته...
جزوی از وجودم شدن...
خدایا خودت مواظبشون باش...
اما قفل شدن در، نشون از حبس شدنم میداد...
هنوز چند لحظه نگذشته بود...
اما... اما هوا برام خفه شده بود...
روی تخت نشستم و کلافه، دستام رو توی موهام فرو کردم...
خدایا تو که میدونی من بیگناهم...
خودت کمکم کن...
آبروم رو حفظ کن خدا...
بیقرار بودم و ناآروم...
تو این شرایط، فقط یه چیز میتونست آرومم کنه...
اونم ارتباط با خدایی بود که خودش من رو توی این راه انداخت...
شروع کردم به خوندن قرآن...
هر چی که حفظ بودم رو خوندم...
رسیدم به این آیه...
الابهذکراللهتطمئنالقلوب...
آگاه باشید که دلها تنها با یاد خدا آرام میگیرد...
لبخندی کنج لبم نشست...
سرم رو بالا آوردم...
خدایا... ممنون که همیشه بندههات رو آروم میکنی...
ممنون که هستی...
مطمئنم کمکم میکنی...
خیلی آروم شدم...
به دلم افتاد دو رکعت نماز بخونم...
مثل همیشه، وضو داشتم...
سجادهای که پایین تخت بود رو برداشتم و پهن کردم...
بسماللهی گفتم و قامت بستم...
+ اللهاکبر........
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_151
#محمد
تسبیحات حضرتزهراۜ که تموم شد، سجاده رو جمع کردم و اومدم بلند بشم که نفسم برای لحظهای حبس شد و قلبم گرفت...
دستم رو آروم روی قلبم گذاشتم و چشمام رو بستم...
زیر لب گفتم: یا وایسا و راحتم کن... یا آروم بگیر...
کمی که گذشت، حس کردم بهتر شدم...
با احتیاط بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم...
چشمام رو بستم...
نفهمیدم کی خوابم برد...
صدای باز شدن در به گوشم خورد...
چشمام رو باز کردم و چندباری پلک زدم...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم...
وقت صبحانه بود...
امیرحسین سینی رو روی میز گذاشت و گفت: بفرمایید آقا... بچهها خیلی تأکید کردن که حتما صبحانهتون رو کامل بخورید...
+ دستت درد نکنه...
- خواهش میکنم.. چیزی لازم ندارید؟
+ نه، ممنون.. فقط...
منتظر نگام کرد...
+ بچهها حالشون چطوره؟
لبخند کمرنگی زد...
- آقا تا حالا کسی بهتون گفته شما بهترین مافوق و فرمانده دنیایین؟
خندیدم و گفتم: چطور؟
- شما حتی توی این شرایط هم از بچهها غافل نمیشین و این واقعا تحسین برانگیزه...
+ وظیفمه! تکتک شماها مثل خانوادمین... مثل برادرای نداشتم دوستون دارم! دلم نمیخواد بخاطر من غصه بخورید و حالتون بد باشه...
- ولی خودتون... به خاطر ماها هر کاری میکنید... کَمهکَمِش غصه خوردنه...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ من فرق دارم آقاامیرحسین! به عنوان یه برادربزرگتر باید مراقبتون باشم!
~ کاش اگه این همه به فکر این بچههایی، یه ذره هم به فکر خودت باشی...
با صدای آقایعبدی، بلند شدم و گفتم: سلام آقا...
~ علیکسلام...
امیرحسین گفت: بااجازتون...
آقایعبدی سر تکون دادن و از اتاق بیرون رفت که اینبار رسول وارد سلول شد...
- سلام آقا...
+ سلام... خوبی؟
- ممنون...
آقایعبدی نفس عمیقی کشیدن و گفتن: چرا بهم نگفتی؟!
+ چی رو آقا؟
~ بیماریت رو... من باید از زبون رسول بشنوم؟!
نگاهی به رسول انداختم که سرش رو پایین انداخت...
+ آقا من... میخواستم بهتون بگم... ولی... ولی گفتم شاید زیاد مهم نباشه و... الکی نگرانتون کنم...
با تعجب و اخم گفتن: چی؟؟؟ نگران؟؟؟ محمد خودت متوجه حرفاتهات هستی؟! این بیماری ممکنه...
براشون سخت بود از مرگ من صحبت کنن...
~ ممکنه جونت رو به خطر بندازه! بعد واسه خاطر نگران کردن من سکوت کردی؟!
سر به زیر و آروم گفتم: معذرت میخوام...
لحنشون آرومتر شد...
~ همیشه به فکرِ دیگران بودن خوب نیست! تا جایی باید مراعات حال بقیه رو بکنی که به خودت آسیبی نرسه!
+ بله، حق با شماست...
~ همراه رسول و سعید برید بیمارستان برای معاینه و تشکیل پرونده...
با شدت سرم رو بالا آوردم و با بهت بهشون خیره شدم...
~ بله؟
درمونده گفتم: آخه الان آقا؟ توی این شرایط؟
رسول که تا الان سکوت کرده بود لب باز کرد و آروم گفت: دکترا گفتن به محض برگشت به تهران، باید به پزشک مراجعه کنید و تحتنظر باشید...
نمیدونستم چی بگم که منصرف بشن...
+ خب... خب دکتر که یه سری دارو داد... اگه تاثیری نداشت، اون موقع میریم بیمارستان...
~ محمد...
فوری گفتم: آقا لطفا... قول میدم اگه حالم خوب نشد، حتما با بچهها برم دکتر...
چند لحظه مکث کردن و بعد گفتن: لجبازی دیگه... تا خودت نخوای کاری رو انجام نمیدی! باشه قبول... ولی حواست باشه! به بچهها سپردم اگه فقط یه ذره حس کردن خوب نیستی، به من اطلاع بدن! مراقب خودت باش...
+ چشم ممنون...
از اتاق که بیرون رفتن، رسول اومد سمتم و دستم رو گرفت...
هر دو روی تخت نشستیم و گفت: آخر کار خودت رو کردی دیگه آقامحمد...
+ الان نمیتونم به درمان و این چیزا فکر کنم... بزار تکلیف این قضیه روشن بشه بعد...
با ناامیدی گفت: من و علی همه تلاشمون رو کردیم... ولی... ولی...
سرش رو پایین انداخت و با شرمندگی گفت: ولی هیچ ردی از اون لعنتی نیست...
دستم رو پشت کمرش گذاشتم و لبخند کمرنگی زدم...
+ فدای سرتون... انشاءالله یه راه دیگه پیدا میشه...
- انشاءالله...
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: خب دیگه... بیشتر از این بمونی، هم واسه خودت مسئولیت داره، هم واسه امیرحسین...
- میمونم تا صبحانتون رو بخورید...
چشم غرهای بهش رفتم...
رنگش پرید...
بزاقش رو قورت داد و گفت: آقا خب من چطور خیالم راحت باشه که شما رعایت حالتون رو میکنید؟
+ دیگه در این حد مراقب هستم...
لبخند رضایتبخشی زد...
هر دو بلند شدیم و بغلم کرد...
- خیلی مواظب خودت باش...
+ تو هم مراقب خودت و بچهها باش...
از اتاق بیرون رفت و امیرحسین در رو قفل کرد...
نگاهی به سینیِ صبحانه انداختم...
نشستم پشت میز...
اشتهای چندانی نداشتم...
اما واسه حفظِظاهر و فرار از درد هم که شده باید میخوردم...
بسمالله گفتم و لقمهی کوچیکی گرفتم...
چند لقمهای رو با اکراه خوردم...
از گلوم پایین نمیرفت...
انگار داشتم سنگ قورت میدادم...
سینی رو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هول دادم جلو و کلافه به صندلی تکیه دادم...
فکرم پرواز کرد سمت عطیه...
دلم خیلی براش تنگ شده بود...
خدایا خودت هوای خانوادم رو داشته باش...
#عطیه
صدای پیامک گوشیم اومد...
پنجره اتاق رو بستم و پرده رو کشیدم...
به طرف میز قدم برداشتم...
اسم و عکسش روی صفحهگوشی بدجور خودنمایی میکرد و لبخند روی لبم آورد...
بیشتر از همیشه دلم تنگ شد براش...
گوشی رو برداشتم و پیامش رو باز کردم...
لبخندم محو شد...
دلم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد...
گوشی رو روی میز گذاشتم...
آهی کشیدم و زل زدم به رو به روم...
آخه چی شده که نمیتونه بیاد؟
نکنه زبونملال اتفاقی براش افتاده؟
توی همین فکرا بودم که یهو درد بدی توی دلم پیچید...
آخ کوچیکی گفتم و لب گزیدم...
دستم رو روی دلم گذاشتم و چشمام رو آروم بستم...
دکتر بارها و بارها گفته بود هیجان و استرس برام بده...
ولی من چطور میتونم آروم باشم وقتی نمیدونم محمدم کجاست و توی چه وضعیتیه؟
- عطیه؟ چی شده مادر؟
با صدای عزیز به خودم اومدم...
نفسی گرفتم و به زور گفتم: خوبم... عزیز... آخ...
رنگش پرید...
- یاخدا... بزار زنگ بزنم اورژانس...
بیدرنگ گفتم: نه... ن..نمیخواد...
- خب پس صبر کن زنگ بزنم رضوانه بیاد معاینهت کنه...
دیگه مخالفتی نکردم...
از زور درد خم شده بودم و زیر لب حضرتزهرا رو صدا میزدم...
هر چی میگذشت دردم بیشتر و غیرقابل تحملتر میشد...
نفسم بالا نمیومد...
اشکم درومده بود...
عزیز سعی داشت آرومم کنه...
اما بیفایده بود...
دقایقی گذشت که در به صدا درومد...
رضوانهخانم سرمم رو چک کرد و گفت: استرس برات سمه عزیزم... رعایت کن... سعی کن آروم باشی و به چیزای خوب فکر کنی... اگه دوباره حالت بد شد، حتما برو دکتر...
بعد از یه سری توصیه دیگه رفت...
عزیز کنارم نشست و دستم رو گرفت...
- دورت بگردم... شنیدی که چی گفت... انقدر استرس نداشته باش... خوب نیست برات مادر...
با بغض لب زدم: چیکار کنم عزیز؟ نگرانشم... دیروز گفت امروز میاد خونه... ولی حالا پیام داده که نمیتونه تا چند روز بیاد و حتی تلفنشم خاموشه...
با محبت نگام کرد...
- خب مگه بار اولشه؟ چندبار تا حالا چندروز از خودش خبر نداده؟ تازه الان بهت گفته که دلنگران نشی... بعد تو نشستی اینجا با این وضعت فکر و خیال میکنی؟!
چیزی نگفتم...
- این ماههای آخر رو خیلی باید مواظب باشی... الانم به جای اینکه زانوی غم بغل بگیری، یکم استراحت کن...
+ آخه... محمد...
- بسپارش به خدا!
لبخند کمرنگی زدم و سرم رو تکون دادم...
بعد از رفتن عزیز، به قصد خواب چشمام رو بستم و کمکم به خواب رفتم...
#مائده
با بغض صداش زدم...
+ م..مامان... مامان...
جواب نداد...
آروم سرم رو بالا آوردم که دیدم بابا و رضا بالای سرم ایستادن...
دوباره چشمم به پای بابا خورد...
پایی که از زانو قطع شده بود🙂💔
بغضم سر باز کرد و به اشکام اجازه باریدن دادم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: آخر قصه خوش است یا همچون نوش داروی پس از مرگ سهراب؟!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_152
#مائده
- م..مهدی!
با صدای مامان، به خودم اومدم...
چرخیدم سمتش که دیدم آروم آروم داره چشماش رو باز میکنه...
فوری کنار تخت زانو زدم و دستش رو گرفتم...
با نگرانی صداش زدم: مامان... مامانجونم...
چندباری پلک زد...
لبخند تلخی زدم و گفتم: خوبی مامان؟
دوباره چشمه اشکش جوشید و با گریه گفت: دیدی باباتو؟ دیدی وضعشو؟
اشکای خودمم جاری شد...
دستم رو روی سرش گذاشتم و آروم نوازشش کردم...
+ آروم باش مامان... بابا که خدا رو صدهزار مرتبه شکر حالش خوبه... به خاطر وضعیت خودش اصلا ناراحت نیست... فقط نگران ماست... مخصوصاً شما... وقتی از هوش رفتی، خیلی نگرانت شد... برم بهش بگم بیاد ببینتت؟
سرش رو تکون داد...
با لبخند دستش رو بوسیدم و بلند شدم...
از اتاق بیرون رفتم...
بابا کنار رضا نشسته بود و طبق شواهد مرضیه هنوز توی اتاقش بود...
رفتم کنار بابا و گفتم: باباجون... مامان میخواد ببینتتون...
سر تکون داد و با کمک رضا بلند شد...
عصا ها رو دستش گرفت و هر دو به سمت اتاق مامان رفتن...
رضا کنارم روی مبل نشست و گفت: فکر نمیکردم راحت با این قضیه کنار بیای...
همونطور که نگاهم به رو به رو بود، نفسی عمیق کشیدم و گفتم: راحت نبود...
- آره، قبول دارم... اما آرومتر از مامان و مرضیه برخورد کردی...
+ چون انتظارش رو داشتم... میدونستم یه اتفاقی واسه بابا افتاده و تو به ما نمیگی...
- اون روز... همون روزی که تماس گرفتن و گفتن احتمال میدن بابا شهید شده باشه، بابا... مجروح شده بود... ولی... ولی به خاطر شلوغی و وضع ناجور اونجا، دیر پیداشون کردن... حتی... حتی یکی از رفقای قدیمی بابا که همرزمشم بوده و یه نفر از نیروهاش شهید میشن... وقتی بابا رو پیدا میکنن، فوری منتقلش میکنن بیمارستان... اما خب اونجا شرایط مناسبی نداشته... برای همینم... مجبور میشن... پاش رو... ق..قطع کنن...
جملات آخرش رو با بغض میگفت...
دستی به صورت خیسم کشیدم و رضا ادامه داد...
- اون روزی هم که مامان گفت دوستم به تلفن خونه زنگ زده، در اصل یکی از نیروهای بابا تماس گرفته بود... میگفت بابا اصرار داره هر چه سریعتر برگرده ایران... منم کلافه شدم... گفتم آخه چرا میخواد با این وضعیتش برگرده؟ باید بیمارستان بمونه و استراحت کنه... ولی بابا آخر کار خودش رو کرد و برگشت...
آهی کشیدم...
- ولی... ولی اصلأ نگران نباشیها راضیه... من از یکی از دوستای پزشکم پرسیدم، گفت بعد از اینکه زخم پاش خوب شد، میتونه از پایمصنوعی استفاده کنه...
لبخند کمرنگی زدم و نگاش کردم.
رضا یه خصلت مهم از بابا به ارث برده و اونم اینه که همیشه میریزه توی خودش..
مطمئن بودم حالش از من و مرضیه هم بدتره و فقط به روی خودش نمیاره!
برای اینکه یکم از نگرانی و دلآشوبیش کم کنم، دستش رو گرفتم و توی چشمای قهوهایش نگاه کردم...
لبخند محوی زدم و گفتم: نگران نیستم... خدا خودش هوامونو داره...
نزدیکتر شد...
دستش رو پشت گردنم گذاشت و سرم رو به سمت خودش خم کرد...
بوسهای به پیشونیم زد و گفت: قربون خواهرگلم برم که همیشه راضیِ به رضای خدا...
باز هم لبخندی زدم و چیزی نگفتم...
یهو یاد مرضیه افتادم...
بلند شدم و رو به رضا گفتم: من برم یه سر به مرضیه بزنم...
سر تکون داد...
به طرف اتاق خواهرکم پا کج کردم...
در زدم و گفتم: مرضیهبانو... اجازه هست خواهر؟!
صدایی نیومد...
آروم در اتاق رو باز کردم...
نشسته بود روی تخت و زل زده بود به بیرون...
نیمرخش طرف من بود...
جلوتر رفتم و کنارش نشستم...
دستم رو روی پاش گذاشتم...
آروم لب زدم: مرضیه...
سرش رو کامل به سمتم برگردوند...
یهو پرید بغلم...
دستاش رو محکم دور کمرم حلقه کرد و هقهق گریش فضای اتاق رو پر کرد...
انگار منتظر یه تلنگر بود تا خودش رو خالی کنه...
#رسول
تصمیمم رو گرفتم...
باید به آقایعبدی میگفتم...
از نمازخونه بیرون اومدم و آروم آروم از پلهها بالا رفتم...
جلوی اتاق آقایعبدی ایستادم...
پشت میزشون نشسته بودن...
در زدم...
سرشون رو بالا آوردن...
با دیدن من، اخم کردن و به طرفم اومدن...
توی چشمام زل زدن و گفتن: تو به چه حقی موندی سایت؟ میتونی بری خونه... ولی تا اطلاعثانوی از تهران خارج نمیشی... مکالماتت هم شنود میشه...
اومدن در رو ببندن که فوری گفتم: آقا توروخدا به حرفام گوش کنید... محمد...
نزاشتن ادامه بدم و دستشون رو بالا آوردن و گفتن: نیازی به این کار نمیبینم...
در رو بستن...
چند ضربه به در زدم و با بغض و التماس گفتم: آقا درو باز کنین... توروخدا... آقا بخاطر من...
از پشت شیشه دیدم چشماشون رو محکم باز و بسته کردن و به کارشون ادامه دادن...
به در تکیه دادم و ازش سر خوردم و نشستم...
عاجزانه گفتم: باشه اصلا در رو باز نکنید... ولی خواهش میکنم حرفام رو بشنوید... آقا شما از وضعیت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
محمد بیخبرید...
سرشون رو بالا گرفتن...
نفسی گرفتم و ادامه دادم: اون روز که باهاش تماس گرفتید و گفتید باید هر چه سریعتر برگردیم، محمد بیمارستان بستری بود... واسه چندمینبار تو طول سفر حالش بد شده بود...
آب دهنم رو قورت دادم...
نگاهم به پلهها بود اما حس میکردم آقایعبدی از سر جاشون بلند شدن...
+ دکتر ازش عکس و آزمایش گرفت... گفت... گفت...
بغضم رو به سختی قورت دادم و لب زدم: گفت محمد... نارسایی... کلیه داره... گفت برگشتیم تهران باید به پزشک مراجعه کنه و تحتنظر باشه... آقایعبدی محمد باید هر چه زودتر مراحل درمانش رو شروع کنه..! دکتر گفت این بیماری اگه پیشرفت کنه میتونه خیلی خطرناک بشه آقا!!! حتی... حتی ممکنه زبونملال..
به اینجا که رسید دیگه نتونستم ادامه بدم...
در اتاق باز شد و چهره نگران و متعجب آقایعبدی رو دیدم..
- شوخیت گرفته رسول؟
سرم رو بالا گرفتم و بعد به کمک دیوار آروم بلند شدم...
+ نه بخدا آقا... محمد این مدت داروهاشم نخورده... میترسم... میترسم تا همین الانم دیر کرده باشیم...
جلوم به راه افتادن...
بلند شدم و دنبالشون رفتم...
رفتن طرف بازداشتگاه...
عین جوجهها دنبالشون میدویدم...
رو به رضا با نگرانی گفتن: از حالِ محمد خبر داری؟
~ من نه.. اما امیرحسین توی سلوله آقا...
فوری به طرف سلول محمد رفتیم...
وقتی دیدم حالش خوبه، خیالم کمی راحت شد...
بعد از صحبت با محمد، از سلول بیرون اومدم...
امیرحسین در رو قفل کرد...
آروم گفتم: داداش توروخدا مواظبش باش... داروهاش رو میدم یکی از بچهها بیاره... حتما سر وقت مصرفشون کنه...
دست روی شونم گذاشت و با لبخند آرامشبخشی گفت: خیالت تخت... عینِ چشمام مواظبشم...
لبخندی از سر رضایت زدم...
#داوود
آقایعبدی گفتن یه جلسه فوری داریم...
رسول که از بازداشتگاه برگشت، با هم دیگه به طرف اتاق جلسه رفتیم...
همه که اومدن، آقایعبدی شروع کردن...
- همونطور که همه میدونید، متاسفانه مدارکی به سیستم رسول ارسال شده که نشون میده یک نفوذی توی سایت وجود داره! و طبق همین مدارک... اون نفوذی...
نفسشون رو سنگین بیرون دادن...
- محمده... اما ما احتمال میدیم برای محمد پاپوش دوخته باشن و جاسوس واقعی کسِ دیگهای باشه!
لبام رو تر کردم و پرسیدم: ببخشید آقا... اما پرونده الکساندر که بسته شده!
- درسته.. ولی ممکنه ربطی به پرونده نداشته باشه!
امیر چینی به پیشونیش داد و پرسید: یعنی چی آقا؟
آقایشهیدی گفتن: دو حالت کلی وجود داره! اول اینکه میخوان پروندهای که بسته شده رو دوباره باز کنن!
اینبار فرشید با تعجب گفت: مگه ممکنه؟!
آقایعبدی سر تکون دادن و گفتن: بله، ممکنه... وقتی کارشناس یه پرونده امنیتی به جاسوسی متهم میشه، پروندهای که زیردستشه و مشغول پیگیریشه باید از ابتدا بررسی بشه! اگر هم پروندهای در کار نباشه، باید رفت سراغ پروندهی قبلی که بسته شده و دوباره اون رو باز کرد! یه کارشناس جدید از طرف سازمان مامور میشه که پرونده مورد نظر رو از اول بررسی کنه تا اگه اونجا مشکلی باشه مشخص بشه! توی همین حین، ممکنه سازمانی که نفوذ کرده، اقدام به جذب کارشناس جدید کنه! که در این صورت...
آقایعبدی مکث کردن که سعید زمزمه کرد: اگر کارشناس جدید رو مجذوب خودشون کنن، به احتمال زیاد میتونن پرونده رو که حالا باز شده، اینبار به نفع خودشون تموم کنن!
آقایشهیدی: دقیقا... و حالا احتمال دوم! همونطور که آقایعبدی در جواب سوال داوود گفتن، احتمال داره ارتباطی به پرونده نداشته باشه... یعنی ممکنه هدف دشمن فقط نفوذ به سایت باشه و پاپوش دوختن برای مامورِ ما! یه جورایی شبیه به کینه میمونه... اونا از طریق نفوذی اصلیشون با یه سری مدارک ثابت میکنن مامور ارشد ما، یه جاسوسه! که البته با این کارشون، با یه تیر دو نشون میزنن... هم باعث میشن یکی از بهترین و وفادارترین نیروی های سازمان از کار برکنار بشه و مشکلاتی براش به وجود بیاد... و هم ایران رو بد نام میکنن! به این صورت که از طریق رسانههاشون اعلام میکنن در سازمان اطلاعات و امنیت ایران، نفوذ داشتن که این اصلا به نفع ما نیست! چون در این صورت همه تصور میکنن سازمان اطلاعات و امنیت ایران قدرتِ چندانی نداره و به راحتی میشه بهش نفوذ کرد!
برای تایید حرفاشون، همه سر تکون دادیم...
هیچوقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...
رسول که تا الان ساکت بود گفت: خب الان باید چیکار کنیم؟
آقایعبدی: اول از همه باید از تمام متهمین پرونده دوباره بازجویی بشه که اینکار رو آقایشهیدی انجام میدن... وظیفه کنترل جلسات بازجویی هم با داوود و امیره...
هر دو سری تکون دادیم و ادامه دادن...
- نظارت کلی با سعیده و فرشید هم گزارش کامل کار ها رو به من تحویل میده! علی هم که مشغول ردیابی ایمیلهای ارسالیه...
رسول: آقا پس من...
آقایعبدی فوری گفتن: خودت میدونی دلیلش چیه رسول!
رسول که حسابی وا رفته بود گفت: آقا لطفا...
یهو صاف
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
محمد بیخبرید... سرشون رو بالا گرفتن... نفسی گرفتم و ادامه دادم: اون روز که باهاش تماس گرفتید و گفتی
نشست و ادامه داد: اصلا... اصلا قول میدم کارای اصلی رو انجام ندم! فقط به علی کمک میکنم...
لحظهای سکوت شد که آقایعبدی گفتن: خیلیخب... اما یادت نره مسئولیت اصلیِ کار با علیه!
رسول با خوشحالی سرش رو تکون داد...
تلفن دفتر آقایعبدی زنگ خورد...
جواب دادن و خیلی آروم مشغول صحبت شدن...
یکم که گذشت، حالت چهرهشون تغییر کرد و ناراحت و عصبی شد...
چند دقیقه بعد، قطع کردن و رو به ما گفتن: بچهها میتونید برید به کاراتون برسید...
بعد هم خم شدن سمتِ آقایشهیدی و آروم گفتن: شهیدیجان شما بمون...
همه بلند شدیم و از اتاق بیرون اومدیم...
هنوز ذهنم درگیر تماسِ آقایعبدی بود...
مهمتر از اون اینکه از آقایشهیدی خواستن ایشون بمونن...
چی شده بود و چه اتفاقی قرار بود بیفته، اللهاعلم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_153
#فرشید
جای خالیش خیلی حس میشد...
صندلی رو به روی من، برای فرمانده بود...
جایی که محمد همیشه مینشست...
حتی تصور اینکه اتفاقی بیفته که یه نفر دیگه بیاد جای آقامحمد... توی اتاقش... روی صندلیش بشینه و مافوق ما بشه، برام آزاردهنده بود...
#محمد
+ اسلامعلیناوعلیعباداللهالصالحین...
صدای باز شدن در اومد...
+ اسلامعلیکمورحمتاللهوبرکاته...
+ اللهاکبر... اللهاکبر... اللهاکبر...
به سجده رفتم و مهر رو بوسیدم...
- قبول باشه آقا...
باصدای رضا، سر از سجده برداشتم و به عقب برگشتم...
لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه... چیزی شده؟
سرش رو پایین انداخت...
معلوم بود گفتنش براش سخته...
بعد از کلی مِنومِن کردن گفت: آقا... راستش... باید بریم برای بازجویی...
نمیدونم چرا... اما یهو دلم هوری ریخت...
ولی خیلی زود به خودم مسلط شدم!
مهر رو بوسیدم و سجاده رو جمع کردم..
به خدا توکل کردم و با یاعلی بلند شدم...
+ بریم...
#داوود
روی صندلی نشستم و نفسی عمیق کشیدم...
همونطور که به صفحه مانیتور نگاه میکردم، خطاب به امیر گفتم: به نظرت اولین بازجویی از کیه؟!
شونهای بالا انداخت و جواب داد: نمیدونم.. شاید الکساندر... به عنوان متهم اصلی پرونده!
سر تکون دادم و چیزی نگفتم...
دقایقی گذشت که آقایشهیدی وارد اتاق شدن و نشستن...
چند لحظه بعد، در اتاق باز شد و رضا به همراهِ...
نه...
باورم نمیشد...
این.. اینکه محمد بود...
مگه میشه؟
حتما دارم کابوس میبینم...
سرم رو با شدت چرخوندم طرف امیر و با بهت گفتم: ای..اینکه... محمد نیست ها؟! من... من توهم زدم آره؟!
حامد با غم نگاهم کرد و گفت: داوودجان، آروم باش...
به معنای واقعی، اون لحظه اگه کارد میزدی خونم در نمیومد...
بلند شدم که دستم کشیده شد...
چرخیدم و با امیر چشم تو چشم شدم...
- کجا؟
+ میخوام برم تو...
- اجازه نداریم داوود...
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم و با اخم و لحن پر حرصی گفتم: باشه.. اول میرم از همون کسی که اجازه داده از آقامحمد بازجویی کنن اجازه میگیرم بعد میرم تو...
تن صداش بالاتر رفت و گفت: بشین سر جات! این بچه بازیا یعنی چی؟
بااخم گفتم: تو غیرت نداری؟ دارن از برادرمون که هیچجرمی مرتکب نشده و بیگناهه بازجویی میکنن امیرخان... من نمیتونم اینجا بشینم و نظارهگر باشم... نمیتونم سکوت کنم و هیچی نگم!
بعد از این حرف رفتم طرف اتاق بازجویی...
در رو با شدت باز کردم و رفتم داخل...
آقایشهیدی و محمد، هردو با تعجب نگاهم میکردن...
مخاطبم آقایشهیدی بود...
با صدایی که از عصبانیت و ناراحتی میلرزید گفتم: چطور میتونین؟
آقایشهیدی نگاهی به محمد انداختن و بعد رو به من گفتن: داوودجان برو بیرون، بعداً صحبت میکنیم...
صدام بالا رفت و اینبار رو به آقامحمد گفتم: شما چطوری اجازه میدی اینطوری باهات رفتار کنن؟ اونم بعد از سالها خدمت صادقانه!
آروم بلند شد و به طرفم اومد...
دستاش رو روی شونههام گذاشت و با تلخخندی، آروم گفت: برو بیرون داوود... جانِ محمد برو... میدونم نگرانمی... اما با این کارا فقط خودت رو توی دردسر میندازی داداش... من راضی نیستم به خاطر من به شماها سخت بگذره... برو لطفا... بزار همهچی طبق قانون و روال خودش پیش بره!
یاد تمام مهربونیا و فداکاریهاش افتادم...
تمام خاطراتمون مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد!
چطور میتونست انقدر آروم باشه؟!
قطره اشکی از چشمم سر خورد و روی صورتم ریخت...
دستام رو مشت کردم و زل زدم توی چشماش...
+ من به هیچ قیمتی داداشمو تنها نمیزارم..!
محمد خواست چیزی بگه که آقایشهیدی بلند گفتن: امیر؟ رضا؟
امیر اومد توی اتاق و دستم رو گرفت و آروم کنار گوشم گفت: داوود بیا بریم بیرون، بعداً راجبش حرف میزنیم...
+ من نخوام بعدا حرف بزنم باید کی رو ببینم؟
اینبار عصبیتر از قبل شد و با حرص غرید: وضع رو واسه خودت و آقامحمد بدتر نکن!
رضا هم اومد و سعی داشت منو ببره بیرون...
آقای شهیدی که عصبی شده بودن رو به امیر گفتن: تا شب میره بازداشتگاه...
محمد فوری چرخید سمت آقایشهیدی و گفت: آقا لطفا... به خاطر من عصبی شد...
بدجور حرصم گرفت که چرا به خاطر من داشت خودش رو کوچیک میکرد...
اومدم حرفی بزنم که آقایشهیدی زودتر از من با آرامش گفتن: محمدجان، لطفاً بزار کاری که درسته رو انجام بدیم!
بازوهام رو از دستای امیر و رضا آزاد کردم و با لحن پر حرصی گفتم: چشم... با پای خودم میرم! جسارتم رو ببخشید... ولی بد کردین آقا... با محمد بد کردین...
بعد از این حرفم بدون توجه به همه از اتاق زدم بیرون و رفتم طرف سلولها...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
#مائده
آروم نوازشش کردم و گفتم: آروم باش خواهری...
با هقهق گفت: چطوری... آروم باشم؟ بابا...
شدت گریش بیشتر شد و دیگه نتونست ادامه بده...
رضا اومد دم در و با نگرانی به ما نگاه کرد که اشاره کردم چیزی نیست و بره بیرون...
خودش به اندازه کافی ناراحت بود...
نمیخواستم بیشتر از این حالش بد بشه...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: گریه نکن خواهر کوچیکه... بابا خوب میشه... بهت قول میدم... رضا با یکی از دوستای پزشکش حرف زده... گفتن بابا میتونه از پای مصنوعی استفاده کنه... درستِ مثل پای خودش!
سرش رو از روی شونم برداشت و به چشمام خیره شد...
خوشحالی رو توی چشمای خوشرنگ و عسلیش دیدم...
- راست.. میگی؟
+ آره بخدا... اصلأ الان میگم رضا بیاد، خودت باهاش صحبت کن که خیالت راحت بشه...
سر تکون داد...
لبخندی به روش پاشیدم...
رضا رو صدا زدم و بعد از اینکه اومد، از اتاق بیرون رفتم تا خواهر و برادری خلوت کنن...
مرضیه اصولاً زود قانع میشد و خیالم از بابتش راحت بود...
نفس عمیقی کشیدم...
چند روزی میشد نرفته بودم سایت...
گوشیم رو برداشتم تا با خانمقطبی تماس بگیرم و از وضعیت سایت خبردار بشم...
شمارهاش رو گرفتم که خیلی زود صدای آروم و مهربونش توی گوشم پیچید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بازجویی!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_154
#محمد
روبهروی آقایشهیدی نشستم...
اصلا نگام نمیکردن...
حس میکردم کمکم داره باورشون میشه...
بعد از توضیحات اولیه و معرفی گفتن: شما... به اتهام........
نتونستن ادامه بدن...
سرشون رو پایین انداختن و نفس عمیقی کشیدن...
میدونستم خیلی براشون سخته که از من بازجویی کنن...
جدیت و ابهت قبل رو داشتن...
اما... ناراحتی توی چهرشون موج میزد..!
چند لحظه بعد، سرشون رو بالا آوردن و گفتن: شما به اتهام جاسوسی... دستگیر شدین... آیا این اتهام رو قبول دارین؟
همین که اومدم حرف بزنم در با شدت باز شد...
با بهت به داوود نگاه کردم که عصبانیت توی چهرهاش پیدا بود...
بالاخره حرفاش کار دستش داد و آقایشهیدی که عصبی بودن، دستور دادن بره بازداشتگاه...
داوود که رفت، امیر هم عذرخواهی کرد و رفت اتاق کنترل...
رو کردم به رضا و گفتم: با داوود برو، مواظبش باش...
چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت...
رو به روی آقایشهیدی نشستم که گفتن: محمد فقط نیمساعت وقت داری با بچههای تیمت حرف بزنی که دیگه توی روند پرونده دخالت نکنن، وگرنه برای خودت و اونا بد میشه!
سرم رو پایین انداختم و با صدای خیلی آرومی گفتم: من شرمندهام آقا...
لبخند کمرنگی زدن و گفتن: دشمنت شرمنده، صحبتها بمونه برای بعد از توجیح بچهها..
داشتن میرفتن که صداشون زدم...
برگشتن سمتم و گفتم: آقا... اگه سر سوزن اعتبار و آبرو پیشتون دارم، داوود رو ببخشین.. بزارین به کارش برسه... باور کنید هیچ منظوری نداشت... بخاطر من اون حرفا رو زد...
- اعتبار تو پیش من خیلی بیشتر از سرسوزنه! میدونم منظوری نداشت محمد... بچههای تیم تو، مثل خودت پاک و درستن! اما بد نیست یه زهرچشم ازشون بگیریم... میسپارم نذارن اذیت بشه...
+ چشم، ممنون...
- چشمت سلامت، کارت که با بچهها تموم شد، برمیگردم...
+ هرچی شما بگين...
سر تکون دادن و رفتن...
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو روی میز گذاشتم...
کسی نمیومد دنبالم که برگردم سلول...
یکربع از رفتن آقایشهیدی گذشته بود که صدای در اومد و پشت سرش بچههایی که جونم به جونشون بسته بود اومدن توی اتاق!
آروم بلند شدم و خودم رو توی آغوش سعید جا کردم...
بعد از اون بقیه بچهها رو هم بغل کردم...
چقدر دلم براشون تنگ شده بود...
ازشون که جدا شدم گفتم: آقایشهیدی گفتن چرا باید ببینمتون؟
امیر: نه آقا...
سعید: آقامحمد، رضا داوود رو کجا برد؟
+ میگم بهتون... بچهها... لطفا یا از پرونده کنار بکشین، یا توی روندش اختلال ایجاد نکنین!
رسول که از ماجرا بیخبر بود گیج پرسید: یعنی چی آقا؟
نفسم رو سنگین بیرون دادم...
+ یعنی اینکه داوود وسط بازجويی پرید توی اتاق و سروصدا کرد که آقای شهیدی عصبی شدن و توبیخش کردن...
فرشید دلخور گفت: آخه آقامحمد داوود حق داره، انتظار دارین بتونه همچین شرایطی رو با چشماش ببینه و هیچی نگه؟
+ بهرحال از این به بعد کاری نکنین که به ضرر من و شما باشه... قول میدین؟
سکوت کردن که دوباره گفتم: بچهها... قول میدین؟
دستم رو جلو آوردم که به ترتیب، سعید، فرشید، امیر و رسول دستاشون رو روی دستم گذاشتن...
حرفامون که تموم شد، دوباره بچهها رو به آغوش کشیدم و از اتاق بیرون رفتن...
رسول لحظه آخر برگشت سمتم و گفت: آقا... میگم...
منتظر نگاش کردم...
چیزی نمیگفت...
نزدیکتر اومد...
رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به پهلوم...
- پانسمانش رو عوض کنین...
با محبت نگاش کردم و لبخند کمرنگی زدم...
+ چشم، دیگه؟
- دیگه اینکه... بیشتر مواظب خودتون باشین...
خندهای کردم و گفتم: چشم چشم...
لبخندی زد و بعد از خداحافظی اونم رفت...
بعد از رفتن رسول، آقایشهیدی اومدن که به احترامشون بلند شدم.
اشاره کردن بشینم...
- آماده بازجویی هستی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: بله آقا..
- سوالم رو یکبار دیگه تکرار میکنم! لطفاً با دقت جواب بدین! مدارکی برای ما ارسال شده، مبنیبر...
مکث کردن...
هنوز هم گفتنش براشون سخت بود...
ادامه دادن: مبنیبر جاسوسی شما... آیا قبول دارین؟!
+ نه... من همچین کاری نکردم...
پوشهای که جلوشون بود رو باز کردن و یه کاغذ ازش بیرون آوردن...
کاغذ رو، رو به من گرفتن و گفتن: این ایمیل شماست؟!
نگاهی به اون برگه انداختم و بعد رو به آقایشهیدی گفتم: بله، ایمیل منه...
کاغذ رو روی میز گذاشتن و دوباره با همون ابهت و جدیت قبل به من نگاه کردن...
- از این ایمیل، یعنی ایمیل شما، پیام هایی به یکی از افسران ارشد mi6 و منابع اون در ایران ارسال شده که موضوع اصلیش اطلاعات مهم و حساسی درباره سازمان اطلاعات و امنیت ایران بوده..
درمونده گفتم: من این کار رو نکردم.. از ایمیل من سواستفاده شده...
- به کسی شک دارید؟!
+ نه...
- هیچکس؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: هیچکس...
- شاهدی... مدرکی... یه چیزی که بتونه بیگناهیتون رو ثابت کنه..